رمان دروغ های مصلحتی

رمان دروغ های مصلحتی

رمان خارجی عاشقانه ترجمه شده

 

متن کتاب رمان دروغ های مصلحتی :

 

از این که کاری کند تا او کنترلش را از دست بدهد و عصبانی شود خوشش میامد..به طریقی بنیادی هیجان انگیز بود که شاهد باریک شدن آن چشم های آبی..مانند چشم های یک گربه شوی..این آخرین نشانه ای بود از اینکه نتوانسته جی را آنقدر اذیت کند که مجبور به حمله شود.روزی که در جنگل فکر کرده بود او یک غریبه است و میان برفها به او حمله کرده بود..عصبانیتش او رامبهوت کرده بود… و تعادل او را به هم زده بود.. اما همچنین او را هیجان زده نیز کرده بود…بیشتر آدم هایی که جی را بشناسند ممکن است هرگز فکر نکنند که قادر به بروز چنان عصبانیتی باشد یا اینکه از لحاظ فیزیکی با کسی مبارزه کند… این حرکت چیزهای زیادی راجع به او به استیو می گفت… راجع به آن روی دیگر احساساتی و آتشی مزاج شخصیتی اش.. راجع به این که چگونه باید آن شخصیت او را رو کند… احتمالا انسانهای کمی می‌توانستند او را عصبانی کنند.. اما به خاطر اینکه جی او را دوست داشت..  پس استیو می توانست این کار را انجام دهد و بعد از اینکه او را ت*حریک کرد تا عصبانی شود… آنقدر با او کشتی می‌گرفت و با او عش*ق ورزی می‌کرد تا عصبانیتش به چیز دیگری تبدیل شود

از لحاظ فیزیکی استیو را هیجان زده  میکرد. هنوز هم خیلی لاغر بود..اگرچه بخوبی غذا میخورد.اما از نگاه کردن به بدن خوش فرمش در شلوار جین آنقدر خوشش می آمد که نمی توانست شکایتی بکند.پوستش مانند ساتن بود.. لب هایش هیجان انگیز و پر و برجسته…مهم نبود چه لباسی بپوشد.. همواره نسبت به او واکنش نشان می‌داد زیرا به خوبی بدن او را می شناخته…همچنین می دانست تمامی کاری که باید بکند این است که دستش را به سمت او دراز کند… و او در میان بازی هایش ذوب خواهد شد..گرم و مشتاق… واکنش جی نسبت به او…او را محصور می‌کرد. چیزی بسیار جدید و تازه در مورد آن وجود داشت..مانند این که هرگز چنین چیزی را قبلا نمی دانسته

یک روز صبح که از خواببیدار شدند… فهمیدند که دوباره در طول شب برف باریده و تمام روز به باریدن ادامه داد.. برف سنگینی نبود…فقط دانه های سبکی که دشت را در بر میگرفت..جز این که چند بار مجبور شد بیرون از کلبه برود تا هیزم بیاورد…او و جی بیشتر روز را در کلبه… در حال نگاه کردن به فیلم های قدیمی گذراندند… این هم یکی دیگر از مزایای ارتباط رادیویی کلبه بود..هر زمان که اراده می کردند می توانستند چیزی جالب توجه در تلویزیون پیدا کنند و به تماشای آن بنشیند… در چنین روزهای برفی که کار دیگری جز دراز کشیدن در کلبه و تماشا کردن برف ها نداشتند…تماشا کردن فیلم بهترین گزینه به نظر می رسید…

درست قبل از تاریکی… استیو کلبه را ترک کرد تا اطراف را بررسی کند…کاری که همیشه انجام می داد..زمانی که استیو در کلبه نبود… جی به درست کردن شام و آواز خواندن زیر لب مشغول شد. بسیار احساس رضایت خاطر می کرد.. این مانند یک بهشت بود… میدانست برای همیشه ادامه ندارد… زمانی که خاطرات استیو بازگردد.. حتی اگر باز هم بخواهد با او ازدواج کند….. شرایطشان تغییر خواهد کرد..انجا را ترک خواهند کرد و خانه ی دیگری پیدا می‌کنند

جی می بایست یک کار دیگر پیدا کند..چیزهای دیگری وقت آزادشان را پر خواهد کرد.. اما حالا… مانند زمان اضافی بود که از دنیای واقعی به دور بودند…جی خیال داشت از هر دقیقه ی آن لذت ببرد..برای لحظه ای فکری تیره به ذهنش خطور کرد: این ممکن است تنها چیزی باشد که از استیو نصیبش میشود…و بیشتر از این چیزی به دست نیاورد…بنابراین این لحظه ها و این روزها برایش ارزشمندتر ‌شدند

استیو از در پشتی وارد شد… قبل از آنکه کت ذخیم اش را بیرون آورد..برف ها را از روی شانه و موهایش پا کرد..

_هیچ چیز به جز رد پای خرگوش اون بیرون نبود

حالت چهره اش متفکر به نظر می رسید

_از خرگوش خوشت میاد؟

جی چرخید و در حالی که روی اسپاگتی پنیر می ریخت با لحنی تهدید کننده گفت

_اگه جرات داری به خرگوش های بانمک شلیک کن

_ فقط یک سوال پرسیدم

و او را در آغوش گرفت تا ببوسد..سپس گونه های سرد و زبرش را روی گونه های او کشید…

_بوی خوبی میدی…بوی پیاز و سیر و سس گوجه..

در واقع او همان بوی همیشگی خودش را می داد..آن بوی گرم و شیرین زنانه که همواره او را تحت تاثیر قرار می‌داد

دماغ سردش را در مقابل گردن او فرو کرد و نفس عمیقی کشید..احساس میکرد دوباره خون رگ هایش داغ شده جی گفت

_از اینکه بهم بگی بوی پیاز و سیر می دم هیچ چیز خوبی گیرت نمیاد

اگرچه هنوز هم دست های استیو دور کمرش حلقه بود… چرخید و به ادامه غذا پختنش ادامه داد

_حتی اگه بهت بگم چقدر عاشق بوی سیر و پیازم؟

_تو هم مثل بقیه ی مردایی…وقتی گرسنت میشه همه چی میگی

در حالی که با دهان بسته می خندید او را رها کرد و بشقاب ها را روی میز چید

_دوست داری به مسافرت بری ؟

_دوست دارم هاوایی رو ببینم

_بیشتر داشتم راجع به کلرادو اسپرینگ یا جایی همون اطراف صحبت می کردم

_قبلا کلرادو اسپرینگ بودم

سپس با حالتی کنجکاوانه از روی شانه به او نگاهی انداخت

_چرا قراره به کلرادو اسپرینگ بریم ؟

_فکر می کنم فرانک نمیخواد حتی برای لحظه ای به واشنگتون برگردیم…برای همین احتمالا دکتر رو با پرواز به اونجا میاره تا چشم هام رو معاینه کنه….. حاضرم شرط ببندم که دوست نداره دکتر جای کلبه رو بدونه پس به این معنیه که ما باید پیشش بریم
جی می دانست که او باید یک بار دیگر چشم هایش را معاینه کند. اما تنها صحبت کردن درمورد آن…دنیای واقعی را به بهشت خصوصی آنها وارد می‌کرد…‏تنها دیدن انسان های دیگر عجیب و غریب به نظر می رسید تا چه برسد به صحبت کردن با آنها… اما مطالعه کردن چشمهای او را به درد می آورد و به اندازه کافی زمان گذشته بود که متوجه شوند دیدش بهتر نمی شود… به این فکر کرد که استیو با عینک چه شکلی به نظر خواهد رسید… احساس گرمی شروع به پیچیدن در معده اش کرد…جذاب…به او لبخندی زد

_اره فکر می کنم از سفر کردم خوشم بیاد…مدت زیادیه که دارم دستپخت خودم رو میخورم

_  بعد از شام با فرانک تماس میگیرم

می توانست همان لحظه این کار را بکند.. اما پر کردن معده اش مهم تر به نظر می رسید..جی اسپاگتی های خوشمزه ای درست میکرد..و صحبت کردن با فرانک می‌توانست وقت‌گیر باشد…پس کارهایش را اولویت بندی می کرد

بعد از شام ظرفها را تمیز کردند  و استیو به اتاق دیگر رفت تا با فرانک تماس بگیرد..جی روی قالی مقابل شومینه دراز کشید..برای اولین بار در باره آپارتمانی لوکس که در نیویورک داشت و فرانک آن را برایش نگهداری می کرد فکر کرد.  به شدت با کلبه ی راحتی که در آن بود تضاد ایجاد می کرد اما او کلبه را بسیار بیشتر دوست داشت… از ترک کردن اینجا متنفر بود… احتمالا کلبه در تابستان بسیار زیبا به نظر میرسد… اما در فکر بود که چقدر دیگر می توانستند این جا بمانند؟ مطمئنا تا آن زمان خاطرات استیو باز خواهد گشت… اما حتی اگر این گونه نباشد… احتمال اینکه فرانک حقیقت را به او خواهد گفت خیلی زیاد بود.. آنها نمی توانستند به او اجازه دهند برای همیشه با هویت مرد دیگری زندگی کند…یا می‌توانستند؟ آیا از اول این نقشه ی آنها بوده ؟  آیا آنها به طریقی می دانستند که او هرگز خاطراتش را پس نخواهد گرفت؟

مدام سوال های متفاوتی به ذهنش خطور می‌کرد…حقیقت های متفاوتی در پازل جا می گرفتند… راه حل های متفاوت… اما هیچکدام از آنها مناسب نبودند

استیو به نرمی پرسید

_ خوابیدی؟

نفس تندی کشید و چرخید.ضربان قلبش بالا رفته بود

_صدای پات و نشنیدم..هیچ صدایی در نمیاری

او همواره مانند گربه آرام حرکت می کرد.اما جی می بایست صدای درب پشتی را می‌شنید. آنقدر عمیق در فکر فرو رفته بود که صدای ان را نشنیده بود

با آن صدای مخصوص به خودش که می گفت_ من یک گرگ بزرگ بد هستم _گفت

_ اینکه دزدکی پشت سرت حرکت بکنم خیلی هم خوبه عزیز دلم

کنار او روی قالی دراز کشید..دست هایش را در موهایش فرو برد و لب هایش را به سمت خود بالا گرفت… به آرامی و عمیقا او را بوسید… ریتم نفس کشیدن جی تغییر کرد و پلک هایش سنگین شدند.. لذت مانند گرمایی سنگین بدنش را در بر گرفته بود… هیچ عجله ای در بوسیدنشون نبود… اینکه روبه روی آتش شومینه دراز بکشی و به آرامی مردی که عاشقش هستی را ببوسی احساس بسیار لذت بخشی بود

……………………………………………

مدت زمان زیادی کنار یکدیگر دراز کشیدند.. استیو یک هیزم دیگر در آتش قرار داد و لباس اش را روی جی انداخت…جی در دایره ی بازوهای او به آرامی نشسته بود و سرش را روی شانه هایش قرار داده بود… آرزو می کرد هرگز اتفاقی نیفتد تا این دنیای زیبا و راضی کننده را از او بگیرد…استیو به شعله های زردها خیره شده بود..چانه اش را روی موهای جی می کشید.. با بی حواسی پرسید

_ دوست داری بچه دار بشی؟

این سوال آنچنان او را از جا پراند که سرش را از روی شانه های او بلند کرد

_من….فکر می کنم… دوست داشته باشم… تا حالا در موردش فکر نکرده بودم چون یکی از گزینه‌های زندگیم نبود. اما حالا….

جمله اش را به پایان نبرد

_ قبلا  ازدواج چندان موفقی نداشتیم…دلم نمی خواد دوباره اون طوری بشه.. دلم میخواد هر شب به خونه بیام و یک زندگی عادی داشته باشم

بازوهایش را اطراف او محکم تر کرد

_ دلم میخواد دوتا بچه داشته باشم.. اما این یه تصمیم دو طرف است. نمیدونستم نظر تو در این باره چیه

به نرمی پاسخ داد

_ من از بچه ها خوشم میاد

اما احساس گناه به او هجوم آورد.. آنها قبلاً هیچگونه ازدواجی نداشتند…او داشت به خاطر اعمال مرد دیگری احساس گناه می کرد

استیو در حالی که هنوز به شعله های آتش نگاه می کرد لبخندی زد

_آره…منم ازشون خوشم میاد…قبلا وقتی به امی نگاه می کردم…..

جی به سرعت از او دور شد.. چشم هایش با چیزی مانند وحشت گشاد شده بودند

_امی کیه؟

صورت استیو سخت بود… حالت لب هایش شوم

زمزمه کرد

_نمیدونم.. احساس می کنم همین حالا با یه دیوار آجری برخورد کردم..یه دفعه کلمه هایی از دهنم خارج میشه و بعدش…مثل اینکه به دیوار برخورد می کنم.. هرچی سعی می کنم چیزی به یادم نمیاد

جی احساس مریضی می کرد.. آیا در مورد اینکه اگر استیو ازدواج کرده باشد فرانک چنین سناریویی را برپا نمی‌کند..اشتباه فکر کرده بود ؟آیا او یک پدر بود ؟یک شوهر؟

استیو داشت به او نگاه می کرد و رد افکارش را احساس می‌کرد

به تندی گفت

_نه..ازدواج نکردم و هیچ بچه ای هم ندارم.

و او را به سمت خود کشید

_ احتمالا اسم دختر بچه ی یکی از دوستامه… تو کسی رو که اسم دختر کوچولوش امی باشه میشناسی؟

جی سرش را تکان داد.. جرأت نداشت به او نگاه کند. احساس وحشت دوباره بازگشته بود… بدش را سفت و سخت کرده بود… آیا خاطراتش داشتند باز می گشتند؟ زمانی که این اتفاق بیفتد… آیا جی را ترک خواهد کرد؟ آیا این بهشت هر لحظه ممکن است به پایان برسد؟

………………………………

آن شب… مدت زمانی طولانی بعد از آنکه به تخت خواب رفتنn.. استیو بیدار ماند.جی میان بازوانش خوابیده بود.درست مانند هر شب….موهایa روی شانه d چپ استیو پخش شده بودند و نفس هایش گردن او را قلقلک میداد.. دست هایش را روی س*ینه d استیو قرار داده بود… بعد از آنکه او امشب نام امی را به زبان آورده بود جی به نظر آن چنان وحشت زده می آمد که استیو او را محکم در آغوش گرفته بود و حتی بعد از آنکه به خواب رفته بود سعی می‌کرد وحشت را از او دور کند

احتمالاً این اتفاق باز هم تکرار خواهد شد.یک اظهار نظر کوچک… خاطره ای را به یادش خواهد آورد..آرزو می کرد که بقیه خاطرات اش تا این اندازه جی را وحشت‌زده نکند.. آیا واقعاً از این می ترسید که… زمانی که حافظه اش رابه دست آورد دیگر او را نخواهد ؟ خدایا..آیا نمی توانست احساس کند تا چه اندازه او را دوست دارد؟ این چیزی بود که فراتر از حافظه و خاطرات می رفت…. این احساس در استخوانهایش… در عمق وجودش حفر شده بود

امی..امی

نام  در ذهنش جرقه زد و ناگهان مانند شراره ای از آتش.. تصویری از صورت یک دختر کوچک با موهای تیره و براق در ذهنش پدیدار شد.. در حالی که آدامسی‌در دهان می چپاند میخندید…امی

قلبش به شدت می کوبید..خاطراتش در واقع به نامی که در ذهنش آمده بود یک چهره عرضه کرد… نمی دانست او چه کسی است…اما نامش را می‌دانست… و صورتش را می‌دید…..تصویر ذهنی پاک شد…به شدت روی آن تمرکز کرد تا آن را به خاطر آورد…اما متوجه شد که نمی تواند .. همانطور که به جی گفته بود.. می‌بایست دختر یکی از دوستانش باشد… کسی که بعد از طلاق با او آشنا شده

 

قسمت بعد

 



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • Sky اکتبر 24, 2018 :: 10:44 ب.ظ

    سلام خسته نباشید
    بعد از اتمام رمان دروغ های مصلحتی بازم
    رمانی که نویسنده اش لیندا هووارد باشه
    میذارین؟؟

    • someone اکتبر 24, 2018 :: 11:55 ب.ظ

      سلام ، احتمالش هست

  • ps.7 اکتبر 24, 2018 :: 7:18 ب.ظ

    ممنون بابت رمان های خوبتون وخدا قوت به مترجم هامیخواستم بدونم رمان دروغ های مصلحتی چند قسمته؟؟؟؟؟؟؟

    • someone اکتبر 24, 2018 :: 7:30 ب.ظ

      متشکرم ، حدود سی قسمت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *