_دلال هم یک آس داره.. داره این شانس و بهت میده که میزان شرط بندی رو تعیین کنی.. اگه کارت بعدی رو بیاره بلافاصله به طور اتوماتیک برنده میشه…اگه میخوای باختت رو کمتر کنی… می تونی نصف اون چیزی که الان روی میز رو شرط ببندی

_اگه من هم بلک جک بیارم بازم اون برنده میشه؟

_نه اما اون موقع پولی که برای بیمه شرط بندی کردی رو میبازی

_ به نظرت باید این کارو بکنم؟

شونه اش را بالا انداخت

_ نمیتونم بهت بگم این کار را انجام بده یا نه باید طبق غریزه ات عمل کنی

کارت های خودش را نگاه کرد.. سرش را به علامت منفی تکان داد و بیمه را قبول نکرد

_ غریزه ام بهم میگه همین الان برم و خودمو توی یک کمد پنهان کنم

مرد سرش را تکان داد

_ بهتره کارو نکنی.. اون موقع دوست پ*سرت  جاشو سر میز از دست میده.. تا اینجا که خوش شانس بوده..حدود ۲۰ دقیقه دیگه دلال عوض میشه و اون موقع دیگه اون پسر هرگز نمی تونه خودش رو به بازی برسونه

دندان هامو روی هم فشار دادم و سعی کردم با تنفس آرام سرگیجه مو نادیده بگیرم..مثل اینکه خیلی نوشیدنی نوشیدم

_خیلی خوب باشه..میتونم شجاع باشم..میتونم خطرناک باشم

سرم رو برای دلال  تکون دادم. سعی کردم چهره  بی احساس پوکری رو به اون نشون بدم

_بیمه نمی خوام..اما متشکرم که ازم پرسیدی در حقیقت این خوش قلبی تو رو میرسونه

دلال  خنده ی کوچکی تحویلم داد

_ این جزو قوانین بازیه من قوانین رو نمیسازم فقط براساس اونها بازی می کنم

یه جورایی بانمکه

_اوه

صورتم کاملاً قرمز شد و از خجالت یکم توی صندلی فرو رفتم

یک پیشخدمت از راه رسید و کنارمیز من توقف کرد

_کوکتل؟

_ الان پول همراهم نیست؟

کیف پولم رو توی کیف دستی کندیک جا گذاشتم

با چهره‌ای کسل رو به من گفت

_ تا موقعی که بازی می‌کنی نوشیدنی‌ها مجانیه

_ خیلی خوب اگه مجانیه یکی برای من و یکی هم برای دوستم بیار

به مردم بغل دستیم چشمک زدم و او هم سرش رو برام تکون داد

_جین و تونیک  برای من و…..

همسایه ام گفت

_بکنش دوتا

دلال  به همه ما یک کارت دیگه داد و گوشه ی کارت خودش رو بالا گرفت نگاه گذرایی به اون کرد و به مردی که سمت راست من و اون سر میز نشسته بود با حالتی انتظار آمیز نگاه کرد

مرد بغل دستیم  نفسش را پر صدا بیرون داد

_ چی شد ؟چه اتفاقی افتاد؟

به سرعت یه نگاه به او و یک نگاه به دلال انداختم
_ دلال عدد ۱۰ یا بالاتر نداره بنابراین شرطی که بستی فعلاً جاش امنه

به آدمهای دور میز نگاهی انداختم همه ی اون ها به کارت هاشون نگاه می کردند و سپس اخمی روی چهره شان می نشست..کناره کارت آسم…یه آس  دیگه نشسته بود.. قلبم به شدت شروع به تپش کرد.. این یعنی چی؟ ۲۲؟ نمی تونه خوب باشه.. ۱۲؟ اما به نظر خیلی کم میرسه

زمزمه کردم

_ کمکم کن

آرزو داشتم خدای پوکر همین حالا به صورت مینیاتور کوچکی روی شونم نشسته بود و بهم میگفت که چه کار کنم

_ چی گیرت اومده؟

به نظر سرگرم شده میرسید و کمی به سمت من خم شد

کارت ها رو برداشتم و به طرف او گرفتم تا بتونه به اونها نگاه کنه

_ فکر می کنم خبر خوبی نباشه

از جوابش میترسیدم..من همین حالا ۲۰۰ دلار از پول یک نفر دیگر رو به باده هوا دادم..باید هرچه سریعتر چیس اضافه بخرم و سرجاش قرار بدم..قبل از اینکه اینجا برگرده و متوجه قضیه بشه..باید کندیک رو پیدا کنم و وسایلمواز او پس بگیرم… به اطراف اتاق نگاه کردم…اما او و کلی هیچ جایی در دیدرس نبودند

مرد  به آرامی سوت زد

_ باید دربری

از روی میز پریدم و به اطراف اتاق نگاهی انداختم

_ خیلی خوب

انگشتام رو به یکدیگر فشار میدادم سعی میکردم بفه مم باید کجا فرار کنم..و آیا باید چیس ها رو با خودم ببرم یا همینجا اونا رو رها کنم..البته رها کردن اونها اینجا باعث تاسفه

دستشو روی شونه ام قرار داد و گفت

_داری چیکار می کنی؟ بشین سر جات

با گیجی به او نگاه کردم

_ اما خودت بهم گفتی فرار کنم

شروع به خندیدن کرد و شکم گنده اش زیر لباس تکون میخورد

_بهت گفتم از زیرش در برو یعنی اینکه باید کارت ها را به دو نیم تقسیم کنی و هر کدام از آنها را در دست های جداگانه بازی کنی

_چی؟

به آرامی سرجام برگشتم البته چیزی از گیجیم  کم نشده بود اما مطمئن بودم که قرار نیست به اتاق یا دستشویی فرار کنم

_میتونی به انتخاب خودت کارت هات رو برای دو دست بازی کنی…اما باید مبلغ شرط بندی رو بالاتر ببری که در مورد تو…بهت میگم که ارزشش رو داره

محکم آب دهانم را قورت دادم

_ یعنی داری میگی باید به جای ۲۰۰ دلار ۴۰۰ دلار بزارم روی میز؟

اونم پول های یک غریبه رو؟ یا مسیح دارم چه کار می کنم؟

_اره

دوباره به کارت های خودش نگاه کرد

_ باید تصمیم بگیری قبل از اینکه فرصتت رو از دست بدی… باید چه کار بکنی

و به سمت دلال  سرش را تکان داد

سرم را بالا گرفتم و دیدم که دلال با حالت انتظار داره به من نگاه میکنه

_اه…ام..من…معذرت می خوام اما باید از زیرش در برم

صورتم قرمز شده بود و بدجور به یک نوشیدنی نیاز داشتم…همین حالا فرار کردن به سمت دستشویی ایده بسیار جالبی به نظر میرسه

دلال  سرش رو تکان داد

_  ۲۰۰ دلار

سرم رو به داخل چیپس ها  فرو کردم و به دقت اونها رو از نظر گذراندم دنبال این میگشتم که قیمت رو روی این طرف و آن طرف اونها ببینم اما به محض اینکه فهمیدم آنها به وسیله رنگ کد بندی شده‌اند دو تا چیس دیگه دقیقاً مشابه اون هایی که قبل سر میز قرار داده بودم پیدا کردم و روی میز گذاشتم

دلال دستش را جلو آورد و کارتهای من را به دو قسمت تقسیم کرد و روی هر کدام از آن ها دویست دلار گذاشت..یک دست دیگه کارت به من داد و حالا ۴ کارت رو به روی من قرار گرفته بود..متوجه شدم مردی که سمت راست من قرار گرفته بود با انگشت اشاره اش روی میز ضربه زد و دلال یک کارت دیگه به سمتش پرتاب کرد.. بعد مرد دستش رو بالای کارتها شناور کرد و سرش رو تکان داد

دلال  دوباره به من خیره شد

من هم به او خیره شدم.. حالا دیگه یه کم از دستش عصبانی شده بودم واقعا آزاردهنده بود

_چته؟

پرسید

_ میخوای بزنمت؟

با وحشت به او نگاه کردم.. با خودم در تعجب بودم که چه قانون محکمی رو اینطور شکسته بودم که به نظر این مرد انصاف بود که از نظر فیزیکی به من آسیب برسونه

_ نه نمیخوام بزنیم…تو چی.. میخوای من بزنم؟

سرپا ایستادم…اماده بودم تا از خودم دفاع کنم..این بدترین خدمات مشتریه که به عمرم دیدم.. احتمالاً به این خاطر عصبانی بود که نصف آس ها  دست من بودند

مرد کناریم دستش رو روی بازوم قرار داد و گفت

_میخواد بدونه کارت دیگه میخوای یا نه.. منظور از زدن اینه

تمام فیلم هایی که در مورد جنگ توی کافه ها دیده بودم از جلوی چشمهام عبور کردند و تمام نیروی جنگ از بدنم خارج شد.. به جاش تحقیر سراسر بدنم را فرا گرفت..این تجربه‌ جتی از اون موقعی که دستمال کاغذی از زیر لباسم بیرون افتاده بود هم حقارت آمیز تر بود..سرجام نشستم و لباسم را تا جایی که می تونستم پایین تر آوردم

_به خاطر حرفی که زدم متاسفم..واقعا عذر می خوام که شما رو تهدید کردم..بله لطفاً برای هر کدوم از اونها یه کارت دیگه لطف کنید

مرده کنار دستیم گفت

_ باید با اشاره با او حرف بزنی نه با کلمات. برادر بزرگتر داره نگاه میکنه

و با دست به دوربینی که توی سقف جاگذاری شده بود اشاره کرد

_مردم وقتی می‌بازند بعدا میان و شکایت می‌کنند که چیز دیگه گفتن بنابراین باید با اشاره دست  مفهوم رو برسونی که همه چیز واضح باشه

با مشت به کف دست دیگه ام ضربه زدم

_منو بزن

دلال  خندید و برای لحظاتی جای دیگه ای رو نگاه کرد مثل اینکه داشت خودش رو جمع و جور می کرد

مرد  کنار دستیم هم لبخند زد

_فقط با انگشت روی میز ضربه بزن نیازی نیست کسی رو با مشت بزنی

_اوه

یک حرکت تازه کار دیگه.. احتمالا باید بیشتر خجالت زده باشم اما نوشیدنی ها کار خودشان رو انجام داده بودند…روی میز ضربه زدم..کنار هر برگه دوتا..

دلال سرش رو تکون داد و دو برگه دیگه به طرفم پرتاب کرد..نمیدونم چطوری اما موفق شد آنها را درست روی هر برگه بندازه با اینکه حتی به سختی دستشو تکون داد.. مثل اینکه جادوگری چیزی بود.. و دوباره به من خیره شد دلم میخواست بهش غرش کنم

دوست یاری رسانم گفت

_به کارت ها نگاه کن…تا جایی که میتونی به بیست و یک نزدیک شو

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *