راف پاسخ داد

_خیلی از اینجا دور نبود.. این کار تو یا یکی از مردهات نبوده؟

راف توی صندلی جا به جا شد مثل این که می خواست به  او  یادآوری کند که او و افرادش دقیقا رفتار دوستانه ای نداشتند

_هیچ کدوم از مردهای من این کار رو انجام نمی‌دن. نیازی به این کار ندارن.ما به اندازه کافی ذخیره غذا و اتش اینجا داریم تا نیاز همه رو تامین کنه.به علاوه…اونها هفته پیش دو تا از مردهای ما رو گرفتند.. مردهای آموزش دیده با اسلحه.. فکر می کنی چراشما رو شکار کردیم؟ ما معمولا دنبال غریبه ها نمیریم.. دوست داریم بدونیم کار کی بوده

گفتم

_کار ما نبوده

_نه فکر نمی کنم کار تو بوده باشه

گفتم

_کار اون هم نبوده اوبی

_از کجا باید بدونم؟

_حالا باید بی گناهیمون رو ثابت کنیم ؟

_دنیا عوض شده

پرسیدم

_ و تو کی هستی؟ کلانتردنیای جدید؟ اول دستگیر می کنی بعد سوال میپرسی ؟

راف پرسید

_اگه دستگیرشون کنی چه کار می کنی؟

_میتونیم از آدمهایی که…بزار بگم یکم از ما کمتر متمدن هستند… استفاده کنیم… البته باید اقدامات احتیاطی صورت بگیره

اوبی آهی کشید..مشخص بود که از این ایده خوشش نمیاد اما آماده است تا از هر اقدامی که نیاز بود استفاده کنه

گفتم

_نمیفهمم با یه دسته آدم خوار می خوای چه کار کنی ؟

_اونها رو در مقابل فرشته ها به کار بگیریم

گفتم

_ این دیوونگیه

_در صورتی که هنوز متوجه نشدی باید بهت بگم کل دنیا دیونه شده…وقتشه یا خودت رو با این دنیای دیوونه انطباق بدی یا بمیری

_با پرتاب کردن دیوانگی به دیوانگی؟

_با پرتاب کردن هر چیزی که ممکنه حواس اونها رو پرت کنه..اگر چنین چیزی امکان پذیر باشه.. باید از هر چیزی که میتونه توجه اونها را از بقیه ما دور میکنه استفاده کنیم تا زمانی که دوباره بتونیم خودمون رو سازمان بندی کنیم

راف پرسید

_چه سازمان بندی؟

_میخواهیم ارتشی درست کنیم که اونقدر قوی باشه که اونها رو از دنیای ما بیرون کنه

گرما تمام بدنم را ترک کرد.

_داری یه ارتش مقاومت شکل می دی ؟

نمی تونستم به راف نگاه کنم…من تمام این مدت داشتم سعی میکردم درباره ی فرشته ها اطلاعاتی به دست بیارم شاید یک روز به کارمون بیاد.. اما تمام امید ما برای ارتش مقاومت… زمانی که نیویورک سقوط کرد به باد فنا رفت

و حالا راف وسط کمپینی که تمام تلاششان را می کنند تا خودشان را از فرشته ها مخفی نگه دارند نشسته.. اگر فرشته ها درباره این تشکیلات چیزی بدانند تمام این محل و انسان‌ها را با خاک یکسان میکنند

_ما ترجیح میدیم خودمون رو یک ارتش انسانی به نامیم.. اما بله..فکر می‌کنم از زمانی که شروع به جمع آوری نیرو و نقشه کشیدن کردیم به یک ارتش مقاومت تبدیل شدیم.. همین حالا داریم نیرو جمع میکنیم و تشکیلات مون رو گسترش می دهیم… نقشه ی بزرگی داریم… چیزی که فرشته ها به این زودی فراموشش نخواهند کرد

_میخوای بهشون حمله کنی؟

_میخوایم بهشون حمله کنیم

……………………..

فصل ۱۷

راف پرسید

_چقدر میتونید خسارت وارد کنید ؟

زمانی که فهمیدم من تنها انسانی هستم که توی این اتاق میدونه راف جزو نیروی دشمنه معده ام بهم خورد..رهبر ارتش گفت

_به اندازه کافی که خودمون رو ثابت کنیم.. نه به فرشته ها… اهمیت نمیدیم اون ها چه فکری میکنند. اما به مردم.میخوایم بهشون اجازه بدیم بدونن ما اینجاییم…وجود داریم…و با هم دوباره دنیامون رو پس میگیریم .

_به عنوان یه نیروی تازه جون گرفته می خوای به فرشته ها حمله کنی؟

_اونها فکر می کنن همین حالا هم برنده شدند و مهمتر از همه مردم ما هم این فکر رو می کنن.  باید بهشون بفهمونیم جنگ تازه شروع شده. این خونه ی ماست… سرزمین ما…هیچکس نمیتونه از در بیاد و اونو تصاحب کنه

احساسات عجیب و غریب و دوگانه ای در سرم شکل می گرفت

اگر اوبی چیزی احساس کند ممکن است به راف مشکوک شود و اگر راف چیزی احساس کند چطور می توانم از انتظار داشته باشم تا دوباره به من اعتماد کند

به زمین نگاه کردم

_سرم درد میکنه

سکوت طولانی برپا شد.تقریباً انتظار داشتم فریاد بکشد “خدای من اون یک فرشته است” اما این اتفاق نیفتاد.در عوض ظرف غذای من را روی صندلی خود گذاشت وایستاد

_فردا بیشتر با هم صحبت می کنیم

مرا بلند کرد و طرف به ردیفی از تختخواب ها که در تاریکی قرار داشت و قبلا متوجه آنها نشده بودم هدایت کرد.نگهبان راف نیز همین کار را با او تکرار کرد. بطور ناخوشایندی به پهلو دراز کشیدم.طوری که دستهایم از پشت سر بسته شده بودند.. اوبی روی تخت خواب نشست و مچ پایم را به یکدیگر بست.. بالشی زیر سرم قرار داد سپس موهایم را از روی صورت کنار زد و پشت گوشم راند. لمس دست هایش گرم و آرام است می بایست بترسم اما این گونه نبود

_جات امن خواهد بود.به مردها دستورات صریحی داده شده تا در برابر تو مثل یک جنتلمن رفتار کنن

_متشکرم

اوبی و مرد هایش ظرف های غذا را جمع کردند و سپسا ز اتاق بیرون رفتند. قفل در پشت سرشان بسته شد راف پرسید

_متشکرم ؟

_خفه شو من خستم و واقعا باید بخوابم

_چیزی که نیاز داری اینه که بدونی کی طرف توئه و کی نیست

_بهشون میگی ؟

نمی خواستم زیاد وارد جزئیات شویم.شاید کسی پشت در گوش ایستاده باشد.آرزو میکردم بداند منظورم چیست. اگر راف به محض رسیدن به آشیانه به دیگر فرشته ها درباره ارتش مقاومت چیزی بگوید.. آنها به سرعت ارتش را نابود خواهد کرد و من برای انسان ها حکم یهودا را خواهم داشت

سکوت طولانی برقرار شد

آیا اگر او به همنوعانش هشدار ندهد..برای فرشته ها به یهودا تبدیل خواهد شد ؟

پرسید

_چرا اومدی اینجا ؟

موضوع صحبت را عوض کرد

_چرا فرار نکردی ؟ همینطور که هر دومون میدونیم میبایست اون کارو میکردی؟

_کار احمقانه بای ود ها ؟

_خیلی

_من فقط….. نتونستم

می خواستم از او بپرسم چرا جان خود را به خطر انداخت تا جان مرا نجات دهد در صورتی که مردم او هر روز ما را میکشند اما نمی توانستم…اینجا نه…نه زمانی که یک نفر ممکن است گوش ایساتده باشد. در سکوت دراز کشیده بودیم و به صدای جیرجیرک ها گوش می دادیم. بعد از مدتی طولانی… زمانی که دیگر داشت کم کم خوابم می برد در تاریکی زمزمه کرد

_به جز نگهبان ها همگی خوابند

به سرعت هوشیار شدم

_نقشه ای داری؟

_البته..تو نداری؟ مثال تو نجات دهنده ای

در تاریکی جثه ی او را دیدم که از روی تخت خواب بلند می شد.به طرف من آمد و شروع کرد به باز کردن طناب های دست و پای من.

_چطور این کارو کردی؟

_زمانی که به آشیانه حمله کردید به یاد داشته باش که طناب جلوی فرشته‌ها رو نمیگیره

فراموش کرده بودم که او از یک انسان چقدر قوی تر است.

_منظورت اینه که تمام این مدت میتونستی فرار کنی ؟ حتی به من هم نیاز نداشتی. چرا قبلا این کارو نکردی؟

_چه کار می کردم ؟ سرگرمی اینکه مغز کوچک اونها شروع میکنه به تعجب کردن در مورد اینکه چه اتفاقی افتاده رو از دست میدادم ؟

به سرعت منو باز کرد و روی پا کشاند.

_فهمیدم..میتونی توی شب فرار کنی اما نه در طول روز.. نمیتونی از یک گلوله سریع‌تر حرکت کنی مگه نه ؟

مثل بیشتر مردم…اولین تجربه من از فرشته ها بخاطر اخباری بود که شنیده بودم…به فرشته مقرب گابریل شلیک شده.. شاید اگر فوراً رهبر آنها را به قتل نمی رساندیم در برابر ما تا این اندازه خصمانه رفتار نمی کردند. حداقل آنها فکر می کنند او مرده.اما هیچ کس مطمئن نیست.. زیرا جسدش هنوز پیدا نشده

فرشته هایی که از او پیروی می کردند در آسمان ناپدید شده بودند. با خود در تعجب بودم که آیا راف جزو آنها بوده یا نه

یک ابرویش را برایم بالا برد.مشخصا نمی‌خواست تاثیر گلوله بر فرشته ها را برایم توضیح دهد

لبخند مغرورانه ای به او زدم.. اونقدرا هم که به نظر میرسه بی عیب و نقص نیستی

به سمت در رفتم و گوشم را روی آن قرار دادم.

_کس دیگه ای توی ساختمون هست/

سعی کردم دستگیره در را باز کنم اما قفل بود

راف آه کشید

_امیدوار بودم مجبور نشم قدرت بیش از اندازه ای از خودم نشون بدم و بقیه رو مشکوکنم

دستش را به سمت دستگیره در دراز کرد اما جلوی او را گرفتم

_پس چیز خوبیه که من یک مهارت هایی توی این زمینه دارم

ابزاری که با آن همواره قفل ها را باز می کردم..را از جیبم بیرون آوردم…

_این چیه ؟

این که او را با استعدادی که فرشته ها از آن بی خبر بودند سوپرایز کنم احساس خوبی داشت.

_وراج اما با استعداد.. کی فکرش رو میکرد ؟

دهانم را باز کردم تا جواب دندان شکنی به او بدهم اما متوجه شدم تنها حرف او را اثبات خواهم کرد بنابراین ساکت ماندم.به درون راهرو قدم گذاشتیم و روبه روی در پشتی ساختمان ایستادیم

_میتونی صدای نگهبان ها رو بشنوی ؟

برای چند ثانیه گوش فرا داد سپس دستش را روی ساعت ۱۱ و ۵ علامت داد. باز هم منتظر ماندیم پرسیدم

_اینجا چیه؟

و به در بسته اشاره کردم

_کی میدونه..شاید مواد غذایی

به طرفش حرکت کردم اما بازویم را گرفت و سرش را تکان داد

_طماع نشو اگه ازشون چیزی بدزدیم انگیزه بیشتری برای گیر انداختن مون خواهند داشت و.. به دردسر بیشتری نیاز نداریم

حق با او بود

بعد از چند لحظه …راف سرش را تکان داد و به بیرون قدم گذاشتیم


دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *