از شیشه اتومبیل به بیرون نگاه کرد.مشتش را گره کرده بود مانند این که می خواست از محو شدن شماره ای که روی آن نوشته شده بود جلوگیری کند.به سختی سعی کرد بگوید

_مراقب باش

با خود در تعجب بود که آیا فرانک حتی نتیجه این رویارویی امشب را به او خواهد گفت یا نه.. آیا هرگز خواهد فهمید که چه بلایی سر لوکاس آمده؟

_یک بار به کمین من نشسته بود و منو گیر انداخت دیگه این اتفاق تکرار نمیشه

لوکاس از ماشین پیاده شد و به سمت ماشین پلیس با قدمهایی سریع به حرکت افتاد.در ماشین قفل بود..اما این چیزی نبود که جلوی لوکاس را بگیرد..در کمتر از ۱۰ ثانیه در آن را باز کرد..به جیپ نگاهی کرد و از میان شیشه ی جلویی ماشین به جی خیره شد

صورتش مانند یک شبح سفید شده بود..چیزی را بیشتر از این نمی خواست که او را در آغوش بگیرد و آنقدر محکم او را ببوسد که هر دو ایشان همه چیز را درباره ی این روز فراموش کنند.اما اگر او را می بوسید دیگر قادر نبود متوقف شود…و او می بایست ترتیب پیگوت را بدهد…مسئله اینجا بود که او آنقدر جی را می خواست…که دلش میخواست از ارتباط فیزیکی که با او داشت استفاده کند تا مطمئن شود جی به خوبی می داند که به او تعلق دارد

احساسی از کار نیمه تمام رها شده او را تحلیل می برد…زیرا موقعیت بینشان را هنوز راست و ریست نکرده بودند..اما این مسئله می بایست فعلا صبر کند…شاید اینگونه بهتر بود…در طی چند ساعت بعد… او دیگر نیازی نبود که به پیگوت فکر کند و اعصابش آرام تر می شد.. می توانست واضح تر فکر کند…نه آنگونه که…احساس می کرد جی به او خیانت کرده…هنوز هم انگیزه های جی برایش  ناشناخته بودند اما در پس همه ی اینها می دانست که جی او را دوست دارد

جی به جای آن که در قسمت راننده سوار ماشین شود. بیرون آمد و کمی در اطراف قدم زد. مقابل جیپ ایستاد.نور جلوی ماشین به هیکل لاغر و ظریف اومی تابید

گفت

_ این تنها راهی بود که به فکرم می رسید که بتونم باهاش از تو محافظت کنم

و سوار ماشین شد

لوکاس تا زمانی که ماشین را از پمپ بنزین بیرون آورده و وارد بزرگراه شد به او نگاه کرد.حیرت زده شده بود…از او محافظت کند؟..او انقدر به..تنهایی بیرون بودن در سرما و تنها به خودش تکیه کردن عادت کرده بود که فکر اینکه کسی دیگری از او محافظت کند برایش بیگانه بود. جی فکر کرده بود چه کاری از دستش بر می آید؟

می‌توانست نقشه را دست نخورده باقی بگذارد.حق با او بود  اگر به فرانک می‌گفت که آنها مرد اشتباهی را دارند  و لوکاس همسر قبلی او نیست… فرانک به سرعت و آرامی  جی را از او دور می کرد.. جی توانایی‌های جنگیدن و تاکتیکهای لوکاس را نداشت اما این او را از محافظت کردن از لوکاس باز نمیداشت… از اینکه که خودش را مانند بادیگاردی ۲۴ ساعت وقف او کند…تمام برنامه به او بستگی داشت.. بنابراین او هم سکوتش را حفظ کرده بود و از لوکاس با حضور خود محافظت کرده بود

زیرا جی او را دوست دارد.. با صدای بلند ناسزا گفت…نفسش در هوای یخبندان نیمه شب مانند کریستال شکل می‌گرفت…آموزشهای لعنتی اش… او را بیش از اندازه محتاط کرده بودند و باعث شده بود در جایی که انتظارش نمی رفت به دنبال خیانت به گردد..باعث شده بود انگیزه های او را زیر سوال ببرد و عملا بد ترینها را به او نسبت دهد.. تنها می بایست خودش نگاه کند تا متوجه شود چرا جی چیزی به او نگفته بود.. آیا خودش این دو روز گذشته سکوت اختیار نکرده بود زیرا می ترسید اگر جی حقیقت را بداند او را از دست خواهد داد ؟ لوکاس او را آنقدر دوست داشت که حتی نمی توانست احتمال از دست دادن او را به ذهنش خطور دهد..تا زمانی که پیگوت مجبورش کرده بود تا دست خود را رو کند

در حالی که دوباره ناسزا می گفت ماشین را به راه انداخت و ماموریت اش را شروع کرد

………………………………

سپیده صبح انگشتهای صورتی رنگش را روی برف های تازه کشیده بود.منظره ای که لوکاس در طی این چند روز در کوهستان… به آن عادت کرده بود. اما این بار این منظره برایش آرامش بخش نبود.کوهستان سراسر پر از مرد و ماشین بود..برف تازه به خاطر جای تایر ماشین و پای مردها لگد کوب و خراب شده بود..اینجا و آنجا روی ان لکه های قرمز دیده میشد.. هلیکوپتری سمت چپ فرود آمده بود.. پره های ان به آرامی در باد صبحگاهی چرخ می خوردند..زمانی که لوکاس از میان درخت ها قدم به بیرون گذاشت.. ده اسلحه به سمتش نشانه رفتند.. سپس زمانی که مرد هایی که اسلحه ها را به دست داشتن او را شناختند…آنها را پایین آوردند

با قدم های استوار به سمت آنها به راه افتاد. اسلحه خودش در دست‌هایش که حالا به خون آغشته شده بود قرار داشت. و در کنار بدنش آویزان شده بود…بوی باروت در این هوای سرد مشامش را به سوزش می‌انداخت.. مردی قد بلند و مو مشکی کنار هلیکوپتر ایستاده بود.. با چشمهایی باریک شده و با نگاهی مخوف صحنه را از نظر می گذراند…الوکاس مستقیم به سمت او حرکت کرد.. با عصبانیت گفت

_ریسک کردی که ما رو توی کابین خودت پناه دادی

کل سابین به اطراف کوهستان نگاهی انداخت

_ریسک محاسبه شده ای بود..می‌بایست این کار رو بکنم تا جاسوس رو گیر بندازم.. به محض اینکه موقعیت کابین لو رفت میدونستم کار کی بوده..چرا که دسترسی به اون اطلاعات بسیار کنترل شده بود

شانه اش را بالا انداخت

_میتونم یه جای دیگه برای تعطیلات گیر بیارم

_جاسوس پوشش من رو لو داد ؟

_آره.. تا اون موقع خبر نداشتم یه جاسوس بینمون هست.. صدای سابین مانند یخ و چشم هایش مانند آتشی سیاه و سرد بود

_چه نیازی به این همه ملودرامی ماتیک بازی بود ؟ چرا پای جی رو به این قضیه کشوندی؟

_تا از اینکه پیگوت بفهمه تو زنده ای جلوگیری کنم..پوششت از بین رفته بود. اون میدونست خانواده ای داری. در گذشته این سابقه رو داشته تا از خانواده ی افراد برای دسترسی به اونها استفاده کنه. داشتم سعی میکردم زمان بخرم… تا زمانی که پیگوت سر و کله اش رو نشون بده و بتونیم اونو دستگیر کنیم… همه رو در امنیت نگه دارم

_سابین سرش را بالا گرفت و به درخت های پشت کلبه نگاهی انداخت

_فکر می کنم دیگه برامون دردسر ایجاد نمیکنه

_یا هیچکس دیگه

_این آخرین ماموریت تو بود.. دیگه باید پاتو از این کار بیرون بکشی

لوکاس موافقت کرد

_لعن*ت بهت درست میگی. کارهای بهتری دارم که میبایست انجام بدم. مثل ازدواج کردن و تشکیل خانواده دادن

ناگهان سابین نیشخند زد و سرما نگاه اش را ترک کرد. افراد کمی سابین را اینگونه دیده بودند. تنها کسانی که می توانستند خودشان را دوستان او بنامند .

_هرچی افرادمون خشن تر و گنده تر باشن…

ابروهایش را بالا داد و ادامه جمله اش را ناتمام گذاشت.

_هنوز بهش چیزی گفتی؟

_خودش میدونه. زمانی که هنوز توی بیمارستان بودم فهمیده

سابین اخمی کرد

_چی ؟ از کجا میدونست ؟

_چشم هام.. رنگ چشم هام از رنگ چشم های کراس فیلد روشن تره

_جهنم… چنین چیز کوچکی مثل این… و هنوز هم طبق نقشه پیش رفت؟

_فکر می کنم خودش فهمیده بود که تمام این ماجرا برای محافظت کردن از منه

سابین به نرمی گفت

_امان از دست زنها

و به همسر خودش فکر کرد که زمانی که.. او هنوز هم برایش یک غریبه بود.. همسرش مانند یک پلنگ ماده جنگیده بود تا زندگی او را نجات دهد… بنابراین از اینکه جی زندگی خودش را در خط مقدم قرار داده بود تا از لوکاس محافظت کند  سوپرایز نشده بود

لوکاس فکش را خاراند

_اون حتی به این چهر ه ی زشت هم اهمیت نمیده

_دکترها تمام کاری که از دستشون بر میومد رو انجام دادند.صورتت کاملا داغون شده بود

سپس دوباره نیشخند زد

_به هر حال قبلا بیش از اندازه خوشگل بودی

مردها کناری ایستادند و روند تمیزکاری را تماشا کردند به خاطر از دست دادن زندگی‌هایی دوباره چهره شان در هم رفت.. سه تن از مردهای شان را از دست داده بودند.به علاوه پیگوت.. و چهار نفر دیگر را هم بازداشت کرده بودند. سابین بالاخره گفت

_به خانواده ات اعلام کردم که زنده هستی.متاسفم که خانواده ات مجبور شدن با چنین تراژدی کنار بیان اما زمانی که پای پیگوت در میان باشه.. اینطوری برای خودت و همه ی اون ها امن تر بود. حالا دیگه همه چیز تموم شده.جی رو از هر جایی که گذاشتی. بردار و ما دوتا تون رو از اینجا بیرون می بریم

لوکاست به او نگاه کرد و به آرامی خون از چهره اش پاک شد. با صدایی خشن پرسید

_با فرانک تماس نگرفت ؟

سابین کاملاً بی حرکت شد

_نه.. کجاست ؟

_قرار بود به شهر بعدی بره..توی یه متل بمونه و به فرانک زنگ بزنه… ل*عنت 

لوکاس چرخید و به سمت کلبه دوید. سابین درست کنار اش حرکت می کرد.ناگهان دوباره سراسر بدنش احساس سرما می کرد.احتمالش وجود داشت که پیگوت قبل از آنکه به اینجا بیاید جی را پیدا کرده باشد.همچنین این احتمال وحشتناک دیگر هم وجود داشت که تصادف کرده باشد.خدای عزیز… او هم اکنون کجا بود؟

جی بعد از آنکه لوکاس را ترک کرد.. تنها به رانندگی کردن ادامه داد..به طور اتوماتیک از نشانه هایی که روی بزرگراه بود پیروی کرد و بلاخره به بزرگراه us ۲۴ رسید سپس راست چرخید..این بزرگراه به سمت کلارادو اسپریت می‌رفت.. زمانی که به آنجا رسید..درست به سمت مخالف چرخید.. توجهی به اطرافش نداشت..فقط به رانندگی کردن ادامه میداد..بزرگراه us ۲۴ او را بویدوال رساند و بالاخره به سمت دنور به راه افتاد… خورشید بالا آمده بود و مستقیم به چشمهایش می تابید.تقریبا بنزینش تمام شده بود.. در خروجی بعدی پیاده شد و باک ماشین را پر کرد

احتمالا تاکنون همه چیز تمام شده بود..خستگی بر او چیره شده بود اما نمی‌توانست متوقف شود.اگر متوقف می‌شد مجبور می شد فکر کند و درست همین الان.. تحمل چنین چیزی را نداشت..پول هایش را چک کرد.. پول زیادی همراه نداشت.. چیزی بیشتر از ۶۰ دلار..اما کارت اعتباری همراه اش بود. به وسیله ی آن می توانست به نیویورک برگردد… تنها خانه ای که آن را ترک کرده بود… تنها پناه گاهش

خط n۷۰ مستقیم او را به سمت فرودگاه بین المللی دنور میبرد.جی جیپ را در ورودی ترمینال پارک کرد.. بنابراین می توانست بعا به فرانک اطلاع دهد آن را از کجا بردارد..ابتدا بلیطش را خرید و به اندازه ی کافی خوش شانس بود که بلیط پرواز یک ساعت بعد گیرش آمد.. سپس تلفنی عمومی را پیدا کرد و با فرانک تماس گرفت

هنوز زنگ اول تمام نشده بود که گوشی را پاسخ داد… با صدایی یکنواخت و بی احساس خود را معرفی کرد

_فرانک.. جی هستم..همه چیز تموم شد ؟

فرانک فریاد کشید

_کدوم جهنمی هستی؟

_دنور

_اونجا چه کار می کنی ؟ قرار بود چند ساعت پیش باهام تماس بگیری.لوک داره اینجا رو روی سر همه خراب میکنه.هرچی مامور داشتیم رو به ماموریت فرستادیم تا تمام بزرگراه ها رو به دنبال تو بگردن

قلبش منفبض باشد.. وحشت چند ساعت گذشته از روی برداشته شد

_حالش خوبه ؟صدمه ندیده ؟

_حالش خوبه..یه زخم کوچک روی بازوش برداشته..اما چیزی نیست که مشکل جدی براش ایجاد کنه.. ببین… دقیقا کجا هستی؟ فورا میام دنبالت

با سماجت پرسید

_تمام شد ؟واقعا همه چیز تموم شد ؟

 گفت

_پیگوت؟ آره تموم شد.. لوک اونو کشت. بهم بگو کجایی؟

_ خوشحالم

پاهایش دیگر تحمل وزنش را نداشتند.به دیوار تکیه داد و به آرامی روی زمین نشست

_مواظب….. مواظبش باش

فرانک فریاد کشید

_خدای من تلفن رو قطع نکن

صدای فریادش کلمات را در گوش او می کوباند

_کجا هستی؟

توانست بگوید

_نگران نباش خودم میتونم به خونه برم

در حالی که کاملاً جیپ را فراموش کرده بود تلفن را قطع کرد.به سمت دستشویی بانوان رفت و آب سرد به صورت اش زد. زمانی که موهایش را شانه می کشید گودی سیاه زیر چشم هایش و رنگ پریدگی گونه هایش را متوجه شد..رو به انعکاس تصویر خود زمزمه کرد

_شما پسرا مطمئناً بلدید چطوری برای یه خانم اوقات خوشی رو مهیا کنید

چند نفر از خانم های داخل دستشویی ای نگاه های عجیبی به او انداختند
یوگی برا گفت

_تا زمانی که همه چیز تموم نشه هنو تموم نشده

اما مطمئناً همه چیز پایان یافته بود.برخلاف خستگی که بر بدنش چیره شده بود..جی نتوانست در طی پرواز بخوابد …همچنین نتوانست چیزی بخورد …اگرچه معده‌اش کاملا خالی بود.. توانست کمی نوشابه بخورد اما نه چیزی بیشتر… بعد از آن همه انزوا و آرامش کوهستان… فرودگاه نیویورک مانند تیمارستان به نظر می رسید.. دلش میخواست سرش را به دیوار بکوبد و سر آدم های اطرافش جیغ بکشد.. درعوض سوار اتوبوس شد و یک ساعت و نیم بعد وارد آپارتمان شد

ماه‌ها بود که اینجا را ندیده بود .اینجا دیگر خانه اش نبود.. در غیابش  از خانه به خوبی مراقبت شده بود درست همانطور که فرانک قول داده بود .اما آپارتمان هم درست مانند او ..احساس پوچی داشت. حتی با خود لباس هم نیاورده بود… با پوچی خندید…. لباس آخرین چیزی بود که در موردش نگران بود ..فرانک می توانست لباس هایش را برایش بفرستد

دوش آب گرمی گرفت.. سپس بعد از آن…. حتی توانست نیرویش را جمع کند و تختخواب را آماده کند… زمانی که بین ملحفه های تمیز تختخواب دراز کشیده بود …خورشید بعد از ظهر داشت غروب می کرد.. به طور اتوماتیک وار چرخید و دستش را برای پیدا کردن گرمای لوکاس دراز کرد ….اما او آنجا نبود ….همه چیز تمام شده بود و او دیگر جی را نمی خواست

اشک هایی اسید گونه چشمهایش را به سوزش انداختند.. پلک های سنگینش را بست و سپس به خواب فرو رفت

_جانت جی..جانت جی ….بلند شو

صدای مزاحم او را به طرف هوشیاری می کشاند

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *