به کارتی که طرف راستم بود نگاه کردم.. یک شاه بود

_ این چندتا حساب میشه؟

_ ده تا.. باید بمونی

لبخند زدم

_ اوه خیال دارم بمونم حرفامو باور کن.. تا زمانی که اون پسر کابوی برمیگرده از چیپس هاش محافظت می کنم

_نه..منظورم اینه که باید به دلال بگی دیگه به کارت های بیشتری نیاز نداری. با  علامت دست بهش بگو که میمونی

پرسیدم

_ علامتش چیه؟

مرد دستش رو روی میز تکون داد مثل اینکه میخواد یک چیزی رو از روی میز با حالت شناور پاک کنه

حرکت اونو کپی کردم

دلال سرش رو تکون داد و به دست دیگر نگاه کرد..نگاهش رو دنبال کردم و یکمی از جا پریدم..متوجه شدم که خودم باید به کارت ها نگاه کنم.. آنها را بلند کردم و روی یکیشون عدد ۲ بود

مرد  کنار دستیم اخمی کرد

_ یا باید بمونی یا درخواست یک ضربه دیگه بکنی

احساس کردم استرس بدنم داره بالاتر میره

_ چه کار باید بکنم؟

احساس شکوهی که از دور قبلی داشتم بسرعت منو ترک کرد…حتی بهم فرصت نداد که درست حسابی اونو جشن بگیرم… کاملا مطمئن بودم که حداقل باید یک رقص پیروزی برای اون انجام بدم..با توجه به اینکه همین حالا ۳۰۰دلار برده بودم…به عنوان یک وکیل این مبلغ را باید با یک ساعت کار کسب میکردم در صورتی که حالا بدون اینکه مجبور باشم کار خاصی انجام بدم در عرض چند ثانیه اونو برنده شدم… تعجبی نداره مردم عاشق اینن که به وگاس بیان

_نمیتونم بهت بگم چه کار بکنی..فقط این رو در نظر بگیر که اگه دلال ورشکست بشه اونی که شکست نخورده برنده است

_ورشکست بشه؟

_ توی بازی ۲۱

_اوه..باشه

سعی میکردم ارزش کارت هام رو حساب کنم یا ۱۳ داشتم یا ۳ هیچ کدوم از آنها به اندازه کافی به ۲۱ نزدیک نبودند

_خیلی خوب ازت می خوام منو بزنی

به دلال خیره شدم و منتظر بودم که دستورم رو انجام بده.. او هم مستقیم به من خیره شد انگار نه انگار همین حالا باهاش حرف زده بودم

کنار دستیم آروم بهم زد

_ علامت با دست.. برادر بزرگتر.. یادت میاد؟

پسری که سمت راستم نشسته بود چیزی نگفت اما به خاطر من علامت ضربه زدن روی میز رو تکرار کرد

سه تا از انگشت های دستمو روی میز  تکون میدادم مثل اینکه دارم روی پشمیچیزی رو میخارونم مرد کناریم خندید و دلال  لبخند زد..

_همین هم کارو راه میندازه

یک کارت دیگه جلو انداخت

گوشه رو بلند کردم ۵

او به اضافه بقیه کارت ها میشه ۱۸ به مرد نگاه انداختم

_ برای من خوب به نظر میرسه

با حالتی جدی سرش را تکان داد

_ به نظر من هم خوب میرسه

دستم را روی میز تکون دادم

_  خیال دارم همین جایی که هستم سفت  بمونم….دیگه منو نزن… به اندازه کافی امشب خوردم

احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده… بعدش گرمای بدن بزرگی را از بین لباسم احساس کردم… از سرشانه نگاهی انداختم و چهره گیرا و بی نظیر پسر کابوی رو دیدم…. بهش نیشخند زدم زدم… امیدوار بودم جذابیتم روش اثر بگذاره و از اینکه پول هاش رو خرج کردم عصبانی نشه

او هم به من لبخند زد

_ به نظر میرسه حسابی سرت شلوغ بوده

یک ابروشو  برام بالا برد و به میز نگاهی انداخت
ضربان قلبم بالا رفت… اونقدر احساس گرما می کردم که چیزی به ذهنم نرسید تا جوابش رو بدم..

_ آره داشتم بلک جک یاد می گرفتم

مرد کناریم در حالی که به دلال اشاره برای زدن می کرد گفت

_ دوست د*خترت هوش خوبی در یاد گرفتن داره

زمانی که به کارت ها نگاه انداخت اخمی کرد و اونها رو روی میز گذاشت

شروع به شمردن رقم روی کارت ها کردم و اجازه دادم چیزی که در مورد دوست دخ*تر گفته بود نادیده گرفته بشه زمزمه کردم

_ ورشکسته

از این که باخته بود خیلی غمگین بودم و به خاطر بزرگداشت شرف او اخم کردم

دلال  کارت ها و پول او رو جمع کرد

مرد سرش را تکان داد

_ بله قطعاً شکست خوردم

سرپا ایستاد و به صندلیش  در حالی که به پسر کابوی نگاه می کرد اشاره کرد

_ من دیگه بستمه برای شما دوتا آرزوی خوش شانسی می کنم

به سرعت چرخیدم.. و دستم به بدن پسر کابوی برخورد کرد..در حالی که سعی می کردم ضربان قلبم که بالا رفته بود رو نادیده بگیرم گفتم

_ داری میری؟

_اره.. وقتشه دیگه ماجراهای امروز به پایان برسن

_اوه..به خاطر کمکی که بهم کردی ازت بی نهایت سپاسگزارم

بلند شدم و اونو بغل گرفتم منو کاملاً یاد پدر بزرگم می‌نداخت که سه سال پیش فوت کرده بود

سرم رو نوازش کرد

_ باعث افتخارم بود خانم خوش قدم شب خوشی داشته باشی

با پسر کابوی دست داد

_ ازش خوب مراقبت کن.. پتانسیل خیلی عالی داره

پسر کابوی در حالی که سرش رو تکون میداد گفت

_ هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم

در حالی که به مربیم نگاه میکردم که از در بیرون میره با خودم در تعجب بودم که منظورش چیه.. به نظر حرف خوبی می رسید…از اینکه پتانسیل زیادی داشته باشم خوشم میاد.. آدم های زیادی هستند که با اینکه سالهاست منو می‌شناسند اما هرگز چنین حرفی به من نزده بودند.. اما بهشون اجازه نمیدم شب من رو خراب کنند..نه امشب… سعی کردم روح اونها را از ذهنم بیرون کنم

پسر کابوی پشت صندلی که من روش نشسته بودم رو گرفت و پرسید

_ میمونی؟

همانجا ایستاده بودم در حالیکه صورتم کاملاً قرمز شده بود دوست داشتم بیشتر کنار او باشم… چه روی میز بلک جک چه توی دادگاهی که توش کار می کردم……این دیگه چه فکر کوفتی بود

_ حتماً……باید این بازی رو به پایان برسونم مگه نه؟

سرش رو تکون داد

_ روی همین صندلی بشین

منظورش صندلی بود که چیپس های اون  جلوش قرار داشتند

تعارفش رو قبول کردم و احساس کردم عرق روی بازوهام جمع شد..خودش روی صندلی که دوست ورشکسته ام به تازه گی خالی کرده بود نشست

پرسیدم

_ میخوای کارت ها مو ببینی؟ البته کارت های خودتن

ناخوداگاه دستم به سمت چیپس های رو به روم رفت و آنها رو نوازش کردم.. بعد دستموعقب کشیدم و روی زانوهام گذاشتم

دلال  در حالی که بهم اخم کرد گفت

_ دستها روی میز لطفاً

هر دو دستم رو بالا گرفتم و با احتیاط اونها رو روی میز قرار دادم..به شدت می‌ترسیدم به خاطر تقلب بازداشتم کنن

پسر کابوی ابتدا کارت های طرف راست و سپس کارت های طرف چپ رو بلند کرد.. آرام زیر لب سوتی کشید و گفت

_ کارت خوب بوده خانم خوش قدم

اونقدر بهم نزدیک بود که میتونستم بوی بدنش رو استشمام کنم برای اولین بار در تمام سالهایی که کندیک رو میشناختم این عادت منحرفانه اش رو که  خودش رو به مردم نزدیک میکرد تا بوی اونها رو استشمام کنه درک می کردم…دوست داشتم بوی مردانه اش رو به درون ریه ها بکشم تا ذهنم رو پر کنه این کار احساسی رو در من ایجاد می‌کرد که هرگز در تمام عمرم تجربه نکرده بودم

یک دفعه چشم ها گشاد شد داشتم به مردانگی این مرد معتاد می شدم.. یه دختر چه آسون میتونه به دام اعتیاد گیر بیفته؟ شاید باید احساس شرم میکردم و خودم رو عقب می کشیدم اما تنها کاری که دوست داشتم انجام بدم این بود که بینیم و توی گردنش فرو کنم و تا جایی که میتونم عمیق نفس بکشم..یواشکی بهش نگاه کردم و لب پایینمو  گاز گرفتم تا خوب تمرکز کنم…آیا به اندازه ی کافی نوشیدنی نوشیده بودم که بهم جرأت چنین کاری بده ؟خم شده بود و داشت به کارت هاش نگاه می کرد و با این کار فرصت خیلی آسونی رو برای من به وجود آورده بود…میتونستم به راحتی این کار رو انجام بدم

چشمهام رو بستم..یک کم به طور نامحسوس خم شدم و عمیق نفس کشیدم…سعی کردم به آرامی این کار رو انجام بدم تا صدامو نشنوه و متوجه نشه……….. زمانی که دوباره چشمامو باز کردم…. صورت او فقط چند سانت از صورت من فاصله داشت

پرسید

_ حالت خوبه؟

حس شوخ طبعی در صداش موج میزد و گوشه لب هاش به سمت بالا متمایل شده بود

_….اه ه…اره……تو چی خودت خوبی؟

و به پایین…… به شلوارش نگاه کردم

_توی دستشویی ت*رتیب خودت رو دادی؟ حالا دیگه حالت خوبه؟

یک ثانیه بعد می خواستم زبونم رو گاز بگیرم و خفه بشم….. واقعاً همین حالا یک همچین حرفی زدم؟

به نرمی خندید

_ بله.. تا جایی که میتونستم شلوارمو تمیز و خشک کردم و دیگه هیچ اثری از نوشیدنی روش نیست.. اگه این چیزیه که منظورت بود

سرم رو تکون دادم….. حالا به نقطه ای رسیده بودم که از صحبت کردن میترسیدم… کی میدونه اگه دهنم رو باز کنم بعدش چی ازش بیرون میاد…. با این همه کوکتلی که نوشیده بودم… به یک سلاح خطرناک تبدیل شده بودم

دلال حواس من رو از خجالت زدگیم پرت کرد…. دست بعدی رو به سمتون فرستاد و پول‌ها رو به طرفمون هول داد….به کارتهای او  نگاهی انداختم یک آس… یک سه و یک هشت… جلوش بود..با حرارت و تمرکز شدید عدد ها رو شمردم ۱۱ به اضافه ۳ به اضافه ۸ میشه………. ۲۱؟نه… ۲۲….جمع کارتهاش ۲۲ شده؟ به کابوی نگاه کردم

_ این یعنی چی؟

و با اشاره به کارتهای دستش نگاه کردم

_باخت…یعنی کسی که عددش زیر ۲۱ باشه برنده است…و تو به خاطر اینکه کارت بلک جک توی دستته یک مقدار اضافه برنده میشی

با شگفتی به دلال نگاه کردم که یک عالمه چیپس به طرفم هول می‌داد

_تبریک میگم احتمالاً باید به خاطر شانس تازه کارها باشه

دهنم باز موند

_این…… ۶۰۰ دلاره

من هرگز در تمام عمرم هیچ پولی برنده نشده بودم…هر یک پنی که در حساب بانکی داشتم با کار و زحمت فراوان به دست آمده بود

کابوی گفت

_ امیدوارم بمونی

دستش رو دراز کرد و شش چیپس برداشت ۳ تا از اونها رو جلوی من و سه تای دیگرو جلوی خودش گذاشت

گفتم

_ من پول همراهم نیست

کیف پولم رو پیش کندیک جا گذاشته بودم و شک داشتم که ۶۰۰ دلار توش باشه
به چیپس های جلوی من نگاه کرد

_ به نظر میرسه به اندازه کافی داری

لبخند زدم و سعی می‌کردم مانع از این بشم که فکم به زمین بچسبه.. اگه این حرف ایده اون برای لاس زدن بود باید بگم کارش درسته… حرفش صادقانه بود البته یکم غیر اخلاقی به نظر می رسه که ازش پول قبول کنم

_ اینا پول‌های تو هستن نه مال من

شونه شو بالا انداخت

_ اینها پول های بازی هستند.. چه ببریم چه ببازیم هدف اینه که اوقات خوشی رو بگذرونیم

_اوه من میتونم اوقات خوشی رو توی وگاس بگذرونم بهم اعتماد کن.. و اون کارحتی نیاز به یه عالمه پول هم نداره

پیشخدمت با یک سینی که روش دوتا  کوکتل بود برگشت

_ دوستت کجاست

و به چهره های دور میز نگاه کرد

_رفت.. اما من نوشیدنی اونو بر میدارم

یکم خودم رو عقب کشیدم تا بتونه نوشیدنی رو روی میز بگذاره

مک گفت

_اگه بازم خواستی از این طرفا رد بشی یه” باد” برای من بیار

پیشخدمت لبخند جذابی تحویلش داد و باسنش روا به طرف او خم کرد.. این حرکت بیشتر از چیزی که دلم بخواد بهش اقرار کنم منو عصبانی کرد

_ همین حالا برات میارم چیزی دیگه ای میخوای که با “باد” همراهیت کنه

مک  درست به من خیره شد

_ من تمام چیزی که نیاز دارم رو اینجا دارم.متشکرم

به خاطر معنی حرفی که از لب هاش بیرون اومد… احساس کردم چیزی توی گلوم گیر کرد… اما مطمئنا نمی تونه در مورد من صحبت کرده باشه ..تنها چیزی که در مورد من میدونه اینه که من یک آدم دست و پا چلفتی ام که دوست داره پول‌های اونو خرج کنه …و این صفتی نیست که باهاش بتونی بهترین دوست د*ختر کسی باشی

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *