جی دلش نمیخواست بیدار شود تا زمانی که در خواب بود مجبور نبود با زندگی بدون لوکاس رو به رو شود…اما صدا..شبیه صدای او بود و جی اخمی کرد

_جانت جین..جی بیدار شو..بیدار شو عزیز دلم

دستی گرم و محکم شانه اش را تکان داد. به آرامی چشمهایش را باز کرد.لوکاس بود.. لبه ی تخت نشسته بود و به او اخمی کرد. آن چشم های کهربایی تقریباً مرگبار به نظر می رسیدند. اگرچه لحن صدایش… تا آنجا که صدای خشنش اجازه میداد.. ملایم و مهربان بود..چهره اش مانند جهنم به نظر می‌رسید. بدجور به اصلاح نیاز داشت.. موهایش را شانه نکرده بود و با نداژی خونی دور بازوی چپش پیچیده شده بود.

_میدونم درو قفل کرده بودم

اگرچه ذهنش خوااب آلود و سردرگم بود اما می‌دانست در را قفل کرده. در نیویورک کسی با بی توجهی در را باز نمی گذاشت

شانه اش را بالا انداخت

_مسئله ی بزرگی نبود. یالا شیرینم.. برو یکم آب خنک به صورتت بزن تا بتونی تمرکز کنی..برات قهوه درست می کنم

او اینجا چه کار می کرد ؟نمی توانست به دلیلی این فکر کند.. و اگر چه قسمتی از او…. از دیدن دوباره ی او خوشحال بود و اهمیتی نمی‌داد چرا…قسمت دیگری از ذهنش از این که مجبور شود دوباره با او خداحافظی کند بیزار بود.. ممکن بود این دفعه نتواند آن را تحمل کند..حداقل قبل کاملا کرخت و بی حس بود

_ساعت چنده ؟

_تقریبا نه

_امکان نداره هنوز هوا روشنه

با آرامش توضیح داد

_۹ صبح.. یالا بلند شو

او را بلند کرد و با این کار ملحفه از روی بدنش پایین افتاد و دور کمرش قرار گرفت.به سرعت آن را به چنگ گرفت و روی س*ینه اش کشاند. همانطور که گونه هایش قرمز می شد نمی توانست به چشمهای لوکاس نگاه کند..حالت چهره ی لوکاس… زمانی که سرپا ایستاد و شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش کرد… بی حالت بود

_بیا اینو بپوش. لباس ها تو با خودم آوردم اما اونجا توی چمدون اند

لباس اش را گرفت.. هنوز گرمای بدنش روی آن بود… و آن را به تن کرد. بدون کلمه ی دیگری بلند شد و به داخل حمام رفت.در را پشت سرش بست.می خواست آن را قفل کند اما تصمیم گرفت انرژی اش را هدر ندهد.قفل نمی توانست جلوی او را بگیرد

پنج دقیقه ی بعد زنگ های هشدار در ذهنش به صدا درآمدن د..از نصیحت او پیروی کرده و به صورتش آب خنک زده بود.بعد از این همه مدت که چیزی ننوشیده بود بسیار تشنه بود… بنابراین چند لیوان آب نوشید. اگر چیزی بیشتر از تنها لباس او به تن داشت احساس امنیت بیشتری می کرد اما لباس لوکاس تقریباً او را قول داده بود.عطر بدنش هنوز هم روی پارچه ی لباس بود.جی آنرا به سمت صورتش بلند کرد و عمیقا نفس کشید… سپس اجازه داد پایین بیفتد… پناهگاه امن حمام را ترک کرد

لوکاس روی تختخواب دراز کشیده بود. جی سرجایش متوقف شد

_فکر می کردم می خوای قهوه درست کنی

_هیچی تو خونه نداری

روی پاهایش ایستاد..دست هایش را روی شانه‌های او قرار داد و او را تکان داد.. 

_لعنت بهت

بعد با صدایی که می لرزید ادامه داد

_زمانی که فهمیدم با فرانک تماس نگرفتی رفتم جهنم و اومدم..چرا فرار کردی ؟ چرا برگشتی اینجا ؟

موهای جی روی صورتش افتاده بود. با صدایی شکسته پاسخ داد

_جای دیگه ای نداشتم که برم

لوکاس او را محکم به س*ینه ی خودش چسباند..دستهایش را در موهایش فرو کرد…با عصبانیت گفت

_فکر کردی اجازه میدم به این آسونی منو ترک کنی؟

جی التماس کرد

_یعنی کاری که کردم اینقدر بد بود ؟ راه دیگه ای برای محافظت کردن از تو بلد نبودم..زمانی که چشمات رو دیدم میدونستم تو باید همون ماموری باشی که فرانک در موردش باهام صحبت کرده و گفته بود که کشته شده.. میدونستم به شدت به خودش زحمت داده بود تا تو رو مخفی کنه…بنابراین می بایست توی خطر بوده باشی.. تو فراموشی داشتی… حتی نمیدونستی کی دنبالته.اینکه اجازه بدم این دروغ ادامه پیدا کنه تنها راهی بود که می تونستم تو رو در امنیت نگه دارم

چشم های کهربایی اش می درخشیدند

_چرا اهمیت میدادی؟

_چون که عاشقت بودم..یا فکر می کنی این هم یه دروغ بود ؟

نوازش اش همراه با مهربانی بود و به آرامی گفت

_نه.. تصور می‌کنم همیشه میدونستم که دوسم داری.. از همون اول

اشک از گوشه ی چشم جی جاری شد.. زمزمه کرد

_اولین باری که تو رو لمس کردم احساس کردم بدنت چقدر گرمه و چقدر سخت داری تلاش می کنی تا زنده بمونی.. از همون موقع شروع به دوست داشتنت کردم

_پس چرا فرار کردی؟

او واقعا بی رحم بود..اما از طرف دیگر…جی همواره این را می دانست

_چون که همه چیز تموم شده… تو منو نمیخواستی… از اینکه یه روزی بفهمی و اینکه چه واکنشی نشون میدی همواره می ترسیدم..میترسیدم منو از خودت دور کنی و همین کار رو هم کردی..پس منم گذاشتم رفتم

_فقط میخواستم از خطر دور بمونی.. لعنت نمیخواستم دو هزار مایل ازم فاصله بگیری

او را در آغوش کشید و روی تخت خواب قرار داد و به او ملحق شد.

_این بار هیچ بهانه ای قابل قبول نیست.به محض این که تونستیم کارهای قانونی رو انجام بدیم با هم ازدواج میکنیم

درست به همان اندازه اولین باری که پیشنهاد ازدواج به او داده بود حیرت زده شد.. با لکنت زبان گفت

_چ-چی؟

_بهم گفته بودی زمانی که حافظم برگشت دوباره ازت خواستگاری کنم..خوب الان حافظم برگشته و ازت خواستگاری کردم..قراره با هم ازدواج کنیم

تمام چیزی که جی می توانست بگوید این بود:

_اما این درخواست نیست این دستوره

_همین هم کفایت میکنه

و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش

_اما تو به این خاطر داری باهام ازدواج می کنی که فکر می کنی بهم مدیونی…

سر لوکاست به سرعت بالا آمد..چشمهایش عصبانی و وحشی بودند

_اینقدر دوست دارم که دارم بخاطرت دیوونه میشم

جی دوباره حیرت زده شد

_تو هرگز چنین چیزی نگفته بودی …من فکر میکردم ….اما منو مجبور کردی ترکت کنم

غرغر کنان گفت

_فکر نمی کردم دیگه واضح تر از این بهت نشون داده باشم که چه احساسی نسبت بهت دارم

جی به آسانی گفت

_توبه کلمات نیاز داری؟

لوکاس متوقف شد

_بله ..خیلی به کلمات نیاز دارم

_منم همینطور

سرش را خم کرده و جی را بوسید.. بدنش را نوازش می کرد ..

_عاشقتم جی گرانجر

مانند اینکه خورشید درون بدن اش زندگی می کرد …چشم‌هایش روشن شدند

_منم عاشقتم لوکاس

بالاخره می توانست نامش را صدا بزند …آن هم با عشق

………………………..

بخش آخر کتاب

_پیگوت واقعا مرده ؟

_اون واقعا مرده

لوکاس به دقت از آن طرف میز صبحانه چهره ی او را مورد بررسی قرار داد. قبل از بیرون رفته و مواد غذایی ضروری را خریداری کرده بود و هر دو در کنار یکدیگر….گویی از گرسنگی تلف شده بودند… شروع به غذا خوردن کردند… که از جهاتی هم حقیقت داشت… لوکاس چند روز گذشته به غذا چندان علاقه ای نداشت…. پیدا کردن جی و بازگرداندن او به آن جایی که به آن تعلق داشت بسیار مهمتر بود

_من کارشو تموم کردم

حقیقت زیبا نبود. اما جی حق داشت تا این اندازه را درباره ی مردی که قرار بود با او ازدواج کند بداند

قهوه اش را نوشید و آن چشمهای بی نهایت زیبای آبی اش را به سمت او بالا گرفت

_خوشحالم مرده

و با حرارت ادامه داد

_سعی کرده بود تو رو بکشه

_و به موفقیت بسیار هم نزدیک شده بود

جی به خود لرزید به روزی که زندگی لوکاس از تعادل خارج شده بود فکر کرد

_هی شیرینم دیگه تموم شد.. اون قسمت واقعا تموم شده.. این قسمت…

دست او را فشار اندکی داد

_تازه داره شروع میشه… اگه مطمئنی سر میز صبحانه میتونی به این چهره نگاه کنی

لبخندی مانند نور خورشید چهره ی جی را روشن کرد

_خب چندان هم خوشگل نیستی اما مطمئناً خیلی جذابی

_لوکاس به او چنگ زد و او را به این طرف میز آورده و روی پای خودش قرار داد..دست های جی دور گردنش حلقه شدند و لوکاس شروع به بوسیدن او کرد.

_به هر حال من یک مامور اف بی آی نیستم

جی سرش را عقب گرفت..مبهوت مانده بود…

_چی ؟

_من دیگه یک مامور نیستم.. به طور رسمی بازنشسته شدم…از دیروز… سابین منو از این قضیه کنار کشید..به محض اینکه پوششم از بین رفته باشه نمیتونم چنین کارهایی انجام بدم بدون اینکه خانواده ام رو به خطر بندازم راستش از زمان حادثه ی بمب گذاری دیگه نمی بایست ادامه می دادم… اما سابین تازمانیکه پیگوت کارش تموم نشده بود.. به طور رسمی این رو اعلام نمی کرد

_پس فکر می‌کنم هر دومون باید به دنبال کار بگردیم

او بالاخره بازنشسته شده بود… جی احساس خوشحالی می‌کرد…دیگر نیاز نبود هر زمان که از در پایش را بیرون بگذارد نگران شود که آیا هرگز دوباره او را خواهد دید ؟

لوکاس انگشت شستش را روی لب پایین او کشید

_من همین حالا هم یه کار دارم عزیزم…من یک تاجر م.. توی یه شرکت مهندسی با برادرم شریک هستم..قبلا دور دنیا مسافرت میکردم…پوشش خوبی برای کاری که انجام میدادم بود… صحبت برادرم شد.. تا حالا سابین به اونها اطلاع داده که درباره ی هویت قربانی حادثه اشتباهی پیش اومده و من هنوز هم زنده ام..قراره شوک بدی بهشون وارد بشه…مخصوصاً پدر و مادرم

_منظورت یه شوک خوبه

_مطمئناً یه شوک در کار خواهد بود حالا چه خوب یا چه بد.. مخصوصاً با این صدا و چهره ای که پیدا کردم ممکنه یکم زمان ببره تا دوباره بهم عادت کنن

در حالیکه نگرانی چشمهای جی را تیره کرده بود گفت

_و همچنین داری یه زن غریبه رو به خونه میبری

_در این مورد نگران نباش.. سالهاست که مامانم دنبال منه که بالاخره سر و سامون بگیرم..قبلا نمیتونستم چنین چیزی رو در نظر بگیرم اما حالا موقعیت تغییر کرده

نیشخند ی شیطانی به او تحویل داد

_من دیگه تصمیم گرفتم از هیجانات خودم رو بازنشسته کنم..بنابراین یک عالمه وقت دارم تا تورو راضی نگه دارم

بله واقعاً این کار را کرده بود… جی سرش را روی شانه های او قرار داد.. گرما و احساس نزدیکی او را به خود جذب می‌کرد..بازوهای لوکاس دور بدن او محکم تر شدند… با صدای محکم و رسا گفت

_دوست دارم

_من هم دوست دارم لوکاس استون

جی هرگز از تکرار این جمله خسته نمی شد و لوکاس هم هرگز از شنیدن آن خسته نمی شد..در حالی که جی میان بازوهایش بود ایستاد

_بزن بریم یه چند تا تلفن بزنیم.. می خوام با پدر و مادرم صحبت کنم و بهشون اطلاع بدم که قراره یک عروس جدید نصیبشون بشه

بالاخره با پدر و مادر لوکاس تماس گرفتند..اما نه به سرعت… ابتدا لوکاس جی را بوسید و زمانی که سرش را بلند کرد حالت چهره اش مشتاقانه و پر احساس شده بود.. او را به سمت اتاق خواب حمل کرد…

و آینه ی روی دیوار تصویر ی واقعی از یک زوج که عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند..و با حرارت یکدیگر را می بوسیدند و در آغوش گرفته بودند… منعکس می‌کرد

 

پایان



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *