همه به جز مک خندیدن. اون فقط به صورت مکانیکی غذاش رو می جوید و به نمکدانی که بینمون بود خیره شده بود… اونقدر خوشتیپ بود که قلبم با دیدنش به هم فشرده می شد

میو پرسید

_چه مدته که به اینجا رسیدی؟

_امروز رسیدم..نزدیک های ظهر

یکم نخود فرنگی روی بشقابم گذاشتم.کمترین مقداری که میتونستم..من و نخود فرنگی رابطمون زیاد باهم خوب نیست

یک بسته رول شام به دستم داد و گفت

_و تا حالا کجا های شهر رو دیدی ؟

_خوب هتلم رو دیدم و همچنین غذاخوری مرکز شهر….و همچنین جاده ای که پر از مار و عنکبوته

_پس هنوز هیچ چیز ندیدی. لطفاً بیکر سیتی رو با اون مارها قضاوت نکن. این شهر یکی از زیباترین نقطه های روی زمینه

ایوان از سر انزجار خرناسه ای  کشید

انگوس گفت

_به اون محل نذار. اون اهل کار کردن توی مزرعه یا کلا توی این شهر نیست

ایوان زیر لب زمزمه کرد

_لع*نت کاملا درسته

و چنگالش رو محکم به نخود فرنگی های داخل بشقاب فرو کرد. نخود فرنگی ها به همه جا می رفتن به جز زیر چنگالش. مثل اینکه عمده داشتند اعصابش رو خورد می کردند

انگوس پرسید

_خیال داری چقدر بمونی؟ دوست داریم برای پیک نیک پیش ما باشی. همه ساکنین منطقه برای پیک نیک به ما ملحق میشن….یک عالمه دوست و خانواده…مهمونی جالبیه

چنگالش رو به سمت مک نشانه گرفت

_اگه شرکت کنی موفق میشی پسرها مو روی برناک ببینی (اسب سواری که در ان اسب سعی دارد سوار خود را به زمین بزند) و اون چیزیه که نمیخوای از دستش بدی

آب دهنم رو قورت دادم و قبل از اونکه پاسخ بدم یک جرعه آب نوشیدم… به خاطر اینکه تصویر مک که کاملا لباس کابوی به تن داره و روی اسب وحشی سواری میکنه…. کاملا جذاب  و نفس گیر بود

_فقط برای یکی دو روز انجام بعدش به خونه برمیگردم

چنگال و چاقو رو برداشتم…آماده بودم به دنده های کبابی حمله کنم 

_اما مچکرم که منو دعوت کردی

به مک نگاه کردم و زمانی که فهمیدم داره به من نگاه میکنه ضربان قلبم بالا رفت… به سرعت نگاهش رو به طرف دیگه گرفت… ایوان با لحن متهم کننده ای گفت

_فکر میکردم بعد از این جا میخوای به اوتا بری 

میو با لحنی دوستانه اما محکم گفت

_ایوان.. همین حالا دست از کله شقی بردار قبل از اینکه مهمون مون رو ناراحت کنی

_فقط دارم سوال می پرسم. خودش گفت میخواد به اونجا بره

بعدش بهم اخم کرد

زمانی که رفتار ترش وریانه از خودش نشون میداد خیلی جوانتر به نظر می رسید

شانه ام رو بالا انداختم

_شاید برم شاید نرم… هنوز تصمیم نگرفتم

نگاه انگوس به بشقابم افتاد و با تعجب اخمی کرد

در نیمه های این که داشتم گوشت رو با چنگال برش می‌دادم از حرکت متوقف شدم. ناگهان احساس کمبود اعتماد به نفس می‌کردم

بوگ متوجه چهره انگوس شد و نگاهش رو دنبال کرد

پرسید

_داری چه کار می کنی؟

طوری نگاهش کردم انگار آدم عقب افتاده ایه .. بعدش چنگال و چاقو رو بالا گرفتم

_گوشت ها رو از استخوان جدا می کنم؟

نیش خند زد.. از توی بشقابش یک دنده برداشت و مثل یک مرد وحشی با چنگ و دندون بهش حمله کرد

باز هم با دهانی کاملا پر گفت

_غریبه ها

مک دو بار پلک هاش رو به هم زد و ممکنه کمی به خاطر خنده گوشه لبش بالا رفته بوده باشه… اما بعد بازهم ماسک روی چهره اش نشست.. از اینکه نمیدونستم توی سرش چی میگذره حسابی کلافه شده بودم. احتمالا نباید اهمیت بدم. امضای اون تنها چیزیه که برام مهمه… اما حالا بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوست دارم بدونم داره به چی فکر میکنه

سعی کردم تمرکز کنم و فکر مک رو از ذهنم بیرون کنم اما زمانی که به بردلی فکر کردم تنها باعث شد دو مرد رو با هم مقایسه کنم….کاری که بسیار احمقانه و خطرناک بود

میو گفت

_سر به سرش نذار همه با انگشت هاشون غذا نمیخورن

و چاقو و چنگالی رو برداشت و سعی کرد اون هم مثل من غذا بخوره…براش کار سختی بود… اینکه سعی داشت طوری صمیمانه رفتار کنه که احساس کنم توی خونه خودم هستم …باعث می شد دلم بخواد بغلش کنم .از اینکه با او و همسرش صادق نبودم احساس گناه می کردم. اونها هیچ کار اشتباهی نکردن… حقشون این نیست که بهشون دروغ بگم

انگوس  پرسید

_پس… فهمیدم که به طریقی با هم فامیل هستیم درسته؟

مک  با صدای بلند گلوش رو صاف کرده و لیوان رو برداشت….. بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهم بکنه گفت

_پدر چرا بهش اجازه نمیدی غذاشو بخوره؟

_فقط کنجکاوم.. ایوان گفت داره روی شجره نامه خانوادگی تحقیق میکنه ..در حقیقت این جا به دنبال تو اومده..

به سمت من چرخید

_چرا مک؟ فکر می‌کنی چرا موقع تحقیق اسم اون بالا اومد نه اسم من؟

دهنم باز شد اما کلمه ای ازش بیرون نمیومد

_اه ه ه… نمیدونم؟

بوگ گفت 

_بیا دوباره شروع کرد. به جای اینکه جواب بده سوال میپرسه

و با دستمال روی میز لب ها و ریشه هاش رو پاک کرد. با حالت چندش آوری به قسمتهایی از صورتش که تمیز نشده بود اشاره کردم

_چیه ؟ چیزی رو از قلم انداختم ؟ برام تمیزش کن…لطف می کنی؟

با لبخندی شیطانی به سمتم خم شد. به سمت عقب خم شدم و نگاه منزجرکننده ای بهش انداختم. نمی دونستم چی جوابش رو بدم

میو در حالی که سعی می کردم نخنده گفت

_باید دوست ما رو ببخشی عاشق  سر به سر خانمها گذاشتنه… به همین خاطره که اینقدر توی شهر طرفدار داره

با حالتی خردمندانه سرم رو تکون دادم. دوباره به حالت نرمال روی صندلی نشستم

_اره درسته …همون حقه قدیمی ”  غذا رو از توی ریشم تمیز کن” .. واقعا حرکت جذاب و دلبرانه ایه شرط می بندم همه دخترهای جذاب شهر پشت در صف بستن تا نوبت شون برسه

انگوس با صدای خیلی بلند ی شروع به خندیدن کرد و غذا توی گلوش گیر افتاد.. مک بلند شد و چند بار به پشتس زد تا دوباره بتونه صحبت کنه

از اینکه بوگ عوضی… که من رو توی جاده با مارها تنها گذاشته بود رو سر جاش نشوندم احساس پیروزی کوچکی می کردم

بوگ  در حالی که لب و لوچش رو جلو میداد با حالتی آزرده گفت

_اره  واقعاً همه دخترا برام صف کشیدن

دوباره تمام میز با صدای بسیار بلند شروع به خندیدن کردند…حتی مک و ایوان هم میخندیدن. با دیدن خنده مک قلبم از تپش افتاد. به یاد میارم که یک همچین خنده ای رو در لاس وگاس دیده بودم . اون موقع از بودن با من خوشحال بود و احتمالا من هم از بودن با او خوشحال بودم و گرنه هیچ جوره امکان نداشت باهاش ازدواج کنم .حتی اگه هوشیار نبوده باشم

دیگه این که چرا باهاش ازدواج کردم  یه  معمای بزرگ نبود… اما قضیه مهم این بود که چرا روز بعد همه چیز رو فراموش کرده بودم ؟ و چرا اون بعد از اینکه به طور قانونی به من بسته شده بود منو ترک کرد ؟ آیا او هم همه چیز رو فراموش کرده بوده ؟

 مک داشت با پدرش درباره چیزی صحبت می‌کرد …نگاه دزدانه ای بهش انداختم. به نظر میرسه کامل تمام اتفاقات اون شب رو به خاطر میاره و حتی از من هم درباره این موضوع ناراضی تره

شاید قضیه به خاطر دختر توی عکس باشه ؟ باید هرچه سریع تر می فهمیدم . احتمالاً باید یک روز بیشتر از چیزی که برنامه داشتم بمونم اما ارزشش رو داشت . این خانواده مثل مواد میموندند که به راحتی میتونستم بهشون معتاد بشم

انگوس  با حالت سرخوشی توی چشمهاش پرسید

_تو چی فکر می کنی اندی ؟

_ درباره ؟

_درباره اینکه بوگ  از این قرار های اینترنتی بزاره؟ فکر می‌کنی میتونه یکی دو نفرو تور کنه ؟

چشمهام رو گشاد کردم و سعی کردم تصور کنم میخواد چطور خودش رو معرفی کنه ..

_فر می‌کنم زنهایی اون بیرون باشن که از قرار گذاشتن با…

از گوشه چشم به بوگ  نگاه کردم

_……… یه نفر مثل اون مشکلی نداشته باشن

ایوان گفت

_اونو شنیدی بوگ  ؟ اون گفت دخترایی هستند که با پاگنده قرار میزارن

بوگ گفت

_اوه بیخیال

استخون رو توی بشقابش پرتاب کرد

_خودت میدونی گزینه های بی نظیری دارم و خیلی چیزا هست که می تونم به زن مناسب و درستش ارائه بدم …فقط مسئله اینجاست که خیلی سخت گیرم

خرنا سه ای کشیدم و خودم رو پشت چنگال پنهان کردم

مکالمه دوباره بدون حضور من ادامه پیدا کرد. از این که جزو این گروه دوستانه و خوشحال بودم احساس سبکی و شادی می کردم. دوباره نگاه مک رو گیر انداختم و دوباره دلیل این که چرا به اینجا اومدم به خاطرم اومد و خنده از صورتم پاک شده

حالا احساس اضطراب می کردم .اون کاملاً و به طور ساده ای… جذاب ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم.. و همچنین خانواده بسیار خوب و شادی داشت… فکر می‌کردم آدمهای مثل خانواده اون فقط توی فیلم ها وجود دارند.. خانواده بردلی  کاملاً سرد و بی احساس بودن… زمانیکه می‌خندیدند گرما به چشم هاشون اثر نمی کرد و چیزی که منو از همه بیشتر میترسوند این بود که خودم هم چنین رفتاری پیدا کرده بودم و به بقیه چنین لبخندی تحویل می دادم

آیا حق با رابی بود ؟ آیا بردلی  تاثیر بدی روی شخصیت و زندگی من به جا گذاشته بود ؟

سرم رو تکون دادم. می بایست خودم رو در برابر فریبندگی این خانواده سخت تر کنم . نباید توی آشیانه عاشقانه اونها احساس راحتی کنم

مثلا مک خودش پر از عیب و ایراد بود …مهم نبود چقدر جذاب یا خوش هیکل باشه ..کاملا مشخص بود که در عمق وجودش یک عوضی به تمام معناست… می بایست باشه …منظورم اینه که… کدوم مرد خوبی با یه دختر که کاملا هوشیار نیست ازدواج میکنه و بعدش توی یک اتاق توی وگاس تنها رهاش میکنه؟ 

من که اصلا دلم نمیخواد با چنین کسی ازدواج کنم . بردلی نسبت به مک گزینه بسیار بهتری برای ازدواج بود . اون عاشق کار کردن و ارتباطات اجتماعی بود و به طور ماشین واری رقابت طلب …بعضی موقع ها برنامه هاش اینقدر پر بود که حتی برای من هم زمان نداشت.. اما این بهایی بود که می‌بایست برای بودن با کسی که داره راه خودش رو توی دنی

باز میکنه و از خودش کسی میسازه پرداخت میکردم… اون تقریبا از هر جهت برام مناسب بود

احساس شک و تردیدی که در خونه ی ذهن منو میزد رو نادیده گرفتم . صندلیم رو به عقب هل دادم تا به اتاق دیگه برم و باهاش تماس بگیرم و زمانی که صداش رو شنیدم بهش میگم برنامه دارم یک روز دیگه اینجا بمونم و اون موقع همه چیز خوب پیش خواهد رفت

دوباره روی نقشه ام متمرکز میشم

میو پای سیب بزرگی روی میز گذاشت و کاملاً وجودم رو  متوقف کرد

_دوست داری پای سیبت رو با بستنی وانیلی بخوری یا بدون اون ؟  بهت پیشنهاد می کنم با بستنی وانیلی بخوری امروز بعد از ظهر خودم درستش کردم

 

 

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *