رمان بدرخش نه بسوز

رمان بدرخش نه بسوز

 

رمان بدرخش نه بسوز

نویسنده :الی کاسی

مترجم :ستاره ابی

ترجمه ی اختصاصی سات ناول کلاب

خلاصه ی رمان عاشقانه ی خارجی جدید بدرخش نه بسوز :

 

اندی مارکس را همه به عنوان  دختر اهل پارتی می شناسند.. به خاطر سال های دانشگاه… اما او اکنون یک وکیل موفق است  که دارد به سرعت مسیر موفقیت را طی می کند.او که به تازگی رابطه اش به هم خورده و دچار شکست عشقی  شده تصمیم می‌گیرد تا به مهمانی مجردی دوستش که به تازگی ازدواج خواهد کرد بپیوند..به دوست هایش قول داده که فقط همین یک بار اجازه دهد تا به او خوش بگذرد و موهایش را باز بگذارد..وگاس  هاله ای مبهم از خوشگذرانی و بازی است..و در میان تمام این هیجان ها او با مک  ملاقات می کند… یک کابوی واقعی با دستهایی همیشه برنده و بدنی غیر قابل مقاومت..مطمئناً یک شب هیجان انگیز جزو برنامه‌های بلند مدت زندگی اندی نبود..روز بعد تنها چیزی که به یاد می‌آورد …سردردی شدید و یک عالمه پول روی میز کنار تختش است…. حداقل او اینگونه فکر می کند

گوشه هایی از متن رمان عاشقانه بدرخش نه بسوز:

مغزم فقط کمی از حرفایی که دوستام می‌گفتند رو می شنید..چشمام فقط روی خدا ای که بیست قدم آن طرف تر روی میز نشسته بود متمرکز شده.شلوار جین… پیراهن و یک کلاه کابوی ..ماهیچه هایی که از زیر آستین هایی که آنها را بالا زده بود به خوبی مشخص بودند.. با بدنی برنزه ..مثل اینکه تمام روز رو زیر آفتاب گذرونده

-آروم باش قلبم

با کس به خصوصی حرف نمیزدم.. داشتم با باد صحبت می کردم ….با الهه عشق… که مطمئن بودم همین حالا تیری به قلبم زده …دستامو بالا بردم و موهامو مرتب کردم …آرزو می‌کردم خیلی خوشگل باشن

کندیک  بهم گفت

-همینجا بمون تا من از کلی  مراقبت کنم…نمیخوام تو هم او نو  ببینی و حالت بد بشه

رمان بدرخش نه بسوز

 

با بی حواسی گفتم

-آره باشه

به سمت میز بازی رفتم تا از نزدیک بتوانم پسر کابوی را ببینم ..کسی که نفسم را گرفت و مغزم رو به تعطیلات فرستاد

وقتی که به میز رسیدم یک پیشخدمت رسید و نوشیدنی که یک نفر دیگه پولش رو پرداخت کرده بود واونو نخورده بود رو به من تعارف کرد ..براش سری تکون دادم و نصفش رو خوردم ..آرزو می کردم این نوشیدنی پیشنهادی از طرف  اون خدا باشه …دنبال بهانه می گشتم تا به این مرد جذاب سلام کنم ..قیا فه اش طوری جذاب بود انگار همین حالا از مجله لویس یا باوفلکس یه همچین چیزی در اومده

تقریباً به میز اون رسیده بودم که پاشنه کفشم به فرش گیر کرد و منو به سمت جلو هل داد… با وحشت دیدم که دستام برای حفظ تعادل جلو رفتن و تمامی محتویات داخل لیوانو درست روی مرد آرزوهام ریخت

قریبا دویدم و سکندری خوردم ..تا دست و پا چلفتی بازیم و درست کنم.. خدای من ..خدای من …چه کار کردم ..نوشیدنی سابق من داشت از بالای کلاه اون قطره قطره به پایین میریخت.. روی گونه هاش.. .. روی لباسش.. بلند شد و با شوک به خودش نگاه کرد

-خدایا …من متاسفم… اوه خدا چه کار کردم؟ اوه خدای من…..

یه مشت پر دستمال از روی میز برداشتم و… تقریباً با عجله ای که داشتم …نوشیدنی بقیه مردم رو روی میز ریختم.. میخواستم با اون دستمال‌ها این مرد شگفت انگیز و جذاب رو تمیز کنم …او حتی از این فاصله نزدیک ..قشنگ تر هم به نظر میرسه …چیزی که چند ثانیه پیش فکر میکردم محال باشه

 

رمان بدرخش نه بسوز

 

چکمه های کابویی.. .. اون چشمها …که از زیر کلاهش به رنگ آبی روشن آسمان می درخشیدند.. طوری به نظر می رسید که انگاراز داخل کله اش چراغونی شده بودند

-دوست داشتم بگم نوشیدنی به حساب من… اما خیلی بی مزه به نظر میرسه

صداش تقریباً با بی خیالی بود ..اما من به ندرت میتونستم بفهمم چی داره میگه ..چون که چشمهای آبیش داشتن روحم رو سوراخ می کردن..یه همچین چیزی… هرگز چیزی مثل او رو در زندگی ندیده بودم ..میدونستم تمام طول روز به اون نگاه کنم و اصلا خسته نشم

-ها؟

به محض اینکه این حرف چرند از لب هام بیرون اومد به خودم پیچیدم توانایی

های صحبت کردنی که همیشه من رو در دادگاه یاری می کردن.. حالا کامل منو به حال خودم ول کردند ..از این لحظه به بعد دیگه نمی تونم مطمئن بشم که بتونم جمله ای رو کنار هم نگه دارم… اون چهره جذاب… و اون صدای زیبا ..کاملاً توانایی های صحبت کردن و عقل من رو از من گرفته بودند.. مطمعنا نوشیدنی که خوردم هم.. کمک بیشتری بهم نمی کنه

-هیچی

کلاه رو از سرش برداشت و یکم تکونش داد.. قطره هایی از نوشیدنی سابق من از کلاه پرواز کردن و روی قالی نشستن …موهاش بلند و پرپشت بودن… که کاملاً من رو متعجب کرد… انتظار داشتم کچلی سکه ای چیزی داشته باشه.. که اون همه زیباییش رو خراب کنه ..تا یکم بیشتر شبیه انسان ها ی معمولی بنظر برسه.. و زیباییش به طور ماورا طبیعی بی نقص نباشه….. اما نه.. اینقدر شانس نداشتم …واقعا تا این اندازه زیبا بود.. باعث میشد همه مردهای توی این اتاق شبیه سگ بنظر بیان.. تک تک اونها  از نظر من محو شدند ..درست مثل خاطرات اون مردی که همین چند روز پیش باهاش بهم زدم …اون هم از طریق پیامک… اسمش چی بود؟…پوک؟ …فکر کنم؟

به پایین نگاه کردم و متوجه نقطه خیسی روی لباسهای مرد کابوی شدم …فورا با بیچارگی احساس  کردم باید بهش کمک کنم… من باعث این مشکل شده بودم ….من شب شو خراب کرده بودم …و اگه اون همه چیپسی که جلوشه یه نشونه باشه… اون تا حالا شب خوب و لذت بخشی داشته

یه عالمه دستمال از روی میز برداشتم …. به سمتش حمله کردم تا خرابکاریمو جبران کنم…….

 

 

رمان بدرخش نه بسوز

 

رمان عاشقانه ی بدرخش نه بسوز را انلاین از اینجا بخوانید

 

 


برچسب ها :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *