صدای زنی گفت

_ خوب برش دار لع*نت بهت .مشکلت چیه پسر؟ تو بهتر از اینها تربیت شدی

_اوه..اون حالش خوبه فقط داره دراماتیک بازی در میاره. اون چیز توی دستش چیه؟

_یه نگاه به لبهای خشکش بنداز احمق.. آب بدنش کم شده و پاها و قوزک پاش صدمه دیده …به کف پاهاش نگاه کن ..تسک تسک  …بدون کفش پاهاش داره خونریزی میکنه

صدای زن بسیار نگران و غمخوار به گوش می‌رسید برخلاف صدای مرد

_مک میبایست کسی باشه که اونو به این ور و اونور بکشونه  نه من..اون اومده اینجا به دنبال مک نه دنبال من

_بعداً در مورد این همه این چیزها صحبت می‌کنیم اما حالا می خوام اون از زیر نور خورشید به داخل خونه منتقل بشه هر چه سریعتر.. و اگه دوباره بی ادبانه جوابمو بدی دو هفته ی بعد می‌بایست کار علامت گذاری رو خودت به تنهایی انجام بدی

_به خاطر مسیح مامان ..نمیخواد به خاطر این …رفتار خودتو زشت کنی.. نگفتم نمیخوام این کارو بکنم فقط گفتم مک باید از پس مشکلات خودش بر بیاد نه من… من دیگه از بار مشکلات اون رو به دوش کشیدن خسته شدم

صدای سیلی خوردن به صورتی باعث شد در حالت نیمه هوشیارم لبخند بزنم

_جرات نداری اینطور حرف بزنی ایان مکنزی.. شاید فکر کنی یه مرد بزرگ شدی اما هیچ مشکلی ندارم که کف گیرم رو به دست بگیرم و دوباره نشون بدم ادب و تربیت یعنی چه ..شنیدی چی گفتم ؟

اهی کشید و با صدای ضعیفی پاسخ داد

_بله خانم

_حالا کاری که بهت گفتم رو انجام بده و با این دختر مهربان باش . حالا فکر میکنه تمامم مکنزی ها یه مشت عقب افتاده وحشی اند

مرد گفت

_ماما 

می خواست حرف بزنه اما در عوض خندید

_اصلاً توصیف جالبی نبود مگه نه؟  اینکه به بچه هات بگی عقب افتاده وحشی ….یا مسیح 

_وقتی نگات می کنم ناخودآگاه این توصیف به ذهنم میاد.. داخل خونه منتظرتم .حالا زود باش این دختر رو بیار خونه

صدای پاهایی روی شن در دوردستها محو شد و من رو با عقب افتاده وحشی …ایان مکنزی.. تنها گذاشت

_دارم میبینمت که اون پایین داری لبخند میزنی ..نقش بازی کردنو تمومش کن.. اون دوست مو بنفش تو بگیر دستت و ک*ون  گندت رو از روی زمین جمع کن بیا خونه

چشمام ناگهان باز شدند

_ببخشید؟ همین حالا به باس*ن من توهین کردی؟ 

شونه هاش رو بالا انداخت.. حالت چهره اش خونسرد بود

_وقتی بهت نگاه می کنم این توصیف به ذهنم میاد

دلم میخواد بلند بشم و کفگیر مادرش رو قرض بگیرم و باهاش به جونش بیفتم ..در حالی که تلاش می کردم بایستم گفتم

_به کمک احمقانه تو نیاز ندارم

دستش رو که به سمتم دراز کرده بود با مشت زدم 

_به من دست نزن عقب افتاده وحشی 

_ چقدر رفتار خانمانه ای… حالا دیگه با معلول ها بد رفتاری می کنی و به خاطر وضعیت‌شون بهشون توهین می‌کنی؟

از من دور شد

_برو جلو پس. خودت بلند شو..من همینجا وایمیسم و به طرف اون مار زنگی که پشت سرته سنگ پرتاب می کنم

در حالی که جیغ میکشیدم برگشتم

_چی؟ 

همزمان که می چرخیدم سعی می کردم عقب برم و این پاهای زخمی و این حرکت ترکیبی.. باعث شده یک بار دیگه زمین بخورم..سینه خیز و در حالی که روی زمین می خزیدم با*سن  بزرگم رو روی زمین می کشیدم تا..تا اونجایی که میتونم بین خودم و مار زنگی فاصله ایجاد کنم

با صدای نفس بریده در حالی که با ناامیدی از یک بوته به بوته دیگه نگاه میکردم گفتم

_کجاست ؟

حروم*زاده عوضی  داشت بهم می خندید.. ناگهان متوجه شدم چه نقشه ای داشته

_هیچ مارزنگی در کار نبود مگه نه ؟

وقتی که داشت بهم میخندید سرش رو تکون داد.. اشک از چشماش بیرون میزد

_لع*نت دختر وقتی مجبور باشی خوب سینه‌خیز میری ها

 با مشت به پاش ضربه زدم

_کمکم کن سرپا وایسم عوضی.زانوهما زخمی شده و حالا با تشکر از جنابعالی تمام لباس هام خراب شد

حتی یک خشکشویی جادویی هم نمیتونه کت و شلوارم رو تمیز کنه..و من اونو ماه پیش از مغازه مورد علاقم خریده بودم. باید یک تابلوی هشدار سر دروازه ورودی شهر آویزون کنن..:  بیکر سیتی: گرد و خاکی ترین نقطه روی زمین

 ایان خم شد و زیر بازوم رو گرفت..با یک حرکت نرم و سبک و دوباره روی پاهام ایستاده بودم..لعنت واقعا قویه….شونه هاش اندازه یک مایل پهن بودند 

_دستتو رو شونه من بذار

شونه اش رو به سمت پایین خم کرد و دستش رو جلو آورد. دستش رو پس زدم

_نه

_چرا نه ؟

برگشت تا بهم نگاه کنه..در این فاصله ی نزدیک می تونستم به خوبی چهره اش رو ببینم..قیافه اش خیلی آشنا به نظر می‌رسید… شاید به این دلیل باشه که به طور اتفاقی با برادرش ازدواج کرده باشم

قبل از اینکه بتونم ترمز بین دهان و مغزم رو فشار بدم پرسیدم

_تو و گاوین دوقلویید؟

_نوچ.. نه حتی نزدیک 

دوباره شونه اش رو پایین آورد و با زور به زیر بغلم جا داد

_یالا باید قبل از اینکه مامانم پوست از سرم بکنه تو رو به داخل ببرم

_برای این کتک خوردنها یکم پیر نیستی؟

  تصمیم گرفتم دیگه پیشنهاد کمک کردن رو رد نکنم…واقعا نمیتونستم راه برم..با دهان بسته خندید

_تو مادر منو نمیشناسی مگه نه؟

_نه هیچ کدوم از شما ها رو نمیشناسم

_اگه هیچ کدوم از ما رو نمیشناسی پس چرا داری اطراف می چرخی و سراغ گاوین رو می گیری؟

  با خودم در جنگ بودم..نمیدونستم حقیقت رو بهش بگم یا داستان خیالی رو..راستش اینکه شهر به شهر دارم دنبال گاوین  میگردم اون هم فقط به خاطر شجره نامه خانوادگی زیاد با عقل جور در نمی آمد..اما گفتن دروغ آسون تر بود

_دارم روی یک پروژه کار می کنم که در مورد شجره نامه خانوادگی هست.. و من فقط دارم از سر نخ ها پیروی می کنم

به خودم گفتم کاملاً دروغ نبود…سعی می کردم احساس گناهم رو نادیده بگیرم.. با توجه به مدارکی که در دست داشتم من هم جزئی از خانواده مکنزی بودم

_راستش رو بخواهی وقتی داشتم در مورد شجره نامه تحقیق می‌کردم…من و گاوین  روی یک شاخه درست کنار هم نشسته بودیم

ایان گفت

_هاه جالبه

اما به نظر نمی‌رسید از ته دلش این حرفو زده باشه

_اول به یوتا رفتی؟

_چرا باید این کارو بکنم ؟

یه دفعه به خاطر اینکه پام به طور تصادفی به یکی از سنگ های جاده برخورد کرد به تندی نفس کشیدم و به خودم میپیچیدم.. ایان سرعتش رو کم کرد تا با پای دردناک من هماهنگ بشه و زیر لب ناسزا می گفت

_فکر میکردم اون جاییه که اکثر شجره نامه ها توش ضبط و ثبت میشن

نمیدونستم داره حقیقت رو میگه یا نه اما چاره ای جز پیروی با برنامه او نداشتم

_آره خوب.. اما فقط به صورت آنلاین این کارو کردم.. اما احتمالاً حق با توئه باید بعدش به اونجا برم

_ اینقدر بیکاری که داری سراسر کشور سفر می کنی و دنبال سرنخ شجره نامه خانوادگی میگردی؟

_آره یه چیزی مثل این

_کار و زندگی نداری؟

به ایوان رسیده بودیم و قوزک پام به شدت درد میکرد. برگشتم تا بهش نگاه کنم .یک پله پایین تر از من ایستاده بود

_آره کار و زندگی دارم.. من یک وکیلم

خرناسه ای کشید

_چرا این منو متعجب نکرد

_واقعا میخوای به سوالت پاسخ بدم؟

آماده بودم با مشت جوابش رو بدم .دیگه این احمق داشت صبرم رو تموم می کرد

صدای مردانه ای از پشت سرم پرسید

_این کیه؟

چرخیدم ….

و تقریبا زمانی که چشمام به چشمای آبی درخشانی که از زیر یک کلاه کابویی بهم نگاه می کردند  خورد….سکته قلبی کردم

با زمزمه ای خفه شده گفتم

_مک

مثل سونامی بزرگی …خاطرات به سمتم هجوم آوردن ..تقریبا داشتم توی احساسات غرق می شدم

گفت

_اندی

حالت چهره اش بسیار عصبانی به نظر می رسید

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *