دانلود رمان عاشقانه

بایگانی‌های بیوگرافی | ناول کلاب|دانلود رمان

تمامی رمان ها اختصاصی سایت ناول کلاب می باشند و با هر گونه کپی برداری و انتشار در سایت یا وبلاگ های دیگر برخورد جدی خواهد شد
دوشنبه ۴ تیر ۱۳۹۷
پخش آنلاین موزیک

رمان خارجی عاشقانه جدید دروغ های صمیمانه از لیندا هووارد قسمت سوم,دانلود رمان عاشقانه,رمان خارجی جدید,رمان جدید عاشقانه ۲۰۱۸

 

 

رمان خارجی عاشقانه جدید دروغ های صمیمانه از لیندا هووارد قسمت سوم:

 

بیمارستان بزرگ و سفید ناوال  امروز صبح شلوغ تر از شب گذشته بود و دو  نگهبان متفاوت جلوی در  آی سی یو که اتاق استیو در آنجا بود ایستاده بودند. دوباره به نظر می رسید پین را به محض دیدن چهره اش شناختند. جی با خود در این فکر بود که او تا کنون چند بار به  دیدن استیو  آمده و  اصلا چرا باید  آنقدر برایش مهم بوده باشد که مرتب به او سر بزند… مانند همان کاری که امروز صبح کرد..میتوانست از پشت تلفن جویای احوال استیو باشد…استیو خود را  درگیری هر کاری که کرده بود میبایست به شدت مهم باشد و پین میخواست به محض اینکه او بیدار شد کنارش باشد..اگر چنین چیزی اصلاً امکان‌پذیر باشد

پین اجازه داد تا او خودش وارد اتاق شود و گفت می خواهد با کسی صحبت کند.. جی با  بی حواسی سرش را تکان داد…تمرکز او از همین حالا روی استیو بود. در را هل داد و وارد اتاق شد….و عملا پین را که هنوز نصف جمله اش را تمام نکرده بود…وسط راهرو تنها گذاشت..زمانی که پین به در بسته نگاه کرد لبخند کج و اندکی  پشیمان…روی لب هایش نشست. سپس برگشت و به طرف پایین راهرو حرکت کرد

جی به مرد روی تخت  خیره شد… استیو… حالا که دوباره او را می دید…قبول کردن اینکه او واقعا استیو باشد کمی سخت بود. استیو را با حالتی پر از انرژی و زندگی می شناخت… او اکنون آن قدر بی حرکت بود که باعث عدم تعادل جی می شد

هنوز هم در همان موقعیتی بود که شب قبل او را در آن دیده بود. هنوز هم ماشین هایی که به بدنش متصل بودند صدای زمزمه وار و خفیف تولید میکردند و هنوز هم مایعی  از طریق لوله ها و سوزن به بدنش  جاری می‌شد. بوی قوی آنتی بیوتیک بیمارستان باعث سوزش دماغش شد و ناگهان با خود فکر کرد که شاید جایی در ذهنش… استیو متوجه بوی بیمارستان شود… آیا می توانست  صدای صحبت کردن آدم های اطرافش را بشنود؟ اگر چه نتواند پاسخ دهد؟

به سمت تخت حرکت کرد.. همانطور که شب گذشته این کار را کرده بود. و بازوی او را لمس کرد… برخلاف هوای سرد اتاق پوست بدن او بسیار داغ و سوزان بود. آنهمه بانداژی که سراسر بدن او را پوشانده بود باعث می شد تا فردیت اش را بپوشاند. و لب هایش  آنچنان و رم کرده بودند که بیشتر شبیه کاریکاتور به نظر می رسیدند تا لب های مردی که زمانی با او ازدواج کرده… عاشقش بوده…. با او دعوا کرد ه و بالاخره از او طلاق گرفته بود. تنها پوست بازوی او که از زیر آن همه بانداژ  بیرون بود… او را برای جی واقعی می کرد

آیا او اصلا چیزی احساس می کند؟ آیا از لمس دست های جی آگاه است؟

زمزمه کرد

-استیو؟

صدایش می لرزید

صحبت کردن با یک مومیایی  آن هم زمانی که آنقدر در کمای عمیقی فرو رفته بود که  نمی توانست به هیچ چیزی واکنش نشان دهد…خنده دار بود. و حتی اگر  معجزه ای اتفاق می افتاد و صدای جی را می شنید… نمی توانست پاسخ دهد

اما با وجود دانستن تمامی این ها…چیزی درونش او را تشویق به ادامه دادن می کرد

-منم…جی

گاهی اوقات او جی را…جیبرد…خطاب می‌کرد. زمانی که میخواست واقعاً او را عصبانی کند… او را جانت جین  صدا میزد.. زمانی که  بچه بسیار جوانی بود این اسم مستعار را به دست آورده بود…پدر و مادرش او را جانت جین  صدا می‌زدند…اما برادر بزرگ ترش  اسم او را مخفف کرده و به او جی.جی  می گفت…که طبیعتاً تبدیل شد به جی….زمانی که وارد دبیرستان شد به طور رسمی  جی نام گرفت

 

به استیو گفت

-تو صدمه دیدی

و بازویش را  نوازش کرد

-اما حالت خوب میشه. پاهات شکسته شدن برای همین الان توی گچن… برای همینه که نمیتونی اونها رو تکون بدی… یک لوله توی گلوت فرو کردن تا کمکت کنه بهتر نفس بکشی … برای همینه نمیتونی صحبت کنی …نمیتونی ببینی چونکه بانداژ روی چشم هات رو پوشانده …نگران چیزی نباش..اونها به خوبی ازت مراقبت می کنن

آیا اینکه همه چیز خوب خواهد شد یک دروغ بود؟ با این حال هنوز هم نمی دانست به او چه بگوید. اگر می‌توانست  صدایش را بشنود  میبایست به او اطمینان خاطر دهد نه اینکه دلیل دیگری برای نگرانی به او بدهد

گلویش  را صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن در مورد پنج سال گذشته برای او. ..اینکه بعد از طلاق مشغول به چه کاری بوده.. حتی به او در مورد اخراج شدن هم گفت و اینکه چطور دلش میخواست  با مشت  محکم به دماغ فرال وردلا  بکوبد …اینکه چقدر هنوز هم بدجوری دلش می خواست به دماغش بکوبد

 

صدا آرام و بی اندازه حساس و لطیف بود…. مرد نمی توانست معنی کلمات را بفهمد ..زیرا هنوز هم تاریکی لایه‌های ذهن او را در بر گرفته بود.. اما صدا را شنید….. آن را احساس کرد.. مثل چیز گرمی که  پوستش را  لمس میکرد… باعث میشد کمتر احساس تنهایی بکند.. آن تماس  کوچک و نامحسوس……….

چیزی حیاتی و سخت درون مرد ..روی تماس متمرکز شد ب..ا اشتیاق به سمت آن کشیده می‌شد ..او را مجبور می‌کرد برای رسیدن به آن از تاریکی بیرون بیاید.. اگر چه  هیولاهایی که با دندان های تیزشان  منتظر بودند را احساس می‌کرد… منتظر بودند تا با دندان های تیز و چاقو های داغ  و برنده گوشت او را بدرند.او می بایست قبل از آنکه به صدا برسد با آنها مقابله کند… و او هنوز خیلی ضعیف بود.. ممکن بود نتواند از پسش بر بیاید … با این حال صدا به او می رسید …مانند مغناطیس او را به سمت خودش میکشد… او را از تاریکی و بی احساسی عمیقی که او را نگه داشته بود بیرون می کشید

جی گفت

-به یاد میارم زمانی که چهار ساله بودم یک عروسک برای تولدم هدیه گرفتم

حالا دیگر بصورت اتوماتیک حرف میزد ..صدایش آرام و رویا گونه بود

نرم و پشمالو بود ..مثل یک بچه ی واقعی ..موهای قهوه ای فرفری با چشم های بزرگ و قهوه ای رنگ داشت.. با مژه های بلند که هر زمان اونو  دراز می کردم بسته می شدند.اسمش رو گذاشتم کریستی.به خاطر بهترین دوستم در تمام دنیا ..اون عروسک رو همه جا با خودم می‌بردم ..تا زمانی که دیگه کاملا فرسوده و کهنه شده بود…باهاش می خوابیدم.. زمانی که غذا میخوردم اونو روی صندلی کنار خودم میزاشتم ..با دوچرخه مایل ها و مایل ها اطراف خونمون  میچرخیدم ..در حالیکه  اونو روی  سبد جلوی دوچرخه گذاشته بودم ..بعد شروع کردم به بزرگ شدن  و علاقه ام رو به کریستی از دست دادم …اونو روی طاقچه کنار بقیه عروسک ها گذاشتم …و کم کم فراموشش کردم . اما اولین باری که تورو دیدم استیو… با خودم فکر کردم:  چشم هاش مثل چشمای کریستیه…زمانی که بچه بودم و رنگ ها رو درست نمی شناختم به چشم های قهوه ای می گفتم چشم‌های کریستی….تو چشمای کریستی رو داری

 

دانلود رمان عاشقانه خارجی بدرخش نه بسوز قسمت سه-دانلود رمان-رمان-رمان عاشقانه-دانلود رمان عاشقانهه-رمان خارجی ترجمه شده-رمان جدید ۹۷

دانلود رمان عاشقانه خارجی بدرخش نه بسوز قسمت سه

 

 

 

مک با اخم گفت

-سنت های پوسیده و قدیمی؟ بیخیال ایان حرفت منصفانه نیست.همین سنت ها تو رو به مدرسه فرستادند و کمک کردند تا با جینی  ازدواج کنی…

درست همونطور که همیشه می خواست

 

دوباره به سمت منظره زیبای رو به رویش برگشت راحت تر روی زین نشست ..همانطور که دستش را دراز می کرد تا افسار را به دست بگیرد دوباره

شروع به سوت زدن کرد…بازگردانی زیبایی از آهنگ من دارم به جلو حرکت می کنم از راسکال فلتس را اجرا می‌کرد

 

ایان این آهنگ را خوبی می‌شناخت .مادرشان تقریباً هر روز این آهنگ را در خانه برای آنها پخش می‌کرد و خود را غرق در غم  تسلیم کردن پسر جوان

اش به  شهر بزرگ ‌می کرد. او به جای چندان دوری نمیرفت .. اما خانواده اش طوری رفتار می کردند انگار شهر بزرگ می‌خواهد او را قورت دهد و او

هرگز بر نخواهد گشت.. او و همسر آینده اش جینی  قول داده بودند تمامی تعطیلی ها را به دیدن خانواده شان بیایند و همچنین دو هفته در طی

کریسمس اینجا باشند… اما همه این چیزها هیچ کمکی به کم کردن اندوه مادرش نمی‌کرد ..تمام چیزی که او می توانست در موردش صحبت کند…

نوه ای بود که هنوز به دنیا نیامده و او هرگز او را نخواهد دید

 

ایان گفت

 

-امروز برات یه بلیط خریدم ..اومدم اینجا اینو بهت بگم تا قبل از اینکه  اینجا رو به مقصد بویس ترک کنیم بتونی دوش بگیری و لباس هات رو عوض کنی…

هواپیما ساعت چهار  پرواز میکنه بنابراین ما باید ساعت ۳ اونجا باشیم… نه دیرتر

 

-بهت گفته  بودم من نمیام .. باید قبل از رسیدن هفته آینده کارهای اینجا رو سر و سامون بدم

 

-بوگ قبلا گفت که خودش این کارو انجام میده و به هر حال اینو بهت بدهکاره… پس بزارش  به عهده او… به علاوه من بهت نیاز دارم… میتونی برای

یکبار هم که شده به خودت استراحت بدهی…. ۱۰ ساله که به تعطیلات نرفتی

 

با فشار دادن پاها یش و صدای کلیک مانندی  داخل  دهانش… اسب را تشویق به حرکت کرد

 

-تو به من نیاز داری؟ توی وگاس؟ تعطیلات؟ آره درسته… این روزمو میسازه

 

اسبش از درخت گذشت و به سمت تپه پایین تر که در مقایسه با تپه قبلی برآمدگی کوچک بیش نبود حرکت کرد

 

ایان به اسب  مهمیز زد و باعث شد به تندی به جلو حرکت کند و باعث عدم تعادل اسب برادرش شود

 

مک با اخم به او گفت

 

-بچه بازی هاتون تمام کن ایان.  الان وقت ندارم تا با تو بازی کنم. دست از رفتار کردن مثل یک احمق بردار

 

ایان لبخندی زد و دور اسب برادرش چرخید .می خواست کاری کند تا او واکنش نشان دهد…این رفتار سرد و بی تفاوت او را به جایی نخواهد رساند..

یک چالش تنها راهی بود که می توانست برادرش را بیدار کند.. تا زمانی که هنوز هم فرصت زندگی کردن دارد… خود را با زندگی درگیر کند.. ایان این

مهمانی مجردی را تنها شانس برادرش میدید که بتواند کمی از دنیا را ببیند…. قبل از آن که مانند پدرش به یک مرد گوشه نشین تبدیل شود. او هنوز

خیلی جوان بود… اما طوری رفتار می کرد گویی ۵۰ ساله است …مسئولیت پذیر… بالغ …جدی … و تقریبا تمام اوقات اینگونه بود. ایان همانطور که به

برادرش که روی اسب نشسته بود نگاه میکرد…. احساس کرد زندگی دارد در درون او خشکیده می شود

 

شرط میبندم میتونم تا اونجا… بالای اون تپه ….شکستت میدم-

 

و یکبار چانه اش را به نشانه ی چالش بالا گرفت.. میدانست برادرش نمی تواند مقاومت کند …مک همواره می‌بایست  از همه سریع تر اسب سواری

کند… از همه بلندتر بپرد…  بلندتر سوت بزند…او هرچی که نبود …انسان رقابت طلبی بود… و هنوز این کار را با رفتاری خونسردانه و استایلی شیک و

آرام انجام می داد …طوری که هرگز هیچکس متوجه نمی شد که در صدر بودن چقدر برای او اهمیت دارد… غرور او از فولاد بود…..بله مک مکنزی از

غروری فولادی ساخته شده بود

 

-کی قراره دست برداری ایان؟ همه میدونن تو روی اسب مثل یک کاهن پیر میمونی… همونقدر آهسته….. برای همینه که میخوای به شهر بزرگ فرار

کنی تا  هیچ کس از راز شرم آگینت  با خبر نشه

 

با دهان  بسته خندید

 

ایان چشمهایش را…. به حالت چهره خسته ای که پدرش قبل از اینکه آنها به دنیا بیایند از ان استفاده می کرد …چرخاند….دیدن اینکه چطور این

حالات دارد به  مک  به ارث میرسد ترسناک بود… مخصوصاً حالا که مدیریت زمینها و گله  به او رسیده بود

 

-من به آهستگی یک کاهن نیستم ..من از تو سریع ترم و میتونم این رو ثابت کنم …چرا شر*ط بندی نمی کنیم؟ با من تا بالای تپه مسابقه بده

 

مک از گوشه ی چشم به ایان نگاه کرد… سپس نگاهش پایین افتاد تا اسب زیر پای او را بسنجد… سپس به تپه ای که می بایست از آن بالا رود نگاه

انداخت.. چشمهایش دشتی که بین او و تپه قرار گرفته بود را از نظر گذراند

 

مک پرسید

 

شرط چیه؟-

 

دوباره روی زین جابجا شد..  افسار را محکمتر به چنگ گرفت

 

ایان نیشخندی زد می ‌دانست موفقیت در چند قدمی اوست

 

-اگه من بردم میای وگاس .هیچ غرولوندی در کار نباشه … هیچ گله و شکایتی در کار نباشه… و هیچ بهانه ای نمی آری… خوشحالی می کنی و

خودت رو رها میکنی… و نوشیدنی می‌خوری… بازی می کنی و با یه دختر زیبا آشنا میشی… و یکم خوش میگذرونی…. نه خیلی بلکه یکم

فک مک  چند بارمنقبض  شد و دندانهایش را روی هم فشار داد اما چیزی نگفت..  در عوض  نیشخند زد

 

و اگر من بردم تو  اینجا میمونی و به مهمونی تولد مادر میای-

 

لبخند ایان ناپدید شد

 

-او.. بیخیال این منصفانه نیست. میدونی قبل از اون باید کارم رو در پورتلند شروع کنم

 

مک  شانه ای بالا انداخت. برای اولین بار در آن روز لبخندی واقعی روی لب هایش آمد

 

-مشکل من نیست داداش کوچولو ..کاری که باید انجام بدی رو  انجام خواهی داد…مجبور نیستیم الان مسابقه بدیم به هرحال میدونی بدجور شکستت

میدم

 

لع*نت به همه اینا-

 

ایان با لگد به اسب زد و افسار را  محکم به دست گرفت

 

هییییییی-

 

حیوان با یک جهش شروع به دویدن کرد و تقریباً او را از  روی زین بیرون پرتاب کرد… اما کاری از دستش بر نمی آمد جز اینکه محکم اسب را  بچسبد

وامیدوار باشد بهترین نتیجه را به دست آورد

 

 

دانلود رمان عاشقانه خارجی بدخش نه بسوز قسمت سه

دانلود رمان دروغ های مصلحتی لیندا هووارد قسمت دوم

 

 

دانللود رمان – دانلود رمان عاشفانه-دانلود رمان خارجی-رمان عاشقانه جدید

 

پین به او نگاه کرد

-توی سابقه پزشکیش نوشته شده موهای قهوه ای و چشمهای قهوه ای

برای لحظه ای اهمیت آن در ذهنش ثبت نشد…سپس چشمهایش گشاد شدند… او هیچ حس  آشنایی در مورد این مرد نداشت…. اما هنوز هم به خاطر توفان احساساتی که در درون او به وجود آورده بود گیج شده بود…بله  برایش احساس دلسوزی می کرد اما همچنین بهتی آمیخته با احترام نسبت به او احساس میکرد..این که او هنوز هم زنده است و دارد می جنگد ….احترام  عمیقی  نسبت به او به خاطر آن همه عزم و اراده و دل و جرات  احساس می‌کرد

با صورتی رنگ پریده و صدایی  خیلی آرام  گفت

-پس اون باید استیوباشه مگه نه؟

برقی از آرامش  از صورت پین گذشت.اما قبل از آنکه  جی  بتواند مطمئن باشد.. محو شد. پین سرش را تکان داد

-من  به آدمها مون  اطلاع میدم که هویتش رو تایید کردی.. اون استیو کراسفیلده

 

……………………………..

فصل ۲

زمانی که صبح روز بعد جی  بیدار شد… کاملا بدون حرکت در تختخواب دراز کشیده بود..به اطراف اتاق ناآشنای  هتل خیره شد… و سعی می کرد از اتفاقات گذشته سر در بیاورد. اتفاقات روز گذشته تقریباً  در هاله ای مبهم قرار داشتند.. به جز خاطره کاملا واضح از مردی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود.. استیو… آن مرد استیو بود

می بایست او را به یاد می آورد. حتی اگر ۵ سال گذشته بود. یک زمانی عاشقش بوده… چیزی در مورد او می‌بایست آشنا می بود …حتی با وجود آن همه ورم و کوفتگی… احساس گناه عجیبی او را در بر گرفت. اگر چه میدانست احساس مسخره ایست.اما به نظر می رسید اجازه داده تا او آنقدر در زندگی اش کمرنگ شود که حتی نتواند چهره اش را به خاطر بیاورد

جی از تخت خواب بیرون آمد …بفرما …یک بار دیگر اجازه داده بود تا چیز ها برایش بیش از اندازه اهمیت پیدا کنند. استیو همواره به او می‌گفت : یکم زندگی را آسان تر بگیرد ..و گاهی اوقات تن صدایش توأم با  ناشکیبایی بود.. این هم یکی دیگر از جنبه هایی بود که آنها با یکدیگر ناسازگار بودند .جی خیلی شدید و زیاد با هرچیزی در دنیای اطرافش درگیر بود… در حالی که استیو با شوخ طبعی و سرسری از همه چیز میگذشت

آن روز صبح.. او دیگر آزاد بود که به نیویورک برگردد ..اما برای انجام این کار بی میل بود.در ضمن امروز تنها شنبه بود …و هیچ  عجله ای  نبود… او می‌توانست تا دوشنبه که به سر کار برگردد صبر کند…و دلش می خواست یک بار دیگر استیو را   ببیند…به نظر می رسید این چیزی باشد که پین هم میخواست زیرا هیچ حرفی از اینکه مقدمات برگشت او به نیویورک را چیده به میان نیاورد

آنقدر خسته و  فرسوده بود که برای اولین بار به خوابی عمیق فرو رفته بود… و به عنوان نتیجه سیاهی های زیر چشم هایش به اندازه ی همیشه تیره نبودند… در حالی که به آینه دستشویی خیره شده بود با خودش در این فکربود که شاید اخراج شدن برایش به منزله یک نعمت بوده. آنطور که به خودش سخت میگرفت تاثیر بسیار منفی روی سلامتی اش داشته… و بیش از آنکه برای سلامتی اش خوب باشد وزن کم کرده بود… پوست صورتش روی استخوان کشیده شده و به نظر ضعیف و نحیف می‌رسید.. مخصوصا بدون آرایش… در آینه برای خودش شکلکی در آورد …او هرگز آنچان زیبایی خیره کننده ای نداشته و هرگز هم نخواهد داشت… اما او یک زمانی خوشگل بود …چشمهای  آبی تیره و موهای عسلی بهترین خصیصه های زیبایی او به شمار می آمدند ..اگرچه بقیه ی چهره‌اش  معمولی به حساب می‌آمد

اگر اسیو اکنون او را می دید در مورد ش چه میگفت؟آیا نا امید می شد و  رک و مستقیم ان را بیان می‌کرد؟

چرا نمی توانست او را از ذهنش بیرون کند؟ اینکه در مورد او احساس نگرانی کند کاملا طبیعی بود. این که به خاطر آن همه جراحات وحشتناک برایش احساس  دلسوزی عمیقی بکند… اما نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و به این فکر نکند که استیو در مورد او چه فکری خواهد کرد….نه ان استیو قدیمی.. آن مرد جذاب اما  غیر قابل اتکا که شعارش در زندگی هرچه پیش آید خوش آید بود…. بلکه مردی که هم اکنون به آن تبدیل شده بود …سخت تر.. قوی تر… با آن نیروی اراده قوی که او را از بدترین شرایط نجات داده بود ….آن مرد در مورد او چه فکری خواهد کرد؟ آیا هنوز هم او را می خواهد؟

این فکر باعث شد  صورتش قرمز شود .از آینه فاصله گرفت ..احتمالا باید دیوانه شده باشد …او اکنون به یک مرد علیل تبدیل شده بود…حتی حالا هیچکس مطمئن نبود او زنده خواهد ماند ..بر خلاف آن شخصیت جنگنده اش.. و حتی اگر زنده بماند احتمالا بدنش به خوبی گذشته عمل نمی کند ..احتمال دارد جراحی روی صورتش به خوبی کار نکند …تا زمانی که بانداژها برداشته نشود کسی نمی توانست به طور حتم چیزی بگوید….ممکن است صدمه مغزی دیده باشد… ممکن است دیگر قادر نباشد  راه برود …صحبت کند …یا خودش غذا بخورد

با ناامیدی متوجه شد که اشک از گونه هایش پایین می چکد. چرا او داشت برایش گریه میکرد؟ چرا نمی توانست جلوی گریه کردن برای او را بگیرد؟ هر زمان که به او فکر می‌کرد شروع می کرد به گریه کردن. که کار احمقانه ای بود ….آن هم در حالی که حتی قادر نبود او را به جا آورد

پین ساعت ۱۰ به او تلفن کرد ..بنابراین خودش را مجبور کرد تا از گریهکردن دست بکشد… که البته کار بسیار دشواری بود… سپس با تعجب فهمید گرسنه است. او هرگز صبحانه نمی خورد …بلکه تا موقع ناهار معده اش را پر از  قهوه می کرد…تا جایی که کاملا  معده اش پر می شد و دیگر نمی توانست چیزی بخورد…اما از همین حالا هم اثرات و خصوصیت های سخت کار داشت ناپدید می شد و او هم اکنون غذا می خاست

از اینکه پین  داشت با نگاه  تیز ی صورت او را بررسی …و تمام جزئیات را  انالیز می‌کرد بی خبر بود… او گریه کرده بود….پس این قضیه روی او تاثیر گذاشته…و اگرچه آنها دقیقاً همین را میخواستند … اما با این حال از این که این زن را ناراحت و  آزرده کرده بودند  احساس پشیمانی می کرد …او همچنین امروز خیلی بهتر به نظر می رسید ….و کمی رنگ به چهره اش برگشته بود …چشم های خیره کننده اش بزرگتر و گیرا تر از آنچه که بیاد می آورد به نظر می رسیدند… تنها امیدوار بود دیگر بیشتر از این گریه نکند

در حالیکه بازوی او را می گرفت گفت

-با من تماس گرفتند که شرایطش رو چه کنم. خبرهای خوبی دارم… علائم حیاتیش در حال پیشرفت هستند ..هنوز هم بیهوشه اما موج های مغزیش واکنش بیشتری نشون میدن و دکتر ها از قبل خوشبین تر هستند….واقعا بهتر از اونچه که کسی انتظار داشته باشه پیشرفت کرده

جی  به این موضوع که آنها انتظار داشتند او بمیرد…  بنابراین هر چیزی از آن بهتر بود… اشاره ای نکرد…نمیخواست به این که  او تا چه اندازه به مرگ  نزدیک بود فکر کند ..بنا به دلایلی نمی‌توانست بفهمد چرا استیو.. در طی آن لحظاتی کوتاهی که کنار او ایستاده بود و با دستش بازوی او را لمس کرده بود …تا این اندازه برایش مهم شده

 

رمان خارجی عاشقانه جدید دروغ های صمیمانه از لیندا هووارد قسمت سوم


نوشته‌های تازه
مطالب محبوب
گوگل پلاس اینستاگرام
error: Content is protected !!