فصل ۱۳

چرخیدم وناله ام بلند شد. سرم درد میکرد و احساس میکردم الانه که بالا بیارم.صدای خر و پف..خواب رو کاملاً از سرم پروند..یک چشمم رو باز کردم و کوهی از موهای بلوند نزدیکم روی تخت خواب دیدم.. با صدای قورباغه مانندی گفتم

_کندیک ؟چه اتفاقی افتاده…دیشب چیزی کشیدم ؟

زمزمه کرد

_چی؟

سرش توی بالش فرو رفته بود. پرسیدم

_کجا ایم؟

میترسیدم بلند بشم. تخت خواب داشت دور اتاق می چرخید.

_وگاس

_کجای وگاس؟

سرش رو بلند کرد..موهاش ژولیده و روی صورتش افتاده بود

_اتاق هتل

دوباره سرش رو روی تخت انداخت.. چند دقیقه بعد دوباره داشت خور و پف می کرد..پشتمو بهش کردم و به طرف میز کنار تخت خواب رو کردم.. سعی می کردم به یاد بیارم دیشب چه غلطی کردم..ذهنم سعی می‌کرد حقایق رو جمع آوری کنه و اونها رو از فانتزی ها و چیزهایی که یک ذره هم با عقل جور در نمی اومدن جدا کنه

به یاد میارم با کندیک و کلی پایین رفتیم… اون قسمت خیلی  واضحه.. دستم رو روی بدنم گذشتم از اینکه میدیدم با اون سین*ه های مصنوعی به خواب نرفتم خوشحال شدم..تصویری از یک کابوی به ذهنم اومد.

_او ه خدای من…من با یک کابوی بودم

کلی توی چهار چوب در ایستاده بود

_همین الان چی گفتی ؟ گفتی با یه میمون بودی؟

بارگیجی نشستم..سرم رو توی دستام گرفتم..

_من گفتم مثل یک میمون دیوانه با یک کابوی بودم

_پس چرا هی تکرار میکنی با یه میمون بودی در صورتی که هیچ میمونی تویوگاس نیست؟

پایین تخت خواب نشست پاهای کندیک رو به طرف دیگه پرتاب کرد و صدای ناله ی کندی بلند شد.. با چشمهایی که میدونستم به رنگ خونه بهش نگاه کردم

_خفه شو سرم داره میترکه..دیشب چه کار کردم ؟

شونه اش رو بالا انداخت

_از من نپرس..فقط به یادم میاد که رفتیم طبقه پایین و وقتی بلند شدم توی اون اتاق دیگه بودم..چیز زیادی به یادم نمیاد

کندیک رو به بالشت گفت

_عوضی تو زیادی نوشیدنی خوردی و به جای اینکه وقتمو با یه مرد خوب سپری کنم همش داشتم از تو مراقبت میکردم… سه بار بالا آوردی

در حالیکه زبانش رو در دهانش میچرخوند گفت

_او تعجبی نداره دهنم مزه ی خرابکاری گربه میده

 به پهلوی کندیک سلقمه زدم

_من دیشب چه کار کردم ؟

کندیک در حالی که با آزردگی آه عمیقی کشید نشست

_از کجا باید بدونم؟ توبا یه کابوی اومدی بالا..منم فورا اتاق رو ترک کردم..و وقتی برگشتم تو اینجا نبودی..و من رفتم خوابیدم.. تنها… مثل اینکه توی این شهر هیچ مرد خوبی پیدا نمیشه

گوشه هایی از خاطرات دیشب جسته گریخته به ذهنم خطور می کردند.. وقتی به تمام اون خاطره ها فکر می کردم صورتم قرمز شد.. بلند شدم به طرف دستشویی رفتم سر راه…تلفن رو با خودم بردم..

_نمیتونم بیشتر کارهایی که دیشب انجام دادم رو به خاطر بیارم

و در رو پشت سرم بستم… عالیه…کلی در حالی که فریاد می زد تا از پشت در بسته صداش رو بشنوم گفت

_ممکنه اینطوری بهتر باشه

به تصویر خودم در آینه نگاه کردم..روی گردنم قرمز شده بود.. تلفن همراهمو پشت سنگ توالت گذاشتم و موهامو به صورت دم اسبی بالا بستم..در واقع از دو طرف قرمز شده بود.. آخرین باری که از این کارا کردم ۱۸ سالم بود..با صدای بلند پاسخ دادم

_آره احتمالاً حق با توئه

زیر دوش آب رفتم.. همونطور که خیس می خوردم سعی کردم خاطراتم رو کنار هم بگذارم.. دیشب حدود ساعت ۹ کابوی رو دیدم.. اسمش چی بود ؟مایک؟میک؟… و بعدش اومدیم بالا…تصاویر ی گذرا از مردی با کلاه کابویی..شلوار جین…و در حالی که منو در آغوش گرفته بود؟ به ذهنم خطور می‌کرد.. آیا چنین چیزی امکان داشت؟

تمام خاطرات حس گرمی به من می‌دادند و باعث می‌شد احساس دوست داشته شدن بکنم…آیا دیشب قرص اکس خورده بودم؟.. آیا مواد زده بود؟ لعن*ت اگه میدونستم چه بلایی سرم اومده…به نظر می‌رسید اتفاقات دیشب دنیای منو زیر و رو کرد…

به موهام شامپو زدم و از شدت تمرکز ابروهام در هم گره خورد… الان کجاست؟ آیا بعد از اینکه کارش تموم شد منو ترک کرد و گفت: بعدا میبینمت به خاطر این اوقات خوش متشکرم؟… من بعدش کجا رفتم؟ چرا وقتی کندیک اومد اینجا.. توی اتاقم نبودم ؟ داشتم چه کار میکردم ؟ و کی باهام بود؟

پاسخی برای این سوال نداشتم…و این به شدت منو عصبانی می‌کرد.. بیشتر به این خاطر که احساس میکردم واقعا باید یه چیزی رو به خاطر بیارم..مثل اینکه اتفاق مهمی افتاده… شاید حتی مهمتر از دیوونه بازی با یک کابوی.. کندیک به داخل حمام اومد و روی توالت نشست

_احساسم طوریه که انگار گربه روم کار خرابی کرده

به دستمال توالت میکوبید..سعی میکرد ازش جدا کنه…اون باهاش همکاری نمی کرد.

_البته یکم بهتر به نظر میرسی

شیطان و زبونم رو تسخیر کرده بود و داشت باهاش دوستم رو اذیت میکرد

_آره خوب.. زود باش از اینجا برو بیرون تا من کارامو بکنم

در حالی که موهامو آبکشی می کردم گفتم

_حمومه دیگه ای توی اون اتاق نیست؟

_آره اما بوی استفراغ کلی رو میده بنابراین ممنون.. نمی خوام

آب اضافه روا از موهام چلوندم و یک حوله به دور خودم پیچونیدم…

_خیلی خوب بفرما… من دیگه کارم تموم شد.

از حموم بیرون اومدم و اونو تنها گذاشتم.زمانی که بیرون اومدم کلی رو در حالی پیدا کردم که کنار تخت ایستاده بود و داشت به یه کاغذ نگاه می کرد..در حالی که لباس می پوشیدم پرسیدم..

_اون چیه ؟

_مطمئن نیستم

اونو چرخوند

_فکر می کنم فاکتور ی چیزی باشه

به سمتش حرکت کردم و اونو از دستش گرفتم. تمام چیزی که روی برگ نوشته شده بود یک شماره تلفن بود نه چیز دیگه

_به نظرت لباسی چمدونی چیزی جایی گذاشتیم؟

کلی سرش رو تکون داد

_یادم نمیاد همچین کاری کرده باشیم..اما فکر می کنم امکانش هست

کاغذو توی کیفم گذاشتم

_محض احتیاط نگهش میدارم

شونه اش رو بالا انداخت

_خیلی خوب…میرم لباسامو عوض کنم..هواپیمامون کی پرواز داره؟

به ساعت کنار تخت نگاه کردم..

_سه ساعت بعد.. بهتره عجله کنیم باید یه چیزی بخورم

امیدوار بودم معده ام آروم بگیره تا بتونم یه چیزی توش بندازم .هرگز به یاد نمیارم تا این اندازه احساس گریه کرده باشم .کلی اتاق رو ترک کرد ..برای چند ثانیه در سکوت ایستادم ..این احساس دیوانه‌کننده که کاغذی که کلی پیدا کرده بود یه چیز مهمه منو ول نمیکرد.. به سمت کیف رفتم و کاغذ رو بیرون آوردم ازش پرسیدم

_از کجا اومدی ؟

کاغذ پاسخی نداد ..تلفن رو برداشتم و پذیرش رو گرفتم ..زمانی که مردی با لهجه ی هندی گوشی رو برداشت.. از بهترین صدای وکیل مدافع ام استفاده کردم

_سلام ..چطوری.. اندی مارک توی این اتاقه… خودت میدونی …خیلی خوب …باشه… دلیلی که دارم بهت زنگ میزنم اینه که یه رسید توی اتاقم پیدا کردم و داشتم فکر میکردم ببینم میتونی بهم بگی توی اتاقتون چمدونی چیزی گذاشتم ؟..راستش نمیتونم وقایع دیشب رو به خوبی به خاطر بیارم

_می تونید شماره ی روی رسید رو بخونید لطفاً ؟

 برایش خواندم و منتظر ایستادم.. زمانی که داشتم به آهنگ انتظار گوشی گوش میدادم ..صدای جیغی از حموم اومد

 

 

قسمت بعد


دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *