رمان دروغ های مصلحتی

رمان دروغ های مصلحتی

 

 

رمان دروغ های مصلحتی

نویسنده :لیندا هووارد

مترجم:مریم . ر

اختصاصی سایت ناول کلاب

 

 

دانلود رمان عاشقانه جدید

 

 

خلاصه ی رمان دروغ های مصلحتی :

 

زمانی که دو مامور اف بی آی در آپارتمان جی گرانجر ظاهر می شوند..و از او می خواهد تا همراه آنها به بیمارستان بیاید وهویت همسر سابقش….که بر اثر تصادف چهرهاش قابل شناسایی نیست و در کما قرار دارد..را شناسایی کند… اصلا برای واکنشی که با دیدن او نشان می دهد آماده نبود… یا برای احساس هاله ی مرموزی که اطراف او را گرفته بود.. چیزی در مورد او متفاوت است.اما نمی‌توانست انگشتش را روی آن بگذارد… بنابراین هویت او را تایید کرد و زمانی که می خواست دوباره به زندگی قبل خود بازگردد به اطلاع دادند که… زمانی او در اتاق نزد همسرش قرار داشته… علایم حیاتی او کمی بهتر شده اند…. پزشک متخصص او توصیه می‌کند تا جی چند روزی نزد آنها بماند و هر روز با همسرش صحبت کند زیرا او به صدای جی  واکنش مثبت نشان میدهد و دکتر امیدوار است این کار بتواند به او کمک کند تا از کما بیرون بیاید……

زمانی که همسرش از کما بیرون می آید… حافظه خود را به کلی از دست داده و چیزی در خاطرش نیست حتی نمی تواند نام خود را به یاد بیاورد یا اینکه آیا اصلاً ازدواج کرده یا نه….او تنها به جی اعتماد دارد پس حتی بعد از بیدار شدنش از کما به جی اجازه نمی داد تا از کنارتختش تکان بخورد…

تمام صورت همسر سابق جی  باند پیچی شده و تنها می تواند قسمت پایینی صورت او را ببیند… همچنین به نظر می‌رسد قدش کمی بلندتر و هیکلش عضلانی تر شده…جی پیش خود فکر کرد تمامی این تغییرات می‌بایست به خاطر گذر زمان باشد اما اخلاق او بعد از.. از دست دادن حافظه اش چنان تغییر کرده…..که گاهی اوقات جی فکر می کرند با فردی کاملاً غریبه رو به روست…همسر سابق او همواره انسانی منزوی و گوشه گیر بود و به جی اجازه نمی داد تا بیش از اندازه به او نزدیک شود..  یا رازهای خصوصی اش را برای او بگوید…بنابراین در زندگی کوتاهی که با یکدیگر داشتند…جی هرگز نتوانسته بود به خوبی همسرش را بشناسد….حالا بعد از گذشت پنج سال احساس می کرد او کاملاً غریبه است و برای اولین بار است که با این مرد ملاقات می‌کند

 

گوشه هایی از متن کتاب رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی :

 

 

در رتبه بندی بین بدترن روزهای زندگی او… امروز رتبه ی اول نبود. اما می توانست یکی از سه تای اول باشد.

جی گرانجر تمام روز سعی می‌کرد تا عصبانیتش را کنترل کند آنقدر خودش را محکم کنترل کرده بود که سرش به شدت درد میکرد و شکمش به هم می پیچید..حتی در میان جمعیت شلوغ اتوبوسی که سوارش شده بود.. به خود اجازه نداد تا کنترلش از دستش در برود.تمام روز با وجود ناامیدی و عصبانیتش که هر لحظه بیشتر می شد..خودش را مجبور کرده بود تا آرام بماند.حالا احساس می‌کرد دیگر نمی تواند ذهنش را کنترل کند.فقط دلش می خواست تنها باشد.

بنابراین در سکوت له شدن پاهایش..ضربه خوردن به دنده هایش..و حمله به  حس بویایی اش را تحمل کرده… درست زمانی که میخواست از اتوبوس پیاده شود هوا شروع به باریدن کرد..بارانی آرام و سرد که تا مغز استخوان او را منجمد می کرد.شروع به قدم زدن به سمت آپارتمانش دوبلوک پایین تر کرد..معمولا با خود چتر حمل نمی کرد.قرار بود امروز هوا آفتابی باشد. در طول روز هیچ ابری در آسمان وجود نداشت.

اما بالاخره به آپارتمانش رسید. جایی که در برابر چشمهای کنجکاو…چه این کار ناشی از ترحم باشد یا از سر نیش و کنایه..در امان بود.بالاخره تنها شد..خدا را شکر…آهی از سر آسودگی خاطر از میان لب هایش بیرون آمد.. شروع کرد تا در را ببندد.. اما ناگهان کنترل از دستش در رفت و محکم در را به چهارچوب کوباند.. آن هم با تمام قدرتی که در بازو هایش وجود داشت.با صدای محکمی در مقابل چهارچوب برخورد کرد.اما این حرکت کوچک از خشونت نمی‌توانست استرس او را بیرون کند.. شاید اگر تمام ساختمان اداره را خراب می کرد…بهتر کمکش می‌کرد…یا فرال ورد را خفه میکرد…اما انجام هر دوی آن اقدامات از دسترسش خارج بودند.

 

پیشنهاد می شود رمان جدید عاشقانه خارجی ترجمه شده زنجیر وظیفه را از اینجا بخوانید

 

 

وقتی به شیوه کار کردنش برای پنج سال گذشته فکر می کرد… آن هم ۱۴ یا ۱۵ ساعت در روز کارهایی که حتی در آخر هفته ها هم به خانه می‌آورد…دلش می خواست تا جایی که می تواند جیغ بکشد.دلش می‌خواست چیزها را به این طرف و آن طرف پرتاب کند. بله مطمئناً دلش می خواست تا فرال وردلا را خفه کند.اما این رفتاری در شان یک خانم متشخص و حرفه ای که مدیر بخش اجرایی سرمایه گذاری بانک است نبود.اما از طرف دیگر کاملاً در شان کسی که کارش را از دست داده و حالا جزو انسان های آسمان جول تلقی می‌شد است.

ل*عنت به همه انها

به مدت پنج سال تمام خودش را وقف کارش کرده بود. با بی رحمی آن قسمت‌هایی از شخصیت اش که با کارش جور  در نمی آمد را خفه کرده بود. در ابتدا بیشتر به این دلیل که به آن کار و به آن پول نیاز داشت..اما در مورد کارش بسیار حساس شد و دلش میخواست کار را طبق استانداردهای خودش انجام بدهد.. خیلی زود به آن دسته از آدم هایی که برای موفقیت…پیروزی… و موقعیت های بزرگتر… تشنه بودند تبدیل شد..و به مدت پنج سال تمام دنیا مال او بود…و امروز از آن دنیا با لگد بیرون انداخته شد

رمان دروغ های مصلحتی ( ترجمه ویژه ی ناول کلاب )

 

به این خاطر نبود که او در کارش موفق نشده بود.. بلکه او کاملا موفق بود..شاید بیش از اندازه موفق.. بعضی از انسانها به خاطر اینکه او یک زن بود دوست نداشتند..تا با او معامله کنند.به محض اینکه این را فهمید..سعی کرد مانند یک مرد سلطه طلب و رک و مستقیم رفتار کند.تا به مشتری هایش اطمینان دهد که می تواند از آنها به خوبی یک مرد مراقبت کند.به خاطر رسیدن به آن هدف..عادت های صحبت کردن و لباس پوشیدنشرا تغییر داد.هرگز به خود اجازه نداد تا قطره ای اشک در چشمهایش جمع شود..یا خنده ریزی بکند.یاد گرفت چگونه اسکاج بنوشند..اگرچه از آن خوشش نمی آمد.. برای رسیدن به این مرحله.. بهایش را با سردرد و معده درد پرداخته بود. اما با تمام این وجود او خودش را در کارش غرق کرد.. زیرا با تمام استرس هایی که در آن وجود داشت..او عاشق چالش بود..و این کاری هیجان انگیز و پر مخاطره بود.. و در آن زمان.. او مایل بود تا هر بهایی را برای آن بپردازد

خوب…با تصمیم فرال وردلا..او کارش را از دست داد..فرال  واقعا متاسف بود اما استایل جی  با تصویری که او برای کمپانی ویلسون وتروسل در ذهن داشت مناسب نبود.فرال عمیقاً از تلاش‌های او سپاسگزار بود و غیره و غیره و مطمئناً به او یک نشان افتخار به همراه دو هفته فرصت تا بتواند کارهایش را سر و سامان دهد می‌داد. اما هیچ کدام از آنها حقیقت را تغییر نمی‌دهند.. و جی به خوبی او این را می دانست ..او تنها از کارش بیرون انداخته شده بود تا جا را برای پسر فرال باز کند ..کسی که یک سال پیش به شرکت پیوسته بود و همواره از لحاظ رتبه بندی پشت سر جی قرار می گرفت.. او از پسر همکار ریس شرکت پیشی گرفته بود .. بنابراین می‌بایست از آنجا بیرون رود ..به جای اینکه به او ترفیع مقام بدهند… او را اخراج کرده بودند
او آنقدر عصبانی بود که نمی توانست آن را توضیح دهد.اگر همین حالا کارش را رها می کرد و وردلا را به حال خودش رها می کرد تا به کارهایش رسیدگی کند.. بسیار خوشنود می شد. اما حقیقت سخت و سرد این بود که او به حقوق آن دو هفته نیاز داشت.اگر به زودی کاری با حقوق خوب دیگری پیدا نمی کرد.اپارتمانش را از دست می‌داد

او همواره سعی می کرد تا دخل و خرجش را با یکدیگر همسو کند… اما وقتی که حقوقش بالاتر..رفت استانداردهای زندگی کردنش نیز بالاتر رفتند.. و همچنین  پول خیلی کمی توانسته بود  پس انداز کند. مطمئناً هرگز انتظارش را نداشت تا شغلش را از دست بدهد..زیرا پسر وردلا در یادگیری بسیار ضعیف بود

هر زمان که استیو شغلش را از دست می‌داد تنها شانه ای بالا می انداخت و می خندید.و به او می‌گفت زیاد در این مورد نگران نباشد…او شغل دیگری پیدا خواهد کرد….و همواره این کار را می‌کرد.شغل هرگز چیز مهمی برای استیو نبود.. نه شغل و نه امنیت…همانطور که در باتری قرص های معده را باز می‌کرد و دو تا از آنها را کف دستش می انداخت با خود خنده ی تلخی کرد.استیو…..سال‌ها بود که دیگر در مورد او فکر نکرده بود… روی یک چیز مطمئن بود… او هرگز قادر نخواهد بود تا مانند همسر سابقش در مورد شغل آنقدر آسان گیر باشد. دلش می خواست بداند لقمه بعدی اش از کجا می آید.اما استیو همواره از هیجان لذت می برد. اوبه ترشح آدرنالین در بدن اش بیشتر از وجود جی در زندگی اش.. نیاز داشت.. و بالاخره آن نیاز باعث شده بود تا ازدواجشان پایان یابد

رمان دروغ های مصلحتی

 

همانطور که قرص های گچی را می جوید و منتظر ماند تا آنها روی معده در حال سوزشش اثر بگذارند..با خود فکر کرد که حداقل استیو هرگز تا این اندازه اعصاب ش راداغون نمی کرد..استیو احتمالاً انگشتش را به سمت فرال ورد لا می چرخاند و به او می گفت که با این دو هفته مهلتی که به او داده چه کار کند…. سپس سوت زنان از دفترش بیرون می‌آمد. شاید رفتار استیو غیر مسئولانه باشد.. اما او هرگز اجازه نمی داد که تنها یک شغل پیش و افتاده آن قدر روی زندگی و روحیه اش تاثیر بگذارد

خوب این شخصیت استیو است نه او…استیو همواره مردی شوخ طبع و بامزه بوده و در آخر تفاوت بین آن دو از کشش و جاذبه بینشان بیشتر شد.. و بر آن فائق آمد. آنها به صورت دوستانه از یکدیگر جدا شدند… اگرچه او واقعاً خشمگین بود زیار استیو هرگز بزرگ نمی‌شد

چرا حالا داشت به او فکر میکرد؟ آیا به این دلیل که او بیکاری را با نام او تعمیم داده بود؟ شروع کرد به خندیدن و متوجه شد که دقیقاً همین کار را کرده.در حالی که هنوز لبخند میزد یک لیوان را پر از آب کرد و آن را بالا گرفت

-به سلامتی اوقات خوش

آنها اوقات خوشی زیادی با یکدیگر داشتند.درست مانند دوحیوان جوان و سالم…با یکدیگر بازی می کردند و می خندیدند….. اما زیاد دوام نداشت

با هجوم دوباره نگرانی به ذهنش…همه چیز را در مورد استیو فراموش کرد. او می بایست هر چه سریعتر یک کار دیگر پیدا کند…یک کار با حقوق خوب….اما به فرال اعتماد نداشتم تاتوصیه نامه خوبی برای او بنویسد.. او می توانست در نامه نگاری جی را تا عرش آسمان ها بالا ببرد…اما از طرف دیگر…در کل نیویورک پخش می‌کرد که او برای شغل سرمایه گذاری بانک مناب نسیت و شخصیتی ایده‌آل ندارد… شاید می بایست چیز دیگری را امتحان کند؟ اما تنها در سرمایه گذاری بانک تجربه داشت و آنقدر از لحاظ مالی اوضاع اش خوب نبود تا شغل دیگری را امتحان کند

با احساس ترسی ناگهانی متوجه شد که دیگر سی ساله است و هیچ ایده ای ندارد که میخواهد با زندگی اش چه کند….دلش نمی خواست تمام زندگی اش را به بستن قرارداد بگذراند..آنهم در حالی که بعد از آن همه اضطراب  می بایست به قرص های معده دردش پناه آورد…یا اینکه تمام اوقات تعطیلی اش را به استراحت بگذراند تا انرژی اش را دوباره برای کار جمع کند.او کاملاً مسیر مخالف استیو که همواره می‌گفت: بزار فردا نگران مشکلات خود باشیم در حالی که امروز رو فقط برای خوشگذرانی داریم….طی کرده و کاملا خوشگذرانی را از زندگی اش بیرون انداخته بود

در یخچال را باز کرد و با نگاهی از روی بی رغبتی به شام یخ زده اش نگاه کرد… که زنگ در به صدا درآمد…تصمیم گرفت کاملا بی خیال شام خوردن بهشود…چیزی که در این روزهای اخیر زیاد انجام داده بود…به سمت در حرکت کرد وگوشی را برداشت

 

رمان دروغ های مصلحتی ( ترجمه ویژه ی ناول کلاب )

 

-بله دنیس؟

-آقای پاین و اقای مک کوی اینجا هستند تا شما رو ببینند…. از اف بی آی

جی که کاملا جا خورده بود پرسید

-چی؟

مطمئناً اشتباه متوجه شده

دنیس  یک بار دیگر حرفش را تکرار کرد اما کلمات تغییر نکردند

کاملاً متحیر مانده بود..گفت

-بفرستشون بالا

زیرا نمی دانست چه چیز دیگری بگوید

اف بی آی؟ آخر چرا؟ مگر اینکه محکم در آپارتمان را به هم کوبیدن مخالف قوانین فدرال باشد.غیرقانونی ترین کاری که انجام داده بود این بود که مارک روی لباسها و بالش هایش را کنده بود…خب چرا که نه ؟این بهترین پایان افتضاح برای افتضاح ترین روز بود

چند لحظه بعد صدای زنگ در بلند شد و او با عجله رفت تا در را باز کند. هنوز هم پریشانی روی صورتش موج می زد..دو مرد که به صورت متشخصانه ای کت و شلوار پوشیده بودند و چهره‌هایی کاملا بی احساس داشتند.. کارت شناسایی خود را به او نشان دادند
مرد بزرگتر گفت

-من فرانک پین هستم و ایشون گیلبرت مک کوی.دوست داریم با شما صحبت کنیم اگه ممکنه

جی با اشاره دست آنها را به داخل آپارتمان دعوت کرد

-من واقعا نمیدونم چی بگم.لطفاً بشنید.قهوه میل دارید؟

چهره فرانک آسوده خاطر شد و با صداقتی از صمیم قلب گفت

-لطفاً..روز خیلی طولانی بوده

جی به سمت آشپزخانه رفت و با عجله کتری قهوه را روی اجاق گذاشت.برای این که خاطرت جمع تر باشد دو قرص معده درد دیگر جوید..سپس نفس عمیقی کشید و بیرون آمد..جایی که مردها با خیالی آسوده روی کاناپه های نرم و خاکستری او نشسته بودند.. با حالتی نیمه شوخی پرسید

-چه کار کردم؟

هر دو مرد لبخندی زدند. مک کوی در حالی که نیشخند پهنی میزد به او اطمینان داد

-هیچی..ما میخوایم در مورد یکی از آشنایان سابق شما باهاتون صحبت کنیم

در حالی که از روی آسودگی خاطر آهی می کشید روی کاناپه دیگر نشست.سوزش معده اش کمی فروکش کرد

-کدوم آشنای  سابق؟

شاید آنها دنبال فرال وردلا  باشند..شاید بالاخره دنیا دارد او را به مجازاتش می‌رساند

فرانک دفترچه ی کوچکی از جیب داخلی کتش بیرون آورد و آن را باز کرد..و یادداشت هایش را به دقت مطالعه کرد

-آیا شما جنت جین گرانجر هستیین؟همسر سابق استیو کراسفیلد؟

-بله

پس همه اینها در مورد استیو است..او می بایست می‌دانست.. با این حال هنوزم شگفت زده ش..د مانند اینکه تنها با فکر کردن به استیو این دو مرد را در آپارتمانش ظاهر کرده باشد.. چیزی که تقریباً هرگز انجام نداده بود.. او آنقدر از زندگی اش دور بود که دیگر حتی نمی‌توانست تصویر واضحی از او در ذهنش ببیند.حتی نمی‌توانست یاد آورد او دقیقا چه شکلی بود..اما استیو با آن احساس نیاز اش برای هیجان خودش را در چه دردسری انداخته بود؟

-آیا همسر سابق شما هیچ خانواده یا آشنایی داره؟ کسی که به او خیلی نزدیک باشه؟

به آرامی سرش را تکان داد

-استیو یتیم بود. او در چند پرورشگاه مختلف بزرگ شد و تا جایی که من میدونم با هیچ کدوم از آشنایانش در پرورشگاه هرگز رابطه ای نداشته.. بی هیچ دوست نزدیکی

شانه اش را بالا انداخت

-از زمانی که ۵ سال قبل از هم طلاق گرفتیم تا حالا خبری ازش نشنیدم.. بنابراین نمیدونم دوستاش ممکنه چه کسایی باشند

 

رمان دروغ های مصلحتی ( ترجمه ویژه ی ناول کلاب )

 

رمان عاشقانه ی دروغ های مصلحتی را به صورت انلاین از اینجا بخوانید

 

 

 


برچسب ها :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *