رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت ششم

 

حوله رو درآوردم و شونه ای که کلی به من داد رو توی موهای نمدارم کشیدم ..به آینه خیره شدم …این تعطیلات ناگهانی رو  در نظر گرفتم من حالا به یک شب دخترانه دعوت شده بودم …خیلی خیلی دور از خانه.. شاید امشب با ظاهری جدید به  شب گرم لاس وگاس پا بزارم و یک دختر جدید باشم… حتی اگه تنها برای یک روز و یک شب باشه.. این فکر به طور شگفت آوری خوشایند به نظر می‌رسید ..من توی یک ایالت غریب بودم که هیچکس منو نمیشناخت… میتونستم هر کاری که دلم بخواد انجام بدم و تا زمانی که کاری انجام ندادم که دستگیرم بکنن میتونم به راحتی به خونه برگردم و دوشنبه که به سرکار برگشتم دوباره یک وکیل خفن باشم

و مجرد.. اون موقع دیگه مجرد خواهم بود .. اما این وضعیت می‌تونه تغییر کنه.. به طور آزمایشی به خودم لبخند زدم… چند گزینه  پیش رو داشتم من  یکی از اون دخترهای ترشیده نبودم که هیچ آینده ای جز تنهایی و زندگی پوچ در انتظارش نباشه

بیشتر به سمت آینه خم شدم و دارایی هامو ارزیابی کردم… چشمهای سبز-خاکستری… موهای قهوه ای با هایلایت طبیعی… گونه های برجسته… فکی مناسب  و قابل قبول… یک دماغ عالی-یا حداقل مادر بزرگم اینطور فکر می کرد-نه خیلی کوچیک نه خیلی بزرگ …بالاتنه ام به اندازه یک کندیک بزرگ نبود اما مال خودم بود…  کاملا خانگی…  بیشتر دوست *سرهام بهم می گفتن بهترین برگ برنده ام پشتمه  …چرخیدم و سعی کردم یک نگاه بهتر بهش بندازم…از نیمرخ به بدنم نگاه کردم.. اگه بخوام خودم رو توصیف کنم از کلمه ی پر پیچ و خم استفاده می کنم بیشتر روزهای  نوجوانیمو در حالی سپری کردم که آرزو می کردم بدنم بیشتر شبیه یک مدل با پاهای بلند و شکم عضلانی بود.. اما اخیراً انحناهای زنانه بدنم بیشتر خوشم میاد…به علامت رضایت به نیم رخم سرمو تکون دادم و یکبار دیگه به آینه رو کردم… اگه یه مرد نمیتونه چیزی که توی یه رابطه ی مشترک بهش هدیه میدم رو قبول کنه …. پس بهتره راهشو  بگیره و بره

من هنوز هم فرصت دارم… فقط ۲۵ سالم بود… نقشه و برنامه ام  هنوز هم سر جاش بود ….حتی اگه لوک دیگه  سرجاش نبود… سال دیگه ترفیع مقام خواهم گرفت و سال بعدش  ازدواج خواهم کرد ..دو سال بعد از اون بچه دار میشم  و بعد از ۵ سال شرکت خودمو  تاسیس خواهم کرد….بوم….. تمام کارهای سخت تا ۳۵ سالگی انجام خواهند شد و بعد از اون با آرامش میتونم به دریا نوردی برم

به موهای خیسم  توی آینه نگاه کردم و شونه ای بالا انداختم..موهام تا چند اینچ  پایین تر از شونه هام رشد کرده بودند….. یه عالمه ماهی توی دریا وجود داره…باید یک نفر اون بیرون باشه که منو بخواد …که به نظرش برنامه زندگیم جالب توجه باشه…  برنامه ام عالی بود… از این قضیه مطمئن بودم ..بیشتر از یک دهه با دقت اونو برنامه ریزی و برای رسیدن بهش سخت تلاش کردم…  در واقع  اون  سفر زندگی ای بود که هزاران مرد آرزوشون بود که عضوی از اون باشند…  حالا تمام کاری که باید بکنم اینه که مرد درستشو پیدا کنم …کسی که پیشم بمونه..به سختی تلاش کردم روح های  گذشته که سعی میکردن با یادآوری بدبختی ها منو تسخیر کنند رو پس بزنم … امروز نه … خاطرات بد…..من امروز شکست ناپذیرم ….و خیال دارم حسابی خوش بگذرونم

به اتاق دیگه پا گذاشتم… متوجه شدم کندیک و کلی  روی بالکن با نوشیدنی در دست دارند میخندند.. به آنها ملحق شدم و  گرمای روز که با شدت تمام به صورتم برخورد کرد …نفسمو بند اورد …مثل این بود که مستقیم به داخل یک ف  با دمای ۴۰۰ درجه پا گذاشته باشی  …نوشیدنی کندیک رو  از دستش گرفتم

-همزمان که میخوای مو کوتاه کنی  نوشیدنی نخور….این شعار زندگی منه

یک جرعه طولانی سر کشیدم و تقریبا خفه شدم… نوشیدنی گلومو  به آتش کشید

کلی خندید و لیوانشو  برام بالا برد

در حالیکه صدام  کاملا خشدار  شده بود گفتم

لعنتی  اون چی بود؟مایع فندک؟ من الان مایع فندک سر کشیدم؟-

چند نفس عمیق کشیدم و دستمو  به حالت هشدار بالا گرفتم

-هیچکس کبریت روشن نکنه…  یکدفعه دیدی روی دستتون  ترکیدم

کندیک با دست نگرانی منو پس زد

-این اتفاق فقط زمانی می‌افته  که توی یه بشکه  پر از گازوئیل گیر افتاده باشی…  بیا بشین اینجا

و به میز جلوش  اشاره کرد

در حالی که داشتم لینوانو  دوباره به لب هام نزدیک می کردم  نیمه راه متوقف شدم

اه ه ه ه   ……  چی؟-

کلی هم کاملا بی حرکت ایستاده بود و حالتی  از گیجی  روی صورتش پدیدار شده بود

کندیک در حالیکه خیلی با اعتماد به نفس به نظر می رسید گفت

شنیدی چی گفتم… اگه توی یک بشکه گازوییل گیر کنی  واونوقت یک نفر کبریت روشن کنه .. خود به خود میترکی-

طوری به ما نگاه می کرد انگار ما آدم احمقه بودیم

این یک حقیقت پزشکیه..  میتونی در موردش تحقیق کنی-

دوباره شاهدی بر این ادعا که چطور استعدادتو  با نرفتن به دانشکده ی پزشکی هدر دادی-

با شگفتی مطلق  سرمو تکون دادم

چطور این چیزا رو یاد میگیری… البته اگه میتونم بپرسم؟-

کلی در حالی که اه میکشید پرسید

چرا میپرسی؟ میدونی که از جوابش خوشت  نمیاد-

کندیک  چونه اشو بالا گرفت و گفت

-اگه دونستنش برات ضروریه باید بگم توی برنامه تلویزیونی پارک جنوبی دیدم
-پارک جنوبی

انگشتمو  بالا آوردم  و با حرکت پانتومیم وانمود کردم دارم گوشمو  پاک می کنم

-حالا دیگه نکات پزشکیمونو از فصلهای برنامه ی  پارک جنوبی می ‌گیریم؟

کندیک بیشتر مواقع منو می ترسوند… این یکی از اون  مواقعی بود که با خودم در تعجب بودم چطور تک تک روز هاشو  سپری میکنه بدون اینکه با یک ماشین تصادف کنه … یا یک نفر با دوچرخه از روش رد بشه ..یا با یه  سه چرخه نوزاد

-هی هرچی میخوای بگو.. اما اونا  مورد هایی از دنیای واقعی رو توی اون برنامه نشون میدن …در موردشون با آدمها صحبت می‌کنن که چطور با این شرایط کنار اومدن

دست هاشو  روی شونه هام  گذاشت و منو  هول داد

حالا بشین… می خوام اینجا جادو گری کنم-

یک دسته از موهامو  برداشت

-شرایط بحرانی اقدامات بحرانی می طلبه

-بحرانی؟

احساس میکردم همین الان از سوراخ لانه خرگوش پایین افتادم ..خدا را شکر …که کارش در رابطه با موها بهتر از  امور پزشکی بود.. و گرنه جدا کارم ساخت بود …یک جرعه ی دیگه از  آب آتشین رو سر کشیدم

-بله بحرانی با یک “ب”  بزرگ… تو همین الان با یک احمق به تمام معنا به هم زدی و الان توی لاس وگاسی

به ساعتش نگاه کرد

و الان ساعت ۸ و تو هنوز هم افسرده ای-

انگشتهاشو  زیر لیوانم  گذاشت و به سمت بالا فشار داد

-بخور.. خواهر قلبم … راحت باش و اجازه بده کندیک کبیر تو رو قشنگ کنه …. امشب بهت کمک می کنیم یه مرد دیگه برای خودت پیدا کنی…. یه جذابشو

خنده ریزی کرد….. خنده اش کمی  دیوانه وار به نظر می رسید

دستمو  جلو  آوردم و دست کلی رو  گرفتم

برام دعا کن کلز-

گفت

پدر عزیز ما که بهشت را آفریدی…..-

یک جرعه از نوشیدنیشو سر کشید و به خاطر تندی نوشیدنی  چشمهاش چپ شدن….اما این باعث نشد یکی دیگه سر نکشه

چشم هامو  بستم و  بقیه ی  نوشیدنی خودمو  سر کشیدم …به محض اینکه تمام شد کلی یکی دیگه برام  ریخت همانطور که چشمام بسته بود و می نوشیدم…  به صدای قیچی کندیک که از کنار گوشم رد می شد گوش می کردم آرزو می کردم وقتی کارش تمام شد شبیه پینک  نشده باشم .. من هر زمان که موهامو کوتاه می‌کردم شبیهه یک مرد کوتوله می‌شدم

ذهنم به سمت افکاری در باره ی لوک  کشیده شد…حرکت دستها و قیچی کندیک منو کاملا ریلکس کرد و باعث شد زیر دستش چرت بزنم… احتمالا نوشیدنی که نوشیده بودم هم در  اینکه احساس شناور بودن میکردم دستی بر آتش داشت….  اما باهاش مبارزه نکردم

چرا من به رابطه داشتن با اون پ*شکل  ادامه دادم ؟اون هم بعد از اینکه بهم کارت تخفیف لیپوساکشن هدیه داد؟ و یا بعد از خیانتش؟ یک بوسه چیز چندان مهمی نبود که بهش گیر بدی اما همیشه با خودم در تعجب بودم که اتفاقی بیشتر از یک بوسه افتاده …ولی اعتراف نمیکنه …هرگز بهش فشار نیاوردم که حقیقت رو بهم بگه چون که نمیخواستم از حقیقت مطلع بشم …چرا؟در حقیقت ممکن بود  برنامه های منو خراب کنه… برنامه‌های دیوانه وار منو… آیا آن قدر به نتیجه بخش بودن آنها اعتقاد داشتم که هر پیر پسری رو  وادار می کردم اون نقشو بازی کنه؟ مشخصا این طور بوده …چه افسرده کننده …من حتی همه چی رو درباره لوک به  کندیک وکلی نگفته بودم …در مورد تمام مواقعی که  به خاطر با*سنم  بهم سرکوفت می زد…  در مورد اینکه همیشه سعی داشت منو متقاعد کنه موهامو بلوند کنم  و عمل جراحی س*ینه انجام بدم… اونا همین طوری هم بدون اینکه هیزم به آتششون  بزنم از او متنفر بودند.. وقتی به اینکه در مدت این سه سال چقدر از شخصیت خودم رو از دست داده بودم فکر میکردم دلم می‌خواست گریه کنم… فراموش کرده بودم قوی و نترس بودن یعنی چی…. به لوک  اجازه داده بودم از روم رد بشه تا ترکم نکنه .. تا هنوز هم بتونیم ازدواج کنیم و بچه دار بشیم…. خدایا آخه چقدر رقت انگیز میتونستم باشم؟

با اعلام کندیک از خیالات واهی بیرون آمدم

کارم  تموم شد-

قیچی رو  روی میز کنار صندلی من  پایین گذاشت

-توجه کنید….. نسخه جدید و پیشرفته اندی آماده رونمایی ست…. دختر اهل پارتی از هیزی هوس

کلی نوشیدنی شو  بلند کرد و گفت

-به افتخار کاخ پارتی

دست هاش کمی  با عدم تعادل این ور اون ور می رفت

د-ختر اهل پارتی توی کاخ پارتی…… اینجا یه کاخه

همانطور که به این ور اون ور می چرخید دستش به طرف های متفاوتی اشاره می‌کردند… مشخص نبود به این اتاق اشاره می کنه یا به لاس وگاس

ایستادم….کمی متزلزل

-واااه…..همه چی در حال دورانه

کندیک  لیوانمو به کلی داد

یه  نوشیدنی دیگه براش بیار-

کلی پر سر و صدا از کنار صندلیم گذشت و به  اتاق دیگه هتل رفت

-یک نوشیدنی دیگه….. اساعه حاضر میشه

هم زمان که پامو توی  اتاق پشت سر اون  میزاشتم  گفتم

-بهتره یکم سرعتش رو کم کنه وگرنه قبل از این که خورشید غروب کنه برشته میشه

پرسیدم

قراره اینا رو خشک کنم یا چی؟-

دستمو  بالا بردم تا سر هنوز خیسمو لمس کنم

-برات با سشوار خشک شون می کنم و بهشون حالت میدم ….اما قبلش باید بری حموم تا همه اون موها رو بشوری و بعد لباسی که امشب قراره باهاش بیرون بری روبپوش… سریع یه حالتی بهشون میدن و بعد میریم واسه شام

به شلوار جین و لباس گل گلیم نگاهی کردم

-فکر می‌کنم این چیزیه که برای امشب میپوشم

کندیک نچ نچی بهم کرد

-نه نه  نه-نه نه اون لباس کارگر ی رو نمی پوشی… باید حسابی برای امشب خوش تیپ کنی…  یه لباس تنگ مشکی کوتاه

-و کفش پاشنه بلند

لبامو جلو  دادم

-اما من با خودم چیزی نیاوردم

احساس میکردم سیندرلام  که  با خواهرهای ناتنی خوش لباس محاصره شده

کندیک گفت

-نگران نباش من یکی برات آوردم تا تو حمام میکنی یه چیزی برات سر هم می کنم

مستقیم به س*ینه اش  خیره شدم

-من تویه لباس های تو جا نمیشم کندیک …. مگه اینکه یه رل  کامل از دستمال توالت رو توی س*وتینم  جاسازی کنم که قرار نیست هرگز چنین کاری کنم… پس حتی سعی نکن منو متقاعد کنی

یک انگشت تهدید کننده به سمتش گرفتم و چشمامو به روش  باریک کردم تا بدونه چقدر در این مورد جدی هستم ..اگه اصرار کنه که این کار احمقانه رو انجام بدم نمیتونم از پس کندیک بر بیام.. یکبار توی دانشگاه منو مجبور به انجام چنین کاری کرد…و زمانی که تی شرتم خیس شد اصلا منظره جالبی درست نشد.. تمام طول زندگیم از این قضیه میترسیدم… در حقیقت دیگه نمی تونستم به یک رول دستمال کاغذی نگاه کنم بدون اینکه س*ینه های کاغذی که از زیر تیشرتم بیرون می آمدند و روی زمین می افتادنو به خاطر نیارم

-فقط برو حموم و جزئیات رو به من واگذار کن باشه؟

لبخندش ترسناک تر از اون بود که بهم آرامش بده …اما ناگهان متوجه شدم که باید برم دستشویی… پس اونو  همونجا رها کردم تا به نقشه‌های شرورانه اش  بپردازه و به سرعت به سمت دستشویی دویدم تا مثانه امو خالی کنم

همونطور که راه مو به سمت دستشویی باز میکردم غرولند کنان گفتم

-با دستمال کاغذی برای خودم س*نه  مصنوعی درست نمیکنم… من اینکارو نمیکنم

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *