رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز قسمت هفتم

 

فصل ششم

-منو مجبور کردی این همه راهو بیام و اونوقت هتل رزرو نکردی؟

مک سرش را برای برادر کوچکش تکان داد ..دو دوست ایان  پشت سر او ایستاده بودند و آن چنان مجذوب چشم چرانی کردن به خانمهای که در لباس پوشیدن خساست به خرج داده بودند شده بودند.. که اهمیت نمی دادند برای امشب اتاقی رزرو نکرده اند

ایان اخم کرد

از کجا باید میدونستم امشب اینجا اینقدر شلوغ میشه؟-

کیفش را با ناراحتی روی شانه اش جا به جا کرد

هزار تا هتل دیگه توی این شهر وجود داره-

مک کلاهش را روی سرش جابه جا کرد

-خوب..یالا..بیا حداقل با یکی از این پیشخدمت ها صحبت کنیم ..که آیا وسایل مون رو برامون نگه داری می کنه تا بتونیم چیزی برای خوردن پیدا کنیم یا نه

سی دقیقه بعد..روی میز چهار نفره نشسته بودند و به بشقاب هایی که پر از غذاهای بوفه بود حمله می‌کردند.. وسایل آنها در اتاقی پشت میز رزرو برایشان نگهداری می شد..و کلید دسترسی به آنها جایش زیر کلاه مک در امن و امان بود

بو گفت

مرد من تا حالا در تمام عمرم این همه غذا رو یه جا ندیده بودم-

ایان  پاسخ داد

توی پورتلند  پر از بوفه های این چنینیه-

یک قاشق پر سالاد سیب زمینی داخل دهانش فرو برد..اما اجازه نداد که این حرکت مانع از صحبت کردنش بشود

-میبینی تفاوت اینجا توی وگاس چطوریه؟ اینجا پر از غذاهای متفاوت مثل غذاهای دریایی …غذاهای هندی.. استیک و غذاهای مخصوص سبزی خوارها ست… همه جور تنوع و سلیقه های متفاوت… هر کسی میتونه اینجا بیاد و اوقات خوشی رو بگذرونه

قبل از آنکه به استیکی بزرگ حمله کند به برادرش نگاه کرد

-حتی مک

دوست ایان  با صدای بلند خندید

-هر چقدر دلتون میخواد بخندید پسرا… اما من برای مسائل کاری اینجا اومدم ..یه برنامه هایی دارم

مک استیکی که بیش از اندازه پخته بود را گاز گرفته و ماهیچه هایش منقبض شدند

-یا مسیح مقدس.. این گوشت مثل لاستیک میمونه.. اون گوشت گوزن لاستیک مانندی که یک بار با مامان درست کردی رو یادت میاد؟

با چنگال به گوشتی که خیال نداشت دیگر بخورد ضربه زد

این حتی از اونم بدتره-

دیلان یکی دیگر از دوستای ایان  گفت

اوه من اونو یادمه ..حتی سگ خونه هم حاضر نبود اونو بخوره-

مک بشقاب اش را به کناری هول داد و نوشیدنی اش را سر کشید

به دیلان گفت

باید برم سر میز بلک جک..  ازسرراه برو کنار-

و با آرنج  به دنده ی او زد

ایان  در حالی که به برادرش و سپس به بشقاب نیمه پرش نگاهی می انداخت پرسید

نمیخوای منتظر ما بمونی؟-

-داری شوخی می کنی؟ تو حداقل سه پرس دیگه از بوفه سفارش میدی.. اگه من بخوام منتظر تو باشم تا غذا خوردنت تموم بشه و دل از دسرها بکنی حسابی دیر می شه.. اگه حالا شروع کنم تا زمانی که تو غذا خوردنت تموم میشه یه پول حسابی به جیب می زنم

ایان خرناسه ای کشید

-خیلی خوب آقای خفن.. برو به باحال بازی هات برس..  بعد از اینکه حسابی به بوفه حمله کردیم و همه غذاها رو غارت کردیم بهت ملحق می شیم .. فقط هتل و ترک نکن

چنگالش را در پنج لایه مختلف غذا فرو کرد و همه را یکجا به دهان گذاشت.. بر اثر تلاش و تقلایی که برای جویدن آنها به خرج می داد لپ هایش حسابی باد کرده بودند

مک گفت

حتی فکرش رو هم نمی کنم-

ایستاد و کمی پول روی میز انداخت

شام به حساب من ..یه کم جا هم برای نوشیدنی بذار.. سرمیز میبینمتون-

از میز فاصله گرفت … در حالی که بهترین کلاه کابویش را بر سر گذاشته بود … راه خود را به سمت میز بلک جک باز کرد

…………………….

یک پرس سالاد و یکم نان چندان غذای لذیذی به حساب نمی اومد .. اما با این لباس مشکی تنگ و  بالاتنه ژله ای که کندیک با اجبار در لباس من قرار داده بود امکان نداشت بتونم یک شام مفصل توی شکمم جا بدم ..حتی اگه بد جوری دلم بخواد اینکارو بکنم ..اگرچه به هر حال آنقدر اضطراب داشتم که نمی‌تونستم زیاد غذا بخورم.. فهمیدم  مایع آتش زایی که از زمان کوتاهی مو تاکنون به خودم می خوراندم در حال حاضر غذای بهتری برای من بود

-خدای من تنها چیزی که خوردم یک سالاد احمقانه بود ..و حالا احساس می کنم لباسم میخواد بترکه

کفش های پاشنه بلند تری نسبت به چیزی که معملا بهشون عادت داشتم به پام بود.. با تشکر از  کلی و پاهاش که هم سایز  من بودند

-شما دخترا با این لباس علیه من توطئه چیدیدو فکر نکنید به این راحتی این و فراموش می کنم ..ما حداقل دوتا مهمانی مجردی دیگه داریم که باید اونو با همدیگه جشن بگیریم و اون موقع بد جوری ازتون انتقام خواهم گرفت

موهامو روی شونه هام انداختم و سعی کردم لبخند نزنم.. این مدل مو واقعا باعث می شد احساس کنم زیبا هستم… احساس میکردم یک بازیگر سینما هستم و کلی و کندیک بهم گفتن واقعا این مدل مو بهم میاد

کندیک پرسید

حالا دیگه داره در مورد چی ناله میکنه؟-

یک رژ لب و اینه کوچیک از کیفش بیرون آورد

کلی با سکسکه گفت

-مطمئن نیستم اما فکر می کنم دوباره داره درمورد کفش ها غرولند می کنه.. یا شاید در مورد لباس نمیتونم خوب به حرفاش گوش بدم.. حدود یک ساعت و سه لیوان نوشیدنی قبل مغز مو از دست دادم

شکمش رو  ماساژ داد و گفت

-میتونم حالا برم بخوابم؟

کندیک آینه کوچکش رو  محکم بست و اونو داخل کیف انداخت

تازه شروع کردیم-

دست‌هاشو به هم مالید

خیلی خوب دخترا اول کجا بریم؟پوکر؟اسلات؟کرپس؟-

-میخوای بری دستشویی؟ من هم می خوام برم اونجا

کلی سعی کرد دست کندیک رو بگیره اما کندی دستشو به طرف دیگه انداخت

داری راجع به چی حرف میزنی؟ هیچکس از دستشویی رفتن حرفی نزد-

کلی به او اخمی کرد و من به آرامی بهشون خندیدم.. عاشق اینم که دوستای دیوونه ا مو در حالی که دارن سعی میکنن یک مکالمه منطقی و عاقلانه داشته باشن تماشا کنم ..سه لیوان نوشیدنی که از زمان کوتاهی مو تا حالا نوشیده بودم حتی داشت این صحنه رو جالبتر و بامزه تر از معمول نشان می داد

گفتی میخوای بری به کثیف خونه… منو میبخشی.. اما در نظر من یعنی باید سراغ یک دستشویی بگردیم-

به کندیک نیشخندی زد و سپس روشو به من برگردون و چشمهاش رو چرخوند

کندیک گفت

-اگه حتی یکی از سلول های مغزت در حال حاضر قادر به کارایی بود چیز خطرناکی می‌شدی  ..من گفتم میخوای چند تا بازی کثیف انجام بدی؟ نه اینکه بخوام برم یه جا رو کثیف کنم.. خدای من.. من حتی از اون کلمه استفاده هم نمی‌کنم.. میدونی که هرگز همچین حرفی نمیزنم مگه نه؟ مشکلت چیه؟

سعی کردم دوست گیجمو  قبل از آنکه خودش رو با پردازش حرف‌های کندیک بیشتر از اینی که هست گیج بکنه نجات بدم

-این یک نوع بازیه شیرینم.. یک نوع بازی ق*مار  مثل همون هایی که توی تلویزیون نشون میده.. که همه دور یک میز نشستند.. دارند شادی می کنن و یه نفر یه چیزی میندازه اون وسط دایره و هی چرخ میخوره

ثانیه ها سپری شدند و سپس برقی از روشنایی و آگاهی در چشم های کلی  پدیدار شد

-ااااااوووووووووووه ه ه ه ه ه ……..منظورت بازیه… اینطوری خیلی بیشتر عاقلانه به نظر می‌رسه… درسته…..هرگز از این کلمه استفاده نمی‌کنی..مگه این که بخوای یه نفر رو تحت تاثیر قرار بدی و اون وقت به جای کلمه گ*وه  میگی کثیف

نه من اینکارو نمیکنم-

کمی رنجیده و شاید یکم خجالت زده به نظر می رسید

کلی در حالی که کاملاً از حالت شرم و خجالت  کندیک نا آگاه بود ادامه داد

بله این کارو می کنی … خیلی خوب بیا بریم بازی کنیم.. این بازی کثیف کثیف کثیف بازی-

و مدام پشت سر هم نخودی میخندید

کندیک چشمهاشو چرخوند

آیا واقعا می خوام یه نوشیدنی دیگه براش بگیرم اندی؟-

گفتم

-هم اره هم نه.. بله به این خاطر که امشب شب مهمونیه مجردیشه و میخوایم کاری کنیم خیلی خوشحال بشه وهرگز این شب و فراموش نکنه.. که مجرد بودن چه حس خوبی داره…..و نه به این خاطر که متنفرم وقتی مردم زیاد نوشیدنی می خورند بعد همه اش بالا میارن ..وقتی که این منظره رو نگاه می کنم باعث میشه خودمم بالا بیارم و اگه یه کم بیشتر بخوره-

…….حتماً بالا میاره-

کندیک جمله من و تمام کردم

دقیقاً-

کندیک گفت

هی  گارسون-

و پشت سر یک پیشخدمت که یک سینی روی دستش حمل میکرد دوید

من و کلی اونو در حال دویدن تماشا کردیم

کلی پرسید

داره چیکار میکنه؟-

گفتم

میخواد بازم بیشتر برامون نوشیدنی بخره-

کلی درحالی که سرشو می خاروند  پرسید

تا حالا هم زیادی نخوردیم؟-

یکی از موهاشو  که به خاطر خواروندن  سرش آشفته شده بود رو صاف کردم

-چرا تو دیگه خیلی زیادی نوشیدی و من هم تقریباً داره ظرفیتم تموم میشه.. اما امشب مهمونی مجردی توئه خواهر خوشگلم و باید اونقدر بنوشی که یا از هوش بری یا یک غریبه رو ببو*سی
کلی با وحشت به من نگاه کرد

من به لاس وگاس نیومدم که به متی خیانت کنم-

پس بهتره شروع کنی و این یکی رو هم بنوشی

و یکی از لیوان هایی که کنیک برامون آورده بود رو به دستش دادم

ازش پرسیدم

چطور اینقدر سریع یکی از اینا رو گیر آوردی؟-

به لیوان خیره شدم و با خودم در عجب بودم که محتویات داخل لیوان چیه

چی میتونم بگم دیگه  …خیلی با استعدادم-

کندیک  لیوانش را بالا آورد و گفت

به سلامتی برنده شدن یه عالمه پول و پیدا کردن یک مرد خوب-

کلی گفت

به سلامتی ازدواج کردن-

لیوان رو بالا گرفتم و گفتم

به سلامتیه برنده شدن یه عالمه پول.. پیدا کردن یک مرد خوب ..و ازدواج کردن اینجا توی وگاس-

و با سه جرعه طولانی و بزرگ نوشیدنی رو سر کشیدم

کندیک به کلی نگاه کرد

فکر می کنی خودش فهمید همین الان چی گفت؟-

کلی گفت

نوچ-

و شروع کردند به خندیدن و چرخیدن دور خودش

خفه شید احمقای عوضی  میدونید منظورم چه بود-

حالا انگار که خیال دارم تو یه وگاس ازدواج کنم.. هاه ..درسته..  این دقیقاً چیزی که با تمام برنامه های زندگی من در تضاده

به محض اینکه نوشیدنی ها رو تموم کردیم.. دست در دست هم به ک*ازینو  قدم گذاشتیم ..اینکه دوستام دو طرف دستمو گرفته بودن راه رفتن توی کفش های کلی رو برام آسان تر ‌کرد…چیز خوبی بود اگرچه باعث می شدیم مردم به راحتی عبور نکنند و صد راه جمعیت شدیم.. یک یا چند نفر بهمون اخم کردن اما  ما با لبخندی گنده جوابشان رو می دادیم

اون داره ازدواج میکنه.. با یک مرده شور..  و این بیچاره امشب آخرین شب خوشحالیشه-

و کاملاً اخم از روی چهرهشون  پاک میشد ..مثل اینکه توی وگاس جادویی چیزی وجود داشت  که باعث می‌شد مردم مهربانتر باشند

وقتی که رستوران و لابی رو پشت سر گذاشتیم به محوطه بزرگتر و تاریکتر قدم گذاشتیم ..که امکانات بیشتر و لوکس تری داشت.. کازینو…همه جای محوطه پر از نورهای رنگارنگ کور کننده و صداهای موسیقی بود و هزاران نفر تا مایل ها  اطراف پخش شده بودند..صدها ماشین بازی که اطراف آن را گروه‌هایی در صف منتظر بودند وجود داشت ..همچنین صندلی ها پر از بازیکنان مشتاق بود.. مردم طوری شادی می‌کردند که انگار فردایی وجود نداشت..و مبالغ کلان روی میز ها جابجا می شد

یک گروه ازمیزها به‌روی ماشین های  بازی قرار داشت.. همه آنها با پشتی به رنگ سبز تزیین شده بودند.. زمانی که به سمت آنها به راه افتادیم اولین چیزی که متوجه شدم یک کلاه کابویی بود………. و زیرش جذاب ترین و نفس گیر ترین مردی که به عمرم دیده بودم  نشسته بود

اوه..خدای…من-

احساس میکردم یک تراکتور از روم رد شده.. نمیتونستم به جای دیگه ای نگاه کنم ..پاهام  از روی زمین بلند شدند و خیال داشتن منو به اون سمت هدایت کنند..  اما کندیک منو عقب نگه داشت

کلی گفت

احساس خوبی ندارم فکر نمی کنم حالم خوب باشه-

و از من فاصله گرفت من هم بدون کوچکترین فکری گذاشتم بره

اوه لعن*ت-

کندیک هم دستمو رها کرد

کمی روی پاهام سکندری خوردم

-یالا کلی با من بیا ..نمیخوام اینجا وسط سالن بالا بیاری.. لطفاً سکسکه نکن متنفرم  وقتی سکسکه می کنی.. وقتی این کارو می کنی خیلی صداش بلنده

مغزم به سختی حرفهای اونارو متوجه میشد.. چشمام فقط خدایی که ۲۰ قدم اون طرف تر روی صندلی نشسته بود رو می دید.. شلوار جین.. پیراهن مردانه ..و کلاه کابویی به تن داشت.. ماهیچه‌هاش از زیر  آستین پیراهنی که بالا زده بود به خوبی مشخص بودند.. بدنش برنزه بود مثل اینکه تمام روز رو زیر آفتاب گذرونده

آروم باش قلبم-

با شخص بخصوصی صحبت نمی کردم.. با باد صحبت میکردم …با الهه عشق …که مطمئن بودم همین حالا یه تیر به قلبم زده …دستمو بالا آوردم و موهامو مرتب کردم… آرزو کردم خوشگل به نظر برسند

کندیک دستور داد

همین جا منتظر بمون تا من از کلی مراقبت کنم-

همانطور که صحبت می کرد صداش ضعیف تر و ضعیف تر میشد

-نمیخوام تو هم اونو نگاه کنی و مریض بشی…  اینطوری شبم کاملاً خراب میشه

با بی حواسی گفتم

اره..باشه-

به سمت میز بازی حرکت کردم تا به خدایی که نفسمو گرفته بود و مغز مو به تعطیلات فرستاده بود نزدیکتر بشم

درست زمانی که به میز رسیدم.. یک پیشخدمت جلو اومد و نوشیدنی که یک نفر دیگه پولش رو پرداخت کرده بود اما اونو برنداشته بود.. را به من تعارف کرد ..سرمو تکون دادم و قبل از اینکه به طرف میز برم نصفشو بالا کشیدم.. امیدوار بودم این نوشیدنی از طرف خدا باشه که به طور خاصی برای من  آفریده تا به من جرات بده که به این مرد سلام کنم …چهره‌اش طوری بود که انگار همین حالا از یکی از مجله های تبلیغاتی  لویس یا باوفلکس یا یه همچین چیزی قدم به بیرون گذاشته

تقریباً بهش رسیده بودم که پاشنه کفش های عاریتی ام  به قالی گیر کرد و منو پروازکنان به جلو فرستاد.. با وحشت دستهامو که به سمت جلو دراز شده بودند تا بتونم تعادلم رو حفظ کنم نگاه کردم… که چطور تمام نوشیدنی داخل لیوانم  روی سر مرد رویاهام خالی شد

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *