از پشت در فریاد زدم

_چه اتفاقی افتاد ؟

کندیک در مقابل فریاد زد

_متاسفم اندی. واقعا متاسفم

_درباره چی؟

_لعن*ت ل*عنت اتفاقی تلفن همراه تو..توی دستشویی انداختم

جیغ کشیدم

_خب بیارش بیرون

احساسی از ترس سراسر وجودم رو در بر گرفت. شماره تماس موکل ها و حدود یک میلیون ایمیل توی اون گوشی بود بکاپ همه اونها رو داشتم اما این یعنی یه روز کامل از کارم به دور باشم و چنین چیزی مثل یک کابوس بود

_این کارو کردم

سرش رو از لابه لای در بیرون اوورد

_اما فکر می کنم خراب شده….متاسفم…خیلی متاسفم

طوری به نظر می رسید انگار هر لحظه میخواد گریه کنه

دلم می خواست اساسی کاری کنم تا احساس عذاب وجدان بگیره. اگرچه اینکه تلفنم رو اونجا رها کرده بودم کاملاً اشتباه خودم بود….. که در این لحظه منشی هتل به پشت خط اومد…در حالی که به کندیک اخم کردم برگشتم و تلفن رو جواب دادم

با صدایی مضطرب گفت

_خانم هنوز هم پشت خط هستید ؟

_بله هنوزم اینجام

بله خیلی نگران بگوش می رسید

_خوب مثل اینکه یه مشکل کوچیک وجود داره..

پرسیدم

_چطور؟

احساس سوء تفاهم عجیبی دلم رو پیچ میداد…..مگه من چی پیش اونها گذاشته بودم؟ خدایا خواهش می کنم یه میمون نباشه

_چندتا اقای جنتلمن امروز صبح اینجا اومدند و اصرار داشتند که ما دیروز چمدون های اونها رو گرفتیم اما نمیتونستن فیش چمدون ها رو نشون بدن… ما بهشون اجازه دادیم به اتاق انبار بیان..و…خوب…..

اندی اهی کشید

_هرچی تو دلته بریز بیرون عصبانی نمی شم

حداقل فکر نمی کنم عصبانی بشم

_خوب اونها گفتند چمدون ها مال اونهاست و با خودشان بردند…. ما هم بهشون اجازه دادیم ببرنشون

_چمدون ها چه شکلی بودند ؟

منشی با کسی در کنارش زمزمه کرد…بعدش به تلفن پاسخ داد

_چهار ساک مردانه حانم….مثل ساکهای ورزشکارها

کلمه ی خانمی که به کار برد باعث چیزی به  ذهنش خطور کنه

_ هیچ کدوم از اونها کلاه کابویی به سر داشت ؟

_بله در واقع همه اونها کلاه کابویی به سر داشتند

سرم رو تکون دادم… احساس غمگینی وجودم رو پر کرد… اون اینجارو ترک کرده بود.. حتی بدون اینکه خداحافظی کنه… یا شاید هم خداحافظی کرده بود… اما من چیزی یادم نمیاد..

_اشکالی نداره وسایل دوستامون بودن.. تو کار اشتباهی انجام ندادی و من هم عصبانی نیستم

منشی به طور واضح اهی از سر اوسودگی کشید

_خوبه خوبه خوبه خبر فوق العاده ای بود…و به خاطر استرس و مشکلی که براتون پیش اومد اجازه بدین به شما و دوستاتون یک شب اقامت رایگان دیگه هدیه بدم

یک ابرو یش را با ان پیشنهاد بالا داد

_متشکرم اما امروز اینجا رو ترک می کنم

_پس یه بلیط بهتون میدم که هر موقع خواستین بیاید بتونید ازشون استفاده کنید ..بالاخره یه روزی برمیگردین؟

_بله البته… شاید …وقتی خواستم هتل رو ترک کنم میگیرمش

_فوق العاده است ..عالیه.. مچکرم خانم اندی

_خواهش می کنم خداحافظ

تلفن رو قطع کردم .به فیش توی دستام نگاهی انداختم .چرا این قضیه که پسره کابوی چمدون ها رو گرفته بود و اینجا رو ترک کرده بود اینقدر منو ناراحت میکرد ؟ به سطل زباله نگاهی انداختم و دستمو دراز کردم تا کاغذ رو توی سطل زباله بندازم اما این کار رو نکردم ..در عوض به سمت چمدونم رفتم و اونو توی جیب کناریش چپوندم

سرم رو به خاطر این حرکت احمقمانه تکون دادم ..تقریبا دیگه داریم اماده میشیم تا اینجا رو ترک کنیم ..پروازمون به زودی اینجا رو ترک میکنه و می بایست صبحانه بخوریم و یک تاکسی کرایه کنیم… خاطراتی که مدام به ذهنم خطور می کردند و به من می گفتند چیز مهمی وجود داشته که باید به خاطر بیارم رو  نادیده گرفتم

……………………………..

فصل ۱۴

دو سال بعد

به کوهی ازنامه ها که روی میزم قرار داشتن اخمی کردم.هر کدوم از دیگری بدتر بودمند. یکی شماره تلفن نداشت..یکی اسم اشتباهی روش نوشته شده بود… بعضی هاشون روی اونها چیزی جز یک اسم وجود نداشت..اخرین نامه رو با حالتی از شگفتی خوندم و چند بار پلک زدم. سپس دکمه ی روی تلفن که مستقیماً به رابی وصل میشد رو فشار دادم

_یه نفر راجع به یه فایلی مربوط به کلاهبرداری  باهات تماس گرفت؟

صدای خشکش از اون طرف گوشی بلند شد

_بله

رابز میتونی بیای اینجا ؟

_اسمم رابیه 

_خیلی خوب رابی میتونی لطفاً بیایی به اتاقم ؟

_یه دقیقه دیگه اونجام

اون یه دقیقه تبدیل شد به ۱۰ دقیقه و سر یک جعبه دونات شرط میبندم فقط وانمود می کرد که سرش شلوغه تا منو مجبور کنه منتظرش بمونم. این روزها رابی هر کاری از دستش بر میومد انجام می داد تا منو عصبانی کنه و این وضعیت باید همین حالا تموم بشه. باید بالاخره با دلیلی که این همه ماه باعث رفتارهای اون شده بود روبرو بشیم.خودم اونقدر گرفتاری دارم که دیگه نمیتونم با دردسرهایی که اون برام درست میکنه دست و پنجه نرم کنم

توی درگاه در ایستاده بود. پشتش اونقدر سخت و راست بود که..مثل اینکه یک عصا قورت داده.چند وقته که دیگه اطراف من راحت نیست.همیشه رفتارش خیلی حرفه ایه. حتی دیگه بهم اجازه نمیده اونو رابز صدا بزنم.به صندلی رو به روم اشاره کردم

_لطفاً بشین

_ترجیح میدم سرپا وایسم

و چونه اشو یکم بالاتر گرفت. با صدای بلند نفسم رو بیرون دادم

_رابی لطفاً مجبورم نکن دوباره اعصابم رو از دست بدم. روز بسیار سخت و هفته ی بسیار طولانی داشتم

شکلک مصنوعی از این که تعجب کرده روی چهره اش پدیدار شد

_اوه.. متاسفم..حالا دیگه به خاطر عصبانیت تو من باید جواب پس بدم ؟ فکر می کنم اینکه اون پرونده گلد من رو از دست دادی هم تقصیر منه… یا اینکه اون هفته که می خواستی بیای سر کار بلیط قطار رو از دست دادی؟

دستهاش رو بطور کاملا معمولی جلوی شکم اش گره کرد

_حالا باید چه کار کنم ؟معذرت خواهی کنم؟ یا ازم میخوای استعفا بدم؟

هر دو ابرو شو برام بالا انداخت.هنوز اون چهره ی معصومانه ی مصنوعی روداشت….دلم میخواست انچنان با سیلی بزنمش که این چهره از روی صورتش پاک بشه. کلماتش درد داشتند.مثل این که.. مثل چاقوی برنده منو می برید.. به پیغام هایی که روی میز گذاشته بود نگاه کردم و اونها رو بالا گرفتم

_به خاطر خیلی چیزها مقصری اما حالا دوست دارم در مورد اینها باهات صحبت کنم

سعی کردم مکالمه ای در مورد نامه هایی که ازش خواستم اما هرگز نه فرستاده شد.. یا پیغام هایی که روز های دیگه به من نرسیده بود رو باز نکنم…وقتی بد خولق میشد ادم اعصاب خورد کن و عوضی می شد و حالا کاملاً بدخلق بود..چیزی نگفت.. فقط همون جا ایستاد و با سکوت با من برخورد کرد

_رابی لطفاً مجبورم نکن دوباره بپرسم…بیا داخل.. درو ببند.. و بشین

چند ثانیه بیشتر سرپا ایستاد..فقط برای اینکه بهم نشون بده میتونه.. بعدش نشست.. زمانی که روی صندلی رو به رو م نشست سعی کردم صدام رو کمی اوروم تر کنم

_چه خبره ؟ میشه لطفاً فقط بهم بگی ؟.. باید باهات صادقانه حرف بزنم..دیگه نمیتونم این همه استرس رو تحمل کنم

نگاهش رو از چشم هام گرفت و به یه عالمه کاغذ روی میزم نگاه کرد

_مطمئن نیستم منظورت چیه

_رابی لطفاً به من نگاه کن

به سقف نگاه کرد

_می خوام بدونم چه اتفاقی افتاده؟

شونه اش رو بالا انداخت و گفت

_تو رفتی با برندلی ناهار بخوری و یه عالمه ادم تلفن زدن.. من پیغام هاشون رو گرفتم..دیگه نمیدونم چی ازم میخوای؟

با ناخن های بلندش روی دسته ی صندلیضرب گرفت

_حالا مجبوری اسمش رو اونطوری صدا بزنی؟ اون نامزد منه..وقتی اینطور با تحقیر و اهانت اسمشو صدا میزنی به احساسات من صدمه وارد میشه

یکم روی صندلی جا به جا شد اما پاسخی نداد .دوباره با ناخن هاش روی صندلی ضرب گرفت

_و در ضمن در مورد پیغام ها صحبت نمی کردم

اگرچه اون یکی از هزاران مشکل بین ما بود

_دارم راجع به این صحبت می کنم که بین ما چه اتفاقی افتاد؟

بالاخره به من نگاه کرد و یک ابروشو بالا داد

_ما ؟ منظورت چیه ؟

هنوزم داشت ادای ادمهای بیگناه رو در می اورد

می خواستم جیغ بکشم اما جلوی خودم رو گرفتم .عصبانیت فقط باعث می‌شد رابی در برابر من سنگدل تر بشه

_منظورم خودمونیم …تو به عنوان رابی و من به عنوان اندی.. ما قبلا با هم رابطه ی خوبی داشتیم .قبلا عاشق کارکردن با تو بودم و فکر می کنم تو هم قبلا عاشق کار کردن با من بودی ..اما حالا مدت زیادیه که اوضاع بینمون شکر اب شده.

صدام کمی بالاتر رفت

_حالا دیگه اوضاع طوری شده که فکر نمی‌کنم بتونیم بیشتر از این با همدیگه کار کنیم

بهترین نگاه التماس امیز مرو بهش انداختم .همیشه این نگاه روی هیئت منصفه دادگاه خیلی خوب کار میکرد…روی صندلی یکم جابه جا شد اما یک کلمه هم حرف نزد

_صدامو میشنوی رابی؟

قلبم به خاطر بی محلی هاش درد گرفت.. رابی از من متنفره.. اما من هنوزم اونو دوست دارم و بهش احترام می‌گذارم .قبلا خیلی با من خوب بود. بدون اون نمیدونم چطور می تونستم از بین باتلاق این کار عبور کنم. در زمینه ی خودش یک حرفه ایه و من تنها وکیل جوانی نیستم که اون بهش کمک کرد تا برای خودش کسی بشه. اما حالا به جای اینکه بهم کمک کنه به نظر می‌رسه هر دقیقه از روزش رو داره سعی میکنه منو عصبانی کنه…اونم با سعی کردن به اینکه کارامو خراب کنه ..تو کارام اختلال ایجاد کنه و باعث بشه دو برابر هر روز کار کنم ..

_اره دارم صدات رو میشنوم

بالاخره بهم نگاه کرد

_سوال اینجاست که تو خودت صدای خودت رو میشنوی ؟

انتظار این جواب و نداشتم

_فکر می‌کنم همین طوره

یکم شونه هاش رو بالا انداخت

_فکر می کنم اینطور نیست

با کنجکاوی گفتم

_توضیح بده

_ نه متشکرم

دستاشو روی دسته های صندلی قرار داد. مثل این که می خواست بلند بشه .

_کارت همه اش همین بود ؟

به صندلی اشاره کردم

_نه بلند نشو.. هنوز کارم تموم نشده

_و همیشه همه چیز در مورد اینه که تو چی میخوای مگه نه ؟

حالا داریم به یه جایی میرسیم

_نه همیشه.. اما من وکیلم و تو دست یار من هستی.چیزی راجع به این رابطه تو رو اذیت میکنه ؟

_اگه داریم راجع به دستیار تو بودن حرف میزنیم پس چیزی منو اذیت نمیکنه… مطلقا هیچ چیز…اما اگه درباره دستیار نبودن صحبت کنم… چیزای زیادی اذیتم میکنه

حالا دیگه دارم زیر زبونش رو میکشم نمیدونم با این حرفا میخواد به کجا برسه اما مطمئنم که بالاخره بهش پی میبرم اگه مشکل بین خودم و رابی رو حل کنم دوباره زندگیم بهشت میشه . مخصوصا با توجه به اینکه چند ساعت در روز مو در این مکان سپری می کنم . یک دختر که میخواد ازدواج کنه باید هر از گاهی توی زندگیش انتظار خار رو داشته باشه.. این رو به عنوان یه حقیقت ساده زندگی خیلی وقته که پذیرفتم …یک شیطان ضروری موقعی که دوروبرت یه مرد داری….

تاکید کرد

_به عنوان دستیار خیلی خوبه اما اگه داری راجع به این حرف میزنی که ما دوتا زن بالغیم که همدیگر رو تحسین می کنم این داستان کاملا متفاوته در این زمینه است…در این مورد خیلی چیزها هست که منو اذیت میکنه

این حرف احساسات من رو جریحه دار کرد. من به روابط اجتماعی ام با  انسانها ی دیگه مغرور بودم . من به خاطر روابط اجتماعی در دنیای حقوق شهرت داشتم. بیشتر از هر شریک دیگه به این شرکت مشتری اورده بودم. همه من رو دوست دارن. من به تمام مهمانی ها …و مراسمات دعوت می‌شدم

پرسیدم

_چطور ؟

_من کارمو دوست دارم

برای چند ثانیه به پاسخش فکر کردم .اما هر چی فکر میکردم به جایی نمی رسیدم

_این که کارتو دوست داری چه ربطی به چیزهای دیگه داره ؟

_همه ربطی داره ..اگه من به این کار نیاز نداشتم تو کارهایی که تا حالا قادر بودی انجامشون بدی رو نمی تونستی انجام بدی… یا من دیگه اینجا کار نمی کردم

سرمو توی دستام گرفتم .سعی کردم احساس ناامیدی و کلافگی که توی سرم بود رو پنهان کنم .نمیدونم با این حرفها میخواد به کجا برسه اما امکان نداشت بهش اجازه بدم از روی صندلی بلند بشه تا موقعی که منظور اصلی حرفش رو نفهمیدم.. بالاخره بعد از یکسال بی احترامی و سکوت در برابرم.. داشت با هما صحبت می کرد.. دیگه وقتش بود همه چی رو بینمون رو حل و فصل کنیم. همون طور که سعی می کردم از بین انگشتام صحبت کنم با صدای گرفته ای  پرسیدم

_لطفاً بهم بگو داری در مورد چه کوفتی حرف میزنی؟

_ ببین این یکی از مشکلات اینجاست… طرز صحبت کردنن

طرز صحبت کردن؟  سرم رو بلند کردم و دوباره بهش نگاه کردم. لب هاشو جلو داد و سرش رو تکون داد

_اوهوم.. من دیگه چیز بیشتری نمیگم .من به این کار نیاز دارم.

_داری بهم میگه نمیتونی باهام صحبت کنی چون اگه این کارو بکنی اخراج میشی؟

لبخند زورکی تحویلم داد

_این دقیقا چیزیه که دارم میگم ..میبینی… تو یه دختر باهوشی

بلند شد

_خیلی کار دارم که باید انجام بدم پس اگه ناراحت نمیشی …

حالا دیگه کاملا عصبانی شده بودم

_ناراحت میشم ..بشین

_با من اینطوری حرف نزن من سگ تو نیستم

در پایان جمله لهجه ی جنوبیش پیدا شد …همونی که سعی می‌کرد  در محیط کار نشون نده . صدام بلند تر از اون چیزی بود که می بایست

_اینو میدونم ..میدونم تو سگم نیستی فقط دارم ازت می خوام بشینی و بعد از یه مدت هم که شده یک مکالمه متمدنانه با من داشته باشی

در باز شد و سر برندی از لابه لای در بیرون اومد

_مشکلی پیش اومده شیرینم ؟ به رابی حتی نگاه هم نکرد …با دست براش تکون دادم

_نه حالم خوبه فقط چند دقیقه بهمون فرصت بده

_باشه حتما

و به داخل اتاق قدم گذاشت..از گوشه ی چشم متوجه شدم رابی چشم هاش رو میچرخونه

_فقط می‌خواستم قرارمون توی کلوپ اطراف شهر با گروه کورال رو بررسی کنیم ..فردا راس ساعت ۷ ئه..نمیتونیم دیر برسیم

_اره به خاطر دارم .تو تقویمم ثبت کردم

_خیلی خوب عالیه

نیشخند -کارت خوب بود -رو بهم تحویل داد ..نیشخندی که قبلا باعث می‌شد قلبم گرم بشه اما حالا دلم می خواست با سیلی بزنم بهش. فورا احساس گناه کردم یه دختر نباید اینطوری درباره مردی که قراره دو هفته بعد باهاش ازدواج کنه فکر کنه

_اجازه میدی ؟

سعی می کردم نذارم صدام نشون بده که از این حرکتش ازرده شدم

_ ما حالا  باهم جلسه داریم .اگه نیاز بود باهم حرف بزنیم چند دقیقه بعد میام بیرون

_ازم میخوای برم بیرون ؟

به رابی نگاه کرد

_مشکل چیه رابی دوباره دسته گل به اب دادی؟

بهترین لبخند سو*پر استاریش رو بهش نشون داد .اون موقع ها که کندیک و کلی هنوز هم با هم حرف می زدند بهم می گفتند که این لبخند بیش از اندازه بی عیب و نقصه… اون زمان باهاشون بحث میکردم ..حالا ..وقتی که میبینم اینجا ایستاده و یه طورایی داره رابی رو اذیت میکنه …دیگه زیاد مطمئن نبودم

رابی تقریباً از روی صندلی بلند شد.. قبل از اینکه وقت کنم پادرمیانی کنم گفت

_بردلی بیخیال فقط یک فرصت بهمون بده ..لطف می کنی؟

بردلی دستاشو بالا گرفت

_هی فقط باهات شوخی کردم بیخیال خانوما یکم از ناراحتی بیرون بیایین

بصورت عقبگرد به سمت در رفت و از اتاق خارج شد و تا زمانی که همه بدنش… به جز سرش از دفترم بیرون نرفت ..واینستاد.. لحن صداش از شوخی امیز به کاملا حرفه ای و کاری تغییر کرد

_رابی جدی دارم میگم زمانی که اندی بیکار شد بهم زنگ بزن و اطلاع بده تا باهاش صحبت کنم .لطف می کنی ؟

رابی حتی بهش محل هم نذاشت و بعد از این که به من چشمک زد دفتر رو ترک کرد. شستش رو بالا گرفت و به پشت سر رابی اشاره کرد .احتمالا فکر میکنه می خوام اخراجش کنم .اینکه بگی رابطه ی بین او و رابی چندان با هم خوب نیست یه سوءتفاهم بزرگه

پرسیدم

_خیلی خوب کجا بودیم؟

_داشتم بهت میگفتم سرم شلوغه و تو هم داشتی منو از این جلسه مرخص می کردی

_نه اینجا نبود که حرف مون قطع شد

از پشت میز بلند شدم تا کنارش بشینم .روی صندلی سمت چپش نشستم. صورتش رو از من برگردوند و به قفسه کتاب بغل دستش خیره شد

_رابی اگه نگرانی که اگه با من صادقانه حرف بزنی باعث میشه که کارت رو از دست بدی باید بهت بگم همچین اتفاقی نمی افته .هرگز به خاطر صداقت تو رو اخراج نمی کنم ..به علاوه ..همکار های ارشد عاشقتن.. شغل اینجا کاملا تضمین شده است

به ارومی سرش رو به سمت من چرخوند

_میتونی روی یک برگ اونو بنویسی؟

_لعنت رابی به خوبی من از قوانین با اطلاعی ..کارت امنه..یالا باهام حرف بزن

اهی کشید

_نمیخوام ناراحتت کنم

لحن صداش گستاخانه نبود .این مهربان ترین چیزی بود که در شش ماه گذشته بهم گفته بود و باعث شد امیدوار بشم

_لطفاً.. اگه باعث میشه از این دردسر نجات پیدا کنیم اهمیت نمیدم منو ناراحت کن

به سختی… و مدت طولانی بهم خیره شد. سپس اهی بلند و غمگینانه کشید .فقط این حرکت باعث میشد دلم بخواد گریه کنم .حالا دیگه دلم نمی خواست حرفاش رو بشنوم. میدونستم داره خودش رو اوماده میکنه تا اخبار واقعا بدی رو بگه ..

_خیلی خوب می خوام برم سر اصل مطلب و بگمش …چون که این چیزیه که تو حتما باید بشنوی.. و از اونجایی که دیگه با دوستات صحبت نمیکنی …حالا این وظیفه روی شونه های منه

لب هاش رو به هم فشار داد و صاف تر نشست ..بعد به سقف نگاه کرد و سپس زمزمه کرد

_ای خدای بزرگ لطفاً من رو به خاطر این صداقت و راستی ببخش.. اما خودت میدونی که نیتم پاکه و دارم به خاطر دلایل درستی این کار رو انجام میدم

چند تا از ضربان قلبم جا موند. منم شروع کردم به دعا کردن

_ای مسیح عزیز زمانی که یک نوزاد بیش نبودی.. لطفاً بهم قدرت بده که به خاطر عصبانیت رابی رو گاز نگیرم.. چون که قبل از اینکه شروع به حرف زدن بکنه..همین حالا هم دوست دارم بزنمش و گازش بگیرم

حالت چهره رابی نصفه دلسوزی و نصفی عصبانی بود

یه دفعه گفت

_تو خیلی تغییر کردی و باید بگم اصلا بهتر نشدی

چشمهاش گشاد شد و چند بار پلک زد. لبخند نصفه و نیمه و کجی روی لبهاش نقش بست

_خوب این دیگه خیلی صادقانه بود مگه نه ؟

با عصبانیت خندید

_منظورم اینه که از اون موقع که از جشن ازدواج مجردی کلی برگشتی تغییر کردی.. کل زندگیت تغییر کرده …دیگه با دوستات صحبت نمیکنی …دیگه با من صحبت نمیکنی… همش با اون بردلی اوقاتت رو میگذرونی

 

قسمت بعد


دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *