تابلو اعلانات

اخرین مطالب سایت

دانلود رمان زن قراردادی ( ترجمه ی اختصاصی ناول کلاب )

دانلود رمان زن قراردادی, دانلود رمان, رمان عاشقانه جدید, رمان عاشقانه, رمان ایرانی, رمان خارجی, رمان خارجی صحنه دار, رمان خارجی عاشقانه     دانلود رمان زن قراردادی نویسنده :لین گراهام مترجم :پی_جی   خلاصه ی رمان عاشقانه خارجی  زن قراردادی :   دانلود رمان زن قراردادی   میلیاردر روسی سرجی انتونوویچ به خاطر رابطه داشتن با مدل ها و بازیگر های جذاب مشهور بود. اما هیچ کدام از آنها مناسب ازدواج کردن نبودند. آیا او هرگز قادر خواهد بود تا آرزوی بزرگ عزیزترین و تنها عضو باقی مانده از خانواده اش یعنی ماردبزرگش را برآورده کند و به او یک عروس و نوه بدهد؟ اما او اصلا از  روابط احساسی چیزی نمی داند. پس چرا ازدواج را هم به چشم یک کار و بیزینس نگاه نکند؟ و برای مادربزرگش یک عروس نخرد؟بدون درگیر کردن هیچگونه احساساتی… اما با قراردادی محکم که بتواند خواسته‌های او را برآورده کند…اما او چگونه همسری می خواهد کسی که بتواند با او ازدواج کند…بخوابد… به او یک فرزند بدهند……. و سپس بدون هیچ بحث و جدلی..او را رها کند دانلود رمان زن قراردادی سرجی…قدرتمند است و هر چیزی را که در زندگی میخواهد به آن رسیده.. اطراف او پر از زن [ . . . ]

  • 2,730 views
  • 10
  • 22 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
دانلود رمان قرار مدار خصوصی ( ترجمه ی اختصاصی ناول کلاب )

  دانلود رمان قرار مدار خصوصی نویسنده:شری توماس مترجم:پی_جی ترجمه ی اختصاصی سایت ناول کلاب     خلاصه ی رمان خارجی عاشقانه جدید قرارمدار خصوصی :   در نظر  جامعه… لیدی و لرد تریمینگ ایده آل ترین ازدواج را دارند.لرد تریمینگ (کادمن) در یک قاره زندگی می‌کند و لیدی تریمینگ (گیگی) در قاره دیگر..زمانی که گیگی  درخواست طلاق می کند.. تا بتواند با مرد نجیب زاده دیگری که با او آشنا شده ازدواج کند…کادمن نیویورک را به مقصد لندن ترک میکند  و بعد از ۱۰ سال..با پیشنهاد ی شوکه کننده نزد همسرش  برمیگردد..گیگی می‌تواند همانطور که دلش می‌خواهد از او طلاق بگیرد اما اول باید به او یک وارث بدهد.دانلود رمان ده سال پیش.. بین آنها جرقه هایی از عشق و علاقه وجود داشت..اما رفتارهای حسابگرانه ی گیگی  باعث شد تا کادمن از او فرار کند…. اما کادمن قبل از ترک او میبایست انتقامش را بگیرد..پس با خود فکر کرد که چگونه می تواند بیشترین درد را به او بدهد… همانطور که گیگی او را فریب داده بود..کادمن هم می بایست او را فریب دهد.. پس نقشه کشید تا آخرین لحظه وانمود کند چیزی از نقشه‌های گیگی برای بدست اوردن او..نمیداند ..و نقش یک عاشق واقعی را بازی [ . . . ]

  • 712 views
  • 2
  • 22 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز

  رمان بدرخش نه بسوز نویسنده :الی کاسی مترجم :ستاره ابی ترجمه ی اختصاصی سات ناول کلاب خلاصه ی رمان عاشقانه ی خارجی جدید بدرخش نه بسوز :   اندی مارکس را همه به عنوان  دختر اهل پارتی می شناسند.. به خاطر سال های دانشگاه… اما او اکنون یک وکیل موفق است  که دارد به سرعت مسیر موفقیت را طی می کند.او که به تازگی رابطه اش به هم خورده و دچار شکست عشقی  شده تصمیم می‌گیرد تا به مهمانی مجردی دوستش که به تازگی ازدواج خواهد کرد بپیوند..به دوست هایش قول داده که فقط همین یک بار اجازه دهد تا به او خوش بگذرد و موهایش را باز بگذارد..وگاس  هاله ای مبهم از خوشگذرانی و بازی است..و در میان تمام این هیجان ها او با مک  ملاقات می کند… یک کابوی واقعی با دستهایی همیشه برنده و بدنی غیر قابل مقاومت..مطمئناً یک شب هیجان انگیز جزو برنامه‌های بلند مدت زندگی اندی نبود..روز بعد تنها چیزی که به یاد می‌آورد …سردردی شدید و یک عالمه پول روی میز کنار تختش است…. حداقل او اینگونه فکر می کند گوشه هایی از متن رمان عاشقانه بدرخش نه بسوز: مغزم فقط کمی از حرفایی که دوستام می‌گفتند رو می شنید..چشمام [ . . . ]

  • 1,258 views
  • 5
  • 22 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان دروغ های مصلحتی ( ترجمه ویژه ی ناول کلاب )

    رمان دروغ های مصلحتی نویسنده :لیندا هووارد مترجم:مریم . ر اختصاصی سایت ناول کلاب     دانلود رمان عاشقانه جدید     خلاصه ی رمان دروغ های مصلحتی :   زمانی که دو مامور اف بی آی در آپارتمان جی گرانجر ظاهر می شوند..و از او می خواهد تا همراه آنها به بیمارستان بیاید وهویت همسر سابقش….که بر اثر تصادف چهرهاش قابل شناسایی نیست و در کما قرار دارد..را شناسایی کند… اصلا برای واکنشی که با دیدن او نشان می دهد آماده نبود… یا برای احساس هاله ی مرموزی که اطراف او را گرفته بود.. چیزی در مورد او متفاوت است.اما نمی‌توانست انگشتش را روی آن بگذارد… بنابراین هویت او را تایید کرد و زمانی که می خواست دوباره به زندگی قبل خود بازگردد به اطلاع دادند که… زمانی او در اتاق نزد همسرش قرار داشته… علایم حیاتی او کمی بهتر شده اند…. پزشک متخصص او توصیه می‌کند تا جی چند روزی نزد آنها بماند و هر روز با همسرش صحبت کند زیرا او به صدای جی  واکنش مثبت نشان میدهد و دکتر امیدوار است این کار بتواند به او کمک کند تا از کما بیرون بیاید…… زمانی که همسرش از کما بیرون می آید… [ . . . ]

  • 458 views
  • 1
  • 22 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان هبوط فرشته (ترجمه اختصاصی ناول کلاب)

  رمان خارجی عاشقانه جدید   رمان هبوط فرشته از مجموعه :پرين و پايان روزگار نويسنده :سوزان اي.اي مترجم:H.N     خلاصه ی رمان هبوط فرشته : شش هفته از زماني که فرشتگان اپوکاليپس فرود امدند تا دنياي مدرن را نابود کنند مي گذرد.تبهکاران خياباني روز را فرمانروايي ميکنند در حالي که ترس و موجودات موهوم شب را. زماني که يک فرشته مبارز با دختر کوچکي درمانده پرواز کرد.خواهر هفده ساله اش پرين هر کاري مي کند تا او را پس بگيرد. هر کاري,شامل معامله کردن با يک فرشته دشمن. راف جنگجويي است که شکسته و بدون بال کف خيابان دراز کشيده.بعد از جنگيدن با دشمن هزاران ساله اش , مي فهمد بوسيله يک دختر نوجوان- که خود تقريبا از شدت گرسنگي در حال مرگ است -نجات پيدا کرده. در سفر از ميان شمال کاليفرنيا که اکنون به دنيايي تاريک و پيچيده تبديل شده …انها تنها يک ديگر را دارند تا براي زنده ماندن به يکديگر تکيه کنند.با هم…به سوي دژ اصلي قرشتگان در سانفرانسيسکو سفر ميکنند.جايي که او هر خطري را بجان مي خرد تا خواهر کوچکش را نجات دهد. و راف نيز خود را در اختيار قوي ترين دشمنش قرار مي دهد تا [ . . . ]

  • 415 views
  • 2
  • 22 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
دانلود رمان لوتاری خون اشام ( ترجمه ی اختصاصی ناول کلاب )

    دانلود رمان لوتاری خون اشام   نویسنده :کرسلی کول مترجم:ستاره ابی     رمان خارجی عاشقانه لوتاری خون اشام     نویسده : کرسلی کول مترجم : ستاره ابی   خلاصه رمان لوتاری خون اشام :     در دنیای نامیرا ها .. دنیایی پر از موجودات قدرتمند…لوتاری ملقب به دشمن دیرین یکی از ظالم ترین ….سنگدل ترین و قدرتمند ترین خون اشامان لور است..کسی که تنها نام او باعث لرزه در دل هر موجودی خواهد شد….او برای کسب قدرت بیشتر از مرز های اخلاقی و قانونی گذشته ….نشانه چنین خون اشامانی چشم های قرمز انهاست..نشانه ای برای جنون خون…لوتاری هفت هدف و انتقام در ذهن داره که تنها برای انها زنده است او که زمانی استاد پازل لقب داشت به خاطر جنونی که بر ذهنش سایه افکنده نم تواند درست فکر و تمرکز کند…بنا به پیش بینی ساحره ای برای رسیدن به اهدافش باید جفت روحی خود …کسی که سرنوشت برای او در نظر گرفته را پیدا کند…..او به دنبال مکانی که ساحره پیش بینی کرده…با هدف پیدا کردن زن سرنوشتش راهی می شود…با الهه ای زیبا و قدرتمند بر خورد می کند اما تنها یک مشکل وجود دارد…مشکلی به نام الیزابت…دختر [ . . . ]

  • 1,030 views
  • 4
  • 22 اکتبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت بیست و سوم

_فکر می‌کنم دو سال پیش بود. البته تعطیلات به حساب نمی‌اومد _سفر به وگاس رو میگی؟ سرم رو تکون دادم _فقط برای یک روز و نیم اونجا بودم و کار زیادی انجام ندادم به جز اینکه ازدواج کردم.خدایا یه دروغ دیگه..کی تموم میشه ؟ از اینکه مدام دروغ بگم احساس خوبی نداشتم _دوسال پیش آخرین باری بود که پسرهای من هم از شهر بیرون رفتن.. خب دقیقا درست نیست…اون آخرین باری بود که مک جایی رفت..ایان برای یه مدت بیرون از شهر رفت و خیال داشت که به تعطیلات بره اما همه چیز خراب شد _خیلی بده.. خیال داشت کجا بره ؟ _هاوایی میوه لبخندی زد اما احساس خوشحالی توی لبخند ش نبود.در واقع چشم هاش بسیار غمگین بودند.  سعی کردم حرف بیشتری از زیر زبونش بکشم. کاملا کنجکاو شده بودم…اگه یک نفر توی دنیا به تعطیلات نیاز داشتاون حتماً ایان بود…شاید اگه به جایی به تعطیلات بره رفتار بدش رو تغییر بده _هاوایی به نظر ایده ی خوبی میاد _ایان به هاوایی اهمیت نمی‌داد..ائن بیشتر عاشق ساحل دریاست.. اما جینی آرزو داشت اونجا بره..بنابراین ایان هم موافقت کرد _جینی همسرشه؟ میوه آهی کشید  _قرار بود همسرش بشه. اما دقیقا روز قبل از ازدواج مراسم [ . . . ]

  • 129 views
  • 0
  • 13 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت بیست و دوم

دست از سابیدن برداشت و به طرف من چرخید _ واقعا تو برای عشق جدول زمانی داری ؟ _خب…البته… منظورم اینه که…. یه طورایی…. مثلاً اینطور نیست که توی تقویم اونو ثبت باشم.. خیلی خوب حالا شاید توی تقویم علامت زده باشم اما نه اونطوری _من تو رو قضاوت نمیکنم اندی فقط دارم سعی می کنم درک کنم _اینو میدونم فقط توضیح دادنش سخته. از موقعی که جوون بودم این برنامه رو داشتم سرش رو تکون داد _اهمممممم _وقتی اون برنامه رو طرح ریزی کردم…تصمیم گرفتم که زمانی که به سن ۲۱ سالگی رسیدم باید به هدف های مشخصی رسیده باشم…و وقتی که به سن ۲۷ سالگی رسیدم… و ۲۹ و ۳۵ سالگی بشقاب رو از دستش گرفتم و آب کشیدم. با دهن بسته خندید _برنامه ات رو توی سن ۳۵ سالگی متوقف کردی. اون موقع می خوای بازنشسته بشی ؟ بهش لبخند زدم.خوشحال بودم که خیلی مسخره  ام نمیکرد _اون موقع دیگه بچه دار میشم _اگه به یکی از اهدافت نرسی چه اتفاقی میوفته ؟ با غرور بهش لبخند زدم _نمیدونم هنوز چنین چیزی اتفاق نیفتاده.رسیدن به اهدافم باعث میشه احساس موفقیت بکنم مثل اینکه همه چیز داره خوب پیش میره. _مواقعی توی زندگیت [ . . . ]

  • 324 views
  • 2
  • 11 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت بیست و یکم

به دسر اخم کردم. لعنت بهت پای سیب…پای سیب دسر مورد علاقه منه. خیال داشتم تلفن بزنم و به هتل برگردم تا زمانی که پای سیب و جلوم گذاشت و اون صحبت دیوانه وار درباره بستنی رو شروع کرد این روزا دیگه کی بستنی خانگی درست میکنه ؟ احتمالاً این آخرین شانس منه که بتونم بستنی خانوادگی داشته باشم میو اخمی کرد _از پای سیب خوشت نمیاد ؟ چشم هام بیرون زدن.. احساس خجالت می کردم _نه..منظورم اینه که آره…من عاشقتم پای سیبم اما متاسفم داشتم به این فکر میکردم که وقت ندارم و باید به هتل برگردم. با لبخند گفت _البته که وقت داری. فقط یک دقیقه وقت میبره تا واست یه تیکه توی بشقاب بزارم _گفت وقت نداره مامان مک فقط به مادرش نگاه می‌کرد نه به من. بنابه دلایلی باعث می‌شد دلم بخواد با لگد بهش بزنم میو به پسرشاخم کرد _گستاخ نباش مک.. اون مهمان ما ئه.. اگه از پای سیبی خوشش میاد پس مطمئن میشم که حتماً امشب یکی بخوره به سمت من چرخید _و به علاوه میتونی امشب اینجا بمونی به همسرش نگاه کرد _مگه نه انگوس عزیزم؟ _البته که همینطوره ما اینجا یک عالمه اتاق داریم با فکر [ . . . ]

  • 386 views
  • 2
  • 9 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت بیستم

همه به جز مک خندیدن. اون فقط به صورت مکانیکی غذاش رو می جوید و به نمکدانی که بینمون بود خیره شده بود… اونقدر خوشتیپ بود که قلبم با دیدنش به هم فشرده می شد میو پرسید _چه مدته که به اینجا رسیدی؟ _امروز رسیدم..نزدیک های ظهر یکم نخود فرنگی روی بشقابم گذاشتم.کمترین مقداری که میتونستم..من و نخود فرنگی رابطمون زیاد باهم خوب نیست یک بسته رول شام به دستم داد و گفت _و تا حالا کجا های شهر رو دیدی ؟ _خوب هتلم رو دیدم و همچنین غذاخوری مرکز شهر….و همچنین جاده ای که پر از مار و عنکبوته _پس هنوز هیچ چیز ندیدی. لطفاً بیکر سیتی رو با اون مارها قضاوت نکن. این شهر یکی از زیباترین نقطه های روی زمینه ایوان از سر انزجار خرناسه ای  کشید انگوس گفت _به اون محل نذار. اون اهل کار کردن توی مزرعه یا کلا توی این شهر نیست ایوان زیر لب زمزمه کرد _لع*نت کاملا درسته و چنگالش رو محکم به نخود فرنگی های داخل بشقاب فرو کرد. نخود فرنگی ها به همه جا می رفتن به جز زیر چنگالش. مثل اینکه عمده داشتند اعصابش رو خورد می کردند انگوس پرسید _خیال داری چقدر بمونی؟ دوست داریم [ . . . ]

  • 265 views
  • 3
  • 8 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت نوزدهم

به آرامی بلند شدم.مواظب بودم به روی پام زیاد فشار نیارم و به داخل راهرو قدم گذاشتم. دستشویی رو پیدا کردم و داخلش خزیدم…بعد از اون که کارهای طبیعیم رو انجام دادم  سعی کردم موهامو درست کنم.. اما با خودم شانه نداشتم و زمانی که میخواستم موهام رو دم اسبی ببندم کش مو هام پاره شد   _لعنت     بهش خیره شدم نمیدونستم که ایا میشه گره اش بزنم و دوباره ازش استفاده کنم یا نه.. صدایی از اون طرف در گفت   _سلام؟   همون زنی بود که بهم نوشیدنی داد   _چیزی لازم داری؟   _اه.. نه..مچکرم.. همین حالا میام بیرون   دستامو شستم و از در بیرون رفتم… در لحظه آخر از توی آینه به خودم نگاه کردم..کاملا درب و داغون با موهای آشفته بودم… نمیدونستم چرا مک به سرعت برگه هارو امضا نمی کنه..اگه به جاش بودم هر کاری از دستم بر میومد انجام دادم می‌دادم تا کسی مثل خودم رو هرچه سریعتر از خونه بیرون بندازم   زمانی که از در بیرون رفتم.. زن توی راهرو منتظر بود..گفت   _خوب خوابیدی ؟   _امم… بله..به خاطرش متاسفم   صورتم قرمز شد   _فقط میخواستم یه چرت کوچولو بزنم اما عمیقاً [ . . . ]

  • 254 views
  • 0
  • 7 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت هجدهم

فصل بیست   ایان گفت   _اووپسس… بفرما که رفت.. دوباره   و زمانی که به سمت عقب سکندری خوردم منو گرفت.. منو مثل یک بچه بلند کرد و به داخل خونه برد و از اون بالا منو روی مبل پرت کرد. همانطور که روی مبل بالا و پایین می رفتم سرم به یه طرف خم شد..اونقدر احساس دل پیچه می‌کردم که میترسیدم توی پذیرایی شون بالا بیارم.زمانی که بالاخره حرکت بدنم ایستاد به سقف خیره شدم.چند بار آب دهنم رو قورت دادم تا کنترلم رو بدست بیارم.بالا نیار… بالا نیار.. زنی که به نظر می رسید در دهه پنجم زندگیش باشه ظاهر شد و بالای سرم ایستاد..موهای قهوه ایش رو با حالت شلی بالای سرش بسته بود و عینکش رو روی موهاش زده بود.. توی دستش مایع زرد رنگ درخشانی وجود داشت   _بیا خوشگلم یکم از اینو بهنوش   روی میز کنار من نشست   پرسیدم   _ ضد یخه؟   با صدای بلند خندید   _ضد یخ.. این اسم جدیدی بود.تهمت های زیادی بهم زده شده ولی هرگز لقب مسموم کننده مهمانها با مایع ماشین ها رو به دست نیاورده بودم… زود باش… اینو بالا بکش..تمام آب بدنت رفته   با حالتی [ . . . ]

  • 433 views
  • 3
  • 5 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت هفدهم

صدای زنی گفت _ خوب برش دار لع*نت بهت .مشکلت چیه پسر؟ تو بهتر از اینها تربیت شدی _اوه..اون حالش خوبه فقط داره دراماتیک بازی در میاره. اون چیز توی دستش چیه؟ _یه نگاه به لبهای خشکش بنداز احمق.. آب بدنش کم شده و پاها و قوزک پاش صدمه دیده …به کف پاهاش نگاه کن ..تسک تسک  …بدون کفش پاهاش داره خونریزی میکنه صدای زن بسیار نگران و غمخوار به گوش می‌رسید برخلاف صدای مرد _مک میبایست کسی باشه که اونو به این ور و اونور بکشونه  نه من..اون اومده اینجا به دنبال مک نه دنبال من _بعداً در مورد این همه این چیزها صحبت می‌کنیم اما حالا می خوام اون از زیر نور خورشید به داخل خونه منتقل بشه هر چه سریعتر.. و اگه دوباره بی ادبانه جوابمو بدی دو هفته ی بعد می‌بایست کار علامت گذاری رو خودت به تنهایی انجام بدی _به خاطر مسیح مامان ..نمیخواد به خاطر این …رفتار خودتو زشت کنی.. نگفتم نمیخوام این کارو بکنم فقط گفتم مک باید از پس مشکلات خودش بر بیاد نه من… من دیگه از بار مشکلات اون رو به دوش کشیدن خسته شدم صدای سیلی خوردن به صورتی باعث شد در حالت نیمه [ . . . ]

  • 327 views
  • 3
  • 4 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
دانلود رمان لوتاری خون اشام ( ترجمه اختصاصی ناول کلاب )

    دانلود رمان لوتاری خون اشام   نویسنده :کرسلی کول مترجم:ستاره ابی     رمان خارجی عاشقانه لوتاری خون اشام     نویسده : کرسلی کول مترجم : ستاره ابی   خلاصه رمان لوتاری خون اشام :     در دنیای نامیرا ها .. دنیایی پر از موجودات قدرتمند…لوتاری ملقب به دشمن دیرین یکی از ظالم ترین ….سنگدل ترین و قدرتمند ترین خون اشامان لور است..کسی که تنها نام او باعث لرزه در دل هر موجودی خواهد شد….او برای کسب قدرت بیشتر از مرز های اخلاقی و قانونی گذشته ….نشانه چنین خون اشامانی چشم های قرمز انهاست..نشانه ای برای جنون خون…لوتاری هفت هدف و انتقام در ذهن داره که تنها برای انها زنده است او که زمانی استاد پازل لقب داشت به خاطر جنونی که بر ذهنش سایه افکنده نم تواند درست فکر و تمرکز کند…بنا به پیش بینی ساحره ای برای رسیدن به اهدافش باید جفت روحی خود …کسی که سرنوشت برای او در نظر گرفته را پیدا کند…..او به دنبال مکانی که ساحره پیش بینی کرده…با هدف پیدا کردن زن سرنوشتش راهی می شود…با الهه ای زیبا و قدرتمند بر خورد می کند اما تنها یک مشکل وجود دارد…مشکلی به نام الیزابت…دختر [ . . . ]

  • 521 views
  • 0
  • 3 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت شانزدهم

هانا گفت _یه جورایی بانمکه هاه؟ به نظر من بیشتر جذاب بود تا بانمک اما به هر حال سرم رو تکون دادم و لبخند زدم.اگه می خوام به هدفم برسم باید با مردم محلی رفتار خوبی داشته باشم هانا پرسید _اهل کجایی فلوریدا ؟ حداقل ۳ تا از آدم هایی که داشتند با دست بهش اشاره می‌کردند تا براشون قهوه ببره رو نادیده گرفت. سرم رو تکون دادم _آره اونجا زندگی می کنم فقط برای تحقیق به اینجا اومدم _راه زیادی اومدی..در حالی که میتونستی فقط یه زنگ بزنی لب پایینش رو می جوید و به نظر می رسید داره فکر میکنه آیا دارم بهش حقیقت رو میگم یا نه..این که حالا این باربی میخواد دروغ منو رو کنه باعث می‌شد عصبی بشم. کم کم داشتم به این فکر میکردم که از خرد کردن من لذت می بره. _بله سعی کردم تلفن بزنم اما مثل اینکه گروه مرکزی به این چیزا خوب پاسخ نمیدن _سعی کردی باکی تماس بگیری؟ هرچی بیشتر سوال می‌پرسید کمتر دلم میخواست جوابش رو بدم _یادم نمیاد… دفترچه یادداشت ام باهام نیست _چرا داری دنبال گاوین می گردی؟ لحن صداش حالتی مالکانه به خود گرفته بود و ناگهان این فکر به [ . . . ]

  • 270 views
  • 1
  • 3 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان خارجی هبوط فرشته قسمت شانزدهم

راف پاسخ داد _خیلی از اینجا دور نبود.. این کار تو یا یکی از مردهات نبوده؟ راف توی صندلی جا به جا شد مثل این که می خواست به  او  یادآوری کند که او و افرادش دقیقا رفتار دوستانه ای نداشتند _هیچ کدوم از مردهای من این کار رو انجام نمی‌دن. نیازی به این کار ندارن.ما به اندازه کافی ذخیره غذا و اتش اینجا داریم تا نیاز همه رو تامین کنه.به علاوه…اونها هفته پیش دو تا از مردهای ما رو گرفتند.. مردهای آموزش دیده با اسلحه.. فکر می کنی چراشما رو شکار کردیم؟ ما معمولا دنبال غریبه ها نمیریم.. دوست داریم بدونیم کار کی بوده گفتم _کار ما نبوده _نه فکر نمی کنم کار تو بوده باشه گفتم _کار اون هم نبوده اوبی _از کجا باید بدونم؟ _حالا باید بی گناهیمون رو ثابت کنیم ؟ _دنیا عوض شده پرسیدم _ و تو کی هستی؟ کلانتردنیای جدید؟ اول دستگیر می کنی بعد سوال میپرسی ؟ راف پرسید _اگه دستگیرشون کنی چه کار می کنی؟ _میتونیم از آدمهایی که…بزار بگم یکم از ما کمتر متمدن هستند… استفاده کنیم… البته باید اقدامات احتیاطی صورت بگیره اوبی آهی کشید..مشخص بود که از این ایده خوشش نمیاد اما آماده است [ . . . ]

  • 233 views
  • 2
  • 2 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز قسمت پانزدهم

هواپیما موقع ناهار در بویر  آیداهو فرود آمد. نزدیکترین شهر به اورگان.دیشب در آپارتمانم نتونسته بودم بخوابم.سعی کردم بردلی رو بپیچونم و بعد از کار باهاش به کلوپ نرم.به او گفته بودم _باید به یه مشتری فوری خارج از شهر رسیدگی کنم که نمیتونم بهش جواب رد بدم خوشبختانه ما در دپارتمان های متفاوتی کار می کنیم و اون لیست تمام مشتری های من رو نداره وگرنه میفهمید دارم تماما چرت و پرت بهش تحویل میدم. همچنین خوشبختانه رابی هیچ مشکلی با پنهان کردن این قضیه از بردلی نداشت.بسیار خوشحال و سرزنده بود که بلیط هواپیما و هتل رو برام رزرو کنه احساس گناه مانند زخمی منو میخورد و معده ام رو به هم میزد.خاطره اینکه رابی عروسک خوش شانسی رو به دستم داد باعث شد لبخند خفیفی بزنم و کمی دردم رو کمتر کرد بعد از این که مثل یه زامبی روی صندلی نشستم و سعی کردم این ارور بزرگی که باید بخاطرش به اورگان برم تا بتونم درستش کنم رو تعریف کردم… گفت _اینو بگیر یک بار دیگه مجرد بودم… یک بار دیگه برنامه ی زندگیم به باد فنا رفته بود _من مطمئنم که این عروسک برات خوش شانسی میاره. زمانی که میکاییلم [ . . . ]

  • 284 views
  • 1
  • 2 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه خارجی هبوط فرشته قسمت پانزدهم

حدود یک ساعت در تاریکی منتظر ماندم سپس حرکت کردم تا زمانی که ماشین از محلی که من در آنجا پنهان شده بودم گذشت صبر کردم.می دانستم بقیه سربازها در طرف دیگر کمپ هستند.. تا صد شمردم و تا جایی که می توانستم به آرامی به طرف ساختمان مرکزی حرکت کردم پاهایم سرد و خشک هستند اما با فکر گیر افتادن به سرعت حرکت می‌کردم.سعی می‌کردم از یک سایه به سایه دیگر حرکت کنم و راهم را به صورت زیگزاگ به طرف ساختمان مرکزی در پی گرفتم.خودم را در مقابل دیواری از ساختمان… که در سایه قرار داشت چسباندم. یکی از سربازها قدم های کنترل شده به طرف راست من برمی داشت و سرباز دیگر در جهت دیگر حرکت می‌کرد سعی کردم به پشت ساختمان نگاهی بیاندازم. به دنبال راهی در پشت ساختمان میگشتم. اما به خاطر سایه نور ماه نمی‌توانستم حدس بزنم که در یا پنجره ای در آن طرف قرار داشته باشد.نفسم را حبس می کردم و به دنبال شنیدن صدایی گوش هایم را تیز کردم.هیچ چیز نشنیدم و حرکتی ندیدم بنابراین به راه رفتن ادامه دادم. در پشت ساختمان یک در و چهار پنجره قرار داشت. از میان یکی از پنجره ها [ . . . ]

  • 133 views
  • 1
  • 1 نوامبر, 2018
ادامه مطلب