رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت سوم

 

مک با اخم گفت

-سنت های پوسیده و قدیمی؟ بیخیال ایان حرفت منصفانه نیست.همین سنت ها تو رو به مدرسه فرستادند و کمک کردند تا با جینی  ازدواج کنی… درست همونطور که همیشه می خواست

دوباره به سمت منظره زیبای رو به رویش برگشت راحت تر روی زین نشست ..همانطور که دستش را دراز می کرد تا افسار را به دست بگیرد دوباره شروع به سوت زدن کرد…بازگردانی زیبایی از آهنگ من دارم به جلو حرکت می کنم از راسکال فلتس را اجرا می‌کرد

ایان این آهنگ را خوبی می‌شناخت .مادرشان تقریباً هر روز این آهنگ را در خانه برای آنها پخش می‌کرد و خود را غرق در غم  تسلیم کردن پسر جوان اش به  شهر بزرگ ‌می کرد. او به جای چندان دوری نمیرفت .. اما خانواده اش طوری رفتار می کردند انگار شهر بزرگ می‌خواهد او را قورت دهد و او هرگز بر نخواهد گشت.. او و همسر آینده اش جینی  قول داده بودند تمامی تعطیلی ها را به دیدن خانواده شان بیایند و همچنین دو هفته در طی کریسمس اینجا باشند… اما همه این چیزها هیچ کمکی به کم کردن اندوه مادرش نمی‌کرد ..تمام چیزی که او می توانست در موردش صحبت کند… نوه ای بود که هنوز به دنیا نیامده و او هرگز او را نخواهد دید

ایان گفت

-امروز برات یه بلیط خریدم ..اومدم اینجا اینو بهت بگم تا قبل از اینکه  اینجا رو به مقصد بویس ترک کنیم بتونی دوش بگیری و لباس هات رو عوض کنی… هواپیما ساعت چهار  پرواز میکنه بنابراین ما باید ساعت ۳ اونجا باشیم… نه دیرتر

-بهت گفته  بودم من نمیام .. باید قبل از رسیدن هفته آینده کارهای اینجا رو سر و سامون بدم

-بوگ قبلا گفت که خودش این کارو انجام میده و به هر حال اینو بهت بدهکاره… پس بزارش  به عهده او… به علاوه من بهت نیاز دارم… میتونی برای یکبار هم که شده به خودت استراحت بدهی…. ۱۰ ساله که به تعطیلات نرفتی

با فشار دادن پاها یش و صدای کلیک مانندی  داخل  دهانش… اسب را تشویق به حرکت کرد

-تو به من نیاز داری؟ توی وگاس؟ تعطیلات؟ آره درسته… این روزمو میسازه

اسبش از درخت گذشت و به سمت تپه پایین تر که در مقایسه با تپه قبلی برآمدگی کوچک بیش نبود حرکت کرد

ایان به اسب  مهمیز زد و باعث شد به تندی به جلو حرکت کند و باعث عدم تعادل اسب برادرش شود

مک با اخم به او گفت

-بچه بازی هاتون تمام کن ایان.  الان وقت ندارم تا با تو بازی کنم. دست از رفتار کردن مثل یک احمق بردار

ایان لبخندی زد و دور اسب برادرش چرخید .می خواست کاری کند تا او واکنش نشان دهد…این رفتار سرد و بی تفاوت او را به جایی نخواهد رساند.. یک چالش تنها راهی بود که می توانست برادرش را بیدار کند.. تا زمانی که هنوز هم فرصت زندگی کردن دارد… خود را با زندگی درگیر کند.. ایان این  مهمانی مجردی را تنها شانس برادرش میدید که بتواند کمی از دنیا را ببیند…. قبل از آن که مانند پدرش به یک مرد گوشه نشین تبدیل شود. او هنوز خیلی جوان بود… اما طوری رفتار می کرد گویی ۵۰ ساله است …مسئولیت پذیر… بالغ …جدی … و تقریبا تمام اوقات اینگونه بود. ایان همانطور که به برادرش که روی اسب نشسته بود نگاه میکرد…. احساس کرد زندگی دارد در درون او خشکیده می شود

شرط میبندم میتونم تا اونجا… بالای اون تپه ….شکستت میدم-

و یکبار چانه اش را به نشانه ی چالش بالا گرفت.. میدانست برادرش نمی تواند مقاومت کند …مک همواره می‌بایست  از همه سریع تر اسب سواری کند… از همه بلندتر بپرد…  بلندتر سوت بزند…او هرچی که نبود …انسان رقابت طلبی بود… و هنوز این کار را با رفتاری خونسردانه و استایلی شیک و آرام انجام می داد …طوری که هرگز هیچکس متوجه نمی شد که در صدر بودن چقدر برای او اهمیت دارد… غرور او از فولاد بود…..بله مک مکنزی از غروری فولادی ساخته شده بود

-کی قراره دست برداری ایان؟ همه میدونن تو روی اسب مثل یک کاهن پیر میمونی… همونقدر آهسته….. برای همینه که میخوای به شهر بزرگ فرار کنی تا  هیچ کس از راز شرم آگینت  با خبر نشه

با دهان  بسته خندید

ایان چشمهایش را…. به حالت چهره خسته ای که پدرش قبل از اینکه آنها به دنیا بیایند از ان استفاده می کرد …چرخاند….دیدن اینکه چطور این حالات دارد به  مک  به ارث میرسد ترسناک بود… مخصوصاً حالا که مدیریت زمینها و گله  به او رسیده بود

-من به آهستگی یک کاهن نیستم ..من از تو سریع ترم و میتونم این رو ثابت کنم …چرا شر*ط بندی نمی کنیم؟ با من تا بالای تپه مسابقه بده

مک از گوشه ی چشم به ایان نگاه کرد… سپس نگاهش پایین افتاد تا اسب زیر پای او را بسنجد… سپس به تپه ای که می بایست از آن بالا رود نگاه انداخت.. چشمهایش دشتی که بین او و تپه قرار گرفته بود را از نظر گذراند

مک پرسید

شرط چیه؟-

دوباره روی زین جابجا شد..  افسار را محکمتر به چنگ گرفت

ایان نیشخندی زد می ‌دانست موفقیت در چند قدمی اوست

-اگه من بردم میای وگاس .هیچ غرولوندی در کار نباشه … هیچ گله و شکایتی در کار نباشه… و هیچ بهانه ای نمی آری… خوشحالی می کنی و خودت رو رها میکنی… و نوشیدنی می‌خوری… بازی می کنی و با یه دختر زیبا آشنا میشی… و یکم خوش میگذرونی…. نه خیلی بلکه یکم
فک مک  چند بارمنقبض  شد و دندانهایش را روی هم فشار داد اما چیزی نگفت..  در عوض  نیشخند زد

و اگر من بردم تو  اینجا میمونی و به مهمونی تولد مادر میای-

لبخند ایان ناپدید شد

-او.. بیخیال این منصفانه نیست. میدونی قبل از اون باید کارم رو در پورتلند شروع کنم

مک  شانه ای بالا انداخت. برای اولین بار در آن روز لبخندی واقعی روی لب هایش آمد

-مشکل من نیست داداش کوچولو ..کاری که باید انجام بدی رو  انجام خواهی داد…مجبور نیستیم الان مسابقه بدیم به هرحال میدونی بدجور شکستت میدم

لع*نت به همه اینا-

ایان با لگد به اسب زد و افسار را  محکم به دست گرفت

هییییییی-

حیوان با یک جهش شروع به دویدن کرد و تقریباً او را از  روی زین بیرون پرتاب کرد… اما کاری از دستش بر نمی آمد جز اینکه محکم اسب را  بچسبد  وامیدوار باشد بهترین نتیجه را به دست آورد

 

قسمت بعد

 


برچسب ها :
دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *