در حالیکه به سمت پایین تپه ناپدید میشد او را نگاه کردم.حالا نوبت من بود که از سر کلافگی با مشت به درخت بکوبم.داشت چه کار میکرد؟ اگر زیر درخت می ماند شاید می توانستم به طریقی او را بالا بکشم.حداقل میتوانستم کمکش کنم تا با سگها بجنگد… مثلاً از این بالا به سمتشان چیز پرتاب کردم.اسلحه پرتابی نداشتم اما از این ارتفاع هر چیزی که پرت میکردم می‌توانست مانند اسلحه باشد.ایا او شروع به دویدن کرد تا حواس سگها را پرت کند تا من در امان باشم ؟ ایا این کار را انجام داد تا از من محافظت کند؟ دوباره مشتم را به درخت کوباندم…شش سگ در حالی که خرناس می‌کشیدند زیر درخت جمع شدن و تنه ی انرا بومی کردند سپس به سمت پایین تپه شروع به دویدن کردند.. دو تا از انها هنوز هم پشست سر مانده بودند و اطراف تنه درخت را بو میکردند….. مدتی طول کشید تا دو تای باقی مانده هم به دنبال بقیه به راه بیفتند. شاخه ای که روی اون نشسته بودم کمی به سمت زمین خم شد.شاخه های این درخت انقدر لخ*ت و نازک هستند که تمام کاری که یک نفر باید بکند این است که به سمت بالا نگاه کند و من را خواهد دید.شاخه های پایینی… تنها در قسمت انتهایی برگ دارند..بنابراین من که نزدیک تنه درخت ایستاده ام چیزی به عنوان پوشش ندارم…دستم را به سمت شاخه دیگری دراز کردم و شروع به بالا رفتن کردم.. همانطور که به سمت بالا میرفتم شاخه ها قوی تر و ضخیم تر می شدند.. مسیر درازی را پیمودم تا به شاخه هایی که برگ کافی داشتند تا مرا بپوشانند رسیدم

زمانی که یک سگ از سردرد ناله کرد… می دانستم راف را گرفته‌اند. به خود پیچیدم و محکم به شاخه چسبیدم.سعی میکردم حدس بزنم چه اتفاقی دارد می‌افتد. زیر درخت چیزی بزرگ از بین بوته ها بیرون آمد. مشخص شد چند مرد بزرگ جثه هستند…. ۵ نفر…. در پوشش جنگی بودند و اسلحه های پیشرفته حمل می کردند… طوری به نظر می‌رسید گویی می داند چگونه از آنها استفاده کنند. یک نفر از آنها با دست علامتی داد و بقیه پشت سرش به پرواز در آمدند..به نظر نمی‌رسید شکارچی های ضعیفی باشند که با یک دست به سمت خرگوش های بیچاره شلیک می کنند و با دست دیگر نوشیدنی بالا میکشند.آنها سازمان یافته بودند.آموزش دیده و مرگبار…طوری با اعتماد به نفس و حرکاتی روان…حرکت می کردند که باعث می شد فکر کنم قبلا با یکدیگر آموزش دیده و کار کرده‌اند….که قبلا هم با یکدیگر به شکار رفته اند.با فکر کردن به این که یک گروه نظامی…چه کاری می توانست با یک فرشته ی زندانی انجام‌ دهند… قلبم به درد آمد. برای چند لحظه در نظر گرفتم فریاد بکشم تا حواسشان را از دستگیر کردن راف پرت کنم…تا او بتواند فرار کند اما سگ ها هنوز هم با صدای بلند…سر و صدا می‌کردند… او داشت برای زندگی اش می جنگید و اگر فریاد می کشیدم تنها حواس او را پرت میکردم و هردویمان را به خطر می انداختم

اگر من بمیرم  پگی هم مرده تلقی می شد.. و امکان نداشت بخاطر یک فرشته بمیرم مهم نبود چه کار دیوانه واری انجام داده باشد تا جان مرا نجات دهد.. اگر می‌توانست از شانه ام بالا بکشد تا به این بالا بیاید این کار را می‌کرد؟ اما در عمق وجودم می دانستم اگر تنها خیال داشت جان خود را نجات دهد می‌توانست با اولین نشانه ی خطر مرا قال بگذارد و فرار کند.همانطور که یک ضرب المثل قدیمی می گفت:نیازی نبود از خرس پیشی بگیرد تنها کافی بود از من سریعتر بدود و مرا به عنوان طعمه پشت سر رها کند… و این چیزی بود که به آسانی از پسش بر می‌آمد. صدای خرناسه ی شرورانه ی سگ باعث شد تمام بدنم منقبض شود. امکان نداشت مردها بفهمند راف انسان نیست..مگر اینکه لباسش را از تن بیرون آورد یا زخم پشتش شروع به خونریزی کند. اما اگر به وسیله ی سگ ها زخمی شده باشد.. در عرض چند روز به سرعت ‌خوب می‌شود و اگر تا آن زمان هنوز هم او را دستگیر کرده باشند… هویتش لو خواهد رفتد.. البته اگر آنها آدمخوار باشند هیچ کدام از اینها اهمیت نخواهد داشت

نمی‌دانستم چه کار کنم .میبایست به راف کمک کنم. اما همچنین می بایست زنده بمانم و کار احمقانه ای انجام ندهم .فقط دلم می خواست به خود بپیچم و دست هایم را روی گوش هایم قرار دهم .دستور تند و تیزی باعث شد تا سگ ها ساکت شوند. مردها راف را پیدا کرده بودند .نمی‌توانستم بشنوم چه می گویند …فقط این که داشتند صحبت می کردند …و اینکه لحن صحبت کردنشان دوستانه نبود متعجب کننده نبود .حرف زیادی نزدند و نشنیدم که راف اصلاً چیزی بگوید

چند لحظه بعد سگ ها از درخت عبور کردند.. همان دو سگی که قبلا پشت سر جا مانده بودند دوباره تنه درختی که روی آن نشسته بودم را بو کشیدند.. سپس شروع به دویدن کردند و به بقیه گروه ملحق شدند.

سپس مرد ها آمدند… همان مردی که قبلا با دست اشاره داده بود گروه را رهبری می‌کرد .راف پشت سر او حرکت می کرد.. دست هایش پشت سر بسته شده بودند و خون از صورت و پاهایش جاری بود ..مستقیم به رو به رو خیره شده بود …مواظب بود تا به سمت من نگاه نکند.. دو مرد در کنارش به او ضربه زدند.. دست هایشان روی بازوهای او قرار داشت …گویی تنها منتظر بودند تا بیفتد و تمام طول مسیر تپه.. او را روی زمین بکشند.. در آخر دو مرد دیگر گروه را دنبال کردند. اسلحه ها یشان را در زاویه ۴۵ درجه گرفته بودند و به اطراف نگاه می‌کردند ..منتظر بودند تا به چیزی شلیک کنند

یکی از آنها کوله پشتی راف را حمل می کرد. پارچه آبی که بال های او در آن قرار داشت دیده نمی شد ..آخرین باری که آن را دیدم …راف آن را روی کوله پشتی بسته بود.. آیا قبل از آنکه سگها به او برساند آن را جایی پنهان کرده بود ؟ اگر اینچنین باشد این کار می توانست زمان بیشتری به او بدهد تا فرار کند .او زنده است .این حقیقت را در ذهنم تکرار کردم تا از افکار پریشان کننده ی دیگر جلوگیری کنم. اگر مدام به این چیز فکر کنم نمی توانستم کار دیگری انجام دهم .

ذهنم را صاف کردم. به اندازه ی کافی اطلاعات نداشتم تا یک نقشه بچینم .باید از غرایزم پیروی کنم .غرایزم به من می‌گفتند راف مال من است. من اول او را پیدا کردم . اگر این عوضی های عجیب و غریب قسمتی از او را می خواهند باید صبر کنند تا ابتدا راف مرا به آشیانه ی فرشته ها برساند

زمانی که دیگر صدای مرد ها را نمی‌توانستم بشنوم از درخت پایین آمدم. راه طولانی بود و سعی می‌کردم در هنگام پایین آمدن پایم را در مکان درست قرار دهم…و در آخر بدون اشتباه پایین پریدم..به سمت پایین تپه دویدم…حدود ۵ دقیقه ی بعد پارچه ای که بال ها در آن قرار داشتند را پیدا کردم… احتمالاً می بایست در حینی که می دویده آن را میان بوته ها انداخته باشد.. زیرا آن را بدون آن که پنهان شده باشد پیدا کردم….پارچه را به پشتم بستم و به سمت مردها دویدم

…………………….

فصل ۱۵

سگ ها ۱ مشکل اساسی بودند. باید برای آن چاره‌ای بیندیشم.شاید بتوانم خودم را از مردها پنهان کنم اما نمی توانستم از سگ ها پنهان شوم.به هر حال شروع به دویدن کردم.ناگهان این ترس ناگهانی به سراغم آمد که شاید هرگز نتوانم آنها را پیدا کنم بنابراین سرعتم را بالا بردم…زمانی که آنها را پیدا کردم تقریبا نفسم بریده بود. آن چنان محکم نفس می کشیدم که از این که صدای نفس کشیدنم را نشنیدند متعجب شدم

به قسمتی که در ابتدا به نظر می‌رسید گروهی از ساختمان های ویران شده است نزدیک شدند.اما با نگاهی نزدیکتر متوجه شدم که ساختمان‌ها در حقیقت سالم هستند. در نگاه اول ویران به نظر می رسیدند زیرا با خرابه ها و شاخه درختان آنها را پنهان کرده بودند.شرط میبندم از بالا کاملا شبیه به یک جنگل به نظر می رسد و اصلا نمی توانی هیچ خانه ای در این مکان ببینید

به نظر نمی‌رسید یک کمپ دوستدار فرشته ها باشد. در دروازه ی کمپ راف و پنج مرد دیگر با مردهای بیشتری ملاقات کردند. در داخل ساختمان زنهایی هم حضور داشتند اما همگی آنها یونیفرم به تن داشتند.بعضی از آنها طوری به نظر می رسیدند که به اینجا تعلق ندارند.بعضی ها در سایه ها حرکت می کردند…ترسیده و کثیف به نظر می رسیدند

شانس با من یار بود زیرا یکی از مردها..سگ ها را به داخل لانه ای هدایت کرد. بعضی از سگها در حال پارس کردن بودند بنابراین اگر چند تا از آنها به سمت من پارس کرد کسی متوجه نشد. به اطراف نگاه کردم تا مطمئن شوم کسی مرا ندیده.کوله پشتی ام را پایین آوردم و زیر یک درخت پنهان کردم.در نظر داشتم  شمشیر را با خودم حمل کنم اما منصرف شدم. تنها فرشته ها با خود شمشیر حمل می کردند. بال ها را کنار کوله پشتی قرار دادم و محل درخت را در ذهن به خاطر سپردم

جایگاه خوبی که از آن بتوانم کل کمپ را زیرنظر بگیرم پیدا کردم و روی یک عالمه برگ درخت دراز کشیدم…رطوبت و سرما از لباسم عبور کرد. برگ ها را روی خود انداختم  آرزو میکردم کاش یکی از یونیفورم های آنها را داشتم.. خوشبختانه موهای قهوه ای تیره ام همرنگ محیط اطراف است…

 وسط کمپ…راف را روی زانوهایش هل دادند.نمی توانم بشنوم چه می‌گویند اما می توانم بگویم دارند تصمیم می‌گیرند که با او چه کار کنند. یکی از آنها خم شد و با راف صحبت کرد

لطفاً لطفاً کاری نکنید که لباسش رو در بیاره

با سراسیمگی سعی می‌کردم به روشی فکر کنم که هم او را نجات دهم و هم خودم را زنده نگه دارم

در نور روز با یک جین مرد که اسلحه حمل می کردند کار زیادی از دستم بر نمی آمد.مگر اینکه یکی از آن حمله های فرشته ها به زمین رخ دهد و حواس آنها را پرت کند..فقط می توانستم آرزو کنم تا زمانی که هوا تاریک شود راف هنوز هم زنده و سالم باشد

هر چیزی که راف به آنها گفت به نظر می رسید آنها را راضی کرده زیرا او را دوباره روی پاهایش کشیدند و به سمت کوچک ترین ساختمان در مرکز کمپ بردند. این ساختمان ها شبیه خانه به نظر نمی رسیدند شبیه یک ساختمان مرکب بودند. ساختمانی که در دوطرف… بخشی که راف را به سمت آن بردند…به نظر آنقدر بزرگ بودند که حداقل ۳۰ نفر را در خود جای دهند…و ساختمان وسطی به نظر می رسید شاید نصف آنرا ظرفیت داشته باشد

حدس میزدم یکی از آنها برای خواب باشد و دیگری برای اشتراکات همگانی..و شاید ساختمان کوچک برای انبار..در حالی که سعی میکردم سرمایی که از میان لباسم عبور می‌کرد را نادیده بگیرم آنجا دراز کشیده بودم.. آرزو می‌کردم ای کاش خورشید زودتر غروب کند… شاید این مردها به اندازه ی گروه‌های محله ی قبلی من از تاریکی بترسند.. شاید به محض آن که خورشید غروب کرد به تخت خواب بروند

بعد از گذشت مدتی طولانی…که احتمالا درحقیقت تنها ۲۰ دقیقه گذشته بود..مرد یونیفرم پوشی تنها چند قدم آن طرف تر از جایی که من دراز کشیده بودم شروع به قدم زدن کرد..همانطور که جنگل را بررسی می‌کرد اسلحه ای که با زاویه ۴۵ درجه مقابل سینه گرفته بود را حمل میکرد…به نظر می رسد آماده ی مل باشد

همانطور که سرباز را میدیدم که دور می‌شد….کاملا بی حرکت ایستادم.از اینکه با خود سگی به همراه نداشت متعجب و آسوده خاطر شدم. با خود در تعجب بودم چرا از سگ ها استفاده نمی کردند تا از کمپ محافظت کنند؟

بعد از آن… هر چند دقیقه یک بار… یک سرباز همان کار را تکرار میکرد. برای آسودگی خاطر من خیلی نزدیک رژه می رفتند. شیفت آنها به اندازه ای منظم بود که بعد از مدتی ریتم آن را می دانستم

یک ساعت بعد از آنکه راف را به ساختمان بردند… بوی گوشت..پیاز و سیر در هوا بلند شد.بوی لذیذ ی که معده‌ام را پیچاند و احساس می‌کردم عضله های شکمم درد گرفته اند.. آرزو می کردم بویی که به مشامم میرسد…بوی راف نباشد

آدمهای زیادی شروع به رفتن به طرف ساختمان سمت راست کردند.. صدای زنگی نشنیدم پس می بایست یک برنامه ی منظم باشد…. آدم های بسیار بیشتری.. از آنچه که قبلا متوجه شده بودم در اینجا زندگی می کردند…سربازها و مردهای یونیفرم پوش بیشتری از جنگل.. در گروه‌های دو نفره… سه نفره یا ۵ نفره…به سمت مسیر ساختمان در حرکت بودند

زمانی که شب فرا رسید و تقریبا تمامی آدم ها در ساختمان سمت چپ ناپدید شدند…. از شدت سرما بی حس شده بودم…با توجه به این حقیقت که در کل روز چیزی جز غذای خشک گربه نخورده بودم…به نظر نمی‌رسید آنطور که دوست داشتم برای نجات راف آماده باشم

هیچ نوری در هیچکدام از ساختمان ها به چشم نمی خورد. مشخص بود که خود را در طول شب پنهان نگه می دارند …کمپ کاملا ساکت است… حداقل هیچ صدای فریادی از سمت ساختمانی که راف در آن بود شنیده نمی شد

 

قسمت بعد


دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *