به دسر اخم کردم. لعنت بهت پای سیب…پای سیب دسر مورد علاقه منه. خیال داشتم تلفن بزنم و به هتل برگردم تا زمانی که پای سیب و جلوم گذاشت و اون صحبت دیوانه وار درباره بستنی رو شروع کرد

این روزا دیگه کی بستنی خانگی درست میکنه ؟ احتمالاً این آخرین شانس منه که بتونم بستنی خانوادگی داشته باشم

میو اخمی کرد

_از پای سیب خوشت نمیاد ؟

چشم هام بیرون زدن.. احساس خجالت می کردم

_نه..منظورم اینه که آره…من عاشقتم پای سیبم اما متاسفم داشتم به این فکر میکردم که وقت ندارم و باید به هتل برگردم.

با لبخند گفت

_البته که وقت داری. فقط یک دقیقه وقت میبره تا واست یه تیکه توی بشقاب بزارم

_گفت وقت نداره مامان

مک فقط به مادرش نگاه می‌کرد نه به من. بنابه دلایلی باعث می‌شد دلم بخواد با لگد بهش بزنم

میو به پسرشاخم کرد

_گستاخ نباش مک.. اون مهمان ما ئه.. اگه از پای سیبی خوشش میاد پس مطمئن میشم که حتماً امشب یکی بخوره

به سمت من چرخید

_و به علاوه میتونی امشب اینجا بمونی

به همسرش نگاه کرد

_مگه نه انگوس عزیزم؟

_البته که همینطوره ما اینجا یک عالمه اتاق داریم

با فکر اینکه زیر سقفی بخوابم که مک زیر اون میخوابه صورتم قرمز شد

_ نه نمیتونم این پیشنهاد رو قبول کنم اما خیلی ازت سپاسگزارم که منو دعوت کردی..بعدا  یه ملاقات تلفنی با کسی دارم باید به هتل برگردم

انگوس گفت

_ اینجا تلفن داریم

 به من خیره شد…اون حالت احساس سرخوشی توی چشمهاش از بین رفته بود

_اما شماره تلفن رو توی اتاق هتلم جا گذاشتم

ایان گفت

_مشخصه که ترجیح میده توی هتل بمونه نمیدونم چرا شما سعی دارید بهش فشار بیارید که اینجا بمونه.. مشخصا دلش نمیخواد اینجا باشه

همگی در یک زمان پاسخ داریم

_اونا منو مجبور نمیکنن

_ما اونو مجبورش نمی کنیم

ایستادم

_واقعا حالم خوبه و از پیشنهادتون متشکرم اما باید برم

در اون لحظه وزن بدنم رو روی پای مجروحم قراردادم و به سرعت فهمیدم چه اشتباهی کردم

_ لع]نت

به یک سمت خم شدم و روی بوگ  افتادم زمانی که میخواستم از افتادن جلوگیری کنم یکی از دستام مستقیم به صورتش برخورد کرد..همون جا ایستاد بدون اینکه حرکتی بکنه فقط چندین بار پلک زد… زمزمه کردم

_خیلی متاسفم

وزنم رو روی پای سالمم قرار دادم و با کمرویی اون طرف صورتش رو ناز کردم

_باید حسابی درد گرفته باشه

آنقدر محکم بهش زده بودم که دست خودم درد گرفته بود. گفت

_اشکال نداره

و یک تیکه ی بزرگ از هپی سیب رو توی دهن گذاشت

_ضربه ات خیلی سخت نبود حتی برای یه دختر

و به خوردن پای سیبش ادامه داد و خنده های اطراف میز رو نادیده گرفت

_همین حالا مردی که قرار بود به شهر برسونت رو زدی

انگوس گفت

_فکر می‌کردم قراره بمونی… ما به کمک نیاز داریم بوگ.. خودت اینو میدونی

صداش مضطرب به گوش می رسید

_ میدونم..اما اون تلفنش رو توی اتاق هتل جا گذاشته و مطمئنم نمی تونه اسب سواری کنه پس انتظار داری چه کار کنم ؟

مک در حالی که با سنگینی آهی میکشید گفت

_من اونو برمیگردونم

انگوس حالا دیگه عصبانی بود

_ پسر میدونی که نمیتونیم از کمک تو چشم پوشی کنیم

مک بشقابش رو کنار زد

_فقط یک ساعته

احساس وحشتناکی داشتم..رسوندن من به شهر از قرار معلوم برای اونها یک مشکل بزرگ بود با عجله گفتم

_اهمیت نداره یه راهی پیدا می کنم…یه تاکسی میگیرم

میو از سر دلسوزی بهم لبخند زد

_میترسم تاکسی سرویس تاکسیرانی شهر مون کاملا رزرو شده باشه اما سعی می کنم بهشون زنگ بزنم

سرم رو تکون دادم

_عالیه متاسفم که شما رو به دردسر انداختم

به پای سیب خیره شدم..مطمئن بودم در این لحظه معده ام تحمل این همه خوشحالی این پای سیب رو داشته باشه

_اصلا مشکلی نیست چطوره تا زمانی که من تلفن میزنم تو پای سیبت رو بخوری؟

سرمو تکون دادم… به صدام اعتماد نداشتم که صحبت کنم..این آدما با من خیلی خوب رفتار می کنن در تعجبم اگر حقیقت رو بهشون بگم چه برداشتی خواهند کرد…احتمالاً منو با تی پا از خونه بیرون میندازن و بهم میگن توی جاده گم شو تا مارهای زنگی بخورنت

شهامتم رو جمع کردم و نگاهی به مک انداختم..به طور اتوماتیک وار پای سیبش رو میخورد و چشم هاش مثل چسب به بشقاب چسبیده بود

امکان نداشت نشون بده داره به چی فکر میکنه…

ایان پرسید

_این تماس تلفنی مهم درباره چیه ؟ کارهای قانونی ؟

به تندی بهش نگاه کردم…داشت بهم لبخند میزد…احتملا پیش خودش فکر می‌کرد که من رو تو دروغم گیر انداخته گ*وه کوچولو 

_بله کارهای قانونی

انگوس پرسید

_وکیلی ؟چه نوع وکیلی؟

_ من وکیل دادگستری هستم

ایان پرسید

_عاشق جر و بحث کردنه.. چرا این منو متعجب نمیکنه ؟

مک گفت

_خفه شو ایان

ایان چنگالش رو با صدای بلند روی بشقاب رها و دستمال سفره رو هم محکم روی میز کوبوند

_چرا منو مجبور نمی کنی خفه بشم مک؟

مک رفتار او رو دنبال کرد و ایستاد. صندلی پشت سرش روی زمین با صدای بلند عقب رفت

_ بیا جلو پس. خیلی وقته یه گوشمالی حسابی بهت ندادم و به نظر می رسه که حسابی بهش نیاز داری رفیق

انگوس گفت

_پسرا بشینید

آهی کشید و سرش رو تکون داد

از فکر اینکه دو تا پسر گندش همدیگر رو بزنن اصلا ناراحت به نظر نمی رسید

_همیشه موقع ع و آ  یکم عصبانی و بی حوصله میشن

پرسیدم

_ع و آ ؟ 

دو برادر لبخند شیطانی اول به پدرشون و سپس به من زدند…مثل دو تا خدای یونانی به نظر می رسیدن.. بسیار شبیه به هم و در عین حال متفاوت…چند ثانیه تمام قلب من رو تسخیری خودشون کردند

واقعا قابل پرستش بودند

 ایان گفت

_نام مستعار برای علامت گذاری و اخته کردن 

معده ام بهم خورد.. از فکر سوزاندن پوست و بریدن قسمت هایی از بدن… فکرهای جذابیت از سرم پرید…

_واقعا این کارو می کنید؟

انگوس گفت

_واقعا این کارو میکنیم مثل بقیه مزرعه داران سراسر دنیا.. یالا بوگ می خوام یه چیزی نشونت بدم..همچنین تو ایان

و از اتاق بیرون رفتند… من و مک در اتاق غذاخوری تنها مونیم .. دهنم رو باز کردم تا صحبت کنم اما اون چرخید تا اونها رو دنبال کنه… قبل از اینکه یک کلمه از دهنم خارج بشه

احساس آزردگی و ناراحتی بهم شجاعت داد تا صحبت کنم

_واقعا بدون اینکه چیزی بگی خیال داری منو ترک کنی؟

 اینکه وانمود می‌کرد این موقعیت برایش بی اهمیت بود و می‌توانست به سادگی اون رو نادیده بگیره واقعا منو عصبانی و کلافه می کرد

_کار دارم

بهم نگاه نکرد …فقط از در شیشه ای به بیرون خیره شد

_بله خب منم یه عروسی دارم که باید بهش برسم ..پس اگه زحمتی نیست می خوام باهات درباره طلاق صحبت کنم

کلمه آخر تو گلوم گیر کرد …فکر طلاق گرفتن از مردی مثل اون کاملا اشتباه به نظر می‌رسید

ایده کاملا دیوانه وار… مسخره و احمقانه ای بود

با هام روبه رو شد

_فکر نمی‌کنم در واقع به طلاق نیاز داشته باشیم

حالت صداش از خود راضی به نظر می‌رسید …یک ابروم رو براش بالا دادم

_اوه آره ؟ …چطور؟

_من فکر نمی‌کنم با هم ازدواج کرده باشیم ….اگه ازدواج نکرده باشیم پس طلاقی هم لازم نیست

شاید درباره احساساتم دودل به نظر برسم اما درباره برگ های قانونی که توی کیفم بود کاملاً مطمئن بودم

_ما با هم ازدواج کردیم بهم اعتماد کن

_اینو تو میگی

با حالتی تدافعی چونه امو بالا دادم

_اینو ایالت نوادا و امضای پای مجوز ازدواج میگه

احمق از خودراضی جذاب کابوی ببشعور…. خدایا چرا باید اون اینقدر جذاب باشه ؟

_میتونه جعل بشه

_به خاطر کدوم جهنمی باید امضای تو رو زیر یک برگه کنم اون هم زمانی که حتی تو رو نمیشناسم؟

 نگاهش چشمهام رو سوزوند

_فکر می‌کنم سوال مناسب این باشه که چرا زمانی که من رو نمیشناسی اصلا با هام ازدواج کردی؟

سکوت خونه رو در بر گرفت. فک مک  به هم فشرده شد.میبایست دیوانه بوده باشیم که توی وگاس با هم ازدواج کردیم. احساساتی مثل خجالت…عصبانیت و غمگینی داشتم… دو سال پیش هر دوی ما دیوانه بودیم…دیوانه وار عاشق هم بودیم…. این جمله روحم رو تسخیر کرده بود و اجازه نمی داد بیشتر از این در تاریکی پنهانش کنم.

با صدای آروم ادامه داد

_همونطور که گفتم باید برم به کارخام برسم شاید بتونیم بعدا راجع بهش صحبت کنیم

منو توی اتاق غذا خوری… در حالی که اشک توی چشمام جمع شده بود تنها گذاشت

فصل ۲۲

میو به درون اتاق آمد و کنارم ایستاد پرسید

_اوه  شیرینم مشکل چیه؟

به سرعت اشکام رو پاک کردم

_هیچی فلفل رفته تو چشام

_فلفل رفته تو چشات ؟ چطور؟ 

سعی کردم حواسش رو پرت کنم

_تونستی تاکسی خبر کنی ؟

سرش رو با ناراحتی تکون داد

_فکر می کنم همه شون پرن 

به دور میز می‌چرخید و بشقاب های غذا رو جمع می‌کرد . اونها رو به داخل آشپزخانه برد و منو توی اتاق تنها گذاشت . دوتا بشقاب برداشتم و اونو دنبال کردم

تمام راه لنگان لنگان راه میرفتم

_تاکسی ها پرن ؟ منظور چیه؟

_اونها فقط دو تا ماشین دارند و همگی رو این بچه‌ها رزرو کردن. فکر می کنم امشب یک مراسم رقص توی مدرسه برگزار باشه… بنابراین امشب همه مشغولن

گفتم

_واو 

چه شانسی … همین یک بار که من به تاکسی نیاز دارم باید همگی از قبل رزرو شده باشن

_این مشکلات زندگی کردن تو یک شهر کوچکه

 اصلا ناراحت به نظر نمی رسید

_خوب و بد رو باید باهم تحمل کنیم

_خوب …به جز اون غذای فوق العاده و دسر خوشمزه ..تا حالا چیز خوبی ندیدم

به محض اینکه کلمات از ذهنم بیرون آمدن از گفتنشون پشیمون شدم. مک رو بخاطر احساسات اشفتم سرزنش می کردم .

_همه شهر اون طور که فکر میکنی بد نیست

خنده تو صداش بود از این که از حرفام ناراحت نشده با آسودگی آهی کشیدم

_تو فقط هتل و جاده منتهی به اینجا رو دیدی و این دلیل نمیشه که باهاشون این شهر رو قضاوت کنی.. امشب اینجا میمونی…و فردا من برای تو و مک ناهار بسته بندی می کنم …اون میتونه تورو بیرون ببره و یکم اززیبایی های ان شهر رو بهت نشون بده ….مثلا تپه ها و مناظر زیبای این اطراف …زمانی که به خونه برگردی اینطوری تصویر بسیار خوبی برای تحقیق از بیکر سیتی داری

_منو به اطراف ببره؟ منظورت با اسبه؟

_مگر اینکه یه کامیون رو ترجیح بدی …

_به نظرم کامیون از اسب بهتره

_ما در واقع اسب سواری رو ترجیح میدیم ..اونها بنزین مصرف نمی‌کنند بنابراین از لحاظ اقتصادی بهتره و برای طبیعت مفیدتر… و همینطور با اونها میتونی همه جا بری

به طرف من چرخید و بهم چشمک زد

_اگه اسب سواری رو امتحان نکنی نصف تفریح رو از دست دادی

_اگه اسب سواری رو امتحان کنم احتمالا کشته میشم

فکر اسب سواری کردن وحشتناک و در عین حال هیجان انگیز به نظر می رسید .

پرسید

_هرگز اسب سواری نکردی ؟

به نظر می‌رسید اگه بهش بگم نه حرف منو باور نمیکنه

_یک بار یکی از اونها رو لمس کردم .

_احساس می کنم داستانی پشت این قضیه هست… چه اتفاقی افتاد؟

انگشتم رو روی پیشخوان کشیدم و در خاطراتی که موقعی که ده سالم بود و تو ی یه کمپ بودم غرق شدم

_به یاد میارم داشتم فکر میکردم که چقدر زیباست… بزرگ …مغرور و هم چنین چیزی ….کسی که باهام بود بهم گفت که روی بینی اونو ناز کنم ..زمانی که بالاخره جرعتم رو جمع کردم و این کار رو انجام دادم …اسب سرش رو بالا آورد و چنان شیهه ی بزرگی کشید که من شلوارم رو قهوه ای کردم

میو با صدای بلند خندید

_اندی چه داستان بامزه ای .چند سالت بود؟

_نه یا ده سال .به اندازه کافی بزرگ بودم که تحقیرش رو بخاطر بیارم .

دستام رو از روی پیشخان برداشتم و پشت سرم گره کردم .احساس می کردم دوباره همون دختر بچه ام

با دست صابونی نازم کرد

_نگران نباش مک هرگز به یه اسب بدجنس اجازه نمیده تا کاری کنه که شلوارت رو خیس کنی.. در کنار اون کاملاً در امنیتی ب

شقاب خیسی به دستم داد

_مسئله ای نیست که این رو برام خشک کنی ؟

بشقاب رو از دستش گرفتم. 

_توی این شهر ماشین ظرفشویی ندارید ؟

_البته اما ما اینجا انسان های ساده ای هستیم . دوست دارم کارها رو با دست انجام بدم . به نظرم آرامش دهنده است

حوله رو روی بشقاب کشوندم تا زمانی که روش برق افتاد . فضای تقریباً آرامش دهنده ای ایجاد شده بود.  میو رفتار بسیار گرم و خودمانی داشت که باعث می شد زمانی که کنارش ایستادم خودم باشم

به نیم رخش نگاه کردم ..با خودم توی فکر بودم که اگه بهش بگم من و مک چه کار کردیم از دستم عصبانی میشه ؟ با فکر اینکه از دستم عصبانی بشه غمگین شدم .احساس احمقانه ای بود چون کمتر از یکی دو روز دیگه از اینجا می رفتم و هرگز دیگه اون.. انگوس و مک رو نمی دیدم .

چرا فکر اینکه هرگز دوباره مک رو نبینم باعث میشد از لحاظ فیزیکی احساس درد کنم؟ می بایست با این فکر آسوده خاطر بشم . امکان نداشت اینجا بمونم ….چند روزی رو با مک بگذرونم …بدون این که بردلی از این موضوع خبردار بشه ..مثل یک کوسه که توی آب بوی خون رو احساس می کنه اون هم بوی دروغ و احساس گناه رو از دیگران احساس میکنه

با این فکر که نمیتونستم این راز رو از او پنهان کنم احساس اضطراب کردم . با خودم در فکر بودم که آیا اونقدر احساساتش نسبت به من عمیق هست که بخاطر این من رو ببخشه؟ و همچنین ایا اصلا اهمیت میدم؟

و این فکر پیشتر از هر چیز دیگه ای من رو نگران می کرد . پنج دقیقه دیگه من و میو توی آشپزخانه در سکوت آرامش بخش ظرفها رو شستیم

_خب اندی در مورد تحقیقی که داری انجام میدی بهم بگو

بهش نگاهی انداختم. اما حالت چهره اش چیزی جز کنجکاوی نشون نمی‌داد

_خوب داشتم یه تحقیقی میکردم و به چیزی برخورد کردم که بهم میگفت ممکنه با مکنزی ها نسبت فامیلی داشته باشم. بنابراین تصمیم گرفتم به اینجا بیایم و ببینم آیا حقیقت داره ؟

با استرس این که قسمتی از حقیقت رو به او گفته بودم انگشتام می لرزیدم . اون حقش نبود که بهش دروغ بگم …کار اشتباهی نکرده بود

_دقیقا چه مدل تحقیقی ؟

_خوب …در واقع من دارم ازدواج می کنم

کارش رو متوقف کرد و منتظر کلمات بعدی من موند

_ داشتم مجوز ازدواج می گرفتم و یک دادگاه این مدارک رو ارائه داد.  بنابراین تصمیم گرفتم قبل از اینکه ازدواج کنم به اینجا بیایم و ببینم موضوع در مورد چیه ؟

ضربان قلبم بالا رفته بود . حرکات دست میو کند شدند

_تو داری ازدواج می کنی ت؟

_قریبا دو هفته بعد

_ اونو بخوبی میشناسیش؟

_نه زیاد ..به مدت دوسال با هم بودیم …اما به اندازه کافی هست

از گوشه چشم بهم نگاه کرد ..لبخند کوچکی روی لبهاش بود

_این طوری نیست که برای چنین چیزی بتونی مدت زمان ثابتی در نظر بگیری

_اوه  اما من این کارو می کنم

حالا دیگه از بحس خطرناک گذاشته بودیم و احساس اعتماد به نفس بیشتری می‌کردم

میو به نظر می‌رسید انسان خاکی باشه ..مطمئنم به خاطر برنامه ای که برای زندگیم طراحی کردم منو درک خواهد کرد

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *