لوک مشت هایش را به یکدیگر گره کرد.. آماده نبود تا بحث را تمام کند..تمام پاسخ هایی را که می خواست نشنیده بود..اما حرکات جی فریاد میزد که می خواهد هر چه سریعتر از او دور شود.. او می بایست جی را قبل از آنکه پیگوت آنها را پیدا کند از اینجا دور کند.. آخرین چیزی که می خواست این بود که جی در میان جنگ آنها گیر بیفتد

گفت

_من اول میرم

و با شانه او را کنار زد و از او گذشت..در را باز کرد و از نردبان بالا رفت.. اسلحه در دست هایش قرار داشت به محض اینکه سرش به بالای زمین رسید.. با احتیاط تمام مسیر ها را بررسی کرد… سپس خود را بالا کشید و کنار در زانو زد… دستش را برای جی دراز کرد تا کمکش کند بالا بیاید

_خیلی خوب بیا بالا

جی.. همانطور که از نردبان بالا می‌آمد به او نگاه نکرد..همچنین دستش را نادیده گرفت و پیشنهاد او برای کمک را نپذیرفت…..در را بست و پوشش آن را تنظیم کرد…جی شروع به حرکت کرد اما لوکاس او را به چنگ گرفت و عقب نگه داشت

_مواظب باش

با حالتی عصبانی زمزمه کرد

_همون‌ طور که اومدیم برمیگردیم.. توی سایه ها حرکت کن

جلوتر از او به راه افتاد و جی بدون گفتن کوچکترین کلمه ای او را دنبال کرد..

هنوز هم اجازه نمی داد حتی یکی از لامپ های کابین روشن شود بنابراین جی کورکورانه به داخل اتاق خواب رفت و در تاریکی شروع به جمع کردن لباس هایش کرد.. زمانی که شروع به درآوردن لباس او و پوشیدن لباس‌های خودش کرد.. لوکاست به داخل اتاق امد…. چند ثانیه به طور معذب کننده سر جایش خشکش زد…. سپس به او پشت کرد… به سرعت سعی می کرد لباس هایش را بپوشد…دست هایش می لرزید و در تاریکی نمی توانست خوب دکمه هایش را ببندد.. با ناامیدی سعی می کرد هرچه سریع تر لباس بپوشد..بیخیال لباس شد و تنها سویشرتش را به تن کرد..

لوکاس او را تماشا کرد.. پوست رنگ پریده اش..زیر نوری که از پنجره وارد اتاق می شد..میدرخشید…و به رغم عصبانیت..احساس خیانت… و نیاز برای عجله کردن…دلش می‌خواست به سمت او برود و او را در آغوش بگیرد. همین چند ساعت پیش بود که او را در آغوش گرفته بود و نوازش می کرد.. روی همین تخت خواب لحظات گرمی را با یکدیگر گذرانده بودند تا جایی که تحمل آن همه احساس برای هر دویشان امکان ناپذیر شده بود. او به لوکاس گفته بود که عاشقش است.. بارها و بارها اما حالا رویش را از او برمی گرداند..گویی می خواست خودش را از او پنهان کند..این حرکت مانند مشت محکمی با او برخورد کرده و به شدت او را تکان داد…مطمئن پای چیزهای بیشتری در میان بود که جی به او نگفته بود…چیزی بیشتر از انگیزه های مالی..که لوکاس به او نسبت داده بود ..می بایست بداند آن انگیزه ها چه بودند.. نیاز داشت بداند انها چه هستند..

اگر تنها …جی تا این اندازه مغلوب و دور از دسترس به نظر نمی‌رسید …مانند اینکه کسی او را زده و حالا به درون خودش کشیده شده ..می بایست به شدت با خود مبارزه کند تا او را در آغوش نکشد و تا زمانی که آن حالت  را از  چشم هایش پاک کند او را نبوسد ….جهنم ..چه اهمیتی داشت که به چه دلیلی این کار را کرده بود؟  شاید پول در ابتدا دلیلش بوده اما حالا مطمئن بود که پول تنها دلیل نیست…حتی اگر هم تنها دلیل بود… با سنگدلی با خود فکر کرد… به او اجازه نخواهد داد تا او را ترک کند ….به محض اینکه ترتیب پیگوت را می داد این جریان را بینشان حل خواهد کرد …اما حالا مهمترین کار این بود که مطمئن شود جی در امنیت است

با خشونت گفت

_عجله کن

جی لبه تخت خواب نشست و چکمه ها را از پاهایش درآورد.. یک جفت جوراب ضخیم به پا کرد و دوباره چکمه ها را پوشید.. سپس به سمت کیف و کتش رفت و گفت

_من آماده ام

نیازی نمی دید که جی چیز دیگری با خود بردارد زیرا  بعد از آن که ترتیب پیگوت را می داد.. دوباره به کلبه باز خواهند گشت.از اینکه جی اصراری به تلف کردن وقت نداشت رضایت خاطر پیدا کرد….جی شریک خوبی بود 

می بایست جای امنی پیدا کند تا او را در آنجا رها کند. شک داشت که بیگ بول.. نزدیکترین شهر به آنجا متل داشته باشد.. اما وقت نداشت که دورتر از آن برو..دبا سرعت بسیار اندک جیپ را به حرکت درآورد.. مخصوصاً اینکه جرأت نداشت ریسک روشن کردن چراغ های جلو را به جان بخرد…اما قبلاً این احتمال را در نظر آورده بود که ممکن است یک روز نیاز داشته باشد بدون آنکه توجه کسی را جلب کند در این جاده براند…بنابراین بارها و بارها این جاده را پیموده بود و تمام پیچ و خم ها را به ذهن سپرده بود و مناسب ترین سرعت را برگزیده بود

آنقدر نزدیک به درخت ها رانندگی می کرد که شاخ و برگ انها به کنار ماشین برخورد می کردند.

جی با صدای آهسته گفت

_نمیتونم ببینم

_من میتونم

نمی‌توانست چیز زیادی ببیند..اما کافی بود.. او دید در شب خوبی داشت

زمانی که ماشین از جاده سنگلاخ عبور می کرد جی محکم به در چسبیده بود.. با خود فکر کرد زمانی که از کوهستان عبور کردن باید لامپ های جلویی ماشین را روشن کنند..جاده فقط به اندازه ی یک ماشین عرض داشت.. و جاده ی امنی نبود.. از یک طرف به دره و از طرف دیگربه کوهستانی عمودی منتهی می شد…اما زمانی که از پیج گذر کردند و به جاده وارد شدند.. لوکاس با دو دست محکم فرمان ماشین را گرفت… تاریکی مقابلشان مطلق بود

جی چشمهایش را بست..ضربان قلبش ان چنان در گوش هایش صدا میداد که نمی‌توانست چیز دیگری را بشنود. کاری از دستش بر نمی آمد…لوکاس تصمیم گرفته بود که چراغ های جلو را روشن نکند تا کسی را از موقعیتشان با اطلاع نکند و او نمی‌توانست چیزی بگوید تا ذهنش را تغییر دهد.. اعتماد به نفس متکبرانه به توانایی‌هایش همزمان دیوانه کننده و شگفت انگیز بود.. ترجیح می‌داد در این برف سخت با پای پیاده از کوهستان عبور کند تا این رانندگی دلهره آور را تجربه کند.. اما لوکاست تنها تصمیم گرفته بود که این کار را انجام دهد و به آن عمل می‌کرد

نمی توانست تخمین بزند رانندگی چه مدت طول کشید..به نظر می رسید ساعت ها گذشته و دیگر اعصابش کشش نداشت.. بدنش بی حس و کرخت شده بود…حتی چشم هایش را باز کرد…دیگر چیزی برایش مهم نبود..اگر قرار بود به دره سقوط کنند این اتفاق می افتاد… چه چشم هایش باز باشد یا بسته…سپس از کوهستان پایین آمدند و وارد جاده دوم شدند.. ناگهان لوکاس پایش را محکم روی ترمز کوباند و با عصبانیت ناسزا گفت

جی چیزی که او دیده بود را دید… نور یک جفت چراغ که در امتداد جاده رو به روی آنها حرکت می‌کرد. آنها به طور انی از آن فاصله داشتند.. اما می دانست این به چه معناست.. آدمهای پیگوت داشتدن به آنها نزدیک می شدند تا آنها را محاصره کنند و منتظر رسیدن پیگوت شوند

لوکاس جیپ را روی دنده عقب گذاشته و از راهی که آمده بودند بازگشت.. ماشین را چسبانده به درخت ها می راند..زمانی که به مرزه جاده رسیدند چرخید و ماشین را به سمت شمال برد.. حالا دیگر از جاده بیرون آمده بودند…تایرهای عقب ماشین در برف فرو رفتند و برف اطراف آن ها را پراکنده کرد…

_این طوری میتونیم دورشون بزنیم ؟

_موفق نمیشیم..برف خیلی عمیقه

جیپ را زیر درخت پارک کرد و بیرون آمد… دستور داد

_همین جا بمون

و به سمت جاده…… ناپدید شد.جی سر جایش چرخید….به شدت سعی میکرد ببیند خیال دارد چه کار کند…به ندرت می‌توانست شبح اورا ببیند… چند ثانیه بعد کاملا از دیدرسش خارج شد..کمتر از دو دقیقه بعد بازگشت…خودش را داخل جیب انداخت و در را بست…سپس پنجره را به پایین کشید..با صدای هیس مانند ی گفت

_گوش کن

_چه کار کردی ؟

_رد مونرو ناپدید کردم.. فقط یه ماشین بود… اگه از ما عبور کنه میتونیم دوباره به جاده بریم و به بزرگراه برسیم 

به دقت گوش فرا دادند.. صدای موتور ماشین دیگر در هوا میپیچید… ماشین به آرامی حرکت می‌کرد و همانطور که از جاده لغزنده و برفی عبور می کرد سرعت اش محتاطانه بود… نوری که تاریکی را میشکافت تقریبا مستقیماً به سمت آنها می آمد..لوکاس  گفت

_نگران نباش… نمی تونن ما رو از داخل ماشین ببین.. اگه متوجه نشن کجا چرخیدیم و فقط به رانندگی در مسیر مستقیم ادامه بدن مشکلی برامون پیش نمیاد

دو” اگه”..دو “اگه ی” بزرگ…ناخن های جی در کف دستش فرو میروفت.. نور چراغ ها آن‌قدر به آنها نزدیک بود که داخل جیپ را روشن میکرد و برای اولین بار متوجه شد که لوکاس کت ضخیمش را به تن دارد اما لباس زیرش نیست ..زمانی که فهمید متوجه چنین جزئیات عجیبی شده می دانست که در مرز حمله ی هیستریکی قرار دارد

لوکاس با زمزمه ای بسیار ارام گفت

_به رفتن ادامه بده… به رفتن ادامه بده

برای لحظه ای… به نظر می رسید ماشین دیگر سرعتش را کم کرده ….به نظر می‌رسید نور دارد مستقیم به سمت آنها می آید …سپس چرخید و سر و صدای ماشین به آرامی از آنها دور شد

جی نفسش را بیرون داد …لوکاس موتور را روشن کرد.. می‌دانست که صدای آن را نمی توانند بشنوند ..جیپ را در دنده قرار داد و چرخید… امیدوار بود آنقدر پنهان بمانند که نور قرمز ترمز موقعیت آنها را لو ندهد ..اما حداقل حالا …پشت ماشین دیگر بودند …اگر مجبور می‌شد می‌توانست بچرخد و وارد جاده شود …از آن جایی که جاده پر از دست انداز و سنگلاخ بود شانس اینکه توسط ماشین دیگر به آنها شلیک شود کوچک بود

تلو تلو خوران از میان برف عبور کرده و دوباره وارد جاده شدند …دیگر هیچ نور دیگری را در جاده مشاهده نکردند …تنها میتوانستند نور ماشین دیگر که به آرامی از جاده کوهستانی بالا می‌رفت را ببینند ..جی در سکوت نشسته بود تا زمانی که به جاده رسیدند و لوکاس بالاخره چراغ های جلو را روشن کرد.. دوباره بدنش کرخت شده بود

 ساعت دو صبح به بیگ بول رسیدند ..همه ی ۱۳۳ ساکن شهر در خواب بودند …حتی داروخانه ی شبانه روزی هم در شهر وجود نداشت و پمپ بنزین نزدیک به آنجا ساعت ۱۰ تعطیل می شد… با توجه به راهنمایی روی پنجره ….یک ماشین پلیس در کنار پمپ بنزین پارک شده بود

لوکاس جیپ را متوقف کرد …با خشونت پرسید

_میتونی اینو تا جایی که از اینجا دور بشی برونی؟

جی به دنده ماشین نگاه کرد اما به او نگاه نکرد

_بله

_پس تا زمانی که به یه شهر بزرگ که متل داشته باشه برسی رانندگی کن.. وقتی رسیدی به فرانک زنگ بزن ..ترتیبی میده تا از اونجا به خونه ات برسوننت…. شماره اش رو داری؟

پس همه اش همین بود… دیگر همه چیز تمام شده بود..

_نه

_یه خودکار بهم بده تا برات بنویسم

جی مشغول گشتن داخل کیفش شد.. خود کار را پیدا کرد اما هیچ کاغذی همراه نداشت تا شماره ی فرانک را روی آن بنویسد… بلاخره استیو با خشونت دست او را گرفت و چرخاند..و شماره ی او را کف دستش نوشت

 با صدایی خسته اما یکنواخت پرسید

_میخوای کجا بری ؟

_ماشین پلیسی که اینجا پارک شده رو برمیدارم و با ویسی تماس میگیرم ..بعدش قراره پیگوت رو دستگیر کنیم و یک بار برای همیشه به این قضایا پایان بدیم

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *