هواپیما موقع ناهار در بویر  آیداهو فرود آمد. نزدیکترین شهر به اورگان.دیشب در آپارتمانم نتونسته بودم بخوابم.سعی کردم بردلی رو بپیچونم و بعد از کار باهاش به کلوپ نرم.به او گفته بودم

_باید به یه مشتری فوری خارج از شهر رسیدگی کنم که نمیتونم بهش جواب رد بدم

خوشبختانه ما در دپارتمان های متفاوتی کار می کنیم و اون لیست تمام مشتری های من رو نداره وگرنه میفهمید دارم تماما چرت و پرت بهش تحویل میدم. همچنین خوشبختانه رابی هیچ مشکلی با پنهان کردن این قضیه از بردلی نداشت.بسیار خوشحال و سرزنده بود که بلیط هواپیما و هتل رو برام رزرو کنه

احساس گناه مانند زخمی منو میخورد و معده ام رو به هم میزد.خاطره اینکه رابی عروسک خوش شانسی رو به دستم داد باعث شد لبخند خفیفی بزنم و کمی دردم رو کمتر کرد

بعد از این که مثل یه زامبی روی صندلی نشستم و سعی کردم این ارور بزرگی که باید بخاطرش به اورگان برم تا بتونم درستش کنم رو تعریف کردم… گفت

_اینو بگیر

یک بار دیگه مجرد بودم… یک بار دیگه برنامه ی زندگیم به باد فنا رفته بود

_من مطمئنم که این عروسک برات خوش شانسی میاره. زمانی که میکاییلم رو دیدم این عروسک توی جیبم بود..خداوند روح زیباش رو شاد کنه

سرش رو به عقب برد و برای چند ثانیه به سقف خیره شد..چهره ی رضایتمندی روی صورتش بود. دیگه ازش نپرسیدم چرا زمانی که با همسرش ملاقات کرده یه عروسک  مسخره توی جیبش بوده..چیز نامربوطی بود و می‌بایست تمام انرژیم روحفظ کنم تا روی حقیقت زندگیم متمرکز بشم. به این چیز مسخره توی دستم خیره شدم.. موهای خنده دار آبی و بنفش اش از همه جهت پخش شده بود..به محض اینکه رابی بهم پشت کرد تقریبا میخواستم اونو توی کشوی میزم بزارم.. اما در عوض اونوتوی کیفم گذاشتم و با خودم به این ماموریت مسخره آوردم

با سنگینی آهی کشیدم به دنبال نشانه هایی که منو به آژانس اجاره ماشین هدایت می کرد اطرافمو نگاه کردم.حتما اشتباهی پیش اومده… حتما اینطور بوده.. وگرنه چطور ممکنه که با مردی دتوی وگاس ازدواج کنم و هیچ چیز از اون رو بخاطر نیارم؟ این اتفاق ها توی زندگی واقعی روخ نمیدن…فقط اینکه… بعضی موقع ها یه جورایی رخ می دن

میزان رخ دادن چنین اتفاق‌هایی اونقدر بزرگه که خودم رو جزوی از جامعه آماری بزرگی دیدم..زمانی که به این فکر می کردم که چه کشفی می کردم…تمام مسیر تا فرودگاه.. پاهام رو روی زمین می کشوندم.. مثل اینکه داشتم توی گل و لای یا لجن یا شن یا یه چنین چیزی راه میرفتم. برای سر و کله زدن با این طور مزخرفات هیچ انگیزه ای نداشتم

زمانی که روی زمین دفترم به هوش اومدم و رابی رو متقاعد کردم که به آمبولانس نیاز ندارم..وارد حالت جستجوگر شدم.. هیچکس نمیتونه مثل این دختر از این طور چیزها پرده برداری کنه.. مخصوصا زمانی که تا این حد متمرکز بودم تا یک راه گریزی ازش پیدا کنم..

زمانی که داشتم اطلاعاتی حیاتی و اسم….این به قول معروف…. همسرم رو… جستجو میکردم…به چند مقاله ی روزنامه برخورد کردم که در مورد آدم هایی بود که در لاس وگاس ازدواج میکنن اما اونقدر نوشیدنی مصرف کردن که هیچ چیز از اون رو به خاطر نمیارن.. زمانی‌که جستجوم رو عمیق تر کردم فهمیدم که من هم یکی از اونها هستم..که هیچ شکی در موردش وجود نداشت…واقعاً این کار رو کرده بودم..امضایی که زیر فرم زده بودم کاملا واقعی بود… آره یکم درهم و برهم و ناخوانا بود.. اره یکم کج هم بود…حتی لکه دار هم شده بود.. اما مطمئناً امضای من بود

تابلوی سازمان اجاره ماشین بالای سرم قرارداشت و زمانی که لب بالاییم رو پاک کردم دستهام میلرزیدن.. بویز  در این وقت سال.. از چیزی که فکرش رو می‌کردم گرمتر بود

راهم رو به سمت پایین راه رو ادامه دادم و ساکم رو روی شونم گذاشتم. تمام تحقیقاتام موفق نشده بودند که یک حقیقت مهم رو کشف کنن.. که آیا تمام مراسم ازدواج مون به پایان رسیده بود؟ آیا با همسرم رابطه داشتم؟ حتی نمیتونستم به خاطر بیارم گاوین مک کنزی چه شکلیه..سعی کردم تمام تلاشم رو به کار بگیرم تا در موردش اطلاعات بدست بیارم.. اما حتی یک تصویر هم از این مرد پیدا نکردم.. سوابق رانندگیش رو به دست آورده بودم..کاملا بدون عیب و نقص

دلم می خواست به خاطر عصبانیت و کلافگی گریه کنم..همه این به هم ریختگی ها برنامه ی زندگیم رو خراب کرده بود.اگه بردلی بفهمه این قضیه رو از اون  پنهان کردم.. اینکه چنین کار غیرمسئولانه و احمقانه ای انجام دادم…ازدواج رو کنسل میکرد.. بعد من هم میشدم یکی از اون دختر ها…یکی از اونایی که توی محراب عروسی تنها میمونن

اه خدایا..یه نفر همین حالا بهم شلیک کنه..دیگه کی میخواد با دختری که چنین کار احمقانه ای انجام داده کار کنه ؟ این که چطور اخبار بد به سرعت در سراسر شهر پخش میشن آدمو مریض میکنه..هیچکس حرفام رو باور نمیکنه…حتی اگه بهشون بگم هرگز نمیدونستم قبلا ازدواج کردم.. حتی به عنوان یک وکیل موفق دادگستری می دونستم این مناظره چیزیه که هرگز نمیتونم کسی رو درش متقاعد کنم

مرد پشت پیشخوان پرسید

_به اینترپرایس خوش آمدید .میتونم کمکتون کنم ؟

_بلهاز قبل رزرو دارم

کاغذهایی که رابی به دستم داده بود رو تحویل مرد دادم ..کاملا تمیز… سازماندهی شده و برچسب زده شده بودند ..دوباره داشت به شیوه ی حرفه ای خودش بر می گشت

موقعی که دفتر رو ترک کردم منو بغل کرد و بوسید.. فکر می کنم توی زندگی اشفتم این یه هدیه کوچک بود ..حتی زمانی که داشتم فحش میدادم بهم اخم نکرد

مرد چیزایی توی کامپیوترش تایپ کرد .. چند فرم به دستم داد تا امضا کنم ..و بعدش چند کلید و یه جعبه کوچک مشکی به دستم داد

_بفرمایید… از اقامتتون توی بهترین منطقه ی بویز لذت ببرین.. به نقش نیاز دارید؟

_نه از جی پی اس استفاده می کنم

به وسیله ی کوچکی که بهم داده بود نگاهی کردم ..احساس نمیکردم که این وسیله کوچک تونه از پس کار بر بیاد اما کارم با نقشه ها واقعا وحشتناک بود

مرد لبخندی زد و سرش رو تکون داد

زمانی که صندلیش رو چرخوند و به جهت مخالف من رو کرد کاملا مشخص بود که دیگه باید از اونجا برم

………………………………..

کمی بیشتر از دو ساعت بعد به بیکر سیتی  رسیدم و در هتلم ثبت نام کردم.روی تخت خواب قدیمی نشسته بودم و به کاغذ دیواری زشت روی دیوار خیره شده بودم. پرونده ای که کنارم روی تخت قرار داشت پر از اطلاعاتی بود که میتونستم با استفاده از اونها  گاوین مکنزی  اسرار آمیز رو پیدا کنم… تنها می بایست شهامتش رو پیدا کنم تا از اون استفاده کنم. باید میتونستم از چند تا غریبه در موردش پرس و جو کنم و با استفاده از سرنخ هایی که به دستم می آمد اونو پیدا کنم و باهاش صحبت کنم …می بایست حتما ازش این سوال رو هم  بپرسم که آیا یادش میاد با من ازدواج کرده؟

معده ام  به هم خورد

……………..

فصل ۱۶

اولین اقامتم غذاخوری محلی بود. بیکر سیتی  شهر کوچکی بود و فکر می‌کردم مثل همه شهرهای کوچکی که توی فیلم ها دیدم …همه به غذاخوری ها میان تا قهوه بخورند و غیبت کنند..پشت پیشخوان نشسته و قهوه سفارش دادم .تلفن توی کیفم صدا داد.. اما اونو نادیده گرفتم .هرکسی که بود میتونست تا موقعی که سرنخی به دست میارم صبر کنه

اولین هدفم این بود که شهامت این رو پیدا کنم تا یکی از مسخره ترین سوال های عمرم رو بپرسم. توی ذهنم تصور کردم این مکالمه چطور پیش خواهد رفت:

من: گاوین مکنزی  رو میشناسی؟

یکی از اهالی روستا : شما؟

من: همسرش

یکی از اهالی روستا : —چهره خالی—متعجب—-هیچی نمیگه

امکان نداشت بدون سرهم کردن یه داستان بتونم اطلاعاتی درباره او به دست بیارم. باید یک دروغ خوب سرهم می کردم .همانطور که به گزینه هام فکر می کردم یک عالمه شکر داخل قهوه ام ریختم..” من یک وکیل و دارم دنبالش میگردم چون بهش یک ارث رسیده ” به فنجان قهوه ام اخم کردم ..نه ..این خوب نیست. حتما مردم می خوان اسم کسی که ازش ارث به جا مونده رو بدونن و من هیچ اسمی ندارم …قهوه ام رو به هم زدم …و به هم زدم …و به هم زدم …”اون توی یک مسابقه پول برده”… نه چیز احمقانه ایه…سرم رو تکون دادم و شکر بیشتری گرفتم ..”من یکی از فامیل های دور اونها هستم و دارم شجره نامه ام رو دنبال می کنم”  بیشتر شکر ها رو روی میز ریخته بودم ووصدای زنی اومد که میگفت

_داری اونجا چه کار می کنی؟

پیشخدمت پشت کانتر ایستاده بود و به من نگاه می کرد ..منتظر پاسخ بود

قبل از اینکه بتونم جلوی خودم رو بگیرم کلمات از دهانم خارج شدند

_دنبال گاوین مک کنزی  میگردم میشناسیش ؟

صورتم قرمز شد. نمیتونم باور کنم این حرفو زدم .چه بلایی سر برنامه باحالی که چیده بودم.. که باید خونسردیمو حفظ کنم اومد؟  بعضی موقع ها واقعا از خودم متنفر می شم

_البته که مک رو  میشناسم ..همه مک رو می شناسن..اما هیچکس اون رو گاوین صدا نمیزنه جز مادرش و مادربزرگش

لبخندی زد اما لبخندی که سعی داشت خیلی گرم جلوه بده به چشم هاش نرسید

روی یونیفرمش نوشته شده بود” هانا ” قیافه ی بانمکی داشت.. اگرچه موهای بلوندش کمی بیش از اندازه مصنوعی ..و پوستش بیش از اندازه با میکاپ سنگین شده بود

حدس میزدم هم سن من باشه و چند اینچ از من بلندتر.. شاید دو سالی از من بزرگتر باشه.. من رو به یاد ورژن روستایی کندیک می نداخت ..با فکر دوست هام قلبم به طور نا آرامی کشیده شد …مدت زیادی میگذره که با هم دیگه صحبت نکردیم ..من میگم تقصیر کاره.. اما رابی می‌گه تقصیر بردلیه.. پرسیدم

_میتونی بهم بگی کجا مک رو پیدا کنم؟

_تو کی هستی و چرا می خوای پیداش کنی؟

همونجا درحالیکه قوریه قهوه توی دستش بود ایستاده بود. کاملا مشخص بود آماده است همونجا وایسه تا موقعی که اعتراف نکردم …از روی احساس شرمساری گوش هام میسوخت

_من…ام….اندی…دنبالش میگردم تا بتونم شجره نامه خانوادگی ام رو تکمیل کنم

_ این دیگه چیه؟ یه پروژه مدرس یا همچین چیزی؟

_اره

ناگهان دروغی در ذهنم جرقه زد و به آتشفشان درندها ی از چرت و پرت تبدیل شد

_راستش یه کلاس دانشگاه برداشتم که بهمون نشون میدن چطور شجره نامه خانوادگی رو تعمیر کنیم و نام خانوادگی اون ..مکنزی.. در شجره نامه خانوادگی من بود… فکر می کنم اگه بخوام دقیق تر بگم…. از مکنزی های اهل بیکر سیتی بود

صدای خشنی از پشت سرم اومد که باعث شد موهای پشت گردنم از ترس سیخ بشه

_لوکو نون اورو

روی صندلی چرخیدم

_چی..

قهوه از روی دستم پرید و روی سراسر کانتر و دستم پاشیده شد .اما خودم رو اذیت نکردم تا تمیزش کنم چون ذهنم مشغول نگرانی در مورد این بود که قراره توسط این مرد غول پیکر بلعیده بشم.. دوباره فریاد کشید

_لوکو نون اورو

و سپس خندید

دهنش کاملاً به وسیله سبیل و ریشی پر پیچ و خم و بزرگ پوشیده شده بود .نیم نگاهی از زبان و دندان به چشمم خورد که باعث شد یکم احساس امنیت بیشتری بکنم ..فکر اینکه یک مرد غول پیکر بدون دندون روبه‌روم باشه منو خیلی بیشتر میترسوند تا اینکه بفهمم به سلامت دندان هاش اهمیت می داده.

کاملا مشخصه که تمام سلول های مغزیم در این لحظه کار نمی کنن..

پیشخدمت گفت

_ آره درسته

تقریبا مطمعن شدم خیال نداره بهم حمله کنه یا منو بخوره…بلکه فقط اونجا ایستاده و از بالا داره بهم نگاه میکنه و به زبان لاتین صحبت میکنه… شانس کمی وجود داره که حتی لبخند هم میزنه

_متاسفم اما چی گفتی؟

صداش مهربان و نرم به گوشم رسید..حتی میتونه یه راوی داستان باش ..اگه توی مهمانخانه ها سر زن ها فریاد نکشه

_لوکو نون اورو.. این شعار قبیله ی مکنزی هاست

_قبیله ی مکنزی ها؟

سرش رو کج کرد

_حتما میدونی قبیله چیه مگه نه؟

بهترین قیافه ی ” حتماً داری شوخی می کنی” ام رو بهش تبدیل تحویل دادم

_البته که میدونم احمق نباش.. مثلاً دارم روی این پروژه کار می کنم

_بله شنیدم همچین چیزی گفتی ..به کدوم مدرسه میری؟  پروژه جالبی به نظر میرسه

ناگهان لحن صداش از یه مرد جنگلی به یه شخص تحصیل کرده و آکادمیک تبدیل شد .

ناگهان احساس می کردم شاید مثل الیس وارد لانه خرگوش شدم یا دارم توی مسیری غیر قانونی حرکت می کنم

_یه کالج جامعه شناسی توی فلوریدا جایی که زندگی می کنم ..واقعا جای کوچیکیه مطمئنم هرگز در موردش نشنیدی

_شاید نشنیده باشم ….شاید هم شنیده باشم …کی میدونه ؟ نمیتونم بهت بگم تا اسمش رو نشنوم

_کالج ایالت نخل خرما؟

_سوال میپرسی یا جواب میدی؟

ناگهان حالت چینش سبیل هاش تغییر کرد و فکر می‌کنم داشت لبخند میزد

_دارم جواب میدم

به سمت قهوه ام برگشتم و از دستمال سفره استفاده کردم تا خرابکاری که ببار آورده بودم رو تمیز کنم.

_ اون شعار چی بود؟ میشه یه بار دیگه تکرار کنی؟

_لوکو…یعنی بدرخش..نان…یعنی نه…و اورو یعنی بسوز

تقریباً پیش خودم زمزمه کردم

_بدرخش نه بسوز

چرا این جمله مثل به صدا درآمدن زنگی توی سرم بود؟ چرا فکر می‌کنم اونو قبلا جایی شنیدم

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *