_بفرما..بازم این کارو تکرار کردی.. بازم اسمشو با اون لحن صدا زدی..میدونی این کار عصاب منو خورد میکنه رابی

مسیح کوچولوی بانمک منو در لحظاتی که بیشتر از همیشه بهش نیاز داشتم رها کرد..سر رابی در خطر جدا شدن قرار گرفته و اون تازه شروع کرده….. به سمت جلو خم شد و مستقیم به چشمام خیره شد

_اون قبلا اعصابتو خورد میکرد… یادت میاد ؟ ما هردومون از اون مرد متنفر بودیم

به بازوم سلقمه ای زد

_حالا همه ازش متنفرن و تو باهاش رابطه داری

لب هاش بر اثر انزجار به سمت بالا خم شدند

_و حالا داری در مورد این صحبت می کنی که میخوای باهاش ازدواج کنی.. عقلتو از دست دادی دختر جون ؟چطور میتونی اینکارو با خودت بکنی ؟ اون حتی به…کاندیدای مناسب برای تو بودن…نزدیک هم نیست.حتی لیاقت نداره ماشینت رو بشوره

احساس شرمندگی..عصبانیت و مریضی می کردم م

_ن دوستش دارم رابی

تقریبا با گفتن کلمات خفه شدم…کلمات دوست نداشتن از دهانم بیرون بیان… اخمی کرد

_اینقدر چرت و پرت نگو.. تو اونو دوست نداری… تو فقط این ایده که با یک مرد ازدواج کنی رو دوست داری.. حتی یه پیرمردم کارتو راه میندازه

همانطور که روی صندلی عقب افتادم… صورتم قرمز شد و عصبانیت اون رو داغ کرد

_باورم نمیشه داری این چیزها رو به من میگی.. تو چه حقی داری ؟

دستش رو دراز کرد و مچ دستمو گرفت… دستم رو به سمت خودش کشید و باعث شد به طور دست و پا چلفتی وارانه ای به سمت جلو خم بشم… زمانی که سخنرانی میکرد لحن صداش پر از حرارت بود

_بهت میگم چه حقی دارم.من بهت اهمیت میدم اندرو…تو یه دختر خوبی.. یه وکیل عالی و یه زن قوی هستی.. اما اون بردلی… متاسفم اما اون عوضی شیره ی زندگی رو از وجود تو بیرون کشیده دختر…طوری باهات رفتار میکنه انگار تو سگ دست آموزشی…و من خیال ندارم فقط همین طور یه گوشه بشینم و تماشات کنم که خودت رو تا آخر عمر… بدون اینکه بدونی داری وارد چی میشی…به اون پیوند بدی… به عنوان یک دوست وظیفه ی من اینه که بهت چیزایی که می بایست بشنوی رو بگم و اگه بعدش خواستی بری واسه خودت یک دستیار دیگه پیدا کنی درکت می کنم… اما باید برات آرزوی موفقیت کنم تا یکی گیر بیاری چونکه حالا اینجا واسه خودت یه شهرت دست و پا کردی میدونی

به آرامی سرش رو تکون داد.. سعی کردم دستم رو عقب بکشم اما انگار چنگش از آهن ساخته شده بود..از لحن صدام عصبانیت می بارید

_میدونم دارم وارد چی میشم را بی..من یهزن بزرگم..

کلمات روی زبانم مزه ی میوه گندیده می‌دادند

_شاید از بیرون یه زن کاملا بزرگ به نظر برسی.. اما از درون هنوز یه دختر کوچکی که به دنبال عشق  میگردی اما به جاش تصمیمات وحشتناکی میگیری… چرا نمیتونی چیزی که من.. کندیک و کلی می بینیم رو ببینی؟ تو باهوشی..زیبایی…قویی.. چرا باید اینقدر مثل کور و کر ها رفتار کنی وقتی پای مردها وسط میاد ؟

خنده تلخی کردم

_واو….چه ترکیب افتضاحی متشکرم برای این همه تعریف و تمجید

انگشتش رو توی صورتم تکون داد

_نه خانم بهت اجازه نمیدم این بازی رو با من انجام بدی

_کدوم بازی ؟

احساس گناه تقریباً وجودم رو در بر گرفته بود…داره بهم تهمت میزنه که دارم از توانایی ها  وحقه های مخصوص وکالتم روش استفاده می کنم….اونهم روی یک دوست…یک زنی که بهش احترام می‌گذارم…ناامیدانه سعی میکردم حقیقت رو از زبونش نشنوم

_میدونی دارم راجع به چی صحبت می کنم.. اون بازی که همیشه انجام میدی.. وقتی که حرکاتت سرد و حسابگرانه میشه و چیزهایی که بردلی بهت نشون داده رو انجام میدی…اون مثل یک بیماری بد میمونه اندی.. تاثیر خیلی بدی روت داره.. اون تو رو به یک انسان دیگه تبدیل کرده…کسی که به احساسات دیگران اهمیت نمیده….دیگه حتی نمیدونی چی مهمه

حالت چهره و لحن صداش کمی ناامیدانه به نظر می‌رسید

_نمیتونی احساسش کنی ؟ میدونم نمیتونی ببینیش… اما حداقل نمیتونی احساسش کنی؟

دستم رو از چنگش بیرون کشیدم..

_میدونم چی مهمه..از زمانی که ۱۵ سالم بود یک برنامه ی به دقت با نظم چیده شده برای زندگیم کشیدم..برم به کالج.. برم به مدرسه حقوق..توی  یک شرکت وکالت شریک تجاری بشم…و ازدواج کنم… بچه دار بشم..کاملا برنامه ی نرمال و خوبیه..همه ی این چیزا مهم هستند و در نظر هر انسان عاقلی ارزشمند… روی کاغذ کاملا با عقل جور در میاد

رابی به خود پیچید

_میشنوی داری چی میگی ؟ نمیتونی زندگیت رو روی یه تیکه کاغذ بنویسی..آدم هایی که قلب و مغز دارند اونطوری عمل نمی کنند

ایستادم

_البته که شنیدم چی گفتم.. به چیزی که میگم و انجام دادم و انجام خواهم داد افتخار می کنم…من جوان ترین شریک این شرکت هستم

با حالتی از ناامیدی سرش رو تکون داد

_نه تو یک دختری که راهشو گم کرده…تو یه ماری که…کلمات کثیف جدیدی که…از یک مار دیگه توی چمن ها یاد گرفته رو.. مثل نیش کلام به مردم میگه

با حالت چندش آوری خرناس کشید

_بردلی پادشاه مارهای کبری ست..

بلند شد و بهم پشت کرد تا به سمت در بره…درست قبل از اینکه دفترم رو ترک کنه آخرین کلماتش رو گفت

_شاید قبل از اینکه بله رو به پادشاه مارهای کبرا بگی..باید از خودت این سوال ها رو بپرسی: چرا همه ی دوستات…همه ی اون دخترهای خوب.. تو رو ترک کردن؟ چرا حالا بیشتر از همیشه تنهایی؟ نباید هر موقع قراره ازدواج کنی پر از شادی و احساس خوشبختی باشی و اون شادی رو با دیگران قسمت کنی؟ به جای اینکه بشینی یه لیست از مهمونا که پر از آدم های غریب است بگیری؟

سرش رو تکان داد

_ازدواجت بیشتر شبیه یک مراسم خاکسپاری و من یکی که اصلا خیال ندارم توش شرکت کنم

در پشت سرش بسته شد و من اونجا وسط دفترم ایستادم.. اشک از گونه هام جاری شده بود…من نمی‌خواست به هیچکدام از اون مزخرفات گوش کنم..فقط می خواستم بدونم چرا داره این قدر اعصابمو خورد میکنه و دیگه مثل دوستم رفتار نمیکنه…به جاش یه عالمه چرت و پرت وارد مغزم کرد و قلبم شکسته شد

در حالیکه به سمت میزم میرفتم سرم رو از روی انزجار تکون دادم… رابی پر از مزخرف بود.. بردلی کاری جز پیشرفته موقعیت من… و پیشرفت شغلی ام انجام نداده بود…ما هر هفته به کلوپ حومه شهر میریم و با بقیه ی زوجها تنیس بازی می‌کنیم… همیشه با هم غذا می خوریم و حتی در مورد زندگی کردن با هم..قبل از ازدواج هم صحبت کردیم…اما من به خاطر یه چند تا دلیل احمقانه پیشنهادش رو رد کردم..اما حالا یادم نمیاد چرا

بردلی تنها کسی بود که وقتی برنامه ی زندگیم رو بهش نشون دادم کاملا باهاش موافق بود..اون درست مثل منه…سازماندهی شده… باهوش و کاری… هردومون میدونیم از زندگی چی می‌خواهیم و از اینکه به دنبال خواسته هامون بریم نمی‌ترسیم.. بقیه ی دنیا میتونن برن به درک…. اگه نمیتونن ارزش برنامه ریزی و عمل کردن رو درک کنند پس گور پدرشون… من به هیچکس و هیچ چیز جزبردلی و شرکت نیاز ندارم

درد فیزیکی که با این فکر قلبمو به دو نیم کرد رو نادیده گرفتم

صدای زنگ تلفن بهم میگفت رابی داره زنگ میزنه… به سمت دورترین گوشه میز خم شدم و گوشی رو برداشتم .کاملاً انتظار داشتم معذرت خواهیش رو بشنوم… برنامه داشتم مهربانانه عمل کنم و طوری وانمود کنم که انگار حرفایی که بهم زده تا عمق استخوان من رو نبریده . بعدش میتونستیم دوباره مثل قبل باشیم.. و اون دوباره کارش رو به نحو احسن انجام بده

لبخند زورکی روی چهره ام نشست

_بله

غرور سرد ی صدام رو پر کرده بود

_خط ۳ برای توئه. یک نفر از دادگستری کارت داره

 عصبانی شده بودم ..خیلی رو داره که بعد از اون همه چرت و پرتی که بهم گفت حالا دوباره رفتار سابقش رو در پیش گرفته …اون میدونه حداقل به یک اسم نیاز دارم… یک بخش… یا یک مرجع …خدای من مشکل لعنتی اون چیه ؟ 

صداش کاملا خونسردانه بود …کاملا معمولی.. مثل اینکه همین دو دقیقه پیش کلی با هم صحبت نکرده بودیم ..

_نمیدونم کیه..یک نفر از بخش مجوز ازدواج

_اوه 

اخمی کردم… باد کاملاً داشت در جهت مخالف بادبان من می وزید ..

_چرا باید حالا باهام تماس بگیرن؟ وقت ملاقاتی که با اونها گذاشتم آخر هفته است .اونها هرگز این جور کارها رو تا این اندازه سریع یا پیشاپیش انجام نمیدن

رابی فقط توی گوشی تلفن نفس کشید

_وصلش کن

تصمیم گرفتم بیخیال مکالمه ی متمدنانه با او بشم ..منتظر شدم تا تماس متصل بشه.. بردلی مسئول پذیرایی بود و من مسئول کارهای قانونی… لیست مهمان های ما شامل با ارزش ترین مشتری ها و کارکنان مون بود.. بنابراین هیچ ریسک و اشتباهی نباید انجام می‌شد.. اگر نمی تونستم اون گواهی رو به موقع بگیرم کاملا کار هردومون ساخته بود ..هیچ چیزی نمیتونه بدون از دست رفتن یک عالمه پول و به دست آوردن یک عالمه سردرد دوباره برنامه ریزی بشه

تلفن وصل شد

_سلام اندی مارکس صحبت میکنه.. چطور میتونم کمکتون کنم ؟

_سلام خانم مارکس ..من لاتی شاو هستم .شما کسی هستید که درخواست مجوز ازدواج دادید ؟…آننننننندریا….اه…..مارکس ؟ متاسفم واقعا نمیتونم دستخط تون رو بخونم ..واقعاً باید برای چنین مجوزهایی مرتب تر بنویسید

سرزنشش رو نادیده گرفتم ..آره تو راست میگی.. حالا همین مونده یه منشی رتبه پایین توی یکی از این شعبه های گمنام دادگاه.. بهم درس اینو بده که چطوری فرم پر کنم

_بله درسته منم

_و اسم وسط شما لینه ؟ و شماره اجتماعی شما 078-05-1120؟

_بله اینم درسته .مشکلی هست؟

_بله برای همین دلیله که با شما تماس گرفتم.. سوالی توی فرم هست که اشتباه پاسخ دادین. بنابراین شما باید دوباره به اینجا تشریف بیارید و یک فرم دیگه پر کنید.. فقط زمانی که خواستید بیاید حکم طلاق تون رو هم با خودتون بیارید ..تا زمانی که تمام مراحل قانونی طی نشه  نمیتونم کاری براتون انجام بدم و بدون اون حکم هیچ کاری پیش نمیره …سیستم قضایی اینو قبول نمیکنه… بنابراین حتی نمی خوام سعی کنم… و از من نخواهید که براتون تغییرش بدم …چون غیر قانونیه

_صبر کن …چی؟

توی ذهنم غوغا بپا شده بود.. سعی می‌کردم کلمات مزخرف اون رو توی یک جمله ای قرار بدم که برام معنی داشته باشه

زن با صدای بلند آه کشید

_ادا در نیار.. جدا..وقت این بازیا رو ندارم… خیلی خوب می بایست ۱۵ تا ..نه۱۶ تا فرم دیگه پر کنم..اونم قبل از اینکه ساعت کاریم تموم بشه و اگه این کارو نکنم مافوقم حسابی عصبانی میشه …حالا داشتم چی میگفتم ؟

_بله…نه.. من بازی درنمی ارم..هرگز در تمام عمرم ازدواج نکردم 

گودال بزرگی توی معده ام تشکیل شده بود و آن گودال پر از گدازه های گداخته بود. امکان نداره چنین بلایی سرم بیاد.. اگه اشکالی توی روند ازدواج به وجود بیاد بردلی حسابی جهنم به پا میکنه ..اون حتی یه پارتی مجردی گلف هم تدارک دیده و انجمن برادری رو هم به اون دعوت کرده …

با حالت شکاکی پرسید

_مطمئنی ازدواج نکردی

_مطمئنم

دیگه واقعا داشتم از دست این عوضی که حالا واسه من توی دادگاه نشسته و مطمئنم که بعد از دبیرستان هیجا رو ندیده و دور ترین جایی که رفته به همبرگر فروشی محدوده دانشگاه بوده ..عصبانی میشدم .

_حرفامو باور کن… اگه با کسی جز نامزدم ازدواج میکردم حتما ازش با اطلاع بودم

_هرگز توی نوادا نبودی؟

با صدایی این سوال رو پرسید که احساس می‌کردم خنده ای شیطانی در خود نهفته داره..

زمانی که خاطرات به سمتم هجوم آوردن …این ترس رو در من ایجاد کردن که منو در خودشون غرق خواهند کرد ..گوش هام مسوخت

_تقریبا؟

نمی‌تونستم کلمات رو از دهنم بیرون بیارم …قبلا توی نوادا بودم …لعن*ت به من…. توی نوادا بودم…

_شاید یک بار

_کی ؟ آیا به طور تصادفی دو سال پیش نبوده ؟

قلبم به شدت در س*ینه ام می کوبید… تقریبا می‌تونستم ضربان نبض روی گردنم رو احساس کنم

_شاید

دیگه توی این مرحله …صدام فقط مثل جیرجیر بود ..۲ سال قبل… اون موقع که پارتی مجردی کلی بود.. امکان نداره این اتفاق افتاده باشه..

_سیستم من داره میگه که با یک مردی به اسم گاوین مکنزی ازدواج کردی ..در روز دهم آپریل …۲۰۱۱.. امضای پای سند ازدواج کاملا با امضای شما همخوانی داره …شاید یکم نامرتب تر اما دقیقا همونه.. این اسم به گوشت آشنا میاد ؟ گاوین مکنزی؟  اسمش کجاییه ؟ اسکاتلندی؟

مغز و قلبم جوری بود که احساس می کردم در حال ترکیدنن.. تمام خون از صورتم پاک شد ..فکم به زمین چسبیده و دیدم تار شد

_خانم هنوزم پشت خط هستین؟

صداش کاملاً خسته و کسل به گوش می‌رسید… گوشی تلفن از دستم روی میز افتاد 

_خانم مارکس .. حالتون خوبه؟  تلفن رو قطع می کنم ها..

اتاق شروع به چرخیدن کرد و چند بار پلک زدم.. سعی می کردم دیدم رو واضح کنم ..مثل اینکه توی یک تونل تاریک گیر افتاده بودم که تنها یک روزنه نور خیلی کوچک تهش بود

و این آخرین چیزی بود که به یاد میارم …قبل از اینکه روی زمین دراز کشیده… در حالی که با چهره نگرانی رابی که بالای سرم شناور بود..بیدار بشم

 

قسمت بعد


دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • Sky نوامبر 1, 2018 :: 9:13 ب.ظ

    سلام خدا قوت خسته نباشید
    چرا قسمت پانزده رمان بدرخش و نه بسوز
    رو امروز نذاشتین؟؟

    • someone نوامبر 1, 2018 :: 9:15 ب.ظ

      سلام..مچکرم..هر موقع مترجم قسمت جدید رو به ما تحویل بدن قرار میدیم.با ایشون صحبت شده که مرتب پست ها رو تحویل بدن

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *