رمان عاشقانه :

 

آرام شد..از اینکه خاطره جای خود را در ذهنش محکم کرده بود راضی بود.. این احساس رضایت باعث شداحساس سنگینی بکند به زودی ریتم نفس هایش منظم شود و به خوابی عمیق فرو رود

………………………

_عمو لوک..عمو لوک

صدای بچه گانه در ذهنش اکو کرد و فیلم در ذهنش شروع به پخش شدن کرد….. دو بچه… دو پسر…در زمینی پرچمن می دویدند و فریاد می کشیدند…… همانطور که با سرعت هرچه تمام تر می دویدند… با تمام قدرت فریاد می کشیدند

_عمو لوک

یک صحنه ی دیگر… شمال ایرلند… بلفاست… سوزشی از وحشت از ستون فقراتش بالا امد.. دو پسر بچه کوچک در خیابان بازی می کردند.. ناگهان به سمت بالا نگاه کردند.. برای چند ثانیه مردد بودند سپس شروع به دویدن کردند…یک صحنه دی یگر…… یکی از پسر بچه های صحنه اول با لب های لرزان به بالا نگاه کرد..اشک در چشمهایش جمع شده بود و گفت

_لطفاً عمو دن

یک صحنه ی دیگر… دن راجر… یک کوپه کاغذ روی میز…. روی کارت های اعتباری نوشته شده بود دن راجر… یک صحنه ی دیگر.  یک برچسب روی یک واگن…رویش نوشته شده بود..ترجیح میدم در دنیای دیزنی باشم… رقص میکی موس… فلاش… یک موش از کوچه ای باریک به سرعت عبور می کرد و داخل سطل زباله شد…. فلاش…یک نارنجک با حرکات آهسته در هوا به پرواز در آمد و با صدای مهیبی به سطل زباله ای برخورد کرد… سپس صدای مهیب دیگری صحنه به پرواز در آمد……یک قایق بادی با بادبان های سفید و قرمز به ساحل نزدیک می شد و مرد جوانی با پوست برنزه از روی آن دستش را تکان میداد

صحنه ها وارد هوشیاری اش می شدند و مانند فلاش دوربین به سرعت تغییر می کردند..مانند اینکه صفحه‌ی یک کتاب را مقابل چشم هایش با سرعت ورق می زدند…تصویرها از مقابل چشم هایش شناور بودند..دوباره داشت عرق میکرد…لع*نت.. هجوم ناگهانی این همه خاطره مانند قرار گرفتن در جهنم بود…انها چه معنی می دادند؟ آیا واقعاً اتفاق افتاده بودند؟ اگر فقط می توانست بگوید کدام یک از آنها واقعا اتفاق افتاده و کدام یک را در تلویزیون یا یک فیلم مشاهده کرده برایش آسان تر بود…. شاید آنها تنها صحنه هایی بودند که با خواندن یک کتاب تصور کرده…برخی از آنها وضوح بیشتری داشتند… مانند نام دن راجر روی کارت اعتباری… اما از زمانی که بانداژ ها از روی چشم هایش کنار رفته بودند…خبرهای نیویورک را در تلویزیون به طور مداوم تماشا می‌کرد.. پس ممکن بود آن صحنه… یک خاطره ی تازه باشد….

اما… عمو لوک…عمو لوک….چیزی درباره آن بچه ها… آن اسم ها…خیلی واقعی به نظر می رسید…درست مانند نام امی

به آرامی از تخت خواب پایین آمد. بسیار مراقب بود تا جی را بیدار نکند.به داخل اتاق نشیمن رفت و برای مدت طولانی مقابل شومینه نشست.می دانست تا بازگشت تمامی خاطراتش چیزی نمانده.مانند این بود که تمامی کاری که می بایست بکند این است که به گوشه ای بچرخد و همه چیز آنجا خواهد بود..اما چرخیدن به آن گوشه در ذهنش به این آسانی نبود. او از زمان ماه های بعد از حادثه ی انفجار… به مرد دیگری تبدیل شده بود…سعی می‌کرد دو انسان مختلف را به یکدیگر ارتباط دهد و از بین آنها یک شخصیت واحد بیرون آورد

با بی حواسی نوک انگشتانش را به یکدیگر ماساژ میداد… زمانی که متوجه شد چه کار می کند دستهایش را بالا آورد تا به آنها نگاهی بیندازد… دست هایش دوباره پینه بسته بودند…. به خاطر آن همه خرد کردن هیزم…..اما هنوز هم نوک انگشتهایش نرم بودند… تا چه اندازه از شخصیتش به جا مانده بود؟  یا شاید… درست مانند اثر انگشتش … هویتش هم به کلی پاک شده ؟ زمانی که به آینه نگاه می کرد… تا چه اندازه از آن استیو کراس فیلد بود و چه اندازه از آن اثر دسه جراح ؟

صورتش تغییر کرده بود…. صدایش تغییر کرده بود …و اثر انگشتش از بین رفته بود… او به یک انسان جدید تبدیل شده بود …..در تاریکی به دنیا آمده و با صدای جی که او را به سمت روشنایی فرا می خواند به زندگی باز گشته بود ….

صرف نظر از آنچه که به خاطر می آورد یا به خاطر نمی آورد …هنوزهم جی را داشت ….او قسمتی از استیو  بود که عمل جراحی نمی‌تواند تغییرش دهد ….زمانی  که آتش شومینه خاموش شد اتاق را سرمای سوزناکی در بر گرفت…. به اتاق خواب برگشت و به زیر پتو خزیددد گرمای بدن جی را احساس می کرد دددچیزی زیر لب زمزمه کرد و به استیو نزدیک تر شد …به سرعت اشتیاق مانند آتش وجودش راذوب کرد ..احساس نیازی فوری نسبت به او در بدنش رشد کرد …با صدای آرام و تاریک گفت

_جی

جی بیدار شد و دستش را به طرف او دراز کرد… و موهایش را نوازش داد…. در تاریکی آنقدر به یکدیگر عشق ورزیدند که جایی برای هیچ خاطره ی دیگری باقی نماند …جز آنهایی که با یکدیگر می ساختند

فصل ۱۱

آن روز صبح زودتر کابین را ترک کردند تا بتوانند در بعد از ظهر.. در کلرادو اسپرینگ با فرانک ملاقات کنند.جی به خاطر ترک کردن کلبه احساس ناخوشی داشت.انجا برای مدت طولانی مانند دنیای خصوصی آنها بود طوری که با ترک کردن آن احساس بی‌پناهی می کرد..تنها فکر اینکه روز بعد به آنجا باز خواهد گشت به اندازه ی کافی به او شهامت داد تا آنجا را ترک کند.. میدانست بالاخره باید برای همیشه آنجا را ترک کند اما آماده نبود تا هم اکنون با این حقیقت روبرو شود.. دلش می خواست با مردی که دوستش دارد زمان بیشتری بگذراند

خیال داشت از فرانک نام مامور آمریکایی که در تصادف کشته شده بود را بپرسد. ممکن است پاسخ او را ندهد اما حتماً می بایست این سوال را از او بپرسد… حتی اگر نتواند آن اسم را با صدای بلند بر زبان آورد…اما نیاز داشت تا بداند..می بایست به مردی که عاشقش است یک نام بدهد.جی به او نگاه کرد که با مهارت ماشین را در برف به نرمی میراند..ضربان قلبش بالا رفت.. او جثه ی بزرگی داشت و چهره اش خشن بود.. اما با این حال…یک نگاه آن چشم های درنده ی کهربایی…. باعث می شد از سر لذت و خوشی احساس گیجی کند. آنها چطور هرگز…حتی به این فکر کرده بودند که می توانند این مرد را به جای استیو کراس فیلد جا بزنند؟

این نقشه آنها پر از اشکال و روزنه بود اما جی نتوانسته بود آنها را ببیند تا زمانی که دیگر عمیقا عاشق او شده بود و اهمیتی نمی‌داد.آنها روی احساس ضروریت و شوک حساب کرده بودند تا او را از پرسیدن سوال هایی که نمی‌توانستند پاسخش را بدهند بازدارند. مانند اینکه..چرا از گروه خونی یا سوابق دندانپزشکی مامور خود استفاده نکرده بودند تا هویت این بیمار را تشخیص دهند ؟از همان ابتدا می دانست که فرانک دارد چیزی را از او پنهان می‌کند اما آنقدر نگران استیو بود که فکر نمی‌کرد چیزی بیشتر از جزئیات امنیتی باشد..حقیقت این بود که آنها به راحتی او را فریب داده بودند.. زیرا خودش این گونه می خواست… بعد از اولین نگاه که او را روی تخت بیمارستان… دراز کشیده دیده بود…که به بدترین شکل ممکن مجروح شده اما هنوز هم با اراده و عزمی راسخ…. با اینکه حتی هوشیارهم  نبود…اما برای زندگی اش می جنگید….چیزی را بیشتر از این نمی خواست که کنارش باشد و کمکش کند تا این جنگ را پیروز شود

قرار نبود در همان هتلی که قبلا در آن اقامت داشتند بماند..زیرا فرانک نمی‌خواست این شانس را به کارکنان هتل بدهد که آنها را شناسایی کنند. آنها حتی از نام های متفاوتی استفاده کردند..زمانی که به آنجا رسیدند فرانک از قبل رسیده بود.. اتاق هتل را با نامهای میشل کارتر و فی ویلر  برای آن‌ها رزرو کرده بود.. اتاق های جداگانه ای برای آنها گرفته بود….استیو مشخصا از این انتخاب راضی نبود اما بدون کوچکترین اعتراضی وسایل جی را در اتاقش گذاشت و به اتاق خود بازگشت… متخصص چشم بلافاصله چشم های استیو راچک کرد..سپس او را نزد عینک سازی برد تا عینک های مناسب را برایش سفارش دهد..که صبح روز بعد آماده می شدند… جی پشت سر… در هتل مانده بود و با خود در این فکر بود که فرانک ار چه حقه هایی استفاده کرده و چه کسانی را به کار گرفته تا همه چیز را به این سرعت آماده کند

اندکی بعد از تاریک شدن هوا بازگشتند… استیو بلافاصله به اتاق جی آمد.. در حالی که در را پشت سرش می بست گفت

_سلام عزیزم

قبل از آنکه جی فرصت کند پاسخش را بدهد او را بوسید..دستهایش دور بدن او محکم شدند.. لبهایش محکم و انحصار طلب بودند

جی از شدت هیجان میلرزید.. همان طور که انگشت هایش را در موهای سرد او فرو میکرد.. خود را به او نزدیکتر کرد…بوی برف و باد می داد و پوستش سرد بود…اما لبهایش گرم و کاوشگر بودند.. بالاخره سرش را بلند کرد و حالتی از رضایتمندی مردانه ای در صورتش دیده می شد.. انگشت شستش را روی لبهای او کشید

_ عزیز دلم حتی اگه از سرما هم منجمد می شدم بالاخره به اتاقت می اومدم اما امکان نداشت تنها بخوابم

دوباره او را بوسید.. لب های جی او را دیوانه می کردند.. تاثیر زیادی روی او داشتند…تنها بوسیدن او بسیار هیجان انگیز تر از رابطه داشتن با دیگر زن ها بود….قبل از آنکه ان خاطره کاملاً محو شود… بعضی از آن زن های دیگر به خاطرش آمدند

_دکتر به واشنگتن برگشت.. فرانک تا صبح میمونه.بنابراین بازهم سه تامون تنها موندیم..گرسنه ای؟ معده ی فرانک هنوز هم به وقت واشنگتن کار میکنه

_در واقع یکم گرسنه ام ..زیاد طولش نمیدیم میدونی؟

استیو به تختخواب نگاهی انداخت

_می دونم

جی امیدوار بود فرصتی به دست آورد تا از فرانک درباره اسم مامور سوال بپرسد.. نمی‌توانست ریسک پرسیدن آن در حضور استیو را قبول کند زیرا ممکن بود شنیدن نامش باعث جرقه ای در حافظه اش شود…..و جی نمی توانست با چنین احتمالی روبرو شود

می خواست که او خاطراتش را به دست آورد.. اما دلش میخواست زمانی این اتفاق بیفتد که در کلبه ی خصوصی خودشان باشند.اگر این شانس را به دست نمی آورد تا با فرانک صحبت کند…می توانست بعد از آنکه  به اتاق شخصی شان بازگشتند با او تماس بگیرد.اهی کشید..از این که درباره ی همه چیز شک داشته باشد و مجبور شود هر حرکت خود را پیش بینی کند خسته شده بود… او اهل این کارها نبود

استیومتوجه آه کشیدن شد…. و همچنین آن ناامیدی  کم رنگی که در چشم هایش بود.جی چیزی نگفته بود اما از دیروز که آن یک صحنه از خاطره به ذهنش هجوم آورده بود آن نگاه در چشمهایش خانه کرده بود..این مسئله او را گیج می‌کرد..نمی‌توانست دلیلی منطقی پیدا کند که چرا جی باید از بازگشت حافظه او وحشت داشته باشد… از انجایی که این قضیه او را گیج می کرد و هیچ دلیل منطقی برای آن نمیافت… بنابراین نمی‌توانست بیخیاشل شود. چنین چیزی جزو شخصیتش نبود…و زمانی که چیزی او را اذیت میکرد آنقدر به آن فکر می کرد تا برایش دلیلی منطقی پیدا کند.هرگز منصرف نمی شد و هرگز بیخیالش نمی‌شد… خواهرش همیشه می‌گفت او مانند یک سگ بولداگ است…..خواهر؟

همانطور که هر سه نفر در رستوران ایتالیایی شام می‌خوردند.. ساکت بود.قسمتی از او از غذای ادویه دار و معطر لذت می برد… قسمتی از او خود را درگیر مکالمه ی اطراف میز کرده بود… اما قسمتی دیگر از او…آن یک جرقه از خاطره را ازهر زاویه ای بررسی می‌کرد…اگر او خواهر داشته پس چرا به جی گفته بود یتیم است؟ چرا فرانک هیچ ردی ازبستگان و خویشاوندان ا  نداشت؟  شاید به این دلیل بوده که آن زمان نمیدانسته شرایطش چه خواهد بود و خانواده اش را از آنها پنهان کرده… اما امکان ندارد فرانک لیستی از بستگان او را نداشته باشد….پس با توجه به این فرضیه او دارد چیزهای” واقعی “را به خاطر می‌آورد

یک خواهر.. منطقش به او می گفت چنین چیزی امکان پذیر نیست غریزه اش به او می‌گفت منطقش می‌تواند گورش را گم کند..یک خواهر..امی..عمو لوک..عمو لوک..صدای بچه گانه در ذهنش.. بارها تکرار می‌شد..حتی زمانی که به حرفی که فرانک زده بود می خندید..عمو لوک..عمو لوک..عمو لوک..عمو لوک..لوک..لوک..لوک………

جی پرسید

_ حالت خوبه؟

چشم هایش به خاطر احساس نگرانی برای او تیره شده بودند .دستش را به نرمی روی مچ دست او قرار داد…می‌توانست تنشی که از بدن او ساطع می‌شود را به خوبی احساس کند و از اینکه فرانک متوجه چیزی غیر عادی نشده بود کمی مبهوت بود

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *