رمان دروغ های مصلحتی

رمان دروغ های مصلحتی

رمان جدید 

دروغ های مصلحتی قسمت بیست و سوم:

 

فصل ۱۰

بدون حرکت کنار یکدیگر دراز کشیده بودند.. تنها حرکت.. حرکت باد میان موهای شان بود..تنها صدا… صدای شاخه های درخت ها…به خاطر اتفاقی که همین حال و افتاده بود… جی احساس می‌کرد در معرض طوفانی شدید قرار گرفته. کاملا از هر حرکتی ناتوان شده بود

سپس استیو روی آرنج بلند شد و با چنان نگاه درنده ای در صورتش به او نگاه کرد که تقریباً بدون اراده ماهیچه هایش منقبض شدند.. نمی دانست دلیلش چیست… استیو زیر لب ناسزایی گفت… صدایش آرام و خش دار بود.. روی زانوهایش کنار او نشست… شک و تردید جی را در برگرفته و ذهن تنبلش سعی کرد دلیل عصبانیت او را بفهمد

استیو لباس هایش را مرتب کرد. دست جی را گرفت و او را میان بازو هایش گرفت و از زمین بلند کرد.بدون گفتن کوچکترین کلمه ای از پله ها بالا رفت و به کلبه وارد شد.. او را داخل حمام برد و با دقت روی پاهایش قرار داد..خم شد تا آب را باز کند.. سپس ایستاد و  به طرف او برگشت..ج احساس می‌کرد دست و پاهایش شل وناتوان از هر حرکتی است..همانطور که استیو را نگاه می کرد..چشم هایش گشاد  و اندکی ترسان به نظر می‌رسیدند..مشکل چه بود ؟ استیو او را داخل وان حمام قرار داد… آب گرم بدن جی را اذیت می‌کرد..فورا میخواست حرکت کند اما استیو با خشونت گفت

_نه نیاز داری بدنت گرم بشه…بچرخ و اجازه بده موهات رو بشورم

با بی حسی به او اجازه داد…متوجه شد..می بایست گل و لای سر تا پایش را پوشانده باشد..همانطور که موهایش را میشست… دستهایش نرم و مهربان بودند…سپس تمام بدنش را شست…. بدنش کم کم شروع به گرم شدن کرد و آرام گرفت… استیو زیر لب چیزی زمزمه کرد اما صدایش آنقدر خشن بود که جی متوجه کلماتش نشد..سپس دوباره میان بازی های او بود و لب های استیو روی لب هایش قرار گرفت…می‌توانست ماهیچه های بدن اش را زیر دستانش احساس کند.. با صدایی خشن گفت

_متاسفم عزیز دلم

سپس لب هایش را به سمت گردنش حرکت داد..

_نمی‌خواستم اونقدر خشن باشم

پس این دلیل عصبانیتش بود…او از جی عصبانی نبود بلکه از خودش عصبانی بود…اینکه استیو کنترل اش را با او از دست داده بود… احساس هیجان عمیقی به او می‌داد…زمانی که ازدواج کرده بود هرگز چنین اشتیاقی را تجربه نکرده بود… او محبت آتشین تری را طلب می‌کرد…اما هرگز نمی‌توانست به آن دست یابد بنابراین احساساتش همواره جریحه دار می شد… مردی که هم اکنون او را میان بازو هایش گرفته بود به خاطر گرسنگی برای او تقریباً وحشی شده بود… به خاطر احساس نیاز به او از کنترل خارج شده بود… و احساساتش با احساسات جی برابری میکرد…تمام زندگی اش به چنین عشق آتشی و عمیقی نیاز داشت…تا او را از تنش های زندگی رهایی دهد… اما همواره مجبور بود خود را پشت کنترلی محکم پنهان کند… تنها در این لحظه…احساس می کرد می تواند آزاد باشد…محکم به او چسبید  و گفت رمان جدید

_دوست دارم

زیرا این تنها چیزی بود که می توانست بگوید…استیو سرش را بالا آورد.. صورتش آنقدر به او نزدیک بود که نگاه آتشینش تنها چیزی بود که می توانست ببیند

با صدای خش داری گفت

_من بهت صدمه رسوندنم

نمی توانست آن را انکار کند بنابراین گفت

_بله

و لب هایش را به لب های او چسباند.. بازوهای استیو آنچنان به دور بدنش محکم شدند که نمی توانست نفس بکشد..اما نفس کشیدن مهم نبود… بوسیدن او مهم بود… دوست داشتن او مهم بود…. بالاخره استیو توانست کنترل اندکی روی خودش پیدا کند….به اندازه ای که به او اجازه داد آب را ببندد و جی را از وان بیرون بکشد…جی هرگز دست هایش را از دور گردن او پایین نیاورد

………………………………………………

استیو خواب سبکی داشت.. آنچنان سبک که حتی با آن خواب عمیقی که در آن فرو رفته بود…به خاطر خیسی پتو از خواب بیدار شد… جی میان بازوهایش دراز کشیده.. به شدت خسته بود و عمیقا به خواب فرو رفته بود.دلش نمی خواست او را بیدار کند اما نمیخواست به خاطر خیسی پتو سرما بخورد ب…ه آرامی از تخت پایین آمد و او را در میان بازو هایش گرفت..سپس او را به اتاق دیگر برد و روی تخت خواب خشک و گرم قرار داد… صدای ضعیفی از میان لب های جی بیرون آمد و سپس دوباره آرام گرفت… زمانی که استیو موهایش را نوازش کرد دوباره نفس کشیدن ارام شد…استیو کنارش دراز کشید و جی خود را به او نزدیکتر کرد…خود را میان بازوهای قوی و سلطه طلبش جا داد

احساساتی که استیو برای او داشت آنقدر شدید بود که تقریباً دردناک به نظر می‌رسید. حتی بدون خاطراتش می‌دانست هیچ زن دیگری نتوانسته بود این گونه مانند او کنترلش را بشکند..هرگز در تمام عمرش هیچ زن دیگری را به این شدت نمی خواست.. حتی بدون خاطرات می دانست که هرگز منتظر هیچ زنی.. انطور که منتظره جی مانده… نبود..او نگرانی دیگری را از بین می‌برد… به خاطر او…استیو هرگز به خاطر از دست دادن حافظه اش ناراحت نشده بود…تنها هر از گاهی به خاطر کنجکاوی در مورد گذشته اش عصبانی میشد اما نه بیشتر از آن.. زندگی گذشته اش اهمیت نداشت زیرا جی در لحظه ی حال کنار او بود… آنها به طریقی به یکدیگر متصل بودند که فراتر از خاطرات می رفت

همانطور که جی رامیان بازوهایش گرفته بود… اخم کوچکی ابروهایش را به یکدیگر گره داد.. دست های بزرگ و خشن اش او را نوازش می داد..چرا از تمام اطلاعاتی که در ذهنش باقی مانده بود.. هیچکدام آنها به جی مربوط نمی شد ؟ آن خاطرات… خاطراتی بودند که به خاطر از دست دادنشان خشمگین می شد. دلش میخواست هر دقیقه ای که با او گذرانده را به خاطر بیاورد…دلش می خواست به خاطر بیاورد چرا اجازه داده بود او از دستش خارج شود..دلش میخواست ازدواجشان را به خاطر بیاورد…اولین باری که با او عش*ق بازی کرده بود…و نبود آن خاطرات در ذهنش… مانند خوره او را می خورد…جی هسته ی زندگی او بود..چرا هیچ چیز در مورد او احساس آشنایی نداشت ؟ چرا زمانی که پوست مخملی اش را نوازش می داد …هیچ احساسی از آشنایی در ذهنش جرقه نمیزد؟ چرا زمانی که او را میان بازو هایش گرفته و به او عشق می ورزید …هیچ احساسی از انس و اشنایی به ذهنش خطور نمی کرد؟ رمان جدید

در عوض همه چیز تازه و جدید به نظر می رسید

جی اندکی تکان خورد..استیو بی حرکت ایستاد.. تنها با در آغوش گرفتن او احساس رضایت خاطر می کرد.. به محض اینکه بتواند جی را متقاعد کند..با هم ازدواج خواهند کرد. و او حالا اسلحه ای بسیارمهم در اختیار داشت:

صحنه ای در ذهنش منفجر ش…د عروسی خندان و دامادی هیجانزده در آن وجود داشت… دامادی که مغرور با احتیاط و برای به دست آوردن عروسش بیتاب بود…داماد سرش را تکان داد…می درخشید.. و عروس او را محکم در آغوش گرفت… با حالتی خوشحال گفت” انجامش دادی میدونستم میتونی”… زن و مردی پیرتر او را به همان اندازه محکم در آغوش کشیدند مرد گفت “خوشحالم برگشتی پسر ” و زن با اینکه به او می خندید اما همزمان اشک می ریخت.. خنده اش پر از عشق بود… سپس گروه بسیاری از ادم ها با او دست می‌دادند و به پشتش ضربه میزدند..صحنه در صدا های گیج کننده ای حل شده بود

بی حرکت در تخت دراز کشیده بود..فکش محکم به یک دیگر چسبیده بود و تمام تلاشش را می کرد تا از تخت بیرون نرود.. آن خاطره از کدام جهنمی آماده بود ؟ مرد او را پسر صدا زده بود…اما ان کلمه به راحتی می‌تواند به خاطر احساس محبتی که در رابطه شان احساس میشد به او داده شود… او هیچ خانواده ای نداشت… پس می‌بایست دوست‌های نزدیکش باشند…جی گفته بود او همیشه انسان منزوی و گوشه گیری بوده…

آن ها چه کسانی بودند؟ آیا نگرانش بودند؟ آیا جی چیزی در مورد آنها می داند؟ آیا این اتفاق واقعاً افتاده یا صحنه ای است از فیلمی که قبلاً تماشا کرده؟…. فیلم….تنها فکر کردن به این کلمه صحنه دیگری را به خاطرش آورد…اما این یکی کاملا متفاوت بود

صحنه ی تلویزیونی در افغانستان بود…سپس یک فیلم دیگر…یک فیلم  با بازیگری درخشان… فیلم خوبی بود… سپس در حرکاتی آهسته…صحنه تغییر کرد….او روی پشت بام ایستاده بود…. با همان بازیگر فیلم….مرد اسلحه اتوماتیکی را از جیبش بیرون کشید و به سمت او نشانه رفت….مرد بسیار نزدیک و لرزان بود… استیو خودش را دید که با پا به او ضربه میزند باعث شد اسلحه از دست او به زمین بیفتد… بازیگر به سمت عقب سکندری خورد و از روی پشت بام پایین افتاد… تمام هفت طبقه را…….با سقوط آزاد روی زمین افتاد

استیو به سقف اتاق خواب خیره شد.احساس میکرد عرق سرتاسر بدنش را پوشانده. آیا آن یک فیلم دیگر بود ؟ از بین تمام چیزهایی که می‌توانست به خاطر بیاورد چرا صحنه ی فیلم ؟ و چرا تا این اندازه احساس واقعی بودن داشتند ؟ مانند اینکه او در همان صحنه قدم گذاشته.. می بایست از دکتر در مورد آن سوال بپرسد… اما حداقل نشانه ای بود از اینکه حافظ اش داشت باز میگشت..همانطور که به او گفته بودند…اگرچه… می بایست به هر حال به سمت بیمارستان سفر دیگری داشته باشد تا چشم هایش معاینه کند…… زمانی که مطالعه میکرد ..چشم هایش درد میگرفت و دردش کمتر نشده بود… او مطمئنا به عینک نیاز خواهد داشت

عینک….
یک مرد مسن تر با خوشحالی به او لبخند زد و عینکش را برداشت. آن را روی میز قرار داد” تبریک میگم آقای استون”

زمانی که صحنه محو شد… زیر لب ناسزایی گفت.. عجیب بود.. چرا می بایست آن مرد او را آقای استون صدا بزند ؟مگر اینکه از یک نام فرضی استفاده می کرده؟ بله منطقی به نظر می‌رسد..یا شاید این تنها یک صحنه ی دیگر از یک فیلم دیگر بود.. شاید این چیزی بوده که او تماشا کرده… به جای آنکه واقعاً اتفاق افتاده باشد

جی میان بازو هایش تکان خورد و ناگهان بیدار شد..سرش را بلند کرد و با حالتی هراسان به او خیره شد

_مشکل چیه؟

تنش او را احساس کرده بود…. درست همانطور که از اول احساسات او را می‌توانست احساس کند..خودش را مجبور کرد تا لبخند بزند و با پشت انگشت گونه ی او را نوازش داد. او را مطمئن کرد

_هیچی

او خواب آلود و احساساتی به نظر می رسید. پلهایش خمار بود و لب هایش به خاطر بوسه های قبل و رم کرده…. به اطراف اتاق نگاهی انداخت با گیجی گفت

_توی اتاق منیم

_همممم… تخت خواب من خیس بود برای همین آوردمت اینجا

زمانی که به یاد آورد چرا تخت خواب او خیس شده گونه هایش قرمز شدند. اما لبخندی اسرار آمیز و خرسند روی لب هایش نشست.دستش را بلند کرد و صورت او را نوازش کرد.چشمهای آبی تیره اش روی تک تک اعضای چهره او می چرخید و با مهربانی شدیدی تمام خط و خطوط صورت او را بررسی می‌کرد… احساس نیاز قلبش را پاسخ می داد.. خودش از حالت چهره آگاهی نداشت.. اما استیو آن را می دید و قلبش منقبض شد.. دلش می خواست بگوید ” اینطور من رو دوست نداشته باش” اما این کار را نکرد. زیرا اینکه.. جی تا این اندازه او را دوست بدارد برایش یک چیز حیاتی و ضروری بود…گلویش را صاف کرد

_ما یه انتخاب داریم

_واقعا؟  البته که داریم… در مورد چی ؟

_میتونیم بلند بشیم و غذایی که برای ناهار درست کردی رو بخوریم…

سرش را بالا گرفت و به ساعت نگاه کرد

_البته ۳ ساعت پیش….یا میتونیم………..

و به پایان بردن بقیه جمله اش را به عهده او گذاشت… جی آن را در نظر گرفت…

_فکر می کنم بهتره ناهار بخوریم و گرنه انرژی ندارم راه برم

استیو او را در آغوش گرفت

_فکر خوبیه

با وجود گرسنگی خودش… دلش نمیخواست بلند شود.دستش را روی شکم جی قرار داد

_مگه اینکه قبول کنی این آخر هفته با هم ازدواج کنیم…وگرنه بهتره از قرص های جلوگیری استفاده کنی

قلب جی احساسی داشت گویی ناگهان ورم کرده…آنقدر بزرگ شده که تمام قفسه ی سی*نه اش را در بر گرفته… برای چند ساعت فراموش کرده بود تا چه اندازه در این مارپیچ فریب احاطه شده…چیزی را بیشتر از اینکه بگوید “بله.. بیا با هم ازدواج کنیم ” در این دنیا نمی خواست.. اما جراتش را نداشت… نه تا زمانی که استیو بداند چه کسی است… و همینطور خودش بداند او واقعا کیست… و آن زمان…دوباره باز هم بخواهد با او ازدواج کند. بنابراین اولین بخش جمله او را نادیده گرفت و به دومین بخش آن پاسخ داد

_نیازی نیست نگران باشی۷ ماه پیش به خاطر مشکلاتی که داشتم دکترم منو مجبور کرد شروع به مصرفشون کنم

چشم های استیو باریک شد و دستش را روی شکم او قرار داد

_مشکلی برات پیش اومده ؟

نه فقط به خاطر استرس کاری بود… سپس سرش را در گلوی او فرو کرد و گفت

_میخواستم از مصرف اونها خودداری کنم که این اتفاق ناگهانی پیش اومد

استیو غرولند کرد

_ناگهانی… لعن*ت من دو ماهی میشه که نقشه ی اینو کشیدم…اما هنوز هم می تونیم این آخر هفته با هم ازدواج کنیم.

از میان بازوی او بیرون آمد و بلند شد….همانطور که لباس می پوشید حالت چهره اش دردمند به نظر می رسید..

استیو از روی تخت خواب به او نگاه کرد. زمانی که صحبت کرد صدایش بسیار نرم و خش دار بود

_من یه جواب می خوام ؟

جی موهایش را از روی چشم هایش کنار زد و گفت

_استیو…..

ناگهان متوقف شد.. از اینکه مجبور بود با آن نام او را صدا بزند متنفر بود.. حالا بیشتر از همیشه…او نیاز داشت نام مردی که عاشقش شده را بداند…

_تا زمانی که حافظه ات  برنگشته نمیتونم باهات ازدواج کنم

استیو پتو را به کناری انداخت و ایستاد

سرعت نبض جی با نگاه کردن به او بالا رفت.. با این همه ماهیچه روی بدن اش به نظر نمی رسید که زخمی شده..به جز به خاطر جای زخم ها هرگز نمی‌توانست کسی آن حادثه را حدس بزنند

قلبش به آرامی و سنگینی می تپید… تنها با نگاه کردن به او قلبش گرمی شد

استیو با عصبانیت گفت

_خاطرات هم چه تفاوتی ایجاد می کنن؟

نگاهش را به سمت صورت او بالا آورد..متوجه شد او عصبانی است.

_هیچ زن دیگه ای هیچ حق و ادعایی نسبت به من نداره و تو خودت اینو میدونی.. پس این چرت و پرت ها رو وسط نکش..چرا باید صبر کنیم ؟

گفت

_می خوام مطمئن بشی

_لعن*ت بهش..من مطمئنم

_چطور میتونی مطمئن باشی.. زمانی که نمیدونی چه اتفاقی افتاده.. فقط نمیخوام زمانی که تمام خاطراتت برگشتن از ازدواج کردن با من پشیمون بشی..

سعی کرد لبخند بزند و لب هایش کمی می لرزیدند

_ما با همیم وبرای حالا این کافیه

استیو خودش را مجبور کرد تا به آن راضی باشد.. و از خیلی جهات کافی بود.آنها در امن ترین مکان دنیا با یکدیگر زندگی میکردند…زمانی که به اینجا آمده بودند یک هفته قبل از آن بود که برف شروع به باریدن کند و در آن یک هفت…ه هر دو با هم تمام نقاط اطراف شان را جستجو کرده بودند… او به جی نشان داده بود که چگونه سنسورهای لیزری را اطراف خانه کار گذاشته و اینکه چگونه با رادیو و کامپیوتر ارتباط ماهواره ای برقرار کند…این که دیگر مجبور نبود مانند جاسوس ها تا آن اندازه خودش را از او پنهان کند آسودگی خاطر عمیقی به شمار می رفت… اگرچه جی در ابتدا کمی از دست او عصبانی بود …که تمام این چیزها را از او پنهان کرده بودند و تنها حالا می بایست در مورد آنها با او صحبت کند

 

رمان جدید

 

قسمت بعد

 

 

 

 


برچسب ها :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • Sky اکتبر 23, 2018 :: 5:22 ب.ظ

    سلام خسته نباشید این رمان بدرخش و نه
    بسوز که قراره ادامه شو بذارین ؟؟خیلی وقته
    رو قسمت ۱۱ مونده

    • someone اکتبر 23, 2018 :: 5:33 ب.ظ

      سلام ..احتمالا از هفته ی بعد شروع میشه

      • Sky اکتبر 23, 2018 :: 5:41 ب.ظ

        مترجم این رمان با مترجم رمان دروغ
        های مصلحتی فرق داره ؟؟

        • someone اکتبر 23, 2018 :: 6:20 ب.ظ

          بله کار ترجمه این رمان ها بعهده اشخاص متفاوتی هست ..اما ویرایشگر رمان های سایت یک نفره

          • Sky اکتبر 23, 2018 :: 6:26 ب.ظ

            رمان شکار از لیندا هووارد رو هم
            میذارین؟؟

            • someone اکتبر 23, 2018 :: 6:46 ب.ظ

              سلام..بررسی میشه

              • Sky اکتبر 23, 2018 :: 6:54 ب.ظ

                خیلی ممنون فقط
                امیدوارم سایتتون دیگه
                اپدیت نشه همینجوری
                که هست بمونه سایت
                بسته نشه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *