می خواستم به خاطر مسیری که افکارم در آن قرار داشتند خودم را با سیلی بزنم.. گزینه خوب برای دوست د*ختر بودن؟ آخه چه مرگمه؟ به خاطر عشق به مسیح تو الان توی وگاسی.. روی خودت کنترل داشته باش.. امشب شبی نیست که بخوای در مورد نقشه ی زندگی برنامه ریزی کنی اما رابطه موقت….. شاید… صاف نشستم و به میز نگاه کردم.گوشه ی کارت ها رو بالا گرفتم  و بهشون نگاهی انداختم

او هم به سمت میز چرخید اما بیشتر از اونکه فاصله نرمالی باشه بهم نزدیک شد

_حالت خوبه؟

بهش نگاه کردم و از اینکه دوباره می دیدم صورتش چقدر بهم نزدیکه تعجب کردم..البته اصلاً شکایتی نداشتم..چهره لع*نتی زیبایی داشت

_نه.. من عالیم چرا؟

لبخند کج و شیطنت امیزی که باعث میشد تمام بدنم آتیش بگیره به آرومی روی لبهاش شکل گرفت

_ به نظر یکم عصبی می آی

نفسم رو بیرون دادم

_ بخاطر اینکه تو به طرز لع*نتی خوش قیافه ای

همون ثانیه ای که کلمات از دهنم بیرون اومدن اون ها رو شنیدم و به خودم پیچیدم

_واقعا من الان اون حرف و با صدای بلند گفتم؟

_مطمئن نیستم….فکر می کنی چی گفتی؟

داشت سر به سرم میذاشت.. میتونستم لبخند رو توی حرفهاش بشنوم…اما نمی تونستم بهش نگاه کنم چون که دیگه کاملا تحقیر میشدم

نفس عمیقی کشیدم تا شجاعتم رو جمع کنم

_ وقتی اینطور نزدیکه من نشستی خیلی برام سخته مثل یک آدم باهوش رفتار کنم

داشتم نفسم را از دست میدادم و کاری از دستم بر نمی آمد یا باید بیخیال نفس کشیدن میشدم یا کنار او رو ترک میکردم و مطمئناً حاضر نبودم از کنارش برم…راستی صحبت از پتانسیل شد این مرد پتانسیل اینو داره که حواس پرتی که به دنبالش بودم باشه… نقشه بزرگ و دیوانه واری که کندیک کشیده بود….همون مردی که باعث میشد همه چیز رو فراموش کنم و به جلو پیش برم….به سرعت نیم نگاهی بهش انداختم و دوباره جلو مو نگاه کردم…آیا میتونم به طور موقت با این مرد باشم ؟کسی که هیچ چیزی در موردش نمیدونم و کامل یک غریبه است ؟ کسی که دیگه هرگز اونو نخواهم دید؟ کسی حتی اسمش رو نمیدونم؟

_به هرحال اسم من مک… اسم تو چیه؟

به طرز باورنکردنی ترس تمام بدنم را فرا گرفت اون کیه ؟یک ذهن خوان ؟خیلی خوب…میتونم روی قسمتی که اسمش رو نمیدونم خط بکشم…سوال اینه…. آیا میتونم با یک مردی که اسمش مک و کلاه کابوی پوشیده و داره توی یک کازینو بلک جک بازی میکنه رابطه موقت داشته باشم؟ همانطور که داشت به کارت‌هاش نگاه میکرد آرنج هاش را روی میز قرار داد و منتظر جواب من بود… این کار باعث شد تا عضلات بازوهاش زیر اون لباس به خوبی مشخص بشه و فکر من رو به جاهای دیگه ای منحرف کنه…بله مطمئن میتونم اینکارو بکنم

بهش نگاه کردم…اون هم به چشمهام خیره شد و بهم لبخندی زد..و با این کار چال کوچکی روی لپ چپش مشخص شد…….و این حرکت تمام کنترلی که روی خودم داشتم رو ازم گرفت و به باد هوا داد

_اسم من اندریا ستت… اما دوستام اندی صدام میزنن

_پس اسمت اندی

دستش رو پشت میزی که روی اون نشسته بودم قرار داد و کمی بیشتر به من نزدیک شد

_ میخوای چیکار کنی اندی؟ بزنی یا بمونی؟

او به کارتها حتی نگاه هم نمی کرد…. چشم های نافذ آبیش مستقیم به من خیره شده بودند و منو به چالش می‌کشیدند

من هم به کارت ها نگاه نکردم

_ میتونم هرکدوم از این کارهایی که گفتی رو انجام بدم و انجام دادنشون واقعا باعث خوشحالیم میشه

لذتی که تا این لحظه داشتم احساس میکردم در برابر شوک الکتریکی که تمام بدنم رو در بر گرفت… اون هم زمانی که به هم نزدیک تر شد و صورتش رو نزدیکی گوشم قرار داد… قابل مقایسه نبود…همانطور که صحبت میکرد نفسش پوستم رو قلقلک میداد

_منظورم روی میز بود

لبخند زدم… شیطان درونم کنترلم رو به دست گرفته بود

_هر موقع..هر جام که تو بگی

سرش رو عقب برد و با صدای بلند خندید… مثل یک مرد دیوونه داشت بهم لبخند میزد

_ تو کلا یه چیز دیگه ای اندی..اینو میدونستی؟

نوشیدنی رو از پیشخدمت گرفت و به دستم داد..من حالا سه تا نوشیدنی جلوم داشتم و خیال داشتم هر سه تای اونا رو بالا بزنم…زمانی که نوشیدنی خودش رو گرفت و به دختر چند دلار انعام داد… لیوانش رو به سمت من بالا گرفت

_به خاطر خوش شانسی آوردن توی وگاس

مثل یک احمق دیوونه نیشمو باز کردم

_منم به خاطر همون مینوشم

اونقدر محکم لیوانمو لیوانش زدم که یکمی از نوشیدنی بیرون ریخت.. به سرعت خودش رو عقب کشید و یک انگشتش رو به سمت من اشاره گرفت

_واقعا خطرناکی اگه بهتر نمی دونستم فکر میکردم خیال داری دوباره سر تا پامو خیس کنی

شونه ای بالا انداختم و با چهره ای معصومانه محتویات لیوانمو سر کشیدم…بعدش درهنم باز شد و حرفهای احمقانه تر بیشتری از اون بیرون اومد

_ تلافی کردن کاملا منصفانه است

چیزی نگفت …فقط یک ابروش رو برام بالا داد …سه دست دیگه بلک جک بازی کردیم و هر سه دست رو برنده شدیم …و در تمام این مدت او به من نزدیک و نزدیک تر می شد …به حدی که تقریبا به هم چسبیده بودیم… اما اصلاً اهمیتی نمی دادم ..اهمیتی نمی دادم که دوستام کجا بودن..یا اینکه آیا زنده اند یا نه… اگه بخوام صادق باشم.. همانطور که نگران  شون بودم… یواشکی توی ذهنم از خدای عشق میخواستم یه بلایی سر کندی  و کلی بیاره تا حالا حالاها پیداشون نشه
فصل یازدهم

مک بیشتر چیپس هایی که جلومون بود رو برداشت و توی یک پلاستیک که ارم کازینو روش بود انداخت…یک چیپس به ارزش 20 دلار رو به سمت دلال انداخت کرد

_حاضری از اینجا بریم بیرون؟

به طور عجیبی هوشیار به نظر می رسید آن هم با توجه به مقدار نوشیدنی که نوشیده بود… در حالیکه چیپس هایی که پشت سر به جا گذاشته بود رو لمس میکردم پرسیدم

_ اما اینا چی؟

_ اونا مال توان

احتمالاً باید گیج شده باشه یا شاید نوشیدنی ها مغزش رو تحت تاثیر قرار دادند…زمانی که فهمیدم شاید کار نوشیدنی ها یا گیجی نباشه ترس برم داشت…شاید نمیدونه داشتم در تمام این مدت با پولهای او بازی می کردم…. به ۱۲۰۰ دلاری که جلوم بود نگاه کردم

_اینا مال من  نیستن مال توان…من یه جورایی توی دست اول از پولهای تو قرض گرفتم.متاسفم ترسیده بودم و بهم گفتن اگه جات رو از دست بدی همه اینها رو می بازی

_اگه بخوایم منصف باشیم اونا رو تو برنده شدی… بزار این طور در نظر بگیریم که برای مدتی من ازت حمایت کردم تا اینکه تونستی روی پای خودت بایستی

لب پایینم رو گاز گرفتم و با خودم داشتم فکر میکردم که آیا باید پافشاری کنم که پول هاش رو پس بگیره یا نه…و خیلی زود متوجه شدم همینطور نشستن و فکر کردن یک اشتباه محضه… اتاق داشت دور سرم می چرخید…تصمیم گرفتم تمام انرژیم رو روی اینکه صاف راه برم متمرکز کنم نه اینکه با اون جر و بحث کنم که پول ها رو پس بگیره… چیپس ها رو به چنگ گرفتم

_مچکرم کابوی..این سخاوت تو رو میرسونه

مثل یک احمق نیشم باز شد…. که توی اون لحظه دقیقا یه همچین موجودی بودم

_فکر می کنم باید یک راهی برای تلافی کردن پیدا کنم

در حالی که دستش رو به سمتم دراز می‌کرد گفت

_ یالا بیا بریم یکم هوای آزاد بهت بخوره

_این چیزیه که این روزا صداش میزنن؟

از روی میز پایین پریدم و یکم با آرنج به دنده اش کوبیدم…موقعی که پاهام روی زمین محکم قرار گرفتند  و کنترل بهتری روی خودم داشتم فهمیدم چقدر احمقانه صحبت می کنم… در حالی که آه میکشیدم گفتم

_دوباره این کار رو کردم مگه نه؟

مثلاً امشب میخواستم خیلی با کلاسو جذاب به نظر برسم

_ چه کار کردی؟ متوجه نشدم کاری کرده باشی… میخوای کفشاتو بپوشی؟

به زیر میز…جایی که کفش های کلی مثل یک جفت احمق رقت انگیز قرار گرفته بودند اشاره کرد

_اگه منظورت از کفش اون وسایل شکنجه شیطانیه..نه…. مطمئناً دلم نمی خواد اونها رو بپوشم

به کفش ها اخم کردم و با خودم در تعجب بودم اگه اونها رو پشت سر جا بذارم چقدر برام دردسر ایجاد میشه

مک خم شد و اونها رو برداشت

_نظرت راجع به اینکه…تا موقعی که دوباره احساس کنی بازم میخوای اونها رو بپوشی من برات حمل شون کنم چیه؟

_نقشه خوبیه به هر حال باید دوباره برگردم به اتاقم و لباس راحت تری بپوشم

_تو اینجا میمونی؟ توی هتل؟

چند قدم آن طرف تر ازمیز بلک جک ایستاد و باعث شد بهش برخورد کنم

_اره.. توی یه اتاق خفن

_هممم

_تو توی هتل نیستی؟

_نه

توضیح بیشتری نداد و من هم ازش چیزی نپرسیدم…به هر حال مهم نیست…مگه نه؟ نیازی نیست قضیه رو پیچیده کنیم

دوباره شروع به راه رفتن کرد.. قدم به قدم کنار یکدیگر راه می رفتیم و حتی این حرکت کوچک باعث می شد تمام وجودم رو خوشحالی بگیره…مجبور نبود اینقدر نزدیک به من راه بیاد اما این کارو میکرد….یا فقط من اینطور تصور می کردم؟ یا شاید هم من بودم که خودم رو به او نزدیک می کردم…..خدایا نذار این طوری باشه

_خیلی جالبو  بامزه صحبت می کنی ازش خوشم میاد

_ همینطور به من بچسب کابوی و من یه عالمه حرف باحال برات میزنم

یکم موهای خوشگلمو تکون دادم و بهش نگاهی انداختم

_خوشگلن

و بهم لبخندی زد… ناگهان ایستاد و به من خیره شد…چیپس ها  و کفش ها رو با یک دست گرفت و دست دیگه اش رو روی شونه ام قرار داد…ناگهان صورتش کاملاً جدی شده بود…احساس کردم قلبم ایستاد …میخواد بهم بگه بعدا منو میبینه… میخواد ناپدید بشه.. اینو میدونم ….فکر کنم اینکه پز موهامو بهش دادم دیگه خیلی زیادی بود..لع*نت
_گوش کن اندی.. میدونم خیلی نوشیدی و فکر می‌کنم کار جنتلمنانه این باشه که اجازه بدم بری…. اگه این چیزیه که میخوای

با اون چشمهای آبی درخشان لع*نتیش بهم خیره شده بود و احساس می‌کردم توسط آنها هیپنوتیزم شدم..وقتی که مستقیم به چشماش خیره نمیشدم… بودن با او بسیار راحت تر بود..وقتی توجهش جایی به جز روی من بود راحت تر می تونستم نفس بکشم

احساس میکردم فقط از روی خیرخواهیه که با من هم صحبت شده…و طبق تجربه‌ای که داشتم عاشق مردی شدن که هیچ علاقه ای به من نداره چیز واقعا دردناکیه بنابراین سعی کردم یکم نقش بازی کنم که دیر به دست میام

_برم؟ از کجا برم؟

دستش رو روی کلاهش گذاشت و اونو کمی عقب و جلو برد

_ نمیدونم دارم چی میگم..میترسم نوشیدنی‌هایی که خوردم روی مغزم تاثیر گذاشته باشن

_ حرفت صحیحه… میخوای باهام بیای بالا تا کفشامو عوض کنم؟

اصلاً در مورد این که مک مرد اشتباهی باشه ترسی نداشتم… اصلا از اون آدم ها به نظر نمی اومد که خودشون رو به دیگران غالب می کنن… در مورد خودم از طرف دیگه…زیاد مطمئن نبودم… تقریبا مقاومت کردن در برابر ش نشدنی بود… مهم نیست چه اتفاقی میوفته…دوست نداشتم وگاس رو در حالی ترک کنم که همش ته دلم احساس پشیمونی بکنم…اصلا میدونی چیه…. لع*نت به عقل سلیم…لع*نت به دوست پ*سر قبلی که با یک پیام کوتاه باهام بهم زد…. و لع*نت به مسائل پیچیده….تنها چیزی که میخواستم چند ساعت تجربه خوب بود تا این همه افسردگی و دیوونگی رو بیرون کنم…..بعد از اینکه از وگاس رفتم… میخوام برم خودمو به برنامه زندگیم بچسبونم و حسابی زندگیو سر و سامون بدم

پرسید

_میخوای باهات بیام؟

لع*نت به نقش…دور از دسترس بودن… بازی کردن

_آره..زود باش بزن بریم

دستش رو گرفتم و به سمت آسانسور ها کشیدم

_ فکر می‌کنم دوستام اونجا باشن.. کلید باهام نیست پس بهتره توی اتاق باشن

دکمه آسانسور و فشار دادم…به خاطر کاری که داشتم می کردم بدنم کمی میلرزید.. اولین بار بود که در زندگیم اینقدر جسور بودم… دست یه غریبه رو می گرفتم و رفتارهای جسورانه انجام میدادم…به تمام چیزی که می تونستم فکر کنم بوی خوش بدنش بود…و آیا این که این مرد واقعا آنطور که در موردش فکر میکردم مثل یک خدا رفتار می کنه ؟ یا نه

_دوستات از بازی کردن خوششون نمیاد؟

_چرا اما یکیشون مریض شد برای همین اون یکی داره ازش مراقبت میکنه

_ اونها تو رو توی این لباس  تنها گذاشتن؟

واقعا تمام تلاشمو کردم که لبخند نزنم

_ آره یه جورایی… میدونی

یکی از ۸ آسانسور باز شد و قدم به داخلش گذاشتم.. گفتم

_ راستش منم می خواستم به اون دوست مریضم کمک کنم اما یه دفعه این مرد کابوی خوشتیپ رو دیدم و حواسم پرت شد

به خاطر این که کلمات به طور عجیب و غریبی از دهنم بیرون میومدن چهره در هم کشیدم… داشتم تمام تلاشم رو می‌کردم که با حال به نظر برسم..اما میترسم بیشتر شبیه احمقا خودم رو نشون داده باشم…در حالی که دکمه ی طبقه اتاقمون رو فشار میدادم…تلاش می‌کردم جوری به نظر برسم که انگار نه انگار همین حالا تمام پته خودم رو روی آب ریختم

پرسید

_ اینطوره؟ فکر می کنی باید برم باهاش حرف بزنم؟

چرخیدم..لبخند موزیانه ای روی صورتم بود…سرم رو به یک طرف خم کردم و اجازه دادم تا موهای لختم روی شونه هام بیفته

_ شاید… بهش چی میگی؟

کمی جلوتر اومد

_ بهش میگم بره گم شه..من اول تو رو به دست آوردم پس بهترین خودشو وسط نندازه

_در این مورد مطمئنی؟

سعی می‌کردم زیاد هیجان زده نشم و خودم رو خونسرد نشون بدم…اونقدر نزدیک بود که میتونستم گرمای بدنش رو احساس کنم.. پاهام به ژله تبدیل شده بودند..چقدر قد بلند بود…چقدر شانه های پهنی داشت..و اون کلاه احمقانه کابوی…. می باید ازش متنفر باشم…این کلاه می بایست تمام جذابیت اون رو با خودش میشست و می برد و اونو به یک احمق تبدیل می کرد… اما اینطور نبود… باعث میشد مثل یک اسب وحشی به نظر برسه… یک غریبه خطرناک که نمیتونستی رامش کنی… کسی که براش اهمیت نداشت دیگران چه فکری میکنن و با خودش در همه جا راحت بود…اگه اینقدر نوشیدنی ننوشیده بودم…مطمئناً اینقدر ازش خجالت میکشیدم که حتی نمی تونستم باهاش صحبت کنم…در عوض الان داشتم خودم رو بهش نزدیکتر می کردم و چشمهام داشتند بدون هیچ احساس شرمی سر تا پای اونو ورانداز میکردند

صداش ملایم..عمیق و جذاب بود

_ سوال این نیست که من مطمئنم.. بلکه اینه که آیا خودت مطمئنی؟ چون من میدونم دقیقا چی می خوام و از اون مردایی نیستم که از به دست آوردن چیزی که میخوان بترسن… به محض این که دیدمش دنبالش میرم

کفش ها و چیپس ها رو روی زمین انداخت.. یک دستش رو دوره کمرم حلقه کرد..در آسانسور باز شد…به طبقه ای که اتاقم در اون قرار داشت رسیده بودیم…یک ثانیه بعد در ها باز شدند

سرش کم کم پایین اومد.. توی دنیای خصوصی خودمون بودیم و دوست نداشتم از آسانسور پیاده بشم ..دستمو روی س*ینه اش گذاشتم… از احساس عضلات بدنش احساس آرامش می کردم.. سرش رو پایین تر آوردم

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : بدرخش نه بسوز

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *