رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز

 

فصل اول

بهم میگن دختر اهل پارتی. به هر حال این چیزیه که روی دعوت نامه نوشته شدم.. و من رو با این اسم مخاطب قرار داده:

دختر اهل پارتی…ما بهت نیاز داریم.. فردا ساعت ۱ بعد از ظهر فرودگاه باشد..در مرکز پیشخوان بلیط دلتا…یا از این به بعد کاری می کنم همه به اسم لجن بشناسنت.. باهات شوخی نداریم… ناامیدم نکن..و به یاد داشته باش اجازه داری بهت خوش بگذره و همه چیزو در مورد اون دوست عوضیت-پوک-  فراموش کنی.. به خاطر اینکه چیزهایی که توی وگاس اتفاق می افتند توی وگاس هم میمونن… کاملاً دوستت دارم… بهترین دوستت  کلی.. و نه کندی بهترین دوستت نیست..منم…دوباره دوستت دارم…بهترین دوستت کلی

دعوت نامه رو روی میز قرار دادم و با صدای بلند توی دفترم گفتم

-امکان نداره..هرگز چنین چیزی اتفاق نمی افته

رابی دستیارم پرسید

-چی قرار نیست اتفاق بیفته؟

بیشتر شبیه یک مادر همسایه کناری می مونه..بزار اعتراف کنم..واقعاً روی اعصابمه.. باید اسمش رو میذاشتم رو اعصاب.. اما پلاک اسمی که روی میزش قرار داره نوشته: رابی مجری اجرایی هاروی-گراسمن وکنتو-ال ال پی-در حالی که یک لیوان داغ قهوه توی دستاش بود داخل اتاق شد.همانطور که هر روز این کار انجام میده.. قدردانی ابدی من رو به خاطر توانایی فوق العاده اش در این که بدونه دقیقا چی می خوام و کی اونو می خوام  رو به دست آورد.. ساعت ۹ صبحه  و آماده ام تا راهمو با این قهوه شروع کنم….دعوت نامه هایی به مهمانی مجردی این بلا رو سر من میارن

در حالی که دعوتنامه رو زیر میزان پنهان می‌کردم گفتم

-قرار نیست به این جای مسخره برم

از همین حالا می تونم تصور کنم لوک در مورد این چی میگه..اسمش لوکه..با یه ال..نه با یه پی.. دوستام به هیچ وجه طرفدار اون نیستند

-برای  کلی ؟ البته که میری… اون بهترین دوستته میخوای به جات به  پاسخ دعوت نامه رو بدم؟ یا خودت ترتیبش رو میدی؟

بهش اخم کردم…میخواستم قهوه رو محکم از دستش بکشم…اما ترسیدم بریزه…ولی یه جوری نگاش کردم که بفهمه عصبانیم کرده

-نه خانم فضول نمیخوام به جای من پاسخش رو بدی

لیوان رو زیر دماغم گرفتم تا بتونم بخار اونو احساس کنم.. امیدوار بودم به دماغ کشیدن بخار قهوه باعث بشه که اثرش عمیق تر و طولانی تر بشه

-بهت گفتم نمیرم

لب هاشو به اون روش که خودش اختراع کرده بود و میگفت: رابی-اهل-بازی-کردن-نیست-جلو داد

-هممم-هممممهممم

دو دقیقه بعد..داشتم به خودم میپیچیدم..واقعا یه قدرتی داره که میتونه کاری کنه آدمو پر از احساس گناه بکنه

با آه و ناله گفتم

-اما من نمیخوام برم

لبهامو جلو دادم و تا جایی که در توان داشتم سعی کردم خوب نقشمو بازی کنم

-دو تا دفاعیه دارم که باید تا سه‌شنبه تموم بشن… و سه تا دادرسی که در حال انجامه…من باید کار کنم تا بتونم پول زندگی بیچارم رو در آرم

به آرومی با پا به میزم کوبیدم…میخواستم محکم تر بکوبم… اما میترسیدم کفشامو خراب کنم..تقریباً یک هفته طول کشید تا پول جمع کنم و بتونم اونها رو بخرم

با اون لحن مخصوص خودش گفت

-دوتا دفاعیه رو هفته پیش تمام کردی.. همونطور که خودتم خوب میدونی… و میتونی برندی رو به جای خودت به دادرسی بفرستی

لحنش طوری بود که انگار با گفتن اسم برندی حالش به هم میخوره.. همیشه همین کارو میکرد.. واقعا باید خودم رو کنترل کنم که منم مثل اون این کارو نکنم.. برندی جوری بود که روی اعصابه همه راه میرفت… واییی…  لباس های گرون قیمت و یک چهره قشنگ نمی تونه کار زیادی برای یه آدم انجام بده…وقتی که شخصیتش پشیزی هم نمی ارزه

تصور کن زهرمار و عسلو باهم قاطی کردی.. اون موقع می تونی شخصیت اونو بفهمی

چشمامو چرخوندم

و-اقعا باید فضولی کردن توی کامپیوتر شخصی منو تموم کنی رابین

-؟چرا پس از کجا باید خودمو ما با تو وقف بدم؟ اگر منتظر بمونم تا خودت ازم کمک بخوای.. اون موقع دیگه پیر شدم و موهام سفید شده

-اما تو همین حالا هم پیریا وموهات سفید شده

لیوان قهوه رو بالا بردم و پشتش لبخند زدم.. خوشحالی که توی این لحظه داشتم حس میکردم واقعا بی ادبانه بود..اما چه کار کنم..دست خودم نیست

یکی از انگشت های خیلی کشیده و خیلی مانیکور شدش رو به سمت من نشونه گرفت

-دختر خیلی خوش شانسی که پشت اون میز نشستی… نه اینجا کنار میز منشی ها پیش من و گرنه……

لب هاش رو چین داد و سرش رو به آرومی چند بار برام تکون داد

-وگرنه چی حالمو گرفتی ؟یا می بردی توی اتاقک کپی و خفم می کردی؟

نیشخندم پهن تر شد

-روش حساب باز کن دختر

چرخید تا دفترو ترک کنه.. کفش های پاشنه بلندش صدای بلندی رویه موزاییک ها می‌دادند.. مثل همیشه… قسم میخورم یه روز این اخلاقش و طرز راه رفتنش باعث میشه تا دفتر آتیش بگیره

بدون اینکه حتی به من نگاه بکنه پرسید

-قراره جواب دعوت نامه رو به کی بفرستم؟ کندی یا کلی؟

به سختی نفسمو بیرون دادم و لیوان قهوه رو رو روی میز گذاشتم

رابی دوباره برد …مثل همیشه

همزمان که نفسم رو بیرون می دادم گفتم

-کلی.. بفرستش به ایمیل کاری کلی

صندلیم رو به یک طرف چرخوندم تا به کامپیوتر رو کنم.. روی دکمه هایی که من رو به فایلهای مشتری هام می‌برد کلیک کردم…مجازات شوم مهمانی مجردی در شرف وقوع کلی بالای سرم شناور شد…قرار بود روی این تمرکز کنم که چطور راهمو در بخش چهارم دی سی ای باز کنم …اما کلمات فایلی که همین حالا بازشون کردم جلوی چشمم شناور شدند

چشم هام شیشه ای شدند و دوباره ۱۵ ساله بودم …در یک اتاق کوچک از خونه مادرم ..در حالی‌که هیکل قوی و وحشتناک دوست مادرم بالای سرم بود و کمربندش رو داشت بالا می برد

بارها و بارها با شدت روی روی پشتم… سر و شانه هایم ..فرود آمد …کلمات منزجر کننده و زشتی از دهنش بیرون میومد… عر*ق نمناکی پوستم رو پوشوند

به خودم لرزیدم …نه از سر ترس …بلکه از عصبانیت.. این بار دیگه خیلی داره ادامه پیدا میکنه.. زخم ها و کبودی های بدنم وقت زبادی میبرن تا کاملا خوب بشن…باید فرار کنم… با هر ضربه ای که به بدنم میخورد کلمات منفور تر می شدند… کمربند سخت‌تر پایین میومد …اگه یک راهی بیرون از این آشفته‌بازار پیدا نکنم ..قبل از اینکه به سن ۱۸ سالگی برسم میمیرم ..اینکه آرزو کنم مادرم قدم پیش میذاره و به من کمک کنه چیزی جز وقت تلف کردن نبود

زمانی که اون..امروز اتاق رو ترک کرد ..تصویری از برنامه طولانی مدت برای آینده زندگیم در نظرم شکل گرفت…. پرونده‌هایی که جلوی روم بود میتونستن من رو به هدفم برسونند ..استقلال ..امنیت ..و موفقیت مالی ..نمی تونستم روی مادر غیر مستقل وضعیفم حساب کنم که من رو نجات بده… بنابراین می بایست خودم خودم رو نجات بدم

سرم رو تکون دادم… از ابر ها پایین اومدم و به حال برگشتم..نه..اجازه نمیدم اون خاطرات… مهمانی بهترین دوستم رو خراب کن.. نفس عمیقی کشیدم و تمامی اون خاطرات بد رو از ذهنم بیرون کردم .من حالا دیگه ۲۵ ساله بودم و برنامه ریزی زندگیم تا اینجا من رو پیش آورده بود…. این که یک زنگ تفریح کوچکی داشته باشم و به وگاس برم هیچ چیزو تغییر نمیده …اینکه دو روز رو به مسافرت با دوستام برگاس به مسافرت برم… زندگیم رو خراب نمیکنه… میتونم این رو این کار رو انجام بدم… دیگه اجازه نمیدم ترس همراه همیشگی من باشه

روی موس کامپیوتر کلیک کردم و برگه هایی که می بایست قبل از سوار شدن به هواپیما …انجامشون بدم رو بالا آوردم

فصل ۲

به محض اینکه به قسمت پیشخوان فرودگاه بین المللی پالم بیچ  قدم گذاشتم صدای جیغ بلندی فضا رو پر کرد. بهترین دوست های دانشگاهیم کندیک و کلی نزدیکی دلتا لاین ایستاده بودند

کندیک فریاد کشید

-اومدی

و به سمتم دوید و کوچکترین اهمیتی به تماشاگرانی که اونو نگاه میکردن نمی داد.این شیوه عادی زندگی کردن او بود… بی توجه… پر سر و صدا… آماده برای جشن گرفتن هر لحظه شادی… روی پنجه پا راه میرفت… پاشنه بلند کفش هاش هر مدل راه رفتن دیگه ای رو غیر ممکن می کرد .دوست داشتنی ترین احمقیه که تا حالا شناختم

-اوه ه ه

س*نه های جراحی شدش محکم به من برخورد کردند و نفسم رو بریدند

در حالی که کمی چشمهام چپ شده بود… از روی شونش پرسیدم

-دلت برام تنگ شده بود؟

-او خدای من اره

یک بار محکم منو فشار داد و خودشو عقب کشید

-تو تمام آخر هفته ها رو توی اون دفترت به خواب زمستونی فرو می ری..و بعدش همه وقت اضافه ات رو با پوک  میگذرونی.. البته که دلم برات تنگ میشه

-اسمش لوکه..و همین هفته گذشته بود که ناهار باهات بیرون اومدم

یک قدم عقب رفتم ..ساکی که کنار پام انداخته بودم رو برداشتم و بند هاش رو روی شونه انداختم

-میدونی که من باید برای خودم یه شریکی چیزی جور کنم

-تا وقتی که سی سالت میشه ..میدونم.. میدونم… میدونم…این روی اون کله سنگیت حکاکی شده

دستاش رو توی دستای من گذاشت.. به سمت جلو خم شد و بو کشید ..همیشه همین کارو میکنه …همیشه دنبال عطر مورد علاقه ی بعدیش میگرده

-کله سنگی؟تا زمانی که اون یه تیکه تزیین رو بالای سرم داشته باشم امیدوارم یه شریک برای خودم جور کنم

زیر چشمی بهش نگاهی انداختم …یواشکی به این حقیقت که لبهاش طوری به نظر می رسد انگار به وسیله زنبورها نیش زده شدند …خندیدم… به محض اینکه کندیک یک سال پیش کلاژنو کشف کرد …دیگه هرگز از اون دست نکشید…یکی از فلسفه های مورد علاقه اش اینه که: لب های باریک باعث غرق شدن کشتی می شود- و کاملا به نظر خودش عقلانی میرسه و اهمیتی نمیده که به نظر کسی دیگه ای عقلانی نمیرسه…هرگز در مورد این جمله باهاش بحث نکردم ..چون که پروسه فکریش باعث میشه سردرد بگیرم…هرچقدر هم احمق به نظر برسه… اما اون یک از بهترین دوست های منه… کندیک ..کلی و من به عنوان سه دوست جدا ناشدنی توی کالج مشهور بودیم و هنوز هم چیزی تغییر نکرده …اگرچه شیوه زندگی مون نمیتونه متفاوت تر از این باشه

به سمت پیشخوان رفتیم تا به کلی بپیوندیم… داشت با حرارت با مردی که پشت پیشخوان باجه بلیط ایستاده بود .. گفت و گو می کرد.. یک بار دستشو توی هوا می چرخوند و بعد اونو توی موقعیت دعاکردن قرار می داد.. با اون لباس کاملا پوشیده که تا گردن دکمه هاش بسته شده بودن و شلوار خاکی رنگ کاملا مثل خانم های اهل کلیسا به نظر می‌رسید…بعد از کالج ..عشق اونو مهربون تر کرده بود… اما زیر اون چهره محافظه‌کارانه و کاملا آراسته …یک دختر دیوونه قرار داره که قبلا موهاش رو بنفش رنگ می‌کرد و کارایی می‌کرد که بهتره در موردشون نگم

کندیک در مورد برنامه آینده من غرولوندی کرد

-هزار بار بهت گفتم اگه بیشتر بیرون نری تا قبل از ۳۰ سالگی هیچ شریک زندگی گیرت نمیاد ..پسر عموی پسر عموی برادر شوهر من بر اثر یک حمله قلبی مرد …اونم زمانی که فقط ۲۸ سال سن داشت.. می‌فهمی… ۲۸ سال

-پسر عموی پسر عموی خواهر شوهر تو… یا هرچی…نارسایی قلبی داشت و قبلا بهم گفتی که اواینقدر بد آبله‌مرغون گرفت که مجبور شدن بستریش کنن… مطمئنم که به خاطر اینکه یک وکیل بوده و ساعت های اضافه اش رو وقف کار می کرده ..انو به کشتن نداده

-فقط خفه شو… با من بیا… کلی سعی داره بهترین بلیط رو برامون بگیره

کندیک رو به سمت پیشخوان دنبال کردم.. و با شوخ طبعی به کلی گوش دادم که داشت سعی می کرد ی..ک مردی که به طور واضح ه*م ج*نس گرا بود رو ا*غوای خودش بکنه تا بهمون بهترین صندلی هواپیمایی که زیاد با اون مسافرت نمیریم رو بده

-خواهش می کنم خوووواهش می کنم خووووووووااااهشششششش می کننننننم؟قسم میخورم خوب رفتار کنیم ..حواسمان هست بی ادبانه رفتار نکنیم و هرکدوممون ده تا نوشیدنی انتخاب نکنیم

و مثل یک مدل تبلیغ خمیر دندان لبخند زد… واقعاً دندون های خوبی داشت از اونجایی که پدرش یک دندانپزشک بود مطمئن شده بود که بهترین لبخندو به او بده

مامور باجه در جواب به او لبخند سرسری زد که کمتر از یک ثانیه بعد کاملا ناپدید شد

-هرچند که قلب من رو به درد میاره اینو بهت بگم…اما میترسم نتونم بهت بهترین صندلی رو بدم مگه اینکه پولش رو بدی

به مانیتور نگاه کرد

-اینکه از کلاس اقتصادی به کلاس بیزینسی منتقل بشی در کل  هزار و دوست دلار برای سه تا تون خرج برمیداره.. ما همه ی کارت‌های بانکی و قبول میکنیم

وقتی دوباره به کلی  نگاه کرد …کمی سوراخ های بینیش گشاد تر شدن

دهن کلی باز موند

-دیوونه ای؟ من با اون پول میتونم یه ماشینه درب و داغون بخرم

مرد بدون هیچ شوخ طبعی لبخند زد

-اما تو نمیتونی توی ماشین های درب و داغون نوشیدنی گرون‌قیمت بنوشی… میتونی؟

حتی یک ذره هم رنگی از کنایه توی صداش نبود..ل*عنت کارش خوب بود.

به سمت باجه رفتم و دستامو روی اون قرار دادم …بهترین لبخند حرفه ایم رو به لب آوردم

-چطوری..سامول. من آندری هستم…. اندی…

دست دیگم رو روی بازوی کلی گذاشتم

-وظیفه من اینه که این دختره  بیچاره رو به وگاس ببرم و بهترین دو روز زندگیش رو بهش هدیه بدم .قبل از اینکه خودش رو درگیر زندگی پر از بردگی و بدبختی بکنه.. من اینجا دارم از ازدواج صحبت می کنم ..و اوضاع خیلی بده…… واقعا واقعا بد

صدام رو پایین تر آوردم

-نامزد اون یک مرده شوره

-داری شوخی می کنی

اول به من و بعد به کلی نگاهی انداخت.. یخ صورتش کمی آب شد..ما به کنج کاوی های ناسالم عادت داشتیم …وقتی که یک چنین موضوعی پیش می اومد… و من اونقدر افتخار نمی‌کردم که دارم از این قضیه به نفع خودمون استفاده می کنم …هرچی که نباشه این مهمونی مجردی بهترین دوست منه… میبایست از خودگذشتگی ها انجام بشه… دیگران تحت فشار قرار بگیرند… و غرور ها قورت داده بشن

کلی سرش رو به علامت موافقت تکون داد.. چشم هاش بزرگتر شده بودند و اگه اشتباه نکنم… یکم اشک توی اون ها دیده می شد ..حرکت خوبی بود.. با سر براش تکون دادم و اونو تشویق کردم سخت تر تلاش کنه.. قسمت غم انگیز اینجاست که.. در مورد مرده شور شوخی نمی کردم ..او واقعاً داشت با متیو اکرمن …که ما اونو با اسم مستعار… متی مرده شور…صدا می زدیم …ازدواج می کرد.  کندیک و من همیشه ازش میپرسیم احتمالا توی مردی که کل عمرش با مرده ها سر و کار داشته چی دیده ؟و جواب اون همیشه یک جور بوده: هیچکس به اندازه پسری که تمام عمرش رو با چوب کارکرده قدر هیزم رو نمیدونه… هنوز هم مطمئن نیستم اون چه معنی قرار داشته باشه ..اما کاملا مطمئنم دلم نمیخواد بفهمم… پس بزار همینطوری بمونه

-قراره با مردی که هر روز بدن های مرده ها رو لمس می کنه ازدواج کنی؟

کمی به جلو خم شد و زمزمه کرد

-و اون ها رو با روغن ماساژ میده؟

کلی  سرش رو تکون داد

-بله ما هر روز با مرده ها سر و کله میزنیم… هر دوی ما …واقعا خیلی قلبمو میشکنه… این تنها شانس منه که موهامو باز بگذارم و همه چیز رو فراموش کنم …چون که بعدش قراره با یه مرده شور ازدواج کنم

قطره اشکی نمایشی رو از چشم هاش پاک کرد و روشو برگردون

و جایزه آکادمی بهترین بازیگر فیلم هیچی می‌رسد به……….کلی فاست

مرد به سمت راست و بعد به سمت چپ نگاهی انداخت… انگشت هاش روی کلید حرکت کردند ..تنها انگشت اشاره اش ۲۰ بار روی یک دکمه کلیک کرد.. با خودم در فکر بودم که آیا واقعا داره یه کاری میکنه یا نه؟ این احتمال وجود داشت که فقط داشت سر به سر مون میزاشت… .. تا ببینه چقدر میتونه ما رو همین جا نگه داره… در حالی که فکر می کنیم تونستیم با نقش های احمقانه مون اونو قانع کنیم تا برامون احساس دلسوزی کنه …و بعدش بهمون بگه برید علف بچرونید
سپس صدای پرینتر از زیر پیشخوان آمد و چند ثانیه بعد شش کارتبلند که اسم های ما رویاونها بود رو از زیر میز بیرون آورد

-صندلی بیزینس کلاس؟ بله.. البته خانم ها. ما خوشحال میشیم که نیاز های بیزینسی شما رو اینجا در فرودگاه دلتا منزل بدیم.. بفرمایید این هم بلیط های شما برای پرواز به سمت لاس وگاس

اونها رو روی پیشخوان گذاشت و به سمت  کلی هول داد. کلی اوناروگرفت و جیغ کشید .همونطور که کندیک رو بغل می گرفت و بالا می پرید ..صدای تق تق کفشهیش فضا رو پر کرد. دستمو روی شونه اش گذاشتم تا اونو آروم تر کنم.. سپس تمام توجه‌ ام رو به سمت کارمند پیشخوان برگردوندم

-از اینکه بهمون کمک کردی واقعا ازت متشکریم ساموئل ..کارت واقعا باحال بود

به من لبخندی زد.. اولین حالت چهره واقعی که فکر می کنم از زمانی که اومدم تا حالا ازش دریافت کردم

-فقط مراقب باشید ..میگن چیزی که توی وگاس اتفاق میفته توی وگاس هم میمونه… اما بعضی موقع ها دردسر تا خونه دنبالت میکنه ..میدونی که منظورم چیه؟

چشمکی زد

سرمو به نشانه موافقت تکون دادم.. اگرچه نمی دونستم داره در مورد چی صحبت میکنه. من از اون مدل دخترا نبودم که توی اون جور دردسر ها بیفتم. ممکنه بعضی موقع ها یه چند تا نوشیدنی بنوشم اما همیشه روز بعدش یادم میاد که چه اتفاقی افتاده ..هیچ وقت تا اون اندازه خودمو گم نکردم . حالا که دیگه بزرگ شده بودم و مثل یک احمق توی کالج نبودم.. همیشه کاملاً روی خودم و وضعیتم کنترل داشتم

-به نکته خوبی اشاره کردی و بازم متشکرم

-خواهش می کنم ..با تشکر از شما که پرواز دلتا رو انتخاب کردید سفر خوشایندی داشته باشید

به پشت سر من …به نفر بعدی توی صف نگاه کرد .من هم اشاره رو گرفتم و به طرف دیگه حرکت کردم

چمدونامونو گرفتیم و به دست .. محوطه ی امنیتی حرکت کردیم.. کندیک و کلی  از همین حالا برای اولین شبمون در وگاس برنامه ریزی می کردند.. چیزهایی در مورد کلاب و چیزای ناجور دیگه‌ای شنیدم ..قبل از اینکه به طور ناموفقی بقیه مکالمه شونو بلاک کنم که به گوشم نرسه.. آه عمیقی کشیدم.. متوجه شدم تمام برنامه هاشون باعث میشه دو روز کامل بخوام از اونا مراقبت کنم.. و حواسم بهشون باشه.. کار سختی نبود.. البته وقتی که توی کالج هم اتاقی اونا بودم یه عالمه تمرین داشتم.. من همیشه شخص مسئولیت‌پذیر بودم ..راننده اختصاصی ..دختری که موهای اونها رو براشون می گرفت … وقتی که اونا تموم وجودشون رو توی توالت بالا میاوردن …کسی که وقتی اونها شکست عشقی می خوردن دستمال کاغذی و بستنی بینشون پخش میکرد.. دو روز در وگاس در حالی که پشت سر بهترین دوستام میدوم و اونا رو از دردسر دور نگه میدارم که مشکلات اونا رو تا خونه همراهی نکنه مگه چقدر میتونه سخت باشه؟ من در این زمینه چهار سال تمرین …در دانشکده فلوریدا.. داشتم.. احتمالا این در برابر اون هیچی نیست

بعد از اینکه از محوطه امنیتی گذشتیم تلفنم زنگ خورد.. و همانطور که به سمت گیت ها حرکت می کردیم پیامی که برام اومده بود رو خوندم.. کلماتی که روی گوشیم مشاهده می‌کردم باعث نمیشدن سفرم شیرین تر به نظر برسه.. در نظر گرفتم همین حالا برگردم و مشکل و همینجا درستش کنم.. فکر میکردم بعدا میتونم با دوستام بیرون برم …این مشکل واقعاً طوریه که تمام شیرینی سفر رو برای من خراب میکنه

کندیک پرسید

-مشکل چیه خوره پارتی؟

اومد کنار من.. دستش رو اطراف شونم انداخت.. معمولاً فقط ۲ اینچ از من بلندتر…. اما با کفشهای پاشنه بلند به راحتی یه سر و گردن از من بلندتر بنظر میرسه.. من امروز کفش های پاشنه تخت پوشیدم که برای مسافرت راحت تر باشه… اینطوری کاربردی تر بود.. و من هیچی نیستم اگه شخصیت کاربردی نداشته نباشم ..از طرف دیگه کندیک از هرچی رفتار کاربردیه متنفره به نظر اون.. این یه بیماری شیطانیه که باعث میشه زندگیت کسل کننده بشه

دندون هام رو روی هم فشار دادم.. سعی می کردم عصبانیتم رو کنترل کنم ..سعی میکردم نزارم لوک  سفر ما رو خراب کنه

-هیچی نیست

سعی می کردم در موردش خونسردانه رفتار کنم

-یه پیام از طرف لوکه

داشتم گوشیم رو توی کیفم مینداختم.. اما کندیک اونو ازم قاپید

-هی

بهش اعتراض کردم و سعی کردم خودمو به گوشیم برسونم

او گوشی رو به کلی داد و با دست محکم شونه های منو گرفت

-فقط آروم باش ..ما اینجاییم که بهت کمک کنیم

-اوه ..بخاطر عشق به زیر پوش صورتی مادربزرگم….اون واقعا اینو از طریق پیامک برای تو فرستاد؟چه کیسه حموم عوضیه

با یکی از اون حالت چهره های امتیازی wtf مخصوص به خودش به من نگاه کرد

-واقعا اندی… باید حتما موقعی که برگشتی با پا بزنی  وسط توپ هاش

کندی  شونه های من و رها کرد و دستشو به طرف تلفن دراز کرد و پرسید

-پیام در مورد چیه؟

-فقط بخونش و گریه کن

کلی همونطور که گوشی رو به دست کندی می داد ..اخمی از روی دلسوزی به من کرد

دو ثانیه بعد …کندیک داشت چیزی روی اون تایپ می کرد

-نه

فریاد کشیدم و دستمو به طرف گوشی دراز کردم

-نکن

-دیگه دیره……. خیلی دیره………

با آهنگ این رو میخوند و مثل دیوونه ها دایره وار دور خودش می‌چرخید.. در حالیکه گوشی رو بالای سرش نگه داشته بود
پریدم و اونو از دستش قاپیدم تا مکالمه کوتاه و بخونم

لوک:باورم نمیشه داری میری.. زندگی خوشی داشته باشی

تلفن اندی: خودت زندگی خوشی داشته باشی..عوضی

-واو…متشکرم  کندیک…اون  فوق العاده بود

انگشت شستم بالای کلیدها شناور موند. آماده بودم تا توضیحی در جواب بنویسم ..یه معذرت خواهی.. یه چیزی

کندیک بازوم رو گرفت و منو  توی جمعیت داخل محوطه پروازمون کشید

-به من گوش کن اندی.. قبل از اینکه بهش یک پیام دیگه بفرستی این رو در نظر بگیر….

نشستم و اجازه دادم پفی از سراعصاب خورد کنی از دهنم بیرون بیاد.. من تقریبا به مقصد تعطیلاتم رسیده بودم به شهر حالگیری خوش آمدید.. مقصد بعدی:شهر بدشانسی

کندیک ادامه داد

-لوک الان سه ساله که داره زندگی تورو از وجودت میمکه.و در تمام این سه سال چه کاره دیگه ای کرده به جز اینکه بهترین دوستات رو عصبانی کنه و همیشه تو رو به گریه بندازه؟ها؟چه کاری کرده که وفاداری جاودانه تو رو به دست بیاره؟ من که متوجه نمیشم

گفتم

-اون..اونقدرا هم بد نیست

همونطور که این کلماتو میگفتم احساس گناه می کردم .مادربزرگم همیشه بهم میگفت حتی دروغ های مصلحتی کچیک هم دروغ های بدی هستند

-اوننقدر بد نیست؟ آره درسته واسه ولنتاین چه کادویی برات گرفت؟ اوه ارررره..درسته. یک کارت تخفیف برای لیپوساکشن هدیه کاربردی نبود؟

چشمهاش رو چرخوند و برای تاکید بیشتر دستاشو به هوا پرتاب کرد .کلی پادرمیونی کرد

-نه

-میدونست من از پهلوهام خوشم نمیاد

همونطور که کلمات از ذهنم بیرون میومدن به نظر خودم هم احمقانه می‌رسیدند .چرا من همش اجازه میدادم این اتفاق برام بیفته؟ چطور می تونم خودم رو یک زن قوی و باهوش بدونم وقتی که در برابر مردها مثل یک بازنده به تمام معنا رفتار می کنم؟

کندیک بالحنی منزجر گفت

-تو راست میگی.. حالا هرچی. در مورد آخرین باری که برای کار از شهر بیرون رفتی چی میگی؟اوه اره. حالا یادم میاد.. اون با منشیش توی مهمونی شرکت رابطه برقرار کرد

هر دو دستش رو بالا انداخت و اجازه داد محکم با صدای شلپی  روی پاهاش بیفتن

-اون موقع زیاد نوشیدنی خورده بود.. هر دوی اونها زیاد نوشیدنی خورده بودند .خودش در این مورد به من گفت.. این طوری نیست که ازم پنهان کرده باشه

درد عمیق تحقیر رو به خاطر اون روز به یاد آوردم. هر زمان که بهش فکر میکردم قلبم درد میگیره.. که تقریباً همیشه این کارو می‌کردم

کلی  طرف دیگه ی من نشست

-لطفاً اینقدر برای اون عوضی بهانه تراشی نکن میشه؟ اون برات اعتراف کرد چون همه دفتر اونو دیدن و میدونست دیر یا زود از موضوع باخبر میشی

بازوهاش رو اطرافم انداخت و فشار داد

-اون یک دوست اشغاله و در کل یک مرد اشغاله.. لطفاً اجازه بده بره.. و به زندگیت ادامه بده…. لطفاً لطفاً دیگه پیش اون برنگرد. الان یک موقعیت طلایی پیشروته

-گفتنش برات آسونه تو داری  هفته دیگه با متی مرده شور ازدواج می کنی

-بله ..خوب.. اگه به خوبی یادم بیاد.. یه عالمه وزغ  پشمالوی آبکی رو ب*وسیدم تا بلاخره شاهزاده ام رو پیدا کردم

کندیک در حالی که خنده ریزی می کرد گفت

-آره برونو از ایتالیا رو یادت میاد؟

-چطور میتونم فراموشش کنم؟

منم بهش لبخند زدم.. چه فاجعه ای بود

-برونو …عجیب الخلقه یه توپه

کلی  گفت

-هی  بیچاره دست خودش نبود که یه توپش رو از دست داد

به سختی سعی می‌کرد که رنجیده خاطر به نظر بیاد . اما نتونست به خوبی از پسش بر بیاد

کندیک در حالی که خرناسه میکشید گفت

-اه.. البته که دست خودش بود… اون کسی بود که باعث شد تا بیفته

کلی با صبوری آهی کشید

-نیفتاد باشه؟…هزار بار بهت گفتم کندیک ..با عمل جراحی اونو در آورد

 

قسمت بعد را انلاین از اینجا بخوانید


دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *