استیو نمی توانست در جواب به او لبخند بزند. بدجور او را می خواست..دلش می خواست صدای او را بشنود که آن کلمات را در گوشش زمزمه می کند. به او… نه به یک روح…همانطور که او را در آغوش می کشید گفت

_بهم بگو دوسم داری

جی خود را به او چسباند.. دستهایش را در موهایش فرو کرد

_دوست دارم

استیو به آرامی شروع به بوسیدن او کرد

_دوست دارم

زمزمه کرد

_دوباره

جی انقدر غرق در احساسات شده بود که دلش میخواست نام او را صدا بزند.. اما دوست نداشت دیگر او را استیو صدا بزنند و جرات نداشت نام لوکاس را بر زبان بیاورد..بنابراین لب هایش را گاز گرفت تا از حرف زدن خودداری کند..با صدای خشن از او خواست

_بهم بگو عاشقمی

_عاشقتم

همانطور که به او عشق می ورزید گفت

_دوباره

_ دوست دارم

دلش می خواست نامش را از زبان او بشنود… اما چنین چیزی از او دریغ شده بود..به خود قول داد که در آینده..زمانی که همه چیز حل و فصل شد.. او را دوباره در آغوش خواهد کشید و این بار نام او را فریاد خواهد زد… حالا می توانست خود را به اینکه با آن چشم های پر از احساس به او نگاه می کرد و آن کلمات را بارها و بارها زمزمه می‌کرد راضی کند

تا زمانی که کنترل اش را از دست داد و دیوانگی هردوی آنها را تسخیر کرد

استیو هرگز از او سیر نمی شد..نمی دانست اگر جی را از دست دهد چگونه می تواند آن را تحمل کند… می توانست از لحاظ فیزیکی آن قدر خودش را به او نزدیک کند که به قسمتی از وجود او تبدیل شود…تا زمانی که دیگر نامش مهم نباشد….

دوشب بعد… فرانک تازه به تخت خواب رفته بود که تلفن به صدا درآمد…آهی کشید و دستش را به سمت آن دراز کرد..

مرد گفت

_پیگوت توی مکزیکوسیتیه

فرانک در حالی که خواب شیرینی که انتظارش را می‌کشید  را فراموش کرد.. با حالتی هوشیارانه در تخت خواب نشست

_کسی رو گذاشتی که اونو زیر نظر داشته باشه؟

_نه در این لحظه…دوبارهناپدید شده و این حرکت بهم نشون میده که کی بهش این اطلاعات رو میده.. ترتیب اون مشکل کوچولو رو میدم …اما باید اونها رو از اونجا بیرون بیاری.. محل کلبه لو رفته

_میخوای چقدر بهش بگم ؟

_همه اشو …الان دیگه اهمیتی نداره …در ۲۴ ساعت آینده جهنم به پا میشه… فقط مطمئن شو که جای اونها امنه

سپس کل سابین تلفن را قطع کرد.. با خود متعجب بود که آیا زیاده روی کرده و دوستش را به خطر انداخته؟ همچنین یک زن بیگناه را؟

فصل ۱۲

با شنیدن صدای بیپ کوچکی که در پیچید.. لوکاس روی پا ایستاده و لباس پوشید..صدای آن به او می گفت که این صدا از طرف دستگاه ارتباطی است نه از زنگ هشدار لیزرها..اما این حقیقت که فرانک در نیمه شب داشت با او تماس می‌گرفت به اندازه کافی هشدار آمیز بود..جی بلند شد و دستش را به طرف لامپ دراز کرد..اما لوکاست او را متوقف کرد

_لامپ ها رو روشن نکن

_چه خبره؟

_باید به اتاق دیگه برم.. از طرف دستگاه ارتباطیه. فرانک داره سعی میکنه تا با ما ارتباط برقرار کنه

_پس چرا نباید لامپ رو روشن کنیم ؟

_هرگز نیمه شب باهام تماس نمی‌گرفت اگه مسئله اورژانسی نبود..ممکنه خیلی دیر باشه..ممکنه پیگوت همین حالا هم این نزدیکی ها باشه.. با روشن کردن چراغ بهش علامت میدیم

_پیگوت؟

_مردی که سعی کرد منو به استیک تبدیل کنه.. یادت میاد؟

_من هم باهات میام

در یک چشم به هم زدن از تخت خواب پایین آمد و در تاریکی لباس پوشید. لوکاس می خواست او را متوقف کند. دلش نمیخواست جی مکان امن کابین را ترک کند اما اگر پیگوت آنها را پیدا کرده بود کابین دیگر امن نبود.. مردی به زبردستی پیگوت ممکن بود در عرض چند ثانیه کلبه را کاملا ویران کند..

چکمه هایش را به پا کرد و اسلحه را از کنار تخت برداشت.. همانطور که اتاق را ترک می‌کرد کتش را از روی جالباسی برداشت و در حالیکه به سمت در میدوید آن را به تن کرد..جی درست پشت سرش بود.. شلوار جین و لباس او را به تن کرده بود..از کلبه خارج شدند و به طرف اتاق دیگر به راه افتادتد..سعی می‌کردند تا جایی که ممکن است در سایه ها حرکت کنند.

لوکاس دریچه ای را از زیر برف ها برداشت و دری کوچک را نمایان کرد.تنها به اندازه ای بزرگ بود که اجازه دهد شانه هایش از آن عبور کنند. سپس چند دکمه را فشار داد و قفل الکترونیکی را باز کرد..نردبانی باریک به سمت پایین راه داشت.. لوکاس او را با عجله پایین فرستاد..سپس به دنبال او پایین رفت و در را پشت سرش بست زمانی که مطمئن شد در کامل قفل شده به خود اجازه داد لامپ ها را روشن کند

اتاق کوچکی بود و پر از وسایل ارتباطی.. کامپیوتر و پایانه ی ارتباطی و یک پرینتر مقابل دیواره روبه‌رویی قرار داشتند. همچنین سیستم رادیویی بسیار پیشرفته ای روی یک میز قرار داشت..با این همه وسایل.. تنها به اندازه چند قدم جا برای ایستادن در اتاق می ماند که قسمتی از آن به وسیله یک صندلی پر شده بود. لوکاس روی صندلی نشسته و رادیو را روشن کرد.

_روی خط

_وسایلت رو جمع کن..پیگوت در مکزیکوسیتی دیده شده و به ما اطلاع داده شده که محل کلبه دیگه امن نیست

_چقدر زمان داریم ؟

_مرد تخمین زده ۴ ساعت..اگر پیگوت از قبل به سمت محل کلبه به راه افتاده شاید کمتر

_معمولا متدش این طوره که آدمها شو اول میفرسته ولی اونها باید صبر کنند تا خودش به محل برسه..عاشق اینه که رهبر ارکستر باشه

ذهنشبه شدت مشغول شده بود..سکوت اتاق را پر کرد.. فرانک به آرامی پرسید

_لوکاس؟

پاسخ داد

_بله

از حرکت ناگهانی جی پشت سرش آگاه بود..حالا دیگر کاملا بی حرکت و ساکت ایستاده بود.. دلش نمی خواست اینگونه به او اطلاع دهد اما به زودی جهنم برپا خواهد شد…۴ ساعت زمان زیادی نبود و مهم نبود چه اتفاق بیفتد..دلش می‌خواست او نامش را بداند.. به مدت چهار ساعت می‌فهمید که او دقیقا به کی تعلق دارد… زن کیست..

_کی ؟

_۲ روز پیش.. هیچ شانسی هست که قبل از اینکه پیگوت به اینجا برسه ردش رو بگیرید ؟

_شانسش کمه.. گیر انداختن اون در محل کلبه بهترین گزینه برای ما خواهد بود.. نمیدونیم اون کجاست.. اما میدونیم که قراره کجا بره

_معمولا به شیوه‌های عادی عمل نمیکنه که به این معناست با هواپیمایی کوچک به نزدیکترین فرودگاه به اینجا می رسه.. هیچ رکوردی از پرواز ش گیر اوردید؟

_داریم کامپیوترها رو بررسی می کنیم

_امن ترین محلی که میتونم جی رو به اونجا بفرستم کجاست؟

فرانک با حالتی اورژانسی گفت

_خودت را از این ماجرا بکش کنار… خودت رو به عنوان طعمه قرار نده..سوار جیپ شو و به راه بیفت و ۵ ساعت بعد با من تماس بگیر

لوکاس با آن صدای خونسرد و تحت کنترل اش گفت

_پیگوت خرابکاری منه و خودم جمعش می کنم.. اگر پارسال ترتیبش رو میدادم الان این اتفاق نمی‌افتاد

_جی چی؟

_جی رو از این ماجرا بیرون میکشم.. اما برای پیگوت برمیگردم
فرانک که می‌دانست بحث کردن با او بی فایده است گفت

_خیلی خوب.. با وی تماس بگیر..روی همین فرکانس

لوکاس گفت

_راجر

و دکمه را فشار داد.. سپس صندلی را به عقب هل داد و ایستاد..چرخید تا با جی رو به رو شود

سراسر بدن جی احساس کرختی میکرد… او می دانست… خاطرات اش بازگشته بودند….دوران خوشی از پایان یافته بود.. آینه شکسته شده بود… معما به پایان رسیده بود…آن اتفاقات و خشونتی که او را به زندگی جی وارد کرده بود باز هم سعی دارد او را از جی دور کند. با بازگشتن خاطراتش..او دوباره لوکاس استون بود. می توانست آن را در چشم هایش ببیند.در نگاه کهربایی غارتگرش

حالت چهره اش سخت بود..بی پرده گفت

_من استیو کراسفیلد نیستم..اسم من لوکاس استونه.. همسر قبلی تو مرده..

رنگ صورت جی پریده بود و بی حرکت سر جایش ایستاده بود…. زمزمه کرد

_میدونم

از بین تمام چیزهایی که لوکاس انتظار داشت بشنود این پاسخ جزوه شان نبود..این پاسخ او را حیرت زده و گیج می کرد و به طور غیر قابل کنترلی او را عصبانی کرد…او چندین روز بود که در جهنم و رنج و عذاب بود که چگونه به جی بگوید.. و او از قبل می دانست؟

فریاد کشید

_چه مدته که میدونی ؟

حتی لب هایش احساس کرختی می‌کردند

_مدت زیادیه

لوکاس بازوی او را گرفت.. انگشت های کشیده اش در پوست او فرو رفتند

_مدت زیاد یعنی چقدر ؟

جی سعی می کرد به خاطر آورد… آنقدر برای مدت طولانی…در تار دروغ هایش گیر افتاده بود که به خاطر آوردن زمان دقیق برایش دشوار بود

_تو… تو هنوز هم توی بیمارستان بودی

انواع سناریوها به ذهنش خطور کردند…لوکاس آموزش دیده بود تا از همه جهات به یک قضیه نگاه کند.. آنقدر به یک مسئله از جهت های متفاوت ضربه بزند تا بالاخره پاسخی منطقی برایش پیدا کند…و از هیچکدام از سناریوهایی که به ذهنش خطور کرد خوشش نیامد

از همان ابتدا گمان کرده بود که جی یک قربانی بی گناه  و کور بود که به وسیله ی فرانک و سابین مورد سوء استفاده قرار گرفته… تا به عنوان حفاظ او نقش بازی کند…اما حالا این گونه به نظر می رسید که استخدام شده تا این کار را انجام دهد

خشم و عصبانیتی داغ و سوزان شروع به دامن گرفتن در بدن اش کرد..با کنترلی آهنی عصبانیتش را مهار کرد

_چرا بهم نگفتی؟

خدایا…برای مدتی فکر میکرد دارد دیوانه می شود..آن هم با آن همه خاطره هایی که به ذهنش می‌آمدند اما با چیزهایی که جی به او گفته بود جور در نمی آمدند…اگر تنها یک حقیقت استوار داشت تا بتواند بر پایه آن داستان ساختگی که جی بخوردش داده بود را حل کند.. امکان داشت خاطراتش زودتر بازگردند..

لوکاس داشت به او آسیب می رساند..آن چنان محکم بازوی او را به چنگ گرفته بود که پوستش کبود میشد..بابی فایدگی دستش را کشید… زمانی که فشار چنگالش را بیشتر کرد به تندی نفس اش را حبس کرد

_میترسیدم

_از چی میترسی ؟

_ فکر میکردم اگه فرانک متوجه بشه که من میدونم تو استیو نیستی منو ازت دور کنه.. لوکاست… لطفاً.. داری بهم آسیب میرسونی

حداقل می توانست نام او را بگوید..اگرچه با حالتی دردمند.. و قلب جی آن را برای خود ذخیره کرد

 فشار دستش را کمتر کرد اما بازی دیگرش را گرفت و او را محکم سر جایش ثابت نگهداشت

_ پس فرانک تو رو استخدام نکرد که بگی من استیو کراسفیلد هستم؟

با لکنت زبان پاسخ داد

_ن..نه ..اولش واقعا فکر میکردم تو استیوا هستی

_چی ذهنت رو تغییر داد ؟

_چشم هات …وقتی به چشمات نگاه کردم فهمیدم

خاطره آن روز مانند کریستال برایش روشن و واضح بود. زمانی که دکتر بانداژ ها را از روی چشم هایش برداشته بود و برای اولین بار به جی نگاه کرده بود..درست مانند حالا رنگ از چهره اش پریده بود.. چیز عجیبی بود زیرا می دانست..سابین هرگز اجازه نخواهد داد جزئیاتی تا این حد ابتدایی مانند رنگ چشم  از زیر نظرش در برود

_ رنگ چشمهای همسرت قهوه ای نبود؟

زمزمه کرد

_همسر سابق… بله چشم هاش قهوه ای بود.اما چشم های اون قهوه ای تیره بود اما چشمهای تو قهوه ای کهرباییه

پس رنگ چشم های او روشن تر از رنگ چشم های همسر سابقش بود.. تقریبا خنده دار بود کسی با باهوشی و زیرکی سابین به خاطر چنین جزئیات کوچکی نقش اش لو رفته بو..د اما جی به آنها نگفته بود که او مرد اشتباهی است…که احتمالاً حرکت معقولی بوده.. همچنین به او هم چیزی نگفته بود…نه آن زمان… نه در طی هفته های که با یکدیگر تنها بودند

عصبانیت صدایش را خشن کرده بود..

_چرا بهم نگفتی..فکر نمیکردی علاقه داشته باشم بدونم ؟

_واقع نمیتونستم ریسکش رو به جون بخرم..می‌ترسیدم…

در صدایش التماس برای درک کردن حرف هایش موج می زد 

_آره درسته..میترسیدی خوشی هات تموم بشن.. فرانک بهت پول می داد تا با من بمونی مگه نه ؟..تو هر روز با من بودی پس امکان نداشت کاری داشته باشی

_نه به این خاطر نبود….

_پس به خاطر چی بود؟ آیا از لحاظ مالی کاملا مستقلی ؟

_لوکاس لطفاً… نه من پولدار نیستم…

_درطول ماه هایی که من توی بیمارستان بودم چطور زندگیت رو می گذروندی؟

با کلافگی گفت

_فرانک از لحاظ مالی من و تامین می‌کرد..میشه لطفاً به من گوش بدی ؟

_دارم گوش میدم عزیزم….همین حالا گفتی فرانک بهت پول می داد تا با من بمونی

_اون شرایطش رو برام مهیا کرد تا باهات بمونم..من کارم رو از دست داده بودم………

دیگردیر شده بود… جی کلمات را شنید و می دانست او چه برداشتی خواهد کرد

چشم های زردش به خطی باریک و عصبانی تبدیل شده بودند.

_پس فورا پریدی و این شانس وقاپیدی.. تنها کاری که می بایست انجام بدی این بود که تمام روز کنار من بشینی و هر چیزی که می خواستی بهت داده می شد….فرانک قبض هات رو پرداخت می‌کرد.. این توضیح میده که چرا نمی خواستی با من ازدواج کنی مگه نه ؟ خوشحال بودی که حقوقش رو دریافت کنی اما ازدواج کردن با یه غریبه یکم زیاده روی بود مگه نه  ؟دیگه لازم نیست این حقیقت رو بگم که در اون صورت ازدواج غیرقانونی می شد ..با آوردن اون همه بهانه مسخره خودت رو از یه دردسر بزرگ نجات دادی

_هیچ بهانه ای در کار نبود …تا جایی که من می دونستم ممکن بود کسی رو داشته باشی که بهت اهمیت بده

فریاد کشید

_دارم

رگهای گردنش بیرون زده بود

_خانواده ام …اونها فکر میکنن من مردم

جی سعی کرد کنترلش را از دست ندهد …موفق شد صدایش را ثابت نگه دارد

_نمی تونستم باهات ازدواج کنم تا موقعی که حافظه ات برگرده و اون موقع مطمئن بشی که میخوای با من ازدواج کنی… نمیتونستم اونطوری ازت سو استفاده کنم

_چه بهانه ی خوبی.. تقریبا باعث میشه انسان شرافتمندی به نظر برسی ..مگه من؟ چه بد.. اگه میخواستی قطار خوشبختید همینطور به حرکت ادامه بده …می‌بایست زمانی که میتونستی.. با من ازدواج کنی .و فقط به وانمود کردن به اینکه من کراس فیلدم ادامه بدی.. بعدا .. زمانی که خاطراتم رو پس می گرفتم ..تبدیل میشدی به یه قربانی بیچاره و من ممکن بود به خاطر احساس گناه باهات بمونم

جی به سرعت از او دور شد… نگاه درون چشم هایش خالی شده بود …به طریقی …در طول ماه هایی که با او سپری کرده بود.. باورش شده بود که این مرد او را دوست دارد… اگرچه هرگز کلمات را بر زبان نمی‌آورد… بسیار مالکانه رفتار می‌کرد… بسیار با احساس و ملایم ….اما حالا خاطراتش بازگشته بودند و نمی توانست از این واضح تر بیان کند که دیگر کارش با او تمام شده بود.. بیشتر از این به او نیاز نداشت.. و مطمئا دیگر پیشنهاد ازدواجش را تکرار نخواهد کرد

همه چیز تمام شده بود…حتی قرار نبود به صورت دوستانه از یکدیگر جدا شوند.. بدترین اتفاق افتاده بود.. جی به او دروغ گفته بود …هویتش را از او پنهان کرده بود و حالا  لوک نمی توانست او را به خاطر این کار ببخشد ..باور داشت جی تنها به این خاطر این کار را انجام داده که دولت به او پول پرداخت می کرد و هزینه اش را تامین می کرد ..

ناگهان لوکاس او را رها کرد.. مانند اینکه نمی‌توانست تحمل کند بیشتر از این او را لمس کند .. جی به سمت عقب اسکندری خورد …زمانیکه تعادلش را به دست آورد به سمت نردبان به راه افتاد.. با صدایی مرده گفت

_درو باز کن

 

دانلود رمان



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *