هانا گفت

_یه جورایی بانمکه هاه؟

به نظر من بیشتر جذاب بود تا بانمک اما به هر حال سرم رو تکون دادم و لبخند زدم.اگه می خوام به هدفم برسم باید با مردم محلی رفتار خوبی داشته باشم هانا پرسید

_اهل کجایی فلوریدا ؟

حداقل ۳ تا از آدم هایی که داشتند با دست بهش اشاره می‌کردند تا براشون قهوه ببره رو نادیده گرفت. سرم رو تکون دادم

_آره اونجا زندگی می کنم فقط برای تحقیق به اینجا اومدم

_راه زیادی اومدی..در حالی که میتونستی فقط یه زنگ بزنی

لب پایینش رو می جوید و به نظر می رسید داره فکر میکنه آیا دارم بهش حقیقت رو میگم یا نه..این که حالا این باربی میخواد دروغ منو رو کنه باعث می‌شد عصبی بشم. کم کم داشتم به این فکر میکردم که از خرد کردن من لذت می بره.

_بله سعی کردم تلفن بزنم اما مثل اینکه گروه مرکزی به این چیزا خوب پاسخ نمیدن

_سعی کردی باکی تماس بگیری؟

هرچی بیشتر سوال می‌پرسید کمتر دلم میخواست جوابش رو بدم

_یادم نمیاد… دفترچه یادداشت ام باهام نیست

_چرا داری دنبال گاوین می گردی؟

لحن صداش حالتی مالکانه به خود گرفته بود و ناگهان این فکر به سراغم آمد که کاملا امکان داره در این لحظه دارم به همسر دیگه ی گاوین نگاه می کنم….به انگشتش نگاه کردم و هیچ حلقه ای ندیدم. به آرامی اهی از سر آسودگی کشیدم و آرزو می کردم او و مرد غول پیکر پشت سرم متوجه اضطرابم نشده باشن

مرد غول پیکر گفت

_من دارم به سمت خونه مکنزی ها میرم اگه دوست داری باهام بیا

به سمتش چرخیدم..اما قبل از اون…از گوشه ی چشم دیدم که هانا به او اخم کرد

_واقعاً ؟ این که عالیه.. میتونم با ماشین تو رو دنبال کنم

از پنجره مهمانخانه به ماشین درب و داغون و کوچکی که داشتم نگاه کرد و به سادگی گفت

_بهت توصیه نمی کنم این کارو بکنی

تصور کردم با این مرد غول پیکر توی یک ماشین گیر افتاده باشم و تصمیم گرفتم که برای رسیدن به هدفم تا یه حدی میتونم ریست کنم

_ این ماشین کوچولو یه عالمه پتانسیل داره سوپرایزت میکنه

_هرجور راحتی..آماده ای بریم

_حالا ؟

هانا با صدای بسیار عصبانی گفت

_اما هنوز حتی قهوه اشو تموم نکرده

مرد پاسخ داد

_نمیتونم منتظر بمونم

ایستادم

_نیازی نیست به هرحال خیلی شیرینش کردم

پول قهوه به همراه انعامی سخاوتمندانه روی میز قرار دادم

_متشکرم

هانا بهم اخم کرد

_از کجا اسم منو میدونی ؟

با کنایه به برچسب اسمش که روی یونیفرم بود نگاه کردم

_فقط حدس زدم

با لحنی تهدیدکننده درحالیکه چشمهاشو باریک می کرد گفت

_چهارچشمی حواسم بهت هست ابی

_اسمم اندیه

مرد گنده که کنارم ایستاده بود گفت

_بیخیال شو هانا بانا 

_خفه شو بوگ دیگه به من نمیگی چه کار کنم چه کار نکنم فهمیدی ؟ و دیگه منو با اون اسم صدا نزن

کیفم رو برداشتم و از اینکه هانای ناراحت رو پشت سر جا می‌گذاشتم بسیار راحت بودم

مشخصاً با غریبه ها مشکل داشت. اگه شانس بیارم و خانواده مکنزی رو قبل از شام پیدا کنم احتمالا تا فردا ظهر به خانه برمیگردم..کم کم خنده ای شیطانی روی چهره‌ام نقش بست. خودم رو تصور کردم که این مشکل کوچولو رو حل کردم و اونو توی یک جعبه ی کوچک پنهان کردم و هیچ کس هم هرگز در موردش نخواهد فهمید

_زود باش…منو دنبال کن..ماشین ابی که بیرونه مال منه.. حدود نیم ساعت رانندگی پیش‌رو داریم

از راه رفتن متوقف شدم

_نیم ساعت؟

جوابم رو نداد فقط از در بیرون رفت تا دنبالش کنم

…………………………………………

فصل 17

اولین قسمت سفر مثل نسیم ملایم و کاملاً دلپذیر بود..۱۵ دقیقه رانندگی با آب و هوای زیبا. پنجره ماشین رو پایین دادم تا صدای پرنده ها و باد به داخل بیاد آ..هنگ پیاده روی زیر نور خورشید از رادیو پخش می‌شد و تا جایی که حنجرم اجازه می داد با صدای بلند باهاش میخوندم

زندگی خوبه زندگی شگفت انگیز ه.روی جاده بودم و دوباره داشتم به سمت برنامه زندگیم حرکت میکردم. خودم رو تصور کردم که روی صندلی هواپیما نشستم و گواهی طلاق رو در دستم دارم..و همچنین یه لبخند مغروری روی چهره ام هست.. حتی شاید به خودم حال بدم و بلیط درجه یک رزرو کنم

زمانی که آهنگ رادیو تمام شد..مرد گنده رو به روم جاده رو عوض کرده و به جاده ی باریک و خاکی پیچید..حتی لیاقت نداشت اون رو جاده صدا بزنیم..یک راه بسیار باریک کثیف و پر پیچ و خم بود..خوشحالیم خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو می‌کردم امکان پذیر باشه ناپدید شد.زندگیم از یه نسیم ملایم به کابوسی وحشتناک تبدیل شد

لاستیک ماشین پنچر شد…. اونقدر مشغول چهار چشمی نگاه کردن به ماشین روبروم بودم که گودال بزرگ وسط جاده رو ندیدم.تایرهای ماشین توی اون گیر کردن و هر چقدر تلاش کردم بیرون نیومدند. ماشین به آرامی توی گودال فرو می رفت.. پدال گاز رو فشار دادم…ماشین کمی تکون خورد اما بیشتر توی گودال فرو رفت….کار من و این ماشین احمق تموم بود

به رو به رو نگاه کردم و متوجه شدم که ماشین بوگ کوچکتر و کوچکتر میشه..چند بار بوق زدم تا توجهش رو جلب کنم اما به نظر میرسید صداش رو نشنیده.. دیری نپایید که در میان ابری از گرد و خاک ناپدید شد… از ماشین پیاده شدم و به طرف دیگه رفتم… لاستیک های جلوی پنچر شده بودند و جلوی ماشین کاملا توی گودال افتاده بود….جیغ کشیدم

_این دیگه چه کوفتیه

محکم  با لگد به ماشین زدم و باعث شدم انگشت پام درد بگیره

_اوه اوه اوه

در حالی که فریاد میزدم و روی یک پا به اطراف حرکت میکردم.. نگران بودم که نه تنها به ماشین بلکه به انگشت پام هم صدمه زده باشم

داشتم مثل یک دیوانه روی یک پا می پریدم و فریاد می کشیدم و فحش میدادم که سوارکاری از بین درخت های اون نزدیکی‌ بیرون اومد

………………………………..

فصل ۱۸

_به نظر میرسه توی دردسر افتادی

نمی تونستم تصمیم بگیرم کدومشون زیبا ترند .اسب با ابوهت و زیبا بود و مرد س*ینه ای ستبر و شانه های پهنی داشت…همراه با پاهای قوی و ماهیچه ای.. حدس میزدم چند سال از من کوچکتر باشه .منو به یاد کسی مینداخت که قبلا دیده بودم اما هرچقدر سعی می‌کردم.. به یاد نداشتم کی…. شاید بازیگر یکی از فیلم هایی که قبلاً دیده بودم

_به هر حال چه مدل ماشینیه؟ الکتریکی ؟

با اسب جلوتر آمد و اطراف ماشین چرخید تا اونو بررسی کنه

_الکتریکی نیست ماشین هوشمنده؟…آیا هیچ شانسی هست که از قبیله مکنزی باشی؟

_میتونه باشه …بستگی به این داره که کی داره میپرسه

از اسب پیاده شد و کنار لاستیک های پنچر شده ی ماشین ایستاد …روی زمین خم شد و دستش رو روی اون قرار داد

_اسم من اندیه و دارم به دنبال گاوین میگردم …تو گاوین هستی ؟

کاملا مطمئن بودم که اون نیست …احتمالا میتونستم مردی که باهاش ازدواج کرده بودم رو به خاطر بیارم و به خاطر خدا ….این مرد کاملا به نظرم غریب می رسید

مرد ایستاد هنوز هم به تایر ماشین نگاه می کرد اما سرش رو تکون داد

_نوچ.. به اندازه جهنم مطمئنم که من گاوین نیستم

با حرکتی نرم و روان دوباره سوار اسب شد. افسار اسب رو به دست گرفت و سرش رو در جهتی که ماشین بوگ ناپدید شد هدایت کرد با پاشنه پاهاش به پهلوی اسب زد و حیوان به راه افتاد… زمانی که مغزم تصویری که چشم هام می‌دید رو محاسبه کرد..فکم روی زمین چسبید و دهنم باز موند

آیا… آیا اون داره منو ترک میکنه؟  نمیتونم باور کنم داره میره.اما این دقیقا کاریه که داره انجام میده. حتی بدون نیم نگاهی به پشت سرش

پرسیدم

_خیال داری همینطوری من رو پشت سرت… این جا رها کنی؟

جواب نداد بنابراین پشت سرش به راه افتادم

_هی دارم با تو صحبت می کنم… خیال داری منو همین جا رها کنی تا بمیرم؟

بدون اینکه به پشت سر نگاه کنه با صدایی خونسرد پاسخ داد

_خونه همین نزدیکیهاست نمیمیری

در طی یک ساعت بعد….. پشت اسب او آخرین چیزی بود که در جاده دیدم….اگرچه آخرین موجود زنده ای نبود که توی جاده بود….یک ساعت بعد در حالی که فریاد می کشیدم

_ یا مسیح مقدس

به خاطر صدایی که از لابلای بوته ها میومد از جا پریدم..زمانی که چیزی از لابلای بوته ها با صدای هیس مانندی بیرون آمد و به سمت جاده حرکت کرد جیغ کشیدم

_مار زنگی ؟ داری شوخی می کنی

و با تمام سرعتی که تونستم در این جاده ی پر از سنگلاخ و کثیف با پای پیاده شروع به دویدن کردم. همانطور که می دویدم کیفم به پهلوم برخورد میکرد.اگه یک مار منو نیش می زد مطمئناً از مراسم ازدواج جا می موندم

ناگهان تصویر اینکه… در حالی که مار منو نیش زده و بدنم پر از سم مار زنگوله داره و کنار جاده افتادم و دارم به آسمون خیره میشم..جلوی چشمم اومد و اون تصویر باعث شد با سرعتی که فکر نمیکردم امکان پذیر باشه شروع به دویدن کنم

دوبار به زمین افتادم… زخمی شده بودم و سرعتم پایین آمد.کیفم داشت تا سرحد مرگ من رو کتک میزد

مثل یه زن دیوانه فریاد کشیدم

_اووووووووههه مممممم  رررررررر

سعی کردم درد پام رو از طریق صدا به اتمسفر اطراف منتقل کنم… البته کار نکرد….سر مارها و عنکبوت های اطراف فریاد می کشیدم

_بیکر سیتی  واقعا شهر آزاردهنده و مزخرفیه… نمیتونم صبر کنم تا از این جهنم بیرون برم و دوباره به شهری قدم بگذارم که توش مردم عادی زندگی می کنن

عروسک شانسی که توی کیفم بود رو بیرون آوردم و بهش نگاه کردم

_مثلاً قرار بود برام خوش‌شانسی بیاری ح*رومزاده ی کوچولو

دستمو عقب بردم.. آماده بودم این خیانتکار عوضی رو پرتاب کنم…اما در لحظه آخر تصمیم عوض شد.چهره را بی…زمانی که با این شیء لعنت شده صحبت می کرد و سرش رو به سمت بهشت بالا برده بود…جلوی چشمام ظاهر شد. هرگز منو نمی بخشه.

در حالی که عروسک مضحک رو محکم توی مشتم گرفته بودم شروع به راه رفتن کردم

خورشید گردن و سرم رومیسوزوند.. برای لحظه ای کیفم رو بالای سرم گرفتم اما بعدش مصرف شدم..اونقدر سنگین بود که نمیتونستم حملش کنم..تمام بدنم درد میکرد و انرژیم تحلیل رفته بود..بعد از چند لحظه کیف رو پشت سرم روی زمین می کشوندم…در حالیکه لنگان به راه رفتن ادامه می‌دادم… کم کم شانس زنده بودنم رو ۲۵ درصد تخمین میزدم…که نمای خانه ای روبه رو دیدم

چشمام درست کار نمی کرد..در حالی که دستم رو به سمت خونه دراز می‌کرد میکردم و لنگان لنگان راه می رفتم گفتم

_آب

دوباره صدای خش خشی بین بوته‌های کنارم شنیدم اما انرژی نداشتم حرکت کنم…خدایا حاضر بودم جونمو بدم اما یک نفر یک لیوان آب خنک به دستم بده…میتونستم در حالی که لحظات آخر عمرم رو سپری می کنم و به مارهای پشت سرم نیشخند میزنم لیوان آب رو سر بکشم

به دروازه ی جلوی حصار رسیدم که انگشت پام به یک سنگ گیر کرد… و شاید هم به یک مار بود.. یا یک چیز دیگه…و با صورت توی گل فرو رفتم…کاملاً داشتم مزه ی بیکر سیتی رو  میچشیدم اما زیاد خوب نبود بنابراین بیرون تفش کردم

چرخیدم و وسط جاده به پشت دراز کشیدم

بالای سرم دروازه ای با تاجی در وسطش قرار داشت…شعله های آتش و طناب روی چوب حکاکی شده بود و بالای سر همه اینها سه حرف لاتین نوشته شده بود

_لوکو نان اورو

کلمات رو پیش خودم زمزمه کردم و چشمهام رو بستم

_بدرخش نه بسوز

به یاد آوردم که مردی که کلاه کابویی به سر داشت و یک شلوار جین  بسیار جذاب به پا داشت این کلمات رو بیخ گوشم زمزمه میکرد

بدرخش نه بسوز

 

قسمت بعد


دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *