فصل بیست

 

ایان گفت

 

_اووپسس… بفرما که رفت.. دوباره

 

و زمانی که به سمت عقب سکندری خوردم منو گرفت.. منو مثل یک بچه بلند کرد و به داخل

خونه برد و از اون بالا منو روی مبل پرت کرد. همانطور که روی مبل بالا و پایین می رفتم

سرم به یه طرف خم شد..اونقدر احساس دل پیچه می‌کردم که میترسیدم توی پذیرایی شون بالا

بیارم.زمانی که بالاخره حرکت بدنم ایستاد به سقف خیره شدم.چند بار آب دهنم رو قورت دادم تا

کنترلم رو بدست بیارم.بالا نیار… بالا نیار.. زنی که به نظر می رسید در دهه پنجم زندگیش

باشه ظاهر شد و بالای سرم ایستاد..موهای قهوه ایش رو با حالت شلی بالای سرش بسته بود و

عینکش رو روی موهاش زده بود.. توی دستش مایع زرد رنگ درخشانی وجود داشت

 

_بیا خوشگلم یکم از اینو بهنوش

 

روی میز کنار من نشست

 

پرسیدم

 

_ ضد یخه؟

 

با صدای بلند خندید

 

_ضد یخ.. این اسم جدیدی بود.تهمت های زیادی بهم زده شده ولی هرگز لقب مسموم کننده

مهمانها با مایع ماشین ها رو به دست نیاورده بودم… زود باش… اینو بالا بکش..تمام آب بدنت

رفته

 

با حالتی ضعیف لبخند زدم. با دستی لرزان لیوان رو بالا کشیدم و محتویاتش رو خالی

کردم.بازوم رو نوازش کرد. لیوان رو از دستم گرفت و ایستاد.

 

_خوبه..ایان بریم..بزار این خانم جوان با مک در آرامش صحبت بکنه

 

صدای عمیقی از اون طرف اتاق نزدیک در ورودی گفت

 

_من نمی مونم

 

_عزیزم…..

 

به سختی می تونستم اونو ببینم با شلوار جین چسبیده و تیشرت مشکی و کلاه کابوی آنجا ایستاده

بود.کابوی زیبایی که فکر میکردم فقط زاده تصورم هست و در رویا و کابوس اونو می دیدم

حالا مانند یک شبح روبه روم بود.. شبحی  که گذشته.. حال و احتمالاً آینده من رو تسخیر کرده

بود

 

_این دختر از ناکجا آباد تا اینجا اومده و همانطور که از ظواهر قضایا معلومه یک عالمه پیاده

روی داشته. حداقل سزاوار دو دقیقه از وقتت هست

 

_قبلا دو دقیقه از وقتمو داشته و از سرش زیاد هم بوده بهم اعتماد کن

 

_خیلی خوب پس به خاطر من یه دو دقیقه دیگه هم بهش وقت بده و مادرت رو خوشحال کن

 

از اتاق بیرون رفت و ایان رو پشت سر خودش کشید.ایان چیزی نگفت فقط به برادرش و من

برای چند لحظه نگاه کرد.همانطور که از اتاق ناپدید می شد با چشم هاش کله من رو سوراخ

می‌کرد

 

سعی کردم بلند بشم اما دوباره سرگیجه به من هجوم آورد و سرم رو روی بالش گذاشتم

 

_میشه لطف کنی یکم جلوتر بیای.. نمیتونم اون جا ببینمت

 

از اینکه توی یک اتاق با اونم پروانه ها تو یه معده ام  پرواز می کردند..اما من این همه راه

اومده بودم و تمام سختی‌های راه مثل: مارهای زنگی..عنکبوت ها.. و اون مرد انسان خوار که

من رو ترک کرد تا بمیرم… رو تحمل کردم…وقتشه یکم جرعتمو جمع کنم و کار رو تموم کنم.

نمیدونستم کیفم کجاست اما فکر می‌کنم همین نزدیکی ها باشه..تمام برگه های طلاق آماده هستند

و تمام کاری که باید بکنم اینه که ماجرا رو براش تعریف کنم و اون برگه ها رو امضا کنه

 

مک کمی به داخل اتاق آمد و چند قدم اون طرف تر از من ایستاد..

 

چیزی نگفت

 

با دیدن چهره و هیکل جذابش قلبم به درد اومد. ممکنه همه اتفاق هایی که اون شب افتاده رو به

خاطر نیارم اما هرگز نمیتونم چهره‌اش رو کاملاً فراموش کنم.حالا اینو میدونم..زمانی که برای

اولین بار دیدمش فکر میکردم جذاب ترین مرد دنیا است… اما حالا می فهمم که اون موقع در

اشتباه بودم… اون واقعا جذاب ترین مرد دنیا بود.. و این دو سالی که گذشته دنیا باهاش مهربون

بوده و چهره اش جا افتاده تر و زیباتر شده..اما اون چشم ها…اون چشمهای درخشان مثل دوتا

برلیان بودند..مستقیم قفسه س*ینه ام رو سوراخ می کردند و به قلبم می رسیدند

 

چهره اش کاملاً عصبانی بود و با رفتارش کاملا مشخص می‌کرد که من دلیل عصبانیتشم.احتمالا

از اینکه باعث شده بودم در موقعیتی قرار بگیره تا مجبور بشه به خانواده اش درباره کار

احمقانه ای که انجام داده و اون شب دیوانه وار در وگاس توضیح بده…حسابی از دستم

عصبانیه.سعی کردم لبخند بزنم امام صورتم یاری نمی کرد. به نظر میرسید چهرم دوست نداره

توی این لحظه ی خاص از من پیروی کنه.. زمانی که یک سمت لپم شروع به درد گرفتن کرد

بیخیالش شدم.

 

_متاسفم که بدون اطلاع قبلی به اینجا اومدم..اما سعی کردم اول تماس بگیرم

 

از لبخندش زهر کنایه می بارید

 

_جالبه

 

_چطور؟

 

احساس میکردم معنی دیگه ای توی جوابش هست

 

_ فکر نمیکردم بلد باشی چطور از تلفن استفاده کنی به هر حال این چیزیه که به خودم گفته بودم

 

اخمی کردم

 

_البته که بلدم چطور از یه تلفن استفاده کنم..مشخصا مشکل اینجاست که تو بلد نیستی چه طور

پاسخ تلفن رو بدی.. در دو روز گذشته بیشتر از ۱۰ بار با شماره خونتون تماس گرفتم

 

سعی کردم بلند بشم.اگه همینطور اینجا دراز بکشم و اون بهم توهین کنه روحم لعنت میشه.پاهام

رو از روی مبل زمین گذاشتم و بالاخره تونستم چهره جدی تر و مصمم تری به خودم بگیرم.می

خواستم هر طور شده برنده بشم.وقتش بود دیگه به سر اصل قضیه بریم

 

_گوش کن نمیخوام وقتت رو بگیرم یا مشکلی با خانواده ات برات ایجاد کنم یا دوست دختر یا

هر چیزی که داری.. اما من قراره ازدواج کنم و یک مشکل اینجا داریم…زمانی که درخواست

گواهینامه ازدواج دادم فهمیدم که در نوادا یک مشکل کوچیک وجود داره.. فقط می بایست این

مشکل کوچک رو برطرف کنم و برای همیشه از زندگیت بیرون میرم….قول میدم…

 

_یه مشکل کوچیک

 

صداش اونقدر سرد بود که باعث شد یخ بزنم.گلوم رو صاف کردم و ادامه دادم… تمام

هشدارهایی که بهم میگفتن یه کابوی بسیار خشمگین و عصبانی روبروت ایستاده رو نادیده گرفتم

 

_بله یه مشکل…ایالت نوادا به نظر میرسه دچار سوء تفاهم شده و فکر میکنه که من و تو در

واقع با هم ازدواج کردیم

 

سعی کردم لبخند مصنوعی بزنم اما صدای زشت و ناهنجاری داشت…بنابراین خودم رو به اون

راه زدم

 

_فقط می بایست برگه هایی که با خودم آوردم رو امضا کنی تا این مشکل حل بشه

 

_برگه ها 

 

این طور که من هرچی میگفتم تکرار میکرد… انگار طوطی بود…دیگه داشت واقعا

عصبانیممیکرد.. سعی کردم اجازه ندم عصبانیت از صدام مشخص باشه اما غیرممکن بود

 

_بله برگه های طلاق.. یا فسخ  یا هر چیزی که فکرشو می کنی

 

باید تمام این اتفاق ها رو همین جا تمومش بکنم… رازداری تنها راهی بود که می بایست با این

مشکل برخورد می‌شد…بردلی هرگز نباید از این ماجرا بویی می‌برد…هرگز منو درک نخواهد

کرد..بعد از اینکه با هم ازدواج کردیم و چند سال گذشت و دیگه قضیه مهمی نبود بهش میگن…

نه اینکه حالا مهم باشه..

 

_یه مدل طلاق کافی نبود درخواست هر دو شیوه رو دادی؟

 

با ناراحتی سر جام وول خوردم…احساس میکردم یه عوضی به تمام معنام

 

_فقط برای محکم کاری میدونی

 

با صدایی خیلی خونسرد پاسخ داد

 

_نه نمیدونم به همین دلیله که پرسیدم

 

صورتم قرمز شد

 

_اگه ازدواج رو تموم نکرده باشیم و تمام و کمال به انجام نرسونده باشیم…پس فقط باید ازدواج

 

رو فسخ کنیم..اما اگه این کارو کرده باشیم…پس طلاق سریعتره

 

 

فقط همونطور بهم خیره شد.صورتش قرمز شده بود تنها با این تفاوت که دلیل قرمزی صورت او

 

عصبانیت بود.همانطور که بهم خیره شده بود فکش رو محکم روی هم فشار میداد

 

بالاخره گفت

 

_من چیزی رو امضا نمی کنم

 

و چرخید تا اتاق رو ترک کنه

 

_منظورت چیه چیزی رو امضا نمی کنی؟

 

مطمئن نبودم منظورش رو درست شنیده باشم یا به درستی فهمیده باشم..شاید حواسم نبوده و مار

نیشم زده و حالا دارم چرت و پرت می شنوم

 

پاسخ داد

 

_من به طلاق اعتقاد ندارم

 

و بدون گفتن کلمه ای دیگه اتاق رو ترک کرد

 

و در رو چنان پشت سرش محکم بهم کوباند که پنجره ها به لرزه درومدن  و لیوان های شیشه

ای روی میز تکون خوردند. به سرعت ایستادم تا پشت سرش بدوم..اما با یه طرف صورت کف

زمین پخش شدم… باس*نم به میز جلوم برخورد کرده و تمام اکسیژن بدنم رو خالی کرد

 

چند بار پلک زدم تا مغزم سرجاش بیاد و بالاخره نشستم

 

به دیوار های اتاق گفتم

 

_این دیگه چه کوفتی بود ؟

 

نمی دونستم حالا باید چه کار کنم.. دنبالش برم؟  پاهام منو یاری نمی کردند… سرش داد بکشم؟..

نه حالا دیگه از خونه خیلی دور شده و نمیتونه چیزی بشنوه… منتظرش بمونم تا برگرده؟

مطمئن نبودم انتخاب دیگه ای داشته باشم

 

به مبل تکیه دادم و به فضای خالی رو به روم خیره شدم .حتی در بدترین تصوراتم هم فکر

نمیکردم بهم جواب رد بده…بدترین چیزی که تصور می کردم این بود که پای یک زن دیگه در

میون باشه و اگرچه یک دوست دخ*تر حسود یا یک زن دوم شرایط راحتی نبود… اما حداقل

بهش انگیزه می داد تا برگه ها رو امضا کنه

 

لع*نت حالا قراره چه کار کنم ؟ چشم هام به اطراف اتاق چرخیدن…چیز خاصی نمیدیدم… تا

زمانی که ناگهان چشم هام به روی دسته ای از عکس های روی میز نشست و مغز روی یکی

از چهره های داخل عکس زوم شد….از روی مبل سر خوردم پایین و سینه خیز خودم رو به

میز رسوندم 

 

  دستم رو بالا گرفتم و عکسی که از اون طرف اتاق دیده بودم رو گرفتم ..زمانی که چهره های

داخل عکس و ژست آدم‌های توی عکس رو دیدم لبخند زدم …حالا می تونستم از این عکس به

نفع خودم استفاده کنم

 

_بومم… گیرت انداختم کابوی

 

عکس رو سر جاش گذاشتم و دوباره سینه خیز به طرف مبل برگشتم ..تصمیم داشتم تمام انرژیم

رو جمع کنم تا در جنگ احتمالی پیروز بشم.. دوباره پاهای دردناکم رو روی مبل قرار دادم و به

پهلو دراز کشیدم .به خودم گفتم فقط برای چند دقیقه چشمامو روی هم میزارم..عروسک شانس

رو به دستم گرفتم و موهای بنفشش گونه ام رو قلقلک میداد.. این عروسک مسخره تنها دوست

من در  بیابانی پر از گرد و خاک.. مار و کابو های عصبانی بود

 

 باید هرچه سریعتر یه نقشه ی حمله می‌کشیدم… میتونم از پسش بر بیام… در کمتر از ۲۴

ساعت آینده در حالی که برگ هایی که می خوام رو امضا کرده در دست دارم بیکر سیتی رو

ترک خواهم گفت.. فقط باید دفعه بعد که مک رو دیدم در حیله گر ترین ورژن خودم باشم

 

باید بهش بفهمونم که منکر خواسته من شدن کار بیهوده ایه… هر طور شده مجبورش می کنم

اون برگه ها رو امضا کنه…. کمی بعد در حالت خواب و بیداری احساس کردم کسی به داخل

اتاق آمد و چیز سنگینی روم انداخت و من با خوشحالی زیر لحاف سنگین فرو رفتم

 

و سپس…. بلاخره…. با صدای بشقاب و لیوان ها که به هم برخورد می کردند از خواب بیدار

شدم …صداهایی که از دوردست ها میومد بهم‌ میگفت تعداد زیادی از آدم ها دور هم جمع شدن

و دارن  شام میخورن

 

  عروسک توی دستم رو زمین گذاشتم و رفتم تا یکم تحقیق و بررسی کنم

 

قسمت بعد

 


دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *