به آرامی بلند شدم.مواظب بودم به روی پام زیاد فشار نیارم و به داخل راهرو قدم گذاشتم.

دستشویی رو پیدا کردم و داخلش خزیدم…بعد از اون که کارهای طبیعیم رو انجام دادم  سعی

کردم موهامو درست کنم.. اما با خودم شانه نداشتم و زمانی که میخواستم موهام رو دم اسبی

ببندم کش مو هام پاره شد

 

_لعنت

 

  بهش خیره شدم نمیدونستم که ایا میشه گره اش بزنم و دوباره ازش استفاده کنم یا نه..

صدایی از اون طرف در گفت

 

_سلام؟

 

همون زنی بود که بهم نوشیدنی داد

 

_چیزی لازم داری؟

 

_اه.. نه..مچکرم.. همین حالا میام بیرون

 

دستامو شستم و از در بیرون رفتم… در لحظه آخر از توی آینه به خودم نگاه کردم..کاملا درب و

داغون با موهای آشفته بودم… نمیدونستم چرا مک به سرعت برگه هارو امضا نمی کنه..اگه به

جاش بودم هر کاری از دستم بر میومد انجام دادم می‌دادم تا کسی مثل خودم رو هرچه سریعتر از

خونه بیرون بندازم

 

زمانی که از در بیرون رفتم.. زن توی راهرو منتظر بود..گفت

 

_خوب خوابیدی ؟

 

_امم… بله..به خاطرش متاسفم

 

صورتم قرمز شد

 

_فقط میخواستم یه چرت کوچولو بزنم اما عمیقاً خوابم برد..دستش روشونه هام گذاشت و به

سمت پایین راهرو و اتاق نشیمن هدایت کرد.

 

_حسابی خسته شده بودی طبیعی بود که به خواب نیاز داشته باشی.. داشتیم تازه شام رو

میکشیدیم و فکر می‌کنم دوست داشته باشی به ما ملحق بشی… به هر حال اسمم میوئه

 سر جام ایستادم

 

_شام ؟با خانواده تو ؟

 

_خب…بله شیرینم..ما هر شب به عنوان یه خانواده دور هم اینجا شام میخوریم.

 

به گرمی لبخند ی زد

 

_.راستش یه جورهایی به یه رسم تبدیل شده.همیشه پسرهام با دوستاشون بیرون می‌رفتند و

یا بیش از اندازه بیرون کار می‌کردند… اما همیشه توی خونه با هم شام می خوردیم..و یکی از

 

قوانین اینکه ه هیچ تلویزیون..تلفن یا رادیویی روشن نباشه.. فقط غذا خوردن و صحبت کردن و

خندیدن…اما گاهی اوقات فریاد کشیدن هم اتفاق میفته

 

لبخندی تحویلم داد 

 

_به خاطر اینکه این همه مرد توی خونه است و فریاد کشیدن یک چیز طبیعی برای اونها است

 

برخلاف احساس ترسم لبخند زدم

 

_کار دلپسندیه.. قسمت غذا خوردن کنار هم رو میگم..

 

_عاشق این کاریم

 

به پشت کمرم کمی فشار داد تا حرکت کنم اما سر جام ایستاده بودم. با نگرانی به پاهام نگاه

کرد

 

_متاسفم پاهات درد میکنه ؟

 

_نه الان خیلی بهترم. اما فکر نمی کنم باید اینجا با شما شام بخورم…اگرچه از این که دعوتم

کردید  قدردانی می کنم.. اما فکر می کنم ترجیح میدم توی رستورانی توی شهر غذا بخورم

 

محکم تر منو هول داد

 

_اوه نه… در واقع روی این قضیه اسرار دارم

 

حرکت کردم چون اگر این کارو نمیکردم بی ادبانه بود به علاوه نیاز دارم طرف این زن باشم شاید در

آینده از من حمایت کرد

 

_پس اگه زحمتی نیست….

 

_اصلا زحمتی نیست من همیشه برای ۱۰ نفر غذا درست می کنم

 

با صدای جیغ مانندی گفتم

 

_ده نفر ؟

 

هر چه به اتاق کناری نزدیکتر میشدیم سر و صداها بیشتر می‌شدند.

 

_یعنی الان ده نفر توی اون اتاق هستند؟

 

_بعضی موقع ها خونمون شلوغه اما امشب فقط هر چهار نفرمون ایم..بعلاوه تو… امیدوارم از دنده

کبابی خوشت بیاد 

 

معده ام دقیقا اون لحظه رو انتخاب کرد تا مثل یک خرس غرش کنه.دنده کباب یکی از گناه های

لذت بخشی بود که به خودم اجازه می دادم ماهی یک بار در رستوران محلی خودم رو مهمون کنم

 

خندید

 

_اونو به عنوان جواب مثبت در نظر می‌گیرم. زود باش صندلیت رو مقابل صندلی گاوین  گذاشتم

 

چرخیدیم و زمانی که منظره رو به روم رو دیدم سرعتم کم شد.میو و من تنها زنهای داخل اتاق

بودیم ب.قیه اتاق به وسیله مرد های غول پیکر تصاحب شده بود.هیچ کدوم از اونها کمتر است

۲۰۰ پوند وزن نداشتند و بوگ خودش به تنهایی دو برابر اون بود

 

کاملا مشخص بود که ایوان و مک قیافه جذاب شون رو از کی به ارث برده بودند. ترکیب کاملی از

پدر و مادرشون بودند. اسکلت بندی درشت و فک محکم رو از پدر و رنگ موها و لبخند جذاب رو از

مادرشون به ارث برده بودند

 

به محض اینکه متوجه شدند من توی اتاقم لبخند ها ناپدید شد… گفتگوها ساکت شد و همه

چشم ها به سمت من چرخید

 

بوگ چرخید تا ببینه علت سکوت چیه.. او اولین کسی بود که صحبت کرد

 

_خوب  بفرما اون اینجاست… زیبای خفته از خواب مرگش بیدار شده

 

با دهان بسته خندید و دوباره به سمت دنده ای که توی دست گرفته بود هجوم برد. به سمت

صندلی خالی کنار او رفتم و پشتش ایستادم

 

_نه خواهش می کنم همش به خاطر لطف تو بود که منو اون بیرون جا گذاشتی تا مارهای

زنگوله‌ای بکشنم

 

سعی کردم عصبانی به نظر برسم اما غذا اونقدر خوشمزه به نظر می رسید و بوی خوبی داشت

که نمیتونستم تمرکز کنم و به اندازه قابل قبولی عصبانی به نظر بیام

 

_حتما یادت میاد که بهت پیشنهاد دادم با ماشین برسونمت…

 

برگشت و بهم نگاه کرد.. کاملا مثل یک انسان وحشی به نظر می رسید.. با خود در تعجب بودم

چرا خانواده مکنزی اونو سر سفره شام خود دعوت کردند..نگاه گذرایی به مک… اون طرف میز

انداختم و زمانیکه متوجه شدم داره بهم نگاه میکنه فوراً نگاهم رو به سیب زمینی های سرخ کرده

روی میز برگردوندم

 

اخ..اون چشمهای آبی لع*نتی… چرا اینطور منو تحت تاثیر قرار میدن؟ احساس می کردم تب دارم

 

نقشه بی نظیرم که از عکس دختر توی قاب عکس روی میز…بر علیهش استفاده کنم کاملا شل و

ول به نظر می رسید…به نظر نمی‌اومد مردی باشه که به آسونی بتونی بترسونیش… چرا

احساس می کنم اون قبلا خیلی آسون گیر تر بوده ؟ آیا به خاطر این بوده که چیز زیادی به یاد

نمیارم یا اینکه اون تغییر کرده؟

 

از بوگ مثل آب یخ به روی احساساتم استفاده کردم تا دوباره تحت کنترل به نظر برسم…بهش

نگاه کردم

 

_تو منو ول کردی تا بمیرم… نگفته بودی جاده خطرناک و پر از ماره و مناسب مسافرت با ماشین

هوشمند نیست

 

خرناسه ای کشید

 

_خارجی ها

 

به دنده توی دستش گاز زد… به صحبت کردن ادامه داد و به خودش اجازه نداد این حقیقت که

دهنش پر از گوشته سد راهش بشه..

 

_برات یه خبرایی دارم…. یه ماشین هوشمند مناسب مسافرت کردن این دوروبر نیست.. نه فقط

جاده اصلی..فقط با یک کامیون میتونی توی این جاده ها این ور اون ور بری… بهتره ماشین

هوشمند رو توی چمنای زمین گلف… جایی که بهش تعلق دارن.. رها کنی

 

مک سر جاش تکون خورد و دوباره بهش نگاه کردم…همانطور که ماهیچه فکش  چند بار

پرید.. احساس کردم گونه هام قرمز شدن.. به همون اندازه که اون داشت منو تحت تاثیر قرار

می‌داد..منهم روش تاثیر میذاشتم…. فقط با این تفاوت که حضور من اونو عصبانی می کرد..در

حالیکه حضور او باعث می‌شد احمقانه فکر کنم…فکر های احمقانه ای  که…دختری که با مرد

دیگری نامزدی کرده هرگز نباید به ذهنش خطور بده

 

صندلی رو عقب کشیدم و روش نشستم

 

بوگ ادامه داد 

 

_دفعه بعد که یک آقای متشخص بهت پیشنهاد سواری میده باید پیشنهادش رو قبول کنی و ادای

دختر های شهری مستقل رو در نیاری

 

_به محض اینکه یکیشون چنین پیشنهادی داد حتما قبول می کنم

 

 بهش نیشخندی زدم ..گوشه که صندلی رو کشیدم و خودم رو کمی به میز نزدیک تر کردم..اونقدر

درگیر جواب دندان شکنی که به بوگ داده بودم.. بودم..که بیشتر از آنچه که قصد داشتم بالا آمدم

و باسنم با صدای تلپی  روی صندلی افتاد

 

حداقل یکی از مرد های روی میز قبلا بهم طنعه ی حیاط پشتی بزرگم رو  زده بود…اونقدر خجالت

می کشیدم که جرات نداشتم به کسی نگاه کنم.. حالا دیگه کل خانواده از این حقیقت که باسن

بزرگی داشتم با خبر بودن.. مرد گنده ای که بالای میز..  درست سمت چپ من نشسته بود گفت

 

_ به مراتع قبیله مکنزی خوش اومدی

 

سرم رو به سمتش چرخوندم از این حواس پرتی متشکر بودم

 

_فکر می‌کنم تو بزرگ خاندان باشی

 

دستم رو به طرفش دراز کردم

 

_اسمم اندیه.. اندی مارکس

 

حالت دست دادنش گرم و محکم بود

 

نیم نگاهی به سمت مک  روانه کردم و دیدم داره دندون هاش رو محکم به هم فشار میده و

ماهیچه ی فکش میپره

 

اما بعد  یک تیکه گوشت دنده جلوی دهنش گرفت و قسمت پایینی صورتش رو پوشوند.نمیتونستم

بگم چه احساسی داره پدر مک گفت

 

_من مگنوس هستم.پسرهام گاوین….همه بهش میگن مک… و ایان.سرم که اونجا نشسته میوو

است…. و ایشون آقای اتیکس بوئگمن هستن…اما همه بوگ  صداش میزنن

 

سرم رو برای همه تکون دادم

 

_از ملاقات با همگی شما خوشحالم

 

مک به نظر می رسید پشیزی اهمیت نمیده که من روی میز رو به روش نشستم و سرش رو کاملا

عادی تکون داد..یکدفعه به محتویات بشقابش علاقه پیدا کرده بود.. نگاش کردم که با بی حواسی

غذاش رو توی بشقاب اینطرف اونطرف میندازه

 

انگوس کاسه بزرگی از سیب زمینی سرخ کرده و سبزیجات و مخلفات دورچین کنارش به دستم

داد

 

_ خیلی خوب اندی مارکس… بهمون بگو چی تورو به بیکرسیتی کشونده؟ فکر نمی کنم اهل این

اطراف باشی

 

لبخند زد و صادقانه بگم نمیتونستم رگه ای است استهزا توی چهره‌اش ببینم. برخلاف بوگ  که من

رو بخاطر دختره شهری بودن مسخره کرد به هر حال اهمیت نداره من قطعا برای این آدم ها یه

غریبه بودم.هر چه سریع تر بتونم از اینجا برم برای همه بهتر خواهد بود

 

سوال انگوس  منو به وحشت انداختیک.یه عالمه سیب زمینی گرفتم و با تمرکز تمام روی بشقابم

قرار دادم. داشتم وانمود کردم عادت ندارم همزمان هم غذا بکشم هم جواب بدم

 

می‌بایست یه نقشه بکشم..چرا اومدم به بیکر سیتی ؟ یه نگاه به مک انداختم و دیدم داره سرش

رو تکون میده..احتمالاً بهم هشدار میده… باعث شد به خاطر خجالت و شرمندگی احساس

مریضی کنم..احساس می کردم آدم بدی هستم که توی وگاس عاشق اون شدم….اما چیزی که

بدتر بود این بود که این حقیقت منو ناراحت می‌کرد.هیچ کدوم از این چیزها با عقل جور در نمی

اومدند…حتی  نشستن روی این میز دیوانگی بود..می بایست همین حالا به سمت فرودگاه در

حرکت باشم..اون هم با برگه های طلاق توی دستام

 

انگوس منتظر پاسخ بود دهنمو باز کردم و اجازه دادم چند کلمه حرف ازش بیرون بیاد

 

_ خب حق با توئه. من اهل اینجا نیستم.. اهل فلوریدام

 

_ فلوریدا.. پس خیلی از خونه ات دور شدی مگه نه؟

 

یک تکه دنده کباب برداشت و اونو به دندون کشید.چشمهاش با خوشحالی و شوخ طبعی می

درخشیدند

 

 

نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم و به او لبخند نزنم. مرد خیلی مهربونی بود

 

_ بله بیکر سیتی از خونه خیلی دوره

 

قسمت بعد

 


برچسب ها :
دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *