رمان عاشقانه خارجی :

 

ما بیشتر در کالیفرنیا درخت های همیشه سبز داریم.اما آنقدر برگ از درخت ریخته که تقریبا تمام جنگل را پوشانده..و با هر قدمی که برمی داشتیم صدای خرد شدن برگ ها بلند می شد. در مورد دیگر نقاط دنیا نمیدانم..اما حداقل در تپه ما..داستان جنگلبان حرفه ای که در سکوت و بدون صدا در جنگل حرکت می‌کند یک افسانه است.. از طرفی در پاییز جایی نیست که قدم بگذاری و آنجا برگ‌های خشک شده ی درختان نباشد… از طرف دیگرسنجاب ها..گوزنها.. پرنده ها و مارمولک ها در این تپه ها چنان سرو صدا می کنند که به نظر می رسد حیوان های بزرگتری در جنگل در حرکت هستند

خبر خوب این است که باران برگ ها را خیس کرده..که باعث کمتر شدن سر و صدا میشود.خبر بد این است که نمی توانم ویلچر پگی را در قسمت خیس تپه حرکت دهم

همان طور که سعی می کردم آن را به جلو برانم برگ پر میله چرخ آن شده بود..برای آنکه وزن آن را سبک تر کنم شمشیر را در کوله پشتی  قرار دادم و آن را روی شانه انداختم.. بقیه ی وسایل را به سمت راف پرتاب کردم تا حمل کند..با این حال هنوز هم همان طور که سعی می‌کردم ویلچر را مستقیم به سمت پایین حرکت دهم.. مدام سر می خورد.. سرعت مان آنقدر کم بود که گویی داشتیم میخزیدیم.. رافائل پیشنهاد کمک نکرد.. اما همچنین کنایه هم نزند

بالاخره راهی که به نظر می رسید به مقصد ما منتهی می شود پیدا کردیم.. زمین پر از گل و لای بود و به سختی می‌توانستم ویلچر را حرکت دهم..بنابراین آن را تا زدم و با خود حمل کردم.. که حرکتی سخت و ناراحت کننده بود. تنها در زمان هایی که می خواستیم فرار کنیم یا بجنگم آن را اینگونه حمل می‌کردم

به سرعت مشخص شد که نمیتوانم در حالی که یک ویلچر را حمل می کنم روی تپه حرکت کنم.. حتی اگر رافائل پیشنهاد کمک می داد….که نمی داد…نمی توانستیم با این همه وزن سنگین پلاستیک و آهن راه دوری را بپیماییم…بالاخره آن را زمین گذاشتم و به سرعت گل ولای با حالتی حریصانه آن را در خود کشید..تنها چند ثانیه طول کشید تا ویلچر کاملا در گل فرو رود.. تا جایی که چرخ ها کاملاً ثابت شدند….. کنار آن ایستادم..اشک در چشم هایم جمع شده بود..چگونه می توانستم بدون ویلچر پگی را نجات دهم؟ می بایست راه حلی پیدا کنم.. حتی اگر مجبور شوم… او را روی پشتم حمل خواهم کرد..مسئله ی مهم این است که او را پیدا کنم…با این حال چند دقیقه ی دیگر در حالی که با حالتی از شکست سرم خم شده بود کنار آن ایستادم

_هنوز هم شکلات های اونو داریم

راف این را با صدایی آرام گفت

_بقیه ی چیزا چندان اهمیتی ندارن

چشمهایم را بالا نیاوردم تا به او نگاه کنم…زیرا اشک ها هنوز هم پاک نشده بودند.. انگشت هایم را به نشانه ی خداحافظی روی صندلی چرمی آن کشیدم…. سپس از ویلچر پگی فاصله گرفتم

حدود یک ساعت راه رفتیم تا بالاخره راف زمزمه کرد

_گریه کردن واقعاً به انسانها کمک میکنه احساس بهتری داشته باشن؟

از زمانی که قربانی ها را روی جاده دیده بودیم با زمزمه با یکدیگر صحبت می‌کردیم.. با زمزمه پاسخ دادم

_من گریه نمیکنم

_البته که نمیکنی.. دختری مثل تو… درحالی که وقتش رو با جنگجوی خداگونه ای مثل من میگذرونه..چی برای گریه کن کردن داره ؟ رها کردن ویلچر پشت سر با این قابل مقایسه نیست

تقریباً پایم به یک کنده درخت گیر کرد و نزدیک بود روی زمین بیفتم

_حتما داری شوخی می کنی

_هرگز در باره ی وضعیت… جنگجوی خداگونه ام…شوخی نمیکنم

_خدای من

صدایم را پایین آوردم

_تو چیزی جز یه پرنده با رفتاری عصبانی و خشمگین نیستی… خیلی خوب حالا یکم هم ماهیچه داری.. نباید از حق بگذریم..اما میدونی یه پرنده چیزی جز یک مارمولک تکامل یافته نیست… اون چیزیه که تو هستی.

با دهان بسته خندید

_تکامل یافته

به سمت من خم شد..انگار که میخواست رازی را به من بگوید

_باید بهت بگم من از همون آغاز خلقت همینطور کامل و بی عیب و نقص بودم

آنقدر نزدیک است که نفسهایش گوشم را نوازش می دهد

_خواهش می کنم…سرت آنقدر داره بزرگ میشه که این جنگل براش کوچیکه..اگه اینطور ادامه بدی کله ات بین شاخه های درخت گیر میکنه…بعدشم مجبورم نجات بدم

نگاه خسته ای به او انداختم

_دوباره

سرعتم را بیشتر کردم..سعی می کردم جلوی جواب زیرکانه ای که میدانستم در راه است را بگیرم
اما چنین جوابی نیامد.. آیا دارد اجازه میدهد آخرین حرف را گفته باشم ؟در حالی که به پشت سر نگاه کردم راف نیشخند متکبری روی چهره داشت.. آن موقع بود که متوجه شدم مرا مجبور کرده تا احساس بهتری داشته باشم..با کله شقی سعی کردم جلوی آن را بگیرم..اما دیگر خیلی دیر شده بود

واقعا احساس بهتری داشتم

…………………………….

از روی نقشه به یاد می آورم که اسکای لاین.. شریانیست که از میان جنگل به سمت جنوب سانفراسیسکو یا جایی همان اطراف راهی می شود.. اسکای لاین بالای تپه‌ای که در آن قرار داشتیم بود.اگرچه رافائل نگفت که محل دقیق آشیانه کجاست..اما گفت نیاز است به سمت شمال حرکت کنیم.یعنی اینکه باید از میان فرانسیسکو عبور کنیم. پس اگر تنها به طرف بالای تپه برویم…سپس اسکای لاین را تا مرکز شهر دنبال کنیم. تقریبا می توانیم تا آنجا که ممکن است از محل های پرجمعیت اجتناب کنیم

حالا که فهمیدم باید تا آنجا که می‌توانم درباره ی فرشته ها اطلاعات جمع آوری کنم..سوال های زیادی در سرم بود که دوست داشتم از راف بپرسم.اما آن قضیه ی آدمخواری پیش آمد و مکالماتمان را تا حد ممکن کاهش دادیم و با زمزمه با یکدیگر سخن می‌گفتیم. فکر میکردم تمام روز طول خواهد کشید تا به اسکی لاین برسیم اما نیمه های بعد از ظهر به آنجا رسیدیم. چیز خوبی بود زیرا فکر نمی‌کردم بتوانم یکی دیگر از آن غذاهای گربه را بخورم.حالا زمان زیادی داشتیم که تا قبل از تاریکی… خانه های اسکای لاین را به دنبال غذا جستجو کنیم..با خود در فکر بودم که تا چقدر دیگر باید منتظر مادرم باشم و بالاخره چگونه او را دوباره پیدا خواهیم کرد ؟ می دانست که باید به سمت تپه ها بیاید اما برای پس از آن برنامه ای نداشتیم.. مانند هر چیز دیگری در زندگی الان.. تنها می توانستم امیدوار باشم بهترین ها اتفاق بیفتد.اسکای لاین جاده ی زیبایی است که از بالای تپه عبور می کند و سیلیکون ولی را از دریا جدا می کند..جاده ای که به هر دو طرف دریا و کوهستان دید دارد.بعد از حمله..این تنها جاده ایست که از قدم زدن روی آن احساس عجیب و غریبی به من دست نمی دهد.

به محض اینکه به اسکای لاین رسیدیم مشاهده کردیم که ماشین های زیادی روی جاده به صف شده اند و هرگونه ترافیکاحتمالی را بلوکه می کردند.مشخص بود که.. این چیزی نیست که اتفاقی… افتاده باشد. ماشین ها با زاویه ی ۹۰ درجه روی جاده قرار داده شده بودند..فکر می کنم به این معناست که باید اجتماعی در اینجا زندگی کند…. و از غریبه ها خوششان نیاید

فرشته که حالا انسان گونه به نظر می رسید منظره را به دقت مشاهده کرد.سرش را خم کرد مانند سگی که به چیزی در دوردست ها گوش می دهد.سرش را کمی به طرف جنوب و سمت چپ جاده تکان داد

_اونجا ان.. دارن ما رو تماشا می کنن

تنها چیزی که می توانستم ببینم جاده ای خلوت بود که از میان جنگل می گذاشت

_از کجا میدونی؟

_صداشون رو شنیدم

زمزمه کردم

_چقدر فاصله دارن؟

و او تا چه اندازه می توانست بخوبی بشنود؟ طوری به من نگاه کرد گویی می‌دانست دارم بهه چه فکر می کنم.نمی توانست به آن خوبی که میشود ذهن بخواند..می‌توانست؟

شانه اش را بالا انداخت و به طرف پوششی که درخت ها ایجاد کرده بودند حرکت کرد.به طور آزمایشی در ذهنم تمام فحش هایی که به نظرم می رسید..به اوگفتم.. زمانی که پاسخ نداد سعی کردم تصاویری مسخره در ذهنم تصور کنم که ببینم آیا واکنش نشان می دهد..ناگهان افکارم به اینکه چگونه در طول شب مرا در آغوش گرفته بود کشیده شد.. زمانی که خواب می دیدم دارم در آب یخ می بندم.. تصوراتم به ان سمت هدایت شدند که بعد از بیدار شدن از خواب به سمت او میچرخم..چیزی تنم نیست جز…….

ناگهان متوقف شدم… به موز.. نارنگی.. سیب و این جور چیزها فکر کردم…از اینکه او واقعا احساس کند دارم به چه فکر می کنم وحشت زده شدم اما به حرکت کردن در میان جنگل ادامه داد.هیچ نشانه ای از این که می تواند ذهنم را بخواند نشان نداد..

خبر خوبی بود….خبر بد این بود که نمی توانست ذهن انها را بخواند.. نمی‌توانست بفهمد که دارند به چه فکر می کنند..برخلاف او…من نمی توانستم ببینم یا احساس کنم که کسی پنهان شده تا هر لحظه به ما حمله کند… زمزمه کردم

_چی شنیدی ؟

چرخید و زمزمه کرد

_دو نفر که داشتن زمزمه میکردن

بعد از آن دهانم را بستم و تنها او را دنبال کردم
درختان جنگل اینجا از نوع درخت های قرمز هستند.همچنین هیچ برگی روی زمین نیست در عوض جنگل به ما دقیقا آن چیزی را که نیاز داشتیم می داد. فرشی ضخیم از چمن که صدای پایمان را خفه میکرد. می خواستم بپرسم آیا صدایی که شنیده به طرف ما می آید ؟اما میترسیدم  غیرضروری صحبت کنم..می‌توانستیم سعی کنیم قلمرو آن ها را دور بزنیم اما میبایست همین مسیر ادامه بدهیم تا به سانفرانسیسکو برسیم..

راف تقریباً سرعت قدم هایش را به اندازه ی دویدن بالا برد..به سرعت از او پیروی کردم..فکر می‌کردم چیزی شنیده که من نمی‌توانستم……..سپس صدایش را شنیدم.سگها….

با توجه به صدای پارس کردنشان………. مستقیم به طرف ما می آیند

……………………..

فصل ۱۴

حالا دیگر با سرعت بالایی می دویدیم.آیا این مردم می توانستند از سگ ها مراقبت کنند؟ یا شاید گله ای وحشی از سگ ها بودند… اگر دسته ای از سگ های وحشی بودند بنابراین بالا رفتن از درخت تا زمانی که از این مسیر عبور کنند می‌توانست جانمان را نجات دهد.. اما اگر آنها را نگه داشته بودند….حتی فکرش هم سرم را به درد می‌آورد…آنها می بایست غذای کافی داشته باشند تا خودشان و سگ هایشان را سیر نگه دارند..چه کسی چنین ثروتی دارد ؟ و چگونه آن را به دست آورده بود ؟ تصویر خانواده ای که خورده شده بود دوباره به ذهنم خطور کرد.. ذهنم خاموش شد و غرایز کنترل بدنم را به دست گرفت

با توجه به صدای سگ ها مشخص بود که دارند به ما نزدیک میشوند.. حالا دیگر از جاده بسیار فاصله داشتیم که بتوانیم داخل ماشین پناه بگیریم.. پس چاره ای جز اینکه از درخت ها بالا رویم برایمان باقی نمانده بود. با حالتی دیوانه وار جنگل را بررسی کردم تا درختی که قابل بالارفتن باشد را پیدا کنم..چیزی نبود که بتوانم ببینم..درخت های قرمز مستقیم رشد می‌کردند و بسیار بلند بودند.. حداقل می بایست قدم دو برابر باشد تا بتوانم به شاخه‌های ابتدایی آنها خودم را آویزان کنم

راف به سمت شاخه ی یکی از درخت ها پرید… اگرچه ارتفاع پرشش بسیار بالا تر از چیزی بود که یک انسان عادی بتواند انجام دهد اما..  هنوز هم کافی نبود.. از روی ناامیدی مشتش را به تنه ی درخت کوبید.. احتمالاً قبلا هرگز نیاز نداشته که بپرد

زمانی که می توانید پرواز کنی چه نیازی به پریدن است؟

گفت

_ بیا روی شونه هام

مطمئن نیستم چه نقشه ای در سر دارد.اما صدای سگ ها بلندتر و بلندتر می شود.نمی توانم بگویم تعدادشان چند تا است اما یکی دوتا نیست…. یک گله است

مچ دستم را گرفت…مرا بلند کرد…او بسیار قوی است… آنقدر قوی که کاملاً مرا بلند کرد تا زمانی که روی شانه هایش ایستادم..در این موقعیت به سختی می توانم به شاخه برسم اما زمانی که خودم را کمی بالاتر کشیدم کافی بود تا بتوانم به آن چنگ بزنم… آرزو میکردم شاخه ی ضعیف و شکننده بتواند وزنم را تحمل کند .دستش را زیر پاهام گرفت و به سمت بالا هول داد تا زمانی که کاملاً روی شاخه ی درخت نشستم.. کمی تکان خورد اما وزنم را تحمل کرد . به اطراف نگاه کردم تا ببینم شاخه‌ای پیدا می کنم تا به سمت او خم کنم… اما قبل از آنکه بتوانم کاری کنم ….شروع به دویدن کرد ..تقریباً اسمش را صدا زدم… اما قبل از آنکه کلمات از دهانم خارج شود جلوی خودم را گرفتم …آخرین چیزی که به آن نیاز داشتیم این بود که موقعیت مان را لو بدهم

 

 

قسمت بعد


دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • زهره سعادت اکتبر 28, 2018 :: 10:23 ق.ظ

    سلام ممنون به خاطر رمان های زی باتون.
    ممنون میشم رمان هبوط فرشته را هر روز یه
    قسمتشو بزارید.

    • someone اکتبر 28, 2018 :: 4:51 ب.ظ

      سلام متشکرم ، سعی مون رو می کنیم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *