رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت هشتم

 

با سراسیمه گی و سکندری خوردن به سمتش دویدم تا اوضاع رو خوب کنم. اوه خدای من ..اوه خدای من ..من چکارم کردم؟ نوشیدنی سابقم از روی کلاهش به سمت صورت و بعد به سمت تیشرتش سرازیر شد..ایستاد و با شوک به خودش نگاه کرد

-لع*نت به من …خیلی متاسفم…اوه خدای من
یه دسته دستمال از روی میز برداشتم .. و تقریبا به خاطر عجله ای که داشتم نوشیدنی بقیه مردومو روی میز ریختم . از دستمال ها استفاده کردم تا صورت جذاب .. خوش تیپ و نفس گیرشو پاک کنم . از نزدیک که بهش نگاه کردم حتی زیبا تر هم به نظر می رسید چیزی که چند لحظه پیش به نظرم غیر ممکن میرسید
وقتی سرشو بالا گرفت و بهم نگاه کرد تقریبا سکته قلبی کردم…با صدای چلپی دستمال ها رو روی چکمه های کابوییش انداختم …اگه کندی الان اینجا بود بهم افتخار می کرد…..اون چشم ها….با برقی درخشان از زیر کلاه کابویش نمایان بودند اینقدر چشم هاش ابی بود که اسمون رو از رو میبرد انگار که مستقیما از توی روحش بهت نگاه میکرد
-اگه خیلی خجالت اور نبود میگفتم نوشیدنی به حساب من اما توی این شرایط جملمه چندان جالبی نیست
خدایا صداش…..عمیق و مردانه..اما نمیدونستم داره چی میگی چون چشم هاش روحمو سوراخ میکرد یا یه همچین چیزی هرگز در زندگیم چنین چیزی ندیده بودم میتونم تمام طول روز بهش خیره بشم و خسته نشم

-هاه؟
به محض اینکه این کلمه احمقانه از دهنم بیرون اومد از خجالت اب شدم فن بیانی که توی دادگاه جلوی قضات همیشه یاریم میکرد الان کاملا منو رها کرده بعید میدونم از این لحظه به بعد بتونم جمله عاقلانه ای بگم..اون چهره جذاب با اون هیکل مردونه بکلی هوشو از سرم پرونده احتمالا نوشیندی هایی که نوشیدمم بهم کمکی توی این ماجرا نمیکنن
-هیچی
کلاهشو از سر برداشت و کنار بدنش اونو تکون داد …قطره های نوشیدنی سابقم داشتن پاین میریختن..موهاش پر پشت و بلند بودند که به کلی منو غافل گیر کرد انتظار داشتم کچلی سکه ای چیزی داشته باشه تا اونو یکم بیشتر شبیه انسان ها نشون بده نه این طور زیبایی مافوق بشری داشته باشه…..اما چنین شانسی نداشتم…چی بگم برات اونقدر زیباست که باعث میشه بقیه مردای توی اتاق شبیه گوشت سگ بنظر برسن…فورا باعث شد بقیه مردهای توی اتاق در نظرم محو بشن و از وجودیت ناپدید بشن این قضیه شامل اون مردی که به مدت سه سال باهاش رابطه داشتم و از طریق یه پیامک تلفنی موقع پرواز باهام بهم زد هم میشه..راستی اسمش چی بود ؟ پوک ؟ فکر کنم همین بود
به پایین نگاه کردم و در امتداد تی شرت تا روی شلوارش لکه خیسی بجا مونده بود ناگهان این میل شدید در من بوجود اومد تا به طریقی کمک کنم…نا امیدانه میخواستم کمکی بکنم…من مسئول خراب کردن شبش بودم و اگه مقدار چیپس هایی که روی جیز جلوش بود رو به عنوان سرنخ در نظر بگیریم تا الان شب خوبی داشته

به یه کوپه دستمال کاغدی روی میز چنگ زدم و اول روی پیراهن و عهد روی شلوارش با قدرت تمام کشیدم..

_خیلی متاسفم نمی دونم چه مرگمه..البته این حقیقت نداره..راستشو بخوای میدونم چه مرگمه..
از سر انزجار از خودم خرناسه کشیدم
_من این کفشای پاشنه بلند مسخره رو پوشیدم که به محض دیدنشون میدوونستم اشتباه بزرگین اما بر خلاف عقل سلیمم اونا رو پوشیدم….
اون قدر مشغول پاک کردن نوشیدنی روی شلوارش بودم که نفهمیدم واقعا دارم چکار میکنم..مغزم درگیر این شب کابوس زندگیم بود

_می دونستم این یه اشتباه محضه ..میدونستم وگاس ایده خوبی نیست .نمیدونم چرا اجازه می دم همیشه مردم منو قانع بکنن کارایی که دوست ندارمو انجام بدم
مچ دستموگرفت و حرکاتمو متوقف کرد…با مغزی نیمه هوشیار متوقف شدم و به بالا به صورتش نگاه کردم

_فکر میکنم بهتره دست برداری
_چی؟
کاملا گیج شده بودم
به شلوارش نگاه کردم و تقریبا یه سکته قلبی دیگه زدم
_اوه خدای من..خیلی متاسفم..لعن*ت

دوباره دستمال ها رو روی چکمه هاش انداختم …صورتم از خجالت اتش گرفت…سرمو به سمت سقف گرفتم اماده بودم تا از خجالت و تحقیر گریه کنم..با عجز و لابه از تنها قدرت دنیا کمک خواستم

_خدای بزرگ کاری کن تا زمین همین الان منو ببلعه قول میدم بقیه زندگی رقت بار خودمو وقف غذا دادن به فقرا کنم

ناگهان دستی بزرگ و مهربان به سرم کشیده شد و گفت:
_نیازی نیست خودت رو به خاطر من به خدای لاس وگاس پیشکش کنی..من حالم خوبه فقط باید برم لباسامو مرتب کنم
به سمتم خم شد و بیخ گوشم زمزمه کرد
_برام مواظب چیپسام باش..اینکارو میکنی؟امشب روی شانسم و نمی خوام این شانس و به این زودی از دست بدم
سرمو به علامت موافقت تکون دادم و روی صندلی که خالی کرده بود نشستم …با چشم هایی گشاد شده به شانه های پهن و کمر باریکش خیره شدم….خدای من …یعنی واقعا این اتفاق داره میوفته؟..صاف سر جام نشستم و به سمت گرداننده بازی چرخیدم …چند تایی از چیپس ها رو برگردوندم و عدد روی اونها رو مطالعه کردم اگه ذهن ریاضیم توی این وضعیت بحرانی منو تنها رها نکرده باشه و با توجه به کوپه بزرگی از چیپس ها که روی میز بود … الان هزاران دلار پول جلوی من نشسته…و مرد کابوی همین الان رفت و منو با این همه پول تنها گذاشت ..دیونه است؟
آیا جلوی دوربین مخفی هستم؟ نه نمیتونه اینطور باشه.. چون خودم بودم که با او برخورد کردم..این شرایط همش تقصیر خودمه

به پاهام نگاه کردم به پاهای دردناکم کفشام مشکل اساسی من هستم تقصیر اون هاست که اینطور تحقیر شدم نه تنها در سراسر زندگی رقت بارم اجازه دادم مردها از رویم  رد بشن بلکه اجازه میدم دوستای دخترم هم همین کار رو با هم بکنن.. کلی و کندی منو متقاعد کردند که کفش‌های اسپرتم هیچ جوره جایی در لاس وگاس ندارند تمام این ماجراها باعث میشن همزمان احساس عصبانیت ناراحتی و بی باکی بکنم دستمو به سمت پایین بردم و ابزار شکنجه را از پاهام بیرون آوردم و اجازه دادم زیر میز رها بشن..ها…بزارین درسی برات بشه کلی… خیال دارم کفش ها را همینجا ول کنم.. هرگز دیگه کفش های پاشنه بلندی که پاهام را اذیت می کنند نمی پوشم این اندی  جدیدئه که خودش رو نشون میده دیگه اجازه نمیدم کسی از روی من رد بشه دیگه اجازه نمیدم کسی برای من رئیس بازی در بیاره یا بهم بگه چه کار کنم

_بازی می کنی یا نه؟

اینو دلال بازی به من گفت

_ اگه شرط نمیبندی پس باید میز و ترک کنی

همانطور که بهش خیره نگاه می کردم فکم روی زمین افتاد با صدایی جیغ جیغو پرسیدم

_ با منی؟

_ بله دارم با تو صحبت می کنم

به چیپس های جلوی من نگاهی انداخت

_ روی این میز حداقل باید ۱۰ دلار شرط ببندی

مثلاً قرار بود دیگه اجازه ندم کسی بهم دستور بده… دو چیپس برداشتم و بهشون نگاه کردم اصلاً خیال نداشتم از دستوراتش پیروی کنم اصلاً اجازه دارم از پولهای پسر کابوی استفاده کنم اونم در حالی که بخاطر خرابکاری که من به وجود آوردم الان داره توی دست شویی لباس هاش رو مرتب میکنه؟آیا این کار تمام قوانین اخلاقی اجتماعی که تا حالا نوشته شده را زیر سوال نمی بره؟

دو چیپس روی میز قرار دادم و رفتار بغل دستیم رو  تقلید کردم هیچ نظری نداشتم چقدر پوله.. پیرمرد بغل دستیم بهم لبخند زد و یک دست دندان مصنوعی بی عیب و نقص را به نمایش گذاشت

_ تا حالا بلک جک بازی کردی؟

_ نه هرگز

احتمالا باید از ترس عقلم را از دست داده باشم شرط بندی کردن جزوه اصول اخلاقی من نیست و اینکه از پول کسی دیگه ای استفاده کنم ده برابر این کار و بد تر نشون میده.. اما چیزی در مورد این اتاق که با لامپ های نئونی روشن شده و اینکه کفشامو از پام درآوردم و نوشیدنی هایی که نوشیدم باعث میشه که شجاعت عجیبی احساس کنم… احساس می کنم آماده ام تا با چند گلوی دنیا را بگیرم و اون قدر فشار بدم که برای بخشش به هم التماس کنه..برو که رفتیم

پیرمرد بغل دستیم راهنمایی کرد

_ فقط تا جایی که میتونی به عدد ۲۱ نزدیک شو… فقط مطمئن شو از ۲۱ جلوتر نزنی

_ به نظر آسون میرسه

اولین کارت رو برداشتم و به او نشونش دادم

_ به نظرت کارت خوبیه؟

سرش رو تکون داد و بیخ گوشم گفت

_ دست نرم

دوتا از انگشت ها مو جلو آوردم و لبخند زدم

_متشکرم از کرم دست استفاده می کنم تا همیشه اون ها را مرطوب نگه دارم

_ منظورم دستهات نبود با کارت ها بودم  اون یه اسه… احتمالا دست آسونی برات میشه… به اندازه یک یا یازده امتیاز میتونه حساب بشه… دیگه خودت باید انتخاب کنی کدوم باشه اگه یه۱۰ یا بالاتر بیاری برنده میشی و میتونی ۱۵۰% پولی که شرط بندی کردی راوببری

یه نگاه به میز انداخت

_دویست دلار روی میز انداختی حداقل میتونه ۳۰۰ تا برات بیاره

تمام خون از صورتم بیرون رفت و برای چند دقیقه نمیتونستم نفس بکشم…صدام کمی از حالت عادی بلندتر بود

_ یعنی میگی من ۲۰۰ دلار شرط بندی کردم؟

به طور موذیانه خندید

_ بله دقیقا همین کارو کردی

به اطراف اتاق نگاهی انداختم امیدوار بودم پسر کابوی این دوروبر نباشه و نبینه که دارم چه بلایی سر پولاش میارم..چرا از نزدیک به چیپس ها نگاه نکردم؟ چرا خوب اونها رو چک نکردم؟

دلال پرسید

_کسی بیمه میکنه؟

احساس کردم خون بیشتری از صورتم رفت..حالا دیگه عملا به یک روح تبدیل شده بودم با زمزمه تکرار کردم

_بیمه؟

 

قسمت بعد

 


برچسب ها :
دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *