دانلود رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست و هفتم:

 

رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست وششم

رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست وششم

 

 

چیزی که جی به او گفته بود را دوباره مرور کرد.آنها از جی خواستند تا هویت او را تایید کند زیرا نمی توانستند به طور قطع هویت او را تایید کنند..و لازم بود بدانند مامور آنها به بیمارستان آمده زیرا استیو و آن مرد دیگر در محل حادثه قرار داشتند. یعنی این که می بایست دو تا از مامور های آنها در منطقه بوده باشند اما این حقیقت که فرانک تمام ابزاری که می توانست با آنها هر دوی آنها را تعیین هویت کند دردست داشت را تغییر نمی داد…به نظر می‌رسید او و مامور دیگر از لحاظ فیزیکی به یکدیگر شباهت داشتند… قد و وزن شان تقریبا مانند یکدیگر بود..همچنین رنگ موها و چشم هایشان یکی بود… هنوز هم مشکلی در تعیین هویت نمی‌دید…حتی اگر این اتفاق را در نظر بگیرد که هر دوی آنها یک گروه خونی داشتند… هنوز هم گزینه ی پرونده ی دندان پزشکی در دسترسش بود

لعنت..احساس میکرد یک احمق است. چرا قبلا این را ندیده بود؟ انها به دلیلی می خواستند جی را در این قضیه دخالت بدهند اما تعیین هویت دلیل آنها نبود.فرانک دارد چه نقشه ای را بازی میکند؟

فکر کن..او می بایست فکر کند..احساس می کرد دارد پازلی را کنار یکدیگر می چیند که تمام قطعات آن را نداشت..بنابراین مهم نبود چگونه قطعات را حرکت می‌دهد و دوباره کنار یکدیگر قرار می دهد..هنوز هم با یکدیگر جور در نمی آمدند…  فقط می بایست به خاطر آورد…لعن*ت

چرا فرانک می بایست به جی دروغ بگوید؟چرا می بایست این داستان را از خودش اختراع کند که او و مامور دیگر بسیار به یکدیگر شباهت داشتند؟ چرا اصلا اصرار داشت که به جی نیاز دارد؟

چرا انها به جی نیاز داشتند؟

صدا هایی رق*ص کنان در ذهنش به صدا درامدند..”تبریک میگم اقای استون”…”خوشحالم برگشتی پسر”…”عمو لوک”..”عمو لوک”…استون..پسر…لوک..پسر..استون…لوک…

لوک استون…دستش از روی فرمان جیپ پرید..احساس میکرد با مشت به سینه اش ضربه زده اند..لوک استون..لوک استون..لعن*ت به فرانک پین تا جهنم…نام او لوک استون بود

به محض اینکه به آن  گوشه ی ذهنش چرخید تمام خاطرات با سرعتی گیج کننده به سمتش هجوم آوردند..انچنان ذهنش را مغشوش کردند که به ندرت می‌توانست رانندگی کند. جرات نداشت متوقف شود.جرات نداشت به جی اجازه دهد که بداند چه احساسی دارد ا…حساس….خدایا…نمی‌دانست چه احساسی دارد.احساس می‌کرد خسته و داغان است..سرش درد می کرد…اما همزمان احساس آسودگی خاطر عظیمی او را در بر گرفت.. او هویتش را پس گرفته بود… احساسش از خودش را…بالاخره خودش را شناخت… او لوکاس استون بود..خانواده و دوست هایی داشت.. یک گذشته…

اما همسر سابق جی نبود..او استیو کراسفیلد نبود… او مردی نبود که جی فکر میکرد عاشقش است.. پس به همین دلیل بود که پای او را به میان کشیده بودند…تنها یک مامور در محل حادثه وجود داشته و او آن مامور بود..استیو کراسفیلد می‌بایست به دلیل دیگری در آنجا حاضر بوده باشد و به خاطر آن دلیل هم جانش را از دست داده بود..

لوکاس سعی کرد خاطراتش از ملاقات را به یاد آورد اما مبهم و تار بودند….اما  بخاطر می‌آورد که مردی بلند قد و لاغر اندام را…که در خیابان راه میرفت و به خاطر تابش نور های چراغ به بدنش انعکاس تصویرش روی زمین خیس خیابان افتاده بود را…دیده.. اگرچه حالا به خاطر می آورد که با کسی تماس گرفته بود…و با او قرارملاقات گذاشته بود که در محل با یکدیگر ملاقات کنند…به سمت بالا نگاه کرده بود…مرد را دیده بود…سپس چیز دیگری به خاطرش نمی آمد

همه چیز بعد از آن…مانند فضای خالی و سیاهی می مانست.. تا زمانی که صدای جی او را از تاریکی بیرون کشیده بود

مشخص بود که پوشش اش از بین رفته و پیگوت به دنبالش بود.. این دلیل این معما ها بود…پای جی را به میان کشیده بودند و او را گول زدند تا به اینکه فکر کند که او همسر سابقش است… و او را به عنوان استیو کراسفیلد به همه معرفی کنند.. این بهترین پوششی بود که” مرد” می توانست برای او در نظر بگیرد.. تا زمانی که پیکوت را گیر بیندازند..” مرد” هرگز دشمنانش را دست کم نمی گرفت… همانطور که فرانک گفته بود.. پیگوت خیلی در کارش حرفه‌ای بود…وسعت نقشه کشیدن “مرد” به لوکاس این را میگفت که “مرد” فکر می کند در میان افرادش یک جاسوس وجود دارد و به هرکسی اعتماد نداشت

بنابراین آنها او را دفن کردند…و او با نام دیگری برخواسته بود…یک چهره ی دیگر.. یک زندگی دیگر….و زن یک مرد دیگر….نه ل*عنت.. خشونت و وحشی گری سراسر وجودش را پر کرد….همانطور که روی جاده یخبندان رانندگی می کرد انگشتانش سفید شدند… شاید او استیو کراسفیلد نبود… اما جی مال او بود…. مال او…. زن لوکاس استون

در سکوت در تمام طول رانندگی به فرانک و “مرد” فحش میداد و هر ناسزایی که به ذهنش خطور می‌کرد را به آنها نسبت می‌داد حتی به اجداد آنها هم رحم نکرد…البته به فرانک تا آن اندازه فحش نداد زیرا می توانست رد پای مرد را در این نقشه ی بی عیب و نقص ببیند…هیچ کس به اندازه ی کل سابین  ذهن پیچیده ای نداشت و او اینگونه تبدیل به مرد شده بود…. آنها احتمالاً…. نه مطمئنا…..زندگی او را نجات داده بودند…مخصوصا اگر در تشکیلاتشان جاسوسی وجود داشت که درباره او به پیگوت اطلاع می‌داد …اما آنها کسانی نبودند که می بایست به جی بگویند که او همسر سابقش نیست….. آنها کسی نبودند که مجبور بودند به جی بگویند مردی را که دوست داشته مرده و او تمام این مدت با یک غریبه بوده

جی چه خواهد گفت ؟ مهمتر از همه اینکه چه کار خواهد کرد ؟

نمی توانست او را از دست بدهد ..می توانست هر چیزی را تحمل کند به جز آن را… او انتظارشوک.. عصبانیت و ترس را داشت و می توانست از پس آنها بر بیاید… اما نمی توانست تحمل کند که با نفرت در آن چشم های آبی اش به او نگاه کند… نمی توانست به جی اجازه دهد که او را ترک کند

به سرعت شروع به بررسی موقعیت از تمام زوایا کرد. به دنبال راه حلی بود اما با اینکه به ان فکر می‌کرد می‌دانست هیچ راه حلی وجود ندارد. نمی توانست با استفاده از نام کراسفیلد با او ازدواج کند..زیرا چنین ازدواجی قانونی نبود و به علاوه به خودش ل*عنت می فرستاد اگر اجازه می‌داد او نامه مرد دیگری را حمل کند… می بایست به او بگوید… احتمالا خانواده اش فکر می کردند او مرده…هیچ راهی وجود نداشت که بدون در خطر انداختن شان به آنها اطلاع دهد… اگر پوشش اش برداشته شده بود… پس از زمانی که پیگوت می فهمید اوطبق برنامه نمرده خانواده اش در خطر می افتاد.. با توجه به شرایط کنونی اش…احتمالاً زمان سختی خواهد داشت تا خانواده اش را متقاعد کند که پسر آنهاست…او مانند قبل به نظر نمی رسید و صدایش هم تغییر کرده بود..

تا زمانی که پیگوت دستگیر شود دستهایش بسته بود..گمان می‌برد که سابین موقعیتی فراهم می کرد تا به خانوادش اطلاع دهند اشتباهی در تعیین هویت او رخ داده و با توجه به موقعیتی غیرعادی و چیزهای دیگر… این اشتباه اکنون اصلاح شده…احتمالا “مرد”از همین اکنون پیام را در ذهنش کلمه به کلمه و حرف حرف با کمال بی نقصی چیده بود

می دانست که از خانواده اش مراقبت به عمل آمده.آنها از پس گرفتن او خوشحال خواهند شد.. حالا هر طوری که به نظر برسد…یا این حقیقت که صدایش خراب شده…جی قربانی این نقش بود.. آنها از او به عنوان پوشش نهایی استفاده کرده بودند…آخر چگونه می توانست چنین چیزی را ببخشد؟

جی در طول راه به خواب رفته بود…بالاخره زمانی که به جاده کلبه پیچیدند بیدار شد… زمزمه کرد

_رسیدیم خونه

موهایش را عقب زد و به طرف او چرخید تا به او لبخند بزند

_بالاخره

استیو دوباره پر تنش بود…تمام جزئیات جاده را از نظر می گذراند..برف های جدیدی جاده را پوشانده بودند و رد لاستیک ماشین آنها.. به خاطر روز قبل..را پوشانده بود.. همچنین هر رد احتمالی که در نبود آنها ممکن بود ایجاد شده باشد را از بین برده بود… تمام آموزش هایش را به کار می‌گرفت و لوکاس استون هیچ شانسی برای دشمن هایش باقی نمی گذارد..در گذشته به مراتب زندگی اش را در مخاطره قرار داده بود اما تنها به این دلیل که هیچ انتخاب دیگری نداشت…اگرچه… ریسک کردن بر سر زندگی جی چیز دیگری بود…

مانند همیشه…جی تنش را در او احساس کرد و ساکت شد… اخمی نگران ابروهایش را به یکدیگر گره داده بود

برفی که اطراف کلبه را پوشانده بود تازه بود.. اما زمانی که لوکاس جیپ را پارک کرد دستش را روی بازوی جی قرار داد

_همینجا بمون تا کلبه رو چک کنم

اسلحه ای از زیره ژاکتش بیرون آورد و بدون آنکه به او نگاه کند بیرون رفت.. چشمهایش هرگز یک جا ثابت نمی ماند.. از یک پنجره به پنجره ی دیگر می چرخید…هر اینچ زمین را بررسی می‌کرد..جی سرجایش خشکش زده بود..این مرد که مانند یک گربه به سمت در پشتی حرکت می‌کرد..مردی بود که او عاشقش شده بود.. و این مرد یک شکارچی بود…یک درنده… او ذاتا محتاط بود…

همانطور که پشتش را به دیوار تکیه داده و دست چپش را به سمت دستگیره در دراز می کرد…به اندازه ی باد باشکوه به نظر می‌رسید…در حالی که اسلحه در دست راستش داشت قرار داشت… بی صدا و آهسته در را باز کرد و داخل کلبه ناپدید شد..

دو دقیقه بعد دوباره میان در ایستاده بود.. این بار حالت ریلکسی داشت

_بیا داخل

و به سمت جیپ قدم برداشت تا وسایلشان را بردارد..از این که به خاطر هیچی جی را ترسانده بود عصبانی شد.. آن روز که در برف ها به او حمله کرده بود را به خاطرش آورد…همانطور که در را با شدت باز میکرد و بیرون میرفت با عصبانیت گفت

_این کار رو با من نکن ب

رف زیر چکمه هایش صدا داد

_چه کار نکنم ؟

_اونطور منو نترسون

با لحنی یکنواخت پاسخ داد

_ترسوندن تو خیلی بهتر از اینه که به یه دام کمین پا بزاریم

_چطور کسی میتونه بفهمه که ما اینجاییم؟ و چرا باید کسی اهمیت بده ؟

_اول اینکه یک نفر ممکنه اهمیت بده و گرنه اونا اینقدر به خودشون زحمت نمی دادند که ما رو پنهان کنن

جی از پله ها بالا رفت و قبل از آنکه به کلبه وارد شود..برف را از روی کفش هایش پاک کرد.. از آنجایی که سیستم گرمایی را روشن گذاشته بودند… اگرچه کلبه سرد بود…اما مانند یخبندان نبود… وسایلش را از دست او گرفت و به اتاق خواب برد تا آنها را بچیند…درحالیکه استیو مشغول روشن کردن آتش شد

لوکاس به شعله ی زرد اتش..که هیزومی را که او در شومینه قرار داده بود را می بلعید..نگاه کرد..به آرامی چوب را در بر می گرفت ودر خود غرق می کرد..نمی توانست به او بگوید… نه هنوز.. ممکن بود این تنها فرصتی باشد که با او دارد…در حالی که افراد سابین پیگوت را شکار می کردند… او از این فرصت استفاده می‌کرد تا جی را آنچنان عمیق به خود پیوند دهد که حتی بعد از آن که حقیقت را به او گفت بتواند او را نزد خود نگه دارد…حتی بعد از آنکه نام اصلی خود را به او گفت و اینکه به او اطلاع داد استیو کراسفیلد مرده..

جی به او گفته بود که عاشقش است اما او داشت این کلمات را به استیو کراسفیلد میگفت…و به طور عجیبی.. این استیو کراسفیلد بود که آنها را می شنید… او لوکاس استون است …و جی را تنها برای خودش میخواهد..

ناگهان احساس نیاز برای او مانند شعله ی آتش در شکم اش زبانه کشید. به سمت اتاق خواب حرکت کرد و برای لحظه ای او را تماشا کرد که چکمه ها و جوراب هایش را در می آورد.. به اندازه ی یک نی لاغر بود.. پوستش مانند مخمل نرم…. کمر او را گرفت و روی تخت خواب انداخت …به سرعت او را دنبال کرد تا با وزشن او را به تخت خواب میخ کوب کند ..جی خندید …چشم های آبی اش دیگر پر از عصبانیت نبودند.. سر به سر او گذاشت

_رفتار های غارنشین باید امسال مد شده باشه

 

قسمت بعد

 



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *