دانلود رمان لوتاری خون اشام

دانلود رمان لوتاری خون اشام

 

 

دانلود رمان لوتاری خون اشام

 

نویسنده :کرسلی کول

مترجم:ستاره ابی

 

 

رمان خارجی عاشقانه لوتاری خون اشام

 

 

نویسده : کرسلی کول

مترجم : ستاره ابی

 

خلاصه رمان لوتاری خون اشام :

 

 

در دنیای نامیرا ها .. دنیایی پر از موجودات قدرتمند…لوتاری ملقب به دشمن دیرین یکی از ظالم ترین ….سنگدل ترین و قدرتمند ترین خون اشامان لور است..کسی که تنها نام او باعث لرزه در دل هر موجودی خواهد شد….او برای کسب قدرت بیشتر از مرز های اخلاقی و قانونی گذشته ….نشانه چنین خون اشامانی چشم های قرمز انهاست..نشانه ای برای جنون خون…لوتاری هفت هدف و انتقام در ذهن داره که تنها برای انها زنده است او که زمانی استاد پازل لقب داشت به خاطر جنونی که بر ذهنش سایه افکنده نم تواند درست فکر و تمرکز کند…بنا به پیش بینی ساحره ای برای رسیدن به اهدافش باید جفت روحی خود …کسی که سرنوشت برای او در نظر گرفته را پیدا کند…..او به دنبال مکانی که ساحره پیش بینی کرده…با هدف پیدا کردن زن سرنوشتش راهی می شود…با الهه ای زیبا و قدرتمند بر خورد می کند اما تنها یک مشکل وجود دارد…مشکلی به نام الیزابت…دختر انسان فناپذیر روستایی که لوتاری از تمام جهات او را خار می شمارد…روح الهه بدن ان دختر روستایی را تسخیر کرده و برای او ایجاد درد سر میکند…سارویا ملقب به دروگر روح سال ها در پی یافت بدنی ایده ال برای  دانلود رمان تسخیر…الیزابت را بهترین انتخاب می داند زیرا با استفاده از زیبایی و معصومیت او بهتر می تواند طعمه هایش را بدام بیندازد…او از لوتاری می خواهد تا روح این دختر بی ارزش را نابود و بدن او را به عنوان هدیه به سارویا پیش کش کند…..کاری ناچیز برای ظالم ترین موجود دنیای نامیرا ها …لوتاری هر کاری برای بدست اوردن زن سر نوشتش می کند حتی اگر ان کار دزدیدن الیزابت و شکنجه ی روحی روانی او با ستم های خود باشد ……..

دانلود رمان خارجی عاشقانه لوتاری خون اشام

 

گوشه هایی از متن کتاب رمان جدید و عاشقانه ی لوتاری خون اشام :

 

 

 

سرویا به بدنی که دزدیده بود نگاه کرد در عوض او می بایست با الیزابت برای کنترل این بدن بجنگد و هنوز هم داشت با او می جنگید
مهم نبود ..چون بعد از قرنها جستجو در بین بدن پیرمردها یا زن های زشت او بالاخره بدن ایده آل خودش را در قالب الیزابت پیدا کرده بود در آخر سرویا می بایست اورا شکست دهد ..او از همه مکارتر و باهوش تر بود و قدرتش از همه بیشتر بود و در ضمن او یک هم پیمان نیز داشت
لوتاری دشمن دیرین
او یک خون آشام شیطان صفت و بدنام بود هزاران سال عمر داشت و پسر یک پادشاه بود یک سال قبل پیشگویی او را به سمت سرویا هدایت کرده بود اگر چه آنها تنها یک شب در جنگل های نزدیک به اینجا را با هم گذرانده بودن اما او قول داده بود که سرویا را از این نفرین رها می کند
او ممکن است که نتواند سرویا را به بدن الهه ای خودش برگرداند اما می تواند به طریقی روح الیزابت را کاملا نابود کند و سپس بدنش را به یک نامیرا تبدیل کند
سرویا می دانست که لوتاری به طور بی وقفه ای به دنبال شکار جوابی برای نجات اوست
چون که او عروس آن خون آشام بود
از بالای سر مادر الیزابت به بیرون از پنجره نگاه کرد و منظره برفی بیرون را کاملا خالی یافت آیا او امیدوار بود که یک همچین قتل عامی مانند این… لوتاری را به سوی او برمی گرداند؟
چقدر دیگر باید برای او صبر کنم بدون هیچ اطلاعی؟

 

 

پیشنهاد می شود رمان جدید عاشقانه خارجی ترجمه شده زنجیر وظیفه را از اینجا بخوانید

 

 

قبلا به او گفته بود که
– اگر می بایست یک خون آشام رو با تعداد دشمناش بسنجی الهه… پس من رو ترسناک فرض کن چرا که در تعداد دشمنها بی رقیبم

دانلود رمان لوتاری خون اشام

شاید بالاخره دشمن هایش بر او قالب آمده باشند
او نمی تواند بیشتر از این اینجا بماند خانواده پایرز شروع کرده بودند که الیزابت را در شبها با زنجیر به تخت ببندند و با این کار جلوی سرویا را از کشتن می گرفتند تنها چیزی که او برایش زنده بود
سپس به طرف مادرش برگشت
– بله دخترت برای همیشه مال منه و بعد ار اینکه من تو رو کشتم و پوستت رو از بدنت جدا کردم شروع می کنم به تکه تکه کردن پسرت و مانند یک بیماری در تمام خانواده ات می گردم
سپس قمه را بالای سرش برد و یک قدم به جلو برداشت
ناگهان نقطه های سیاه جلو ی دیدش را گرفتن…. سرگیجه ؟
نه نه الیزابت داشت باز می گشت… با شدت یک قطار باری …هر بار که باز می گشت قدرتش مانند یک زنی بود که در زیر آب نگه داشته شده و دارد غرق می شود و با این کار سرویا را عصبانی می کرد
این عوضی کوچولو می تواند کنترل بدنش را بدست آورد اما هر بار در یک کابوس جدید بیدار می شود
– از کابوست لذت ببر الیزابت …
ناگهان پاهایش سست شد و پشتش قالی را لمس کرد.
تپش قلب و تپش قلب و تپش قلب
الیزابت پایرز با صدای دیوانه کننده ای در گوش هایش بیدار شد. او روی زمین کلبه خانواده اش دراز کشیده و چشمانش را محکم بسته بود. بدنش غرق در چیزی گرم و چسبنده بود
و هیچ صدایی در اطرافش شنیده نمی شد تنها صدای اطرافش صدای چوب های داخل شومینه بود و نفس های کم عمق او و سگی که در بیرون زوزه می کشید او هیچ خاطره ای از اینکه چگونه به اینجا رسیده بود نداشت نمی دانست که چه مدت در اغما فرو رفته
همانطور که چشم هایش را باز می کرد پرسید
مامان کار کرد؟
شاید کشیش ها موفق شده بودند؟

دانلود رمان لوتاری خون اشام

خواهش می کنم خدای من لطفا اجازه بده که جن گیری جواب داده باشه … تنها امید من
بلاخره چشم هایش به نور کم اتاق عادت کرد سرش را بلند کرد و به بدنش نگاه کرد. جین تی شرت و چکمه هایش کاملا غرق در خون بودند
آب دهانش را قورت داد نه مال من
اوه خدا انگشتانش دور یک قمه گره خورده بودند من به انها گفته بودم که زنجیرهای من را باز نکنن تا موقعی که عمویم و پسرعموهایم به اینجا برسن
اما ریون و دیگر اعضای کلیساش با خودبینی فکر کرده بودند که می توانند از پس او برآیند
حرکت هایی توجه او را به خود جلب کرد… یک بیلچه شومینه ؟
در دستهای مادرش محکم قفل شده بود
صبرکن
درست موقعی که بیلچه با شدت به زمین.. جایی که قبلا سر او قرار داشت… فرود آمد الی خود را به سمتی پرت کرد و باعث شد خون به اطراف پخش شود
تو موجود منزجر کننده …گمشو
مامان درحالی که وسیله اهنی را به بالای سرش بلند می کرد این را فریاد زد
تو دخترم را گرفتی اما نمی تونی پسرم رو ازم بگیری
فقط صبر کن
الی روی پاهایش بلند شد و قمه را روی زمین پرتاب کرد
این منم
و دستهایش را بالای سرش بلند کرد
مامان بیلچه را پایین نیاورد موهایش باز شده بود و اطراف گردنش ریخته شده بودند ریملش روی گونه هایش پخش شده بود و قسمت هایی از رژلبش روی چانه اش کشیده شده بود
این درست همون چیزیه که قبل از اینکه شروع کنی و همرو قتل عام کنی با اون زبون شیطونیت گفتی قبل از اینکه همه کشیش ها رو بکشی
بکشم؟

دانلود رمان لوتاری خون اشام

الی به اطراف چرخید و از دیدن صحنه وحشتناک رو به رویش کاملا مبهوت ماند
پنج بدن قطعه قطعه شده روی کف زمین دراز کشیده بودند
این مردها بخاطر نامه ای که مادرش برای آنها نوشته بود به اینجا آمده بودند .گزارشی از طرز حرف زدن الی و پیام هایی که با خون روی دیوارهای خانه شان پیدا می کرد .و وقتی که او به خود می آمد به یاد نمی آورد که آن ها را نوشته باشد
مشخصا قبلا الی با زبان سومریایی نوشته بود: تسلیم من بشوید
حالا سر اسلوکم کاملا جدا از بقیه بدنش در گوشه ای افتاده بود .چشمهایش بخاطر مرگ شیشه ای شده بودند و زبانش از بین لب های باز مانده اش بیرون آمده بود جسدش یک دست نداشت او به طور مبهمی متوجه شد که باید زیر میز غذاخوری افتاده باشد بازوی دیگری که کنار گلدان بود ..هیچ کدام از پنج انگشت را نداشت
الی با دست دهانش را پوشاند و سعی کرد که بالا نیاورد این پنج نفر قسم خورده بودند که این شیطان را از بدنش بیرون خواهند کرد …در عوض من همه آنها را سلاخی کردم
این اینکار توسط … من انجام شده؟
مثل اینکه تو خبر نداری شیطان
مادرش جسم آهنی را یکبار دیگر به سمت او پرتاب کرد
بازی هات رو با یک نفر دیگه انجام بده
الی با چنگ پوست روی سینه اش را خراش داد از اینکه در این بدن زندگی می کرد منزجر بود از بدنش متنفر بود.. متنفر بود.. متنفر بود
صدای آژیری در دوستها شنیده می شد و با اینکار باعث شد سگی که در بیرون زوزه می کشد بلندتر پارس کند
اوه خدای من مامان تو که اون کلانتر بی خاصیت رو صدا نکردی؟
الی و خانواده اش نسل ها بود که در کوهستان زندگی می کردن انها به قانون اعتماد نداشتن
با این جمله مادرش بیلچه را به روی زمین انداخت
تو واقعا الیی اما اون شیطان به من گفت که تو دیگه اینبار نمی تونی کنترل بدن را بدست بگیری بهم گفت که تو دیگه پیش ما بر نمی گردی
تعجبی نداشت که مادرش به او حمله کرده بود

دانلود رمان لوتاری خون اشام

این منم
الی همانطور که به سمت پنجره می رفت این را از روی شانه اش گفت ..پرده را کنار کشید تا به منظره بیرون خیره شود
در پایین کوهستان برفی ..نور آبی چراغ های ماشین پلیس دیده می شد که در جاده بوران زده به سمت بالا می آمد در حالی که توسط ماشین دیگری از پشت اسکورت می شد
من می بایست به اونها زنگ می زدم الی ..می بایست جلوی اون شیطان رو می گرفتم ..و به محض اینکه شماره 911 رو گرفتم کسی گوشی رو برداشته بود ..صدای جیغ رو شنید
حالا باید چکار بکنم؟… چکار می تونم بکنم؟
19 سال.. سن خیلی کمی بود که به زندان بروی الی ترجیح می داد که بمیرد .او قبلا تصمیم گرفته بود که اگر مراسم جن گیری جواب ندهد خودکشی خواهد کرد
چرا که پنج راهب اولین قربانیان این شیطان نبودند
از وقتی که یک سال پیش شیطان بدن الی را تسخیر کرده بود حداقل دومرد دیگر را هم به قتل رسانده بود در آن روزهای نخست ..وقتی که از خواب بیدار شده بود. بدن یک مرد را در تخت خواب کنار خودش دیده بود پوست بدنش کاملا سرد و بریدگی روی گلویش مانند لبخندی به روی الی بود
هیچ کدام از اعضای خانواده و فامیلش نمی دانستند که چه کاری باید انجام دهند. آیا یک نفر به الی حمله کرده بود ؟ چرا الی برای چند روز غیبش زده بود؟ روی دستهایش خون بود؟
پسرعمویش جنازه مرد را پشت انبار دفن کرده بود انها به خودشان می گفتند که احتمالا اینکار سزای اعمال آن مرد باشد
خانواده الی تا همین اواخر.. شک نکرده بودن که یک شیطان بدن او را تسخیر کرده .وقتی که شیطان قطعات بدن چند تا از مردهای شرکت ذغال سنگ را در بین اسباب و اثاثیه الی قرار داده بود و به خانواده اش توهین و ناسزا گفته و کفرگویی می کرد .به طریقی که خانواده اش باور نداشتن که دختری مثل الی بتواند از این چیزها بگوید
بعد از آن مادرش و عمو اورین شروع کرده بودن شبها الی را با زنجیر به تختش ببندند اگر چه الی از اینکار اصلا خوشش نمی آمد اما آن را تحمل می کرد
گردشگرها …قربانگاهی را که با استخوان بدن انسان ها درست شده بودند در جنگل پیدا کرده بودند و مادرش زیر گوش عمویش زمزمه کرده بود
فکر می کنی این کار الی بوده باشه ؟
من نه.. شیطانی که درون او زندگی می کرد داشت برنده می شد .او بیشتر و بیشتر کنترل بدن الی را بدست می گرفت …و به راحتی
دیر یا زود من کاملا از دست میرم

دانلود رمان لوتاری خون اشام

همانطور که نورهای آبی به خانه انها نزدیک تر می شد الی به طور عجیبی احساس می کرد که باید خودش را تمیز کند. لباس هایش را تمیز کند و سپس به پیش کلانتر برود برای او توضیح بدهد که این یک تماس اشتباه بوده
هرچه که نباشد این قتل ها کار او نبوده یا شاید او باید فرار کند …
اما او دانست که پلیس ها سگ ها را به دنبال او میفرستند او هرگز نمی تواند به تپه بعدی برسد نه در برف..
و اینکار نمی توانست مشکل اینکه شیطانی درون او زندگی کرد را حل کند
الی صدای تلپی را پشت سرش شنید ..برگشت و به پشت سر نگاه کرد. مادرش روی زانوهایش افتاده بود و در حالی که چهره اش از شدت رنجش در هم فرو رفته بود می گفت
اون بهم گفت که من رو می کشه بعدش مثل یک بیماری تمام خانواده ام رو از بین می بره و بعدش سراغ جاش کوچوکو می ره
جاشوا برادر عزیز الی… او برادرش را تجسم کرد که عروسک خرسی خود را در بغل گرفته و لپ های تپلش از شدت خنده به صورتی گراییده شده.. یکی از عموهایش در خانه پایین تپه دور از الی از او مراقبت می کرد
با فکر صدمه رسیدن به او اشک های الی بی محابا رها شدن
من… من چیکار باید بکنم؟
اشک های مادرش هم سرازیر شدن
اگر آن مرد خدا و کشیش ها نتوانستند اون شیطان رو از بدن تو بیرون بیارن … هیچ کس دیگری هم نمی تونست الی شاید تو باید به کلانتر اجازه بدی که تو رو دستگیر کنه
– تو ازم می خوای که برم زندان؟
ما همه کاری که از دستمون برمیومد رو انجام دادیم
مادرش روی پاهایش ایستاد و با بینوایی یک قدم به جلوتر برداشت
شاید زندانی های اونها یا روانشناس های اونا بتونن جلوی این شیطان را از کشتن بگیرن
زندان؟ …یا مرگ؟…
الی اب دهانش را قورت داد می دانست وقتی که تصمیمش را بگیرد هیچ چیز نمی تواند او را از تصمیمش باز گرداند .اگر مادرش لجوج بود. الی ده برابر او بدتر بود. او اندازه کوهستانی که اطرافشان را فرا گرفته بود در تصمیم هایش استوار و محکم می ماند
آزیر خطر ماشین پلیس به گوشش رسید و از پنجره دید که دو ماشین پلیس جلوی در آنها توقف کردند
الی اشک هایش را پاک کرد
من برات کاری بهتر از زندان رفتن انجام میدم ..
با این کار می تونم شیطان درونم را هم بکشم .اگه او با خون روی لباس هایش و اسلحه در دستهایش بیرون می رفت …
مادرش با لجاجت سرش را تکان داد
الیزابت آنپایرز هرگز حتی بهش فکر هم نکن دانلود رمان
الیزابت پنجه هایش را در سینه اش فرو کرد
اگه این موجود فکر می کنه می تونه اعضای خانواده من رو بکشه پس معلومه که هنوز من رو نشناخته
اگرچه اسلحه خودش را از دست داده بود. اما اسلحه پدرش در کمد مخفی شده بود و کلانتر نمی توانست بفهمد که خالی است..
تو این کار را انجام نمیدی الی. شاید یک امیدی وجود داشته باشه.. یک درمان جدید
تو از من می خوای.. منی که تمام عمرم را در این کوهستان پهناور دویدم و چرخ زدم ..حالا خودم رو توی یک سلول کوچیک زندانی کنم؟
او برای مادرش توضیح نداد که احتمالا در آخر به مرگ خواهد رسید
سلاخی کردن پنج راهب؟… کار الی ساخته بود
مادرش چانه اش را بالا گرفت
من بهت اجازه نمیدم این کارو انجام بدی
ما هر دو می دونستیم که قضیه به اینجا می کشه این شیطان داره کم کم منو می کشه .من تصمیم خودم رو گرفتم
و با آن حرف رنگ مادرش بیشتر پرید .می دانست که او تصمیمش را حتما عملی خواهد کرد
و فقط به این قضیه فکر کن که اگه من این شیطان رو بکشم.. من به بهشت خواهم رفت و می تونم پیش پدر باشم
او امیدوار بود که قضیه آنطور که می خواست پیش برود.. دستهایش را باز کرد و مادرش با گریه خود را در آغوش او انداخت
طوری رفتار نکن که مثل این باشه نمی دونستی این قضیه پیش خواهد آمد.. مثل اینکه ماه هاست که نمی دونستی بالاخره اینطوری میشه
شدت اشک های مادرش بیشتر شد
اوه خدای من عزیزم من فقط… می خوای دعا بخونی؟
الی روی پاهایش بلند شد و پیشانی مادرش را بوسید
دیگه زمانی نمونده اگه شیطان دوباره برگشت چی ؟
و حالا تمامی پلیس ها کاملا دور تادور خانه شان را محاصره کرده بودند و کلانتر از خانم آنپایرز می خواست که در را برای آنها باز کند
او بهتر می دانست که بدون اجازه وارد خانه ای در کوهستان نشود
با آهی از روی خستگی الی سرش را به سمت اتاق خواب مادرش چرخاند و خود را مجبور کرد به جنازه ها نگاهی بیندازد. این مردان قطعا خانواده هایی داشتند.. چند بچه بخاطر این شیطان بدون پدر شده بودند؟
به این خاطر که من احمقانه به این امید و آرزو چسبیده بودم؟
الی از در اتاق خواب خودش گذشت و از دیدن نمای زنجیرهایی که مانند مارهایی بهم پیچیده در انتهای تخت روی یکدیگر افتاده بودن به خود پیچید

دانلود رمان لوتاری خون اشام

و با کنایه ای حسرت بار به پرچم دانشگاه آمریکا که روی دیوارش ..قبل از اینکه تمام این اتفاقات بیفتد چسبانده بود.. خیره شد
او چقدر در مورد کالج هیجان زده بود. برای اینکه بتواند از پس مخارج دانشکده و خوابگاه بر بیاید هر روز بعد از ظهر بعد از مدرسه در مغازه عمویش کار می کرد و پولهایش را پس انداز می کرد
او سر تمام کلاس هایش حاضر می شد و هیچ درسی را جا نمی انداخت و با خود می گفت که خدای من بالاخره من می توانم…می توانم از پس این کار بر بیایم و وارد دانشگاه شوم ا.ین مانند رویایی آسان برای او به نظر می رسید
سپس او شروع کرد به گم کردن زمان …و در مکان هایی عجیب و نا آشنا قدم می زد.. و بعد از آن او را حتی قبل از اینکه امتحانات ترم شروع شوند از دانشکده به خانه فرستادند
وقتی به اتاق خواب پشتی رسید به انعکاس خودش در آینه خیره شد سرتا پایش از خون خیس شده بود و موهای بلند و قهوه ای رنگش در خون غرق شده بودن و چشمان خاکستریش مانند کوهستان پایرز سخت بود
او چهره صادقانه عمویش را بخاطر آورد. درست مانند پدرش احتمالا به او می گفت: سرت رو بالا بگیر و مستقیم به جلو قدم بردار و ترتیب کارهاتو بده الی .هیچ کسی نیست که بخواهد اینکار رو به جای تو انجام بده
او به شدت پدرش را ستایش می کرد. قبل از اینکه بمیرد هرگز کمتر از سه شغل برنمیداشت. نهایت تلاشش را می کرد تا از الی و مادرش محافظت کند دانلود رمان
اسلحه کاملا خالی بود .عمو افز خیلی پیش از این به خانه انها آمده و تمامی اسلحه ها را جمع کرده بود و هیچ گلوله ای را جلوی دست باقی نذاشته بود
سنگینی اسلحه در دستانش به او آرامش خاطر می داد خیلی زود به تمامی اتفاقات برای همیشه پایان داده خواهد شد. با این فکر احساس عجیبی از آرامش سراسر بدن او را فرا گرفت
مادرش به شدت به سمتش دوید
خواهش می کنم عزیزم نمی تونی به جای خودکشی زندان رو امتحان کنی؟
-به هر حال کارم ساخته اس یا یک تزریق کشنده بعدا… یا یک گلوله همین حالا
-نه زندان قابل مذاکره نیست حالا تو باید به جاش به خانوادمون فکر کنی
الی با زحمت لبخندی زد
دوست دارم مامان به جاش بگو که اون رو هم دوست دارم وقتی که بمیرم روحم از اون بالا مراقب همه شما هست
الی به اتاق عقبی اشاره کرد و گفت
تو میری اتاق عقبی و همون جا می مونی حرفمو شنیدی مامان؟ تا وقتی که مجبور نشدی از اونجا بیرون نیا مهم نیست چه اتفاقی بیفته بهم قول بده
بالاخره مادرش سرش را به علامت مثبت تکان داد

دانلود رمان لوتاری خون اشام

 

قبل از اینکه بتواند اعصابش را از دست بدهد با اسلحه ای در دست به سمت در چرخید تقریبا دستش را برای کتش دراز کرده بود اما با خودش گفت: احمق تو دیگه سردت نمیشه که بخوای به اون کت نیاز داشته باشی
با سه شماره ….الی چند نفس عمیق کشید …من فقط نوزده سالمه ….خیلی جوونم
1
چاره دیگه ای ندارم
خیلی زود دیگه چیزی از من باقی نمیمونه
2
تصور کن وقتی که از خواب بیدار میشی ماما و جاش رو مرده ببینی و چشماشون بی روح و شیشه ای به سقف ذل زده باشه
هرگز….. با جیغی بلند در را باز کرد و اسلحه اش را بالا گرفت دانلود رمان
کلانتر فریاد زد
شلیک کنید
و سپس بارانی از گلوله به سمتش پرتاب شد
مردی بلند قد و برزگ جثه از ناکجا آباد ظاهر شد و بین او و ماموران قرار گرفت
همانطور که گلوله ها به پشت بدنش اثابت می کردند با نعره ای خشمگین الی را به زمین زد و اسلحه را از دستش گرفت
الی با ناباوری به بالا خیره شد. حداقل پنج گلوله به او اصابت کرد.. اما نگاه شیطانی اش هرگز از نگاه الی جدا نشد
به تیراندازی ادامه بدید
اون از کجا اومد ؟
چه خبره؟ این دیگه چه کوفتی بود؟
پوست مرد مانند مرمری بی نقص از زیر لباس مشکی که پوشیده بود نمایان بود و کت بلندش روی بدنش کشیده شده بود. موهایش بلوند یخی بود و چهره ای زاویه دار داشت و آن چشم ها …کاملا چیزه دیگری بودند
یک شیطان دیگه
الی کورکورانه در میان برفها به دنبال اسلحه اش می گشت اما او با گرفتن مچ دستش الی را متوقف کرد
وقتی الی از روی درد ناله ای سر داد مرد دستش را محکم تر روی زمین فشار داد
جرات کردی زندگی زن من رو به خطر بندازی؟
صدایش عمیق و لهجه دار بود و تن صدایش پر از تحقیر و اهانت… صدای پارس کردن سگ ها متوقف شد
چی؟ درباره چی داری صحبت می کنی؟
تلاش شکوهمندت الیزابت ..و تمام این کارها فقط بخاطر چندتا قتل؟
از روی انزجار و تنفر به او نگاهی انداخت مانند این بود که با نگاهش به او می گوید دور شو
کلانتر دستور داد
دستهاتو بذار جایی که بتونم اونها رو ببینم
در عوض شیطان مو بلوند گردن الی را گرفت و او را به خود نزدیک تر کرد و با دست دیگرش اسلحه اش را به طرفی دیگر پرتاب کرد
وقتی که گلوله دیگری پشت او را سوراخ کرد. صدای هیس مانندی از خودش در آورد و از روی شانه به پشت سر نگاهی انداخت و نیش هایش را نمایان کرد
یه لحظه
پشت سر آنها عفرین و بعضی از پسرعموهایش با اسلحه ای در دست از کوهستان بالا می آمدند و از شوک دیدن شیطان قدم هایشان کندتر شد
فناپذیر ها

دانلود رمان لوتاری خون اشام

به دقت به حرفهام گوش بده الیزابت. من لوتاری ملقب به دشمن دیرینه هستم و تو به من تعلق داری.. بعد از اینکه تصمیم هامو گرفتم و گزینه هامو بررسی کردم.. تصمیم گرفتم که به تو اجازه بدم برای این کریسمس به زندان بری .
اشتباه گرفتی من تو رو نمیشناسم
توی زندان از شر دشمن های من در امان خواهی بود این به این معنیه که من می تونم با خیال راحت به تحقیقاتم ادامه بدم ..دو سال دیگه به دنبالت میام ….یا همین حدودا
اما اگه سعی کنی که به خودت آسیب برسونی که در نتیجه به زن من آسیب برسونی …بیشتر ازاون چیزی که تصور کنی تو رو تنبیه می کنم حالا حرفم رو میفهمی ؟
زن تو؟… من مال تو نیستم
من هرگز کسی مثل تو رو نمی گیرم ….اون موجود شکوهمند و با ارزش در درون تو هرچند که …
متوجه نمیشم چه چیزی درون منه؟
زیر لب زمزمه کرد
من بالاخره صاحب اون میشم
الی به خود پیچید
دستتو از من بگش شیطان
به الی خیره شد

دانلود رمان لوتاری خون اشام

 

8,000 تومان – خرید



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • سروش نوامبر 16, 2018 :: 12:43 ب.ظ

    باسلام من رمان لوتاری را خواندم خیلی قشنگ بود اما به نظرم رنانناقص تمامشد ایا این رمان ادامه
    دارد ؟ یا خیر ممنون می شوم از پاسخ

    • someone نوامبر 16, 2018 :: 12:50 ب.ظ

      سلام ، داستان لوتاری تموم شد جلد بعدی مجموعه یک داستان کاملا مجزا رو دنبال می کنه.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *