رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست وششم :                    

رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست وششم

رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی قسمت بیست وششم

 

زمانی که به جی نگاه کرد و لبخند زد آن صدای کوبنده از ذهنش خارج شد. تا زمانی که می توانست جی را داشته باشد با خوشحالی گذشته اش را فراموش شده حساب می کرد..ان بند احساسی که آنها را به یکدیگر متصل می‌کرد مانند چیزی فیزیکی حساس و واقعی بود…گفت

_فقط یک سردرد معمولی…رانندگی چشم هام رو خسته کرده

هر دو جمله حقیقت داشتند.اگرچه جمله دوم دلیل جمله اول نبود.همچنین چشم هایش آنقدر هم خسته نبودند. مشکلش تنها نزدیک بینی هنگام مطالعه بود…می توانست اشیا را از دور به وضوح و دقت ببیند. در این زمینه دید یک خلبان جت را داشت

جی به مکالمه اش با فرانک برگشت اما از اینکه تنش بدن استیو را به آرامی ترک می کرد به خوبی آگاه بود همانطور که قبلا متوجه این شده بود که بدنش مانند بتون سخت شده بود.. آیا آن بعد از ظهر اتفاق افتاده بود که به جی نگفته بود ؟ احساسی از وحشت تقریباً او را از پا درآورد و بد جور دلش میخواست به کلبه باز گردند.. زمانی که به هتل بازگشتند با آسودگی خاطر دریافت استیو به جای آنکه با فرانک صحبت کند یا بلافاصله او را تا اتاق اش دنبال کند…به اتاق خود رفت… به سمت گوشی تلفن هجوم برد و شماره ی اتاق فرانک را گرفت.. با اولین زنگ پاسخ داد..حالت فرانک به سرعت هوشیارانه شد

_مشکلی پیش اومده ؟

_نه همه چیز خوبه…فقط اینکه…چیزی مدام منو اذیت میکنه… اما  نمیخواستم جلوگیری استیو ازت بپرسم

در اتاقش…. فرانک منقبض شد و زنگ خطر در ذهنش به صدا درآمد…. آیا از اینکه همه رد پاها را پوشانند شکست خورده بودند؟

_در مورد استیوئه؟

_خوب.. نه… نه واقعا… ماموری که مرد… اسمش چی بود ؟ اخیراً خیلی به این فکر می کنم که اون مرد بیچاره مرده و من حتی اسمش رو هم نشنیدم

_دلیلی نداره که اسمش رو شنیده باشی. تو هرگز اونو ملاقات نکردی

جی به نرمی پاسخ داد

_می دونم..فقط میخواستم یه چیزی در موردش بدونم..ممکن بود این اتفاق برای استیو بیفته.. حالا که مرده دلیلی وجود ندارد که اسمش مخفی بمونه..مگه نه؟

فرانک با خود فکر کرد می تواند یک نام ساختگی به او بگوید. اما تصمیم گرفت حداقل تا آن اندازه از حقیقت را به او بگوید….او بالاخره نامش را خواهد فهمید و اگر تنها فکر کند سوءتفاهمی رخ داده…قضیه آسان تر پیش خواهد رفت… می توانست حقیقت کوچکی به او بدهد تا به عنوان مرجع روی آن تمرکز کند

_اسمش لوکاس استون بود

_لوکاس استون

زمانی که آن نام را تکرار میکرد صدایش بسیار نرم و مهربانانه بود

_اون ازدواج کرده بود ؟ هیچ خانواده ای داشت ؟

_نه ازدواج نکرده بود

عمدا به سوال دومش پاسخ نداد

_ متشکرم که بهم گفتی این که اسمش رو نمی دونستم خیلی منو اذیت میکرد

فرانک حتی روحش هم خبر نداشت که ندانستن نام او تا چه اندازه جی را آزرده خاطر میکرد..به آرامی گوشی را سر جایش قرار داد..لوکاس استون.. آن نام را بارها و بارها در ذهنش تکرار کرد.. این بار زمانی که نام او را تکرار کرد چهره خشن استیو را در ذهن تصور کرد و ضربان قلبش شدت گرفت….لوکاس استون..بله

تنها آن زمان بود که متوجه شد چه اشتباهی کرده.. اگر قبلا خطاب کردن او با نام استیو دشوار به نظر می رسید.. حالا تقریبا غیر ممکن بود.. استیو یک نام ربوده شده بود…جی از آن نام استفاده می‌کرد زیرا جایگزین دیگری نداشت.. چه میشد اگر ناگهان… بدون آنکه متوجه شود..نام لوکاس از دهانش بیرون بیاید؟

برای مدتی طولانی روی تخت نشست در حالی که در هزارتوی افکارش گیر افتاده بود. چیزهایی که نمی دانست به اندازه ی حقیقت هایی که از آنها با اطلاع بود او را در ان هزارتو گیر انداخته بودند… تا حدی که حتی می ترسید به غریزه ی خودش هم اعتماد کند.. او برای فریفتن خلق نشده بود….او انسان صریحی بود…که آن هم یکی دیگر از دلایلی بود که چرا نمی توانست در دنیای سرمایه گذاری بانک به خوبی جا شود…دنیایی که به اندازه معینی از حیله گری… که  فریبندگی و صافی و نرمی را در توازن نگه می‌داشت…نیاز داشت

بالاخره از اینکه مدام به در بسته بخورد خسته شد.. ایستاد و به طرف حمام به راه افتاد.. سپس برای خوابیدن آماده شد …زمانی که از حمام بیرون آمد …..لوکاس …به سرعت به خود یادآوری کرد….. استیو روی تخت دراز کشیده بود .

_قبلا  این اتفاق باز هم برامون تکرار نشده بود؟

استیو چرخید و بازوهای او را گرفت.. او را به سمت خود کشید

_با یک تفاوت …تفاوتی خیلی بزرگ

بوی صابون و افتر شیو می‌داد …همچنین بویی مانند مشک…بویی مخصوص مردانه می داد…جی خود را به او چسباند.. صورتش را در گردن او فرو برد تا آن بوی خاص را استشمام کند. اگر استیو او را ترک کند چه بر سرش خواهد آمد؟ در آن صورت زندگی بدون رنگ میشد…برای همیشه ناقص…. به آرامی دست هایش را روی شانه های پهنش کشاند …موهایش را نوازش کرد و پوست گرم اش را به آرامی احساس می‌کرد… سپس آن لایه های آهنی ماهیچه را…. ماهیچه‌های آن قدر سخت بود که انگشت هایش به سختی توانست در پوست او فرو رود….به صورت آزمایشی انگشت هایش را روی ماهیچه های بازویش فشرد… فشار انگشت دست را بیشتر کرد و با حالتی سرخوش به اینکه ناخن هایش بر اثر فشار …سفید شدند.. اما در گوشتش فرو نرفتن نگاه میکرد …استیو با کنجکاوی پرسید

_داری چه کار می‌کنی؟
_می خوام ببینم چقدر سفتی

_ عزیز دلم داری جای اشتباهی رو دست میزاری

با صدای بلند خندید و همانطور که سرش را بالا میگرفت تا به او نگاه کند صورت اش روشن تر شده بود

_فکر می کنم همه قسمت ها ی تورو بشناسم

_ اینطوره ؟ قسمت داریم تا قسمت… بعضی از قسمت ها به توجه بیشتری نیاز دارند

سرش را بالا گرفت و گفت

_دوستت دارم

قلبش تکرار می‌کرد..لوکاس

صبح روز بعد حس و حال متفاوتی داشت..مانند اینکه در طول شب دنیا تغییر کرده بود… اما استیو نمی‌توانست انگشتش را روی آن بگذارد و تفاوت را بر زبان آورد..احساس عجیب و آشنایی بود..مانند این که با خودش احساس راحتی بیشتری می کرد..جی میان بازوهایش بود…موهای قهوه ای روشن اش روی شانه هایش پخش شده بود.. اگر در کابین بودند… می بایست صبح زود بیدار شود تا آتش شومینه را از نوع روشن کند و دوباره در تخت خواب به جی ملحق شود… در عوض حالا می‌بایست به اتاق خودش بازگردد تا لباس بپوشد و اصلاح کند…. آن فرانک لعنتی… در حالی که می دانست آنها تنها به یک اتاق نیاز دارند اتاق های جداگانه ای برای شان رزرو کرده بود.. اما جی مانند بقیه ی زنها نبود او انسان خاصی بود و شاید این احترامی بود که فرانک برای او قائل بود…

زن های دیگر….. این فکر زمانی که اتاق جی را ترک کرد به ذهنش خطور کرد.. خاطرات داشتند باز می گشتند..نه با سرعتی زیاد و ملودراماتیک… مانند اینکه لامپی را روشن کنی… بلکه در قطعه های جداگانه که با یکدیگر ارتباطی نداشتند… اسم ها و چهره هایی در ذهنش ظاهر می شد…. در عوض به جای آن که خوشحال تر شود و احساس رهایی کند.. از اینکه هوشیاری و احساس احتیاطی در اون بالا میگرفت آگاه بود…. به فرانک نگفته بود که حافظه اش در حال بازگشت است..ترجیح می‌داد صبر کند تاحافظه اش را به دست آورد و موقعیت را به خوبی بسنجد…احتیاط مانند غریزه ای دوم برای او بود.. درست همانطور که او به صورت اتوماتیک اتاقش را بررسی کرد تا اطمینان پیدا کنند که در غیابش کسی به اتاقش نیامده باشد

دوش گرفت و اصلاح کرد.. اما همانطور که اصلاح می‌کرد متوجه شد به صورت خود در آینه خیره شده..سعی می‌کرد در انعکاس آن گذشته اش را پیدا کند..چطور می توانست خود را تشخیص دهد وقتی که صورتش به خاطر عمل جراحی تغییر کرده بود..قبلا چه شکلی به نظر می رسیده؟ با خود در تعجب بود که آیا جی عکسی از او دارد ؟اگر اصلا عکسی از او نگه داشته باشد میبایست یک عکس قدیمی باشد.. اما زن ها معمولاً خاطرات را نگهداری میکنند و طلاق آنها یک طلاق دوستانه بوده… شاید او تمام عکسهایی که از استیو داشته را نابود نکرده…شاید دیدن یکی از تصاویر خودش بتواند او را به گذشته پیوند بدهد. جهنم…چرا باید اینگونه باشد ؟ از روی انزجار به خودش خیره شد.. نتوانسته بود جی یا فرانک را به خاطر آورد…چرا می‌بایست چهره ی قدیمی خودش را به خاطر آورد؟

تنها چهره ای که می شناخت چهره کنونی اش بود…که چیز چندان چشمگیری نبود… طوری به نظر می رسید گویی در بازی های فوتبال زیادی..بدون آن که کلاه ایمنی بر سر بگذارد شرکت کرده..با این حال هنوز هم این احساس که فکر میکرد در آستانه ی……چیزی است… او را رها نمی کرد

درست همان جا بود…رو به رویش… اما نمی‌توانست به آن دسترسی پیدا کند.زمانی که غلاف چرمی هفتیر را روی شانه هایش قرارداد…آن احساس آشنایی…  دوباره به ذهنش خطور کرد…ابتدا برای چند لحظه اسلحه را در دست گرفت و آن احساس آشنا را برای لحظاتی بیشتر مورد بررسی قرار داد.. سپس آن را سر جایش گذاشت.

این احساس آشنایی و راحتی با اسلحه……قبلا هم وجود داشت..اما حالا به طریقی متفاوت بود…. مانند اینکه بین گذشته و زمان حال ارتباط برقرار شده…همه چیز بر خواهد گشت……به زودی…. این اتفاق به زودی خواهد افتاد

روز بی حادثه ای بود….اما احساس انتظار و پیش بینی او را رها نمیکرد..همگی برای صبحانه یکدیگر را ملاقات کردند.. سپش او و فرانک به چشم پزشکی رفتند تا عینکش را بردارند….در راه بازگشت پرسید

_هنوز این مرد..پیگوت رو نگرفتی؟

_یک ماه پیش ردی از خودش نشون داده بود… اما قبل از اون که بتونیم بگیریمش باز هم خودش رو ناپدید کرد

_ کارش خوبه؟

فرانک چند لحظه تردید کرد سپس گفت

_عالیه…یکی از بهترین هاست.. پرونده ی پزشکیش میگه که یک بیمار روانیه.. اما به شدت تحت کنترل و خیلی حرفه ای… کار براش مثل مسئله ی غرور میمونه..به همین خاطره که تورو میخواد..تو جوری اونو خراب کردی که هیچکس نتونسته بود.. افرادش رو کشتی و آنچنان به شدت مجروحش کردی که مجبور شد ماه ها خودش رو پنهان کنه…. و در تشکیلاتی محرمانه زیرزمینی ماه ها رو سپری کنه تا حالش بهتر بشه

استیو با حالتی دور دستانه گفت

_ممکنه سختی اونو مجروح کرده باشم… اما به اندازه ی کافی سخت نبوده ….عکسی ازش داری؟

_ همراهم نیست.. فقط یک عکس از او داریم اما اون رو از لنز یک تلسکوپ گرفتیم و کیفیت چندانی نداره.قدش حدود ۱۸۰ و ۴۵ پوند وزن داره بلونده.. ۴۲ ساله است. نرمه گی وش چپ نیست…. به خاطر مرحمت های تو

_ اره بعضی وقتا یکم بد خلق میشم

این یکی از تیکه کلام های لوکاس استون بود. فرانک این شوک را مانند ضربه سیلی به صورتش احساس کرد اما سعی کرد دست هایش روی فرمان ماشین محکم باشد

_خاطراتت در حال بازگشته؟

_ نه هنوز

استیو دروغ گفت..می‌توانست جفری پی گوت را ببیند.. لاغر اندام… با حالتی مالیخولیایی در چشم هایش… و سرد…یک چهره ی دیگر که برایش نامی پیدا کرده بود

در راه بازگشت به کلبه بسیار ساکت بود.جی به او نیم نگاهی انداخت ا.ما عینک آفتابی چشمهایش را پنهان کرده بود. او نمی توانست چیزی از حالات چهره اش بخواند..هنوز هم می‌توانست تنش را در او احساس کند…درست مانند شب قبل ئر طول شام.. بالاخره پرسید

_باز هم سرت درد میکنه ؟

سپس دستش را به طرف او دراز کرد و با پشت انگشت هایش گونه ی او را نوازش کرد

_حالم خوبه

_آیا فرانک چیزی گفته که تو رو ناراحت میکنه؟

به طور مختصر به معایب… اجازه دادن به اینکه کسی که تا این اندازه به تو نزدیک شود که بتواند حال و احساساتت را بخواند فکر کرد…اما به این فکر کرد که در خصوص جی… مسئله ی چندانی نبود.. زیرا زمانی که پای او در میان بود نمی توانست به اندازه کافی به او نزدیک باشد…و او باز هم بیشتر می خواست…اینگونه نبود که استیو به او اجازه دهد که به او نزدیک شود این اتفاق به طور طبیعی افتاده بود..

_ازش در مورد مردی که سعی کرد منو به یه استیک تبدیل کنه پرسیدم

با دست به او زد و گفت

_ چندش

و استیو به او خندید

_فقط داشتم به اون فکر میکردم همش همینه

بعد از لحظاتی جی روی صندلی اش جمع شد و سرشرا به پشتی آن تکیه داد.

_از اینکه داریم برمیگردیم خونه خوشحالم

کاملا با او موافق بود. آنها آنقدر به یکدیگر نزدیک شده بودند و با یکدیگر تنها بودند که این سفر تقریباً برایشان مانند شوکی بود…لامپ های نئونی و ترافیک برای کسی که به آتش…درخت ها و و سکوتی کاملاً عمیقا عادت داشت مانند.. تکانی سخت و محکم بود.. استیو حاضر بود به سفر کردن به یک شهر متمدن رضایت دهد اگر جی به او قول می داد که آزمایش خون بدهد تا بتوانند مجوز ازدواج بگیرند

آزمایش خون

ناگهان زنگ های هشدار در سرش به صدا درآمدند. درست مانند هزاران باری که قبلا احساس می کرد زندگی اش از تعادل خارج شده..آدرنالین به رگ هایش دوید…ضربان قلب شروع به بالا رفتن کرد اما نه به سرعت به ذهنش..آزمایش خون… به هیچ عنوان با این قضایا جور در نمی آمد… چرا آنها مجبور شده بودند از جی استفاده کنند تا هویت او را تایید کند زمانی که تمامی ابزارهای لازم را در دست داشتند ؟ او مامور آنها بود.. درست است که اثر انگشتش از بین رفته بود… بیهوش بود… و صدایش صدمه دیده بود…اما هنوز هم گروه خونی و پرونده ی پزشکی او را داشتند… تعیین هویت کردن او برای شان کاری بسیار آسان بود… سپس این فکر به دنبال آن آمد که آنها اصلا به جی نیازی نداشتد… اما بنا بر دلایلی او را میخواستند

 

قسمت بعد

 

 



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • فریبا اکتبر 26, 2018 :: 2:58 ب.ظ

    این رمان سانس شذن …فایلم میکنید سانسور شده میکنید؟ :(((

    • someone اکتبر 26, 2018 :: 3:03 ب.ظ

      تا جایی که بتونیم به نسخه ی اصلی رمان وفادار می مونیم

  • Sky اکتبر 26, 2018 :: 11:52 ق.ظ

    خیلی کشدار شده این رمان ای کاش لیندا
    هوواردجایه حاشیه رو اصل موضوع داستان
    مینوشت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *