حدود یک ساعت در تاریکی منتظر ماندم سپس حرکت کردم

تا زمانی که ماشین از محلی که من در آنجا پنهان شده بودم گذشت صبر کردم.می دانستم بقیه سربازها در طرف دیگر کمپ هستند.. تا صد شمردم و تا جایی که می توانستم به آرامی به طرف ساختمان مرکزی حرکت کردم

پاهایم سرد و خشک هستند اما با فکر گیر افتادن به سرعت حرکت می‌کردم.سعی می‌کردم از یک سایه به سایه دیگر حرکت کنم و راهم را به صورت زیگزاگ به طرف ساختمان مرکزی در پی گرفتم.خودم را در مقابل دیواری از ساختمان… که در سایه قرار داشت چسباندم. یکی از سربازها قدم های کنترل شده به طرف راست من برمی داشت و سرباز دیگر در جهت دیگر حرکت می‌کرد

سعی کردم به پشت ساختمان نگاهی بیاندازم. به دنبال راهی در پشت ساختمان میگشتم. اما به خاطر سایه نور ماه نمی‌توانستم حدس بزنم که در یا پنجره ای در آن طرف قرار داشته باشد.نفسم را حبس می کردم و به دنبال شنیدن صدایی گوش هایم را تیز کردم.هیچ چیز نشنیدم و حرکتی ندیدم

بنابراین به راه رفتن ادامه دادم. در پشت ساختمان یک در و چهار پنجره قرار داشت. از میان یکی از پنجره ها به داخل ساختمان نگاه کردم اما چیزی جز تاریکی ندیدم.هیچ برنامه‌ای نداشتم و نمی دانستم اگر کسی از روبه رویم ظاهر شود چگونه با او برخورد کنم.در کلاس‌های دفاع شخصی به ما یاد نمی دادند که به آرامی از پشت سر کسی ظاهر شویم و او را خفه کنیم.. مهارتی که هم اکنون می توانست کاملاً به دردم بخورد

با این حال به طور مداوم توانسته بودم رقیب های بسیار بزرگ تر از خودم را از پا درآوردم. سعی می‌کردم با فکر کردن به آن واقعیت از ترسیدن جلوگیری کنم.نفس عمیقی کشیدم و تا جایی که می توانستم به نرمی زمزمه کردم

_رافائل

اگر می دانستم در کدام اتاق قرار دارد کارم بسیار راحت‌تر بود. اما چیزی نشنیدم.کوچکترین سر و صدایی از تقه ای روی دیوار یا روی صندلی به گوش نمی آمد تا مرا به طرف او هدایت کند. بازهم این فکر وحشتناک به سراغم آمد که شاید مرده باشد.بدون او نمی‌توانستم پگی را پیدا کنم. بدون او تنها بودم

خودم را مجبور کردم تا از آن خط فکری خطرناک فاصله بگیرم. به سمت در حرکت کردم و گوشم را به آن چسباندم…. چیزی نشنیدم. دستگیره در را امتحان کردم شاید شانس با من یار باشد و در قفل نباشد..می‌توانستم قفل در را باز کنم.. در اولین هفته حمله برای پیدا کردن غذا در ساختمان های دیگر… آن را از یکی از کودک های خیابانی یاد گرفته بودم….فورا متوجه شدم باز کردن قفل از شکستن پنجره بسیار بی سر و صدا تر است.. بنابراین چند هفته گذشته تمرین بسیاری در بازکردن قفل ها داشته ام… دستگیره در به آرامی چرخید..این مردها بسیار از خود راضی بودند

به اندازه یک اینچ آن را باز کردم و منتظر ماندم.هیچ صدایی نیامد و به داخل تاریکی خزیدم. سر جایم متوقف شدم و اجازه دادم تا چشمهایم به تاریکی عادت کنند.تنها روشنایی نور کمرنگ ماه است که از طریق پنجره عقبی به درون خانه می تابد.حالا دیگر چشم هایم به نور کم عادت کرده بودند. در راهرویی با چهار در قرار داشتم. در سمت راست به سمت حمام باز میشد و درهای دیگر بسته بودند. طوری چاقویم را بالا گرفته بودم گویی جلوی گلوله یک اسلحه اتوماتیک را می‌گرفت

گوشم را روی در سمت چپ گذاشتم….اما چیزی نشنیدم.زمانی که دستم را به سمت دستگیره ی در دراز کردم صدای بسیار ارام زمزمه ای…از طرف در آخری به گوشم رسید.. خشکم زد.. سپس به سمت در آخر حرکت کردم و گوشم را روی آن قرار دادم. آیا داشتم تصور می کردم یا به نظر می‌رسید کسی با زمزمه می گوید

_فرار کن پرین

در را کمی باز کردم

_چرا هیچ وقت به من گوش نمیدی؟

راف با صدایی آهسته این را پرسید

به داخل اتاق خزیدم و در را پشت سرم بستم.

_خواهش می‌کنم نمیخواد به خاطر نجات دادن از من تشکر کنی.

_تو منو نجات نمیدی فقط خودت رو گیر انداختی

راف وسط اتاق نشسته بود و به یک صندلی به وسیله طناب بسته شده بود.یک عالمه خون خشک روی صورت اش به چشم می‌خورد.

_اونا خوابیدن

به طرف صندلی او دویدم و چاقو را روی طناب های که به دور مچ دستش بسته شده بود قرار دادم.

_نخوابیدن

این را صدایی با اعتماد به نفس گفت

و زنگهای خطر در گوشم به صدا درآمدند. اما قبل از آنکه حتی به کلمه تله فکر کنم…نور چراغ قوه ای تقریبا مرا کور کرد. صدای عمیقی که چراغ قوه را به دست داشت گفت

_نمیتونم بهت اجازه بدم اون طنابو ببری.. راستش ذخیره طناب زیادی نداریم

یک نفر چاقو را از دستم گرفت و با خشونت مرا به سمت یک صندلی هول داد. نور چراغ قوه خاموش شد و چندین لحظه طول کشید تا دوباره چشم هایم به نور کم عادت کند. زمانی که دوباره می توانستم ببینم یک نفر داشت دستم را پشت سرم می بست.سه نفر از آنها در اتاق بودند. یک نفر طناب های رافائل را چک کرد. یک نفر دیگر به طور کاملا معمولی به در تکیه داده بود.و نفر سوم طناب را دور مچ دستم آنقدر محکم ا می‌پیچند که تقریبا قانع شده بودم که مچ دست هایم خواهد شکست

_باید کمبود نور اینجارو ببخشید

این را مردی که به در تکیه داده بود گفت

_سعی داریم از ورود مهمان های ناخوانده جلوگیری کنیم

همه چیز در مورد او… از صدای دستور دهنده اش تا حالت ایستادن بدنش…کاملا مشخص می‌کرد که او فرمانده است

پرسیدم

_اینقدر دست و پا چلفتی بودم؟

فرمانده به سمت من خم شد تا با یکدیگر چشم در چشم شویم

_در واقع نگهبانهای ما تورو ندیدن و این در حالیه که به آنها دستور داده شده تا مواظب اومدن تو باشن. در کل حرکت بدی نبود

در صدایش می توانستم تحسین را بشنوم..رافائل صدایی از گلو خارج کرد که مرا به یاد خرناسه کشیدن سگ می‌انداخت

 پرسیدم

_میدونستی من اینجا بودم؟

مرد دوباره راست ایستاد.

نور ماه به اندازه ای نیست که جزئیات چهره او را به من نشان دهد اما می‌توانستم بگویم قد بلند و با هیکلی عضلانی است.موهایش مانند موهای یک سرباز ارتش کوتاه است و خطوط چهره اش تیز و خشن…سرش را تکان داد

_مطمئن نبودیم اما وسایلی که توی کوله پشتی این مرد بود…مثل این بود که یک نفره دیگه بقیه اش رو حمل میکنه..اون  باخودش اجاق گاز مخصوص کمپ داشت اما کبریت نداشت..هیچ ماهی تابه یا قابلمه ای به همراه نداشت..دو کاسه و دو قاشق توی کوله پشتیش بود و ما فکر کردیم که یک نفر دیگه داره بقیه وسایل رو حمل میکنه اگر چه.. صادقانه باید بگم انتظار تلاش برای نجات او رو نداشتم و مطمئنا نه از طرف یه دختر قصد توهین ندارم من همیشه یک پسر مدرن و امروزی بودم

شانه اش را بالا انداخت

_اما دوره زمونه عوض شده

دوباره شونه اش را بالا انداخت

راف با صدای غرغر مانند ی گفت

_یادت رفت بی عقلی رو اضافه کنی… هدف تو اینجا من هستم نه این دختر

فرمانده پرسید

_چطوری فهمیدی ؟

راف پاسخ داد

_تو به مردهایی مثل من به عنوان سرباز نیاز داری نه یه دختر لاغرمردنی مثل اون

فرمانده به عقب تکیه داد و دست هایش را روی س*ینه اش گره کرد

_چی باعث شده فکر کنی دنبال سر باز می گردیم؟

راف پاسخ داد

_تو از پنج مرد و یک گله سگ استفاده کردی تا یه مرد رو گیر بندازی.. در این مورد …حداقل به سه ارتش نیاز داری تا اون کاری که توی سرته و میخوای انجام بدی رو انجام بدی

فرمانده سرش را تکان داد

_مشخصاتتجربه نظامی داری

ابروهایم را بالا بردم با خود در تعجب بودم زمانی که راف را دستگیر کردند چه اتفاقی افتاده

_زمانی که به طرفت اسلحه کشیدیم حتی پلک هم نزدی

مردی که از راف نگهبانی می داد گفت

_شاید اونقدر که تو فکر می‌کنی کارش درست نباشه

فرمانده پاسخ داد

_یا شاید جز گروهان ویژه است و برای خطرناک ترین موقعیت ها تعلیم دیده

مکثی کرد و منتظر راف بود تا حرف او را تایید یا تکذیب کند.اما راف چیزی نگفت .فرمانده به سمت من چرخید

_گرسنه هستی؟

معده ام درست آن لحظه را انتخاب کرد تا با صدای بلند اعتراض کند .اگر موقعیت طور دیگری بود چیز خنده داری می شد

_بیا براشون یکم شام بیاریم

سه مرد اتاق را ترک کردند. من طناب به دور مچ دست هایم را امتحان کردم

_قد بلند ..مو مشکی و با رفتاری دوستانه …یه دختر دیگه چی میخواد ؟

راف غرغری کر

_د زمانی که تو سروکله ات پیدا شد یه دفعه رفتار دوستانه از خودشون نشون دادن.. تمام روز به من پیشنهاد غذا ندادن

_فکر می کنی واقعا پسرهای بدی باشن؟

_هرکسی که تو رو به یه صندلی ببنده و یه اسلحه به طرف صورتت نشونه بره پسر بدیه ..واقعا باید این چیزا رو برات توضیح بدم ؟

احساس میکردم دختر کوچکی هستم که کار احمقانه ای انجام داده

_بهر حال اینجا چه کار می کنی؟  من این خطر رو به جون خریدم که به وسیله یه گله سگ تیکه تیکه بشم تا تو بتونی فرار کنی ..بعد تو برگشتی اینجا ؟واقعا هیچ قدرت قضاوتی نداری؟

_متاسفم… مطمئن میشم که دیگه هرگز چنین کاری رو تکرار نکنم

کم کم دارم آرزومی کنم ای کاش دهانمان را می بستند

_این عاقلانه ترین چیزیه که تا حالا شنیدم به زبون بیاری

_پس فکر می کنی این مرد ها کی هستند؟

مطمئناً توانایی های خارق العاده راف در شنیدن به او اطلاعاتی درباره نقشه آنها داده

_چرا ؟ خیال داری برای کمک ثبت نام کنی؟

_اینقدر از خود گذشته نیستم

در زیر نور ماه با آن همه خون که روی صورتش خشک شده بود..برای لحظه ای مانند فرشته ی هبوط کرده ای بود که آماده تا روح تو را به درک ببرد

سپس پرسید

_حالت خوبه ؟

صدایش به طور متعجب کننده ای ملایم بود.

_من خوبم.. میدونی که باید قبل از صبح اینجا رو ترک کنیم مگه نه؟ اگه اینجا رو ترک نکنیم تا اون موقع می فهمند

آن همه خون بدون آنکه هیچ زخمی وجود داشته باشد… هیچ انسانی به آن اندازه سریع خوب نمیشد

در باز شد و تقریباً بوی غذا مرا دیوانه کرد. از زمان حمله تاکنون تا سر حد مرگ گرسنگی نکشیدم اما همچنین آنقدر هم خوب غذا نخورده ام

فرمانده صندلی ای کنار صندلی من قرار داده و کاسه را زیر بینی من گرفت.. به محض اینکه بوی گوشت و سبزیجات به مشامم خورد معده ام  با سر و صدای بلند اعتراض کرد. یک قاشق پر برداشت و ان را نزدیک دهانم قرارداد..

با حس پیش بینی از مزه لذیذ غذا می بایست به سختی جلوی خودم را بگیرم تا ناله نکنم. یک سرباز دیگر در کنار صندلی راف قرارگرفت و همین کار را به او تکرار کرد

فرمانده پرسید

_اسمت چیه؟

شیوه رفتارش آنطور که می خواهد به من غذا بدهد و نامم را بپرسد به طریق عجیبی صمیمانه و خودمانی به نظر می رسید

راف پاسخ داد

_دوستام منوغضب  صدا میزنن.. دشمن هام به من میگن رحم داشته باش.. اسم تو چیه پسر سرباز؟

رفتار تحقیرآمیز راف بدون دلیلی باعث شد گونه هایم قرمز شود. اما لحن حرف زدنش تاثیری روی فرمانده نداشت

_اوبادیا وست.. میتونی منو اوبی  صدا بزنی

قاشق کمی از من دورتر شد .راف پاسخ داد

_اوبادیا .. چقدر مقدس… اوبادیا در برابر مورد شکنجه و آزار قرار گرفتن از پیامبر ها حمایت کرد

راف به قاشقی که جلوی صورتش معلق ایستاده بود خیره شد

  اوبی پاسخ داد

_از روی کتاب مقدس برداشته شده ..خیلی بده که ما فقط یه دونه داریم..

به من نگاهی انداخت

_و اسم تو چیه؟

_پرین

به سرعت پاسخ دادم قبل از آنکه راف دهانش را باز کند و حرفی طعنه آمیز بزند . ترجیح می دادم زندانبان های مان را با خود دشمن نکنم مخصوصاً اگر خیال دارند به ما غذا بدهند

_پرین

طوری نامم را صدا میزد گویی می خواست آن را مال خود کند ..به طریقی این که راف شاهد این لحظه بود باعث میشد تا احساس خجالت کنم.. اگرچه نمی دانم چرا

_آخرین باری که غذا خوردی کی بوده پرین؟

قاشق را دور از دسترس من قرار داده بو.د قبل از آنکه پاسخ دهم آب دهانم را قورت دادم

_یه مدت میشه

لبخندی تشویق آمیزی به او زدم و با خود در تعجب بودم که آیا اجازه خواهد داد آن قاشق را بخورم

قاشق را به طرف دهان خود گرفت و در حالی که آن را می خورد او را تماشا کردم ..معده ام از سر اعتراض صدا داد

راف گفت

_بهم بگو اوبی.. از چه گوشتی استفاده کردی؟

به چهره تک تک سرباز ها نگاه کردم. ناگهان چندان مطمئن بنودم که دیگر گرسنه باشم

راف گفت

_میبایست یه عالمه حیوان شکار کنی تا به این همه آدم غذا بدی

اوبی گفت

_راستش میخواستم ازت بپرسم تو چه مدل حیوانی شکار می کردی؟ مردی به سایز تو به یک عالمه پروتئین نیاز داره تا این همه ماهیچه رو قوی نگه داره

پرسیدم

_منظورت چیه ؟ ما اونی نیستیم که به مردم حمله کردیم.. اگه این چیزیه که داری با کنایه میگی

اوبی به سختی به من نگاه کرد

_از کجای این قضیه رو میدونی؟من چیزی درباره ی حمله کردن به مردم نگفتم

بهترین شکلک منزجر کننده مخصوص نوجوان هایم را به او تحویل دادم

_ اون طوری به من نگاه نکن.. امکان نداره پیش خودت فکر کرده باشی که می خوام یه آدم رو بخورم مگه نه؟ واقعا منزجر کننده است

راف گفت

_ما یه خانواده رو دیدیم که توی جاده افتاده بودند و نیمی از اون ها خورده شده بود

اوبی پرسید

_کجا

به نظر متعجب می رسید

قسمت بعد


دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *