آنقدر دستم با غدا به سمتش دراز ماند که یک طوری ناشیانه به نظر می‌رسید. پرسیدم

نمیخوایش؟

_بستگی به این داره چرا داری میدیش به من

شانه ای بالا انداختم

_بعضی موقع ها توی تاریکی دست و پا میزنی بعد یه چیز خوب بر میخوری

برای یک لحظه ی دیگر مرا نگاه کرد و سپس غذا را گرفت.

_البته فکر نکن سهم شکلاتم رو هم بهت میدم

می دانم که می بایست شکلات را ذخیره کنم اما نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و بیشتر از آنچه که برنامه داشتم  نخورم..آنطور که شیرینی آن که در دهانم ذوب می شد. با خود احساس آرامش به ارمغان می آورد…این احساس آنچنان نادر بود که نمی توانستم از آن بگذرم. اگرچه به خودم اجازه نمیدادم که بیشتر از سهمیه مان بخوری.م بقیه آن را زیر اسباب و اثاثیه پنهان کردم تا وسوسه نشوم

احساس اشتیاقم برای آبنبات می بایست در چهره  ام به وضوح مشخص باشد زیرا فرشته پرسید

_چرا فقط همشو نمیخوری؟ میتونیم فردا یه چیز دیگه بخوریم

_برای پگیه

زیپ کیفم را کشیدم و نگاه متفکرانه او را نادیده گرفتم. با خودم در فکر بودم مادرم هم اکنون کجاست.. همواره گمان میکردم او از پدرم باهوش تر است…اگرچه پدرم کسی است که مدرک دانشگاهی مهندسی دارد.. اما زمانی که غرایز دیوانه واری از او تقاضا یتوجه می‌کردند… باهوشی حیوان وارش نمی توانست به او کمک کند.بعضی از بدترین لحظات زندگی ام به خاطر او بوده… اما نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و آرزو نکنم که در این باران مکان خشکی برای پنهان شدن پیدا کرده باشد و اینکه توانسته باشد چیزی برای شام پیدا کند.. دوباره دستم را در کوله پشتی ام فرو کردم و آخرین بسته نودل را بیرون آوردم.. به سمت در رفتم و آن را پشت در قرار دادم

_چه کار داری می کنی؟

فکر کردم راجع به مادرم برایش توضیح دهم اما تصمیمم را عوض کردم

_هیچی

_چرا باید غذا رو بیرون زیر بارون رها کنی؟

از کجا میدانست غذا بود؟…هوا آنقدر تاریک بود که نمی توانست لیوان نودل را ببیند.

_تا چه اندازه میتونی توی تاریکی ببینی؟

اندکی سکوت حکمفرما شد. مانند اینکه در نظر داشت دید در تاریکی اش را انکار کند

_تقریبا به همان خوبی که در روز می تونم ببینم

این اطلاعات کوچک ممکن بود زندگی‌ام را یک روزنجات دهد.چه کسی می‌دانست زمانی که فرشته های دیگر را پیدا کنم چه کار خواهم کرد ؟ شاید سعی کنم در تاریکی پنهان شوم…و به لانه آنها حمله کنم و احتمالا آن موقع..زمان مناسبی نبود که متوجه شوی فرشته ها تا چه اندازه به خوبی در تاریکی می تواند ببیند

_پس چرا باید غذای ارزشمند رو بیرون رها کنی ؟

_شاید مادرم اون بیرون باشه

_نمیتونه بیاد داخل؟

_شاید…شاید هم نه

سرش را تکان داد..گویی متوجه می شد…که البته نمی توانست…. شاید در نظر او تمام انسان ها طوری به نظر برسند گویی همگی دیوانه اند

_چرا غذا رو داخل نمیاری…  زمانی که مادرت این نزدیکی بود.. من بهت اطلاع میدم

_و اگه این نزدیکی باشه چطور میتونی تشخیص بدی ؟

_میتونم صداش رو بشنوم..فکر می کنم بارون خیلی تند نمیشه

_قدرت شنواییت چقدر خوبه ؟

_چی؟

به خشکی گفتم

_ها ها.. دونستن این اطلاعات تفاوت بزرگی در نجات دادن خواهرم ایجاد می کنن

با لحنی واقع گرایانه  _انگار داشت درباره آب و هوا صحبت می کرد_ گفت

_ تو حتی نمیدونی اون کجاست؟.. آیا هنوز هم زنده است؟

_اما میدونم تو کجایی و میدونم داری برمیگردی پیش بقیه فرشته ها..حتی اگه تنها به خاطر انتقام گرفتن باشه

_پس اینجوریه ؟ چون زمانی که ضعیف و بی دفاع بودم نتونستی ازم اطلاعات بیرون بکشی نقشه ی بزرگت اینه که منو تا لانه مارها دنبال کنی تا خواهرت رو نجات بدی؟.. این نقشه..به همون اندازه نقشه ای که میخواستی با وانمود کردن به اینکه یه فرشته هستی..اون مردها رو بترسانی بی معنیه

_یه دختر باید طبق موقعیت اطرافش بداهه سنجی کنه

_شرایط طوری تغییر کرده که از کنترل تو خارجه. اگر این مسیرو ادامه بدی فقط خودت رو به کشتن میدی.. پس نصیحت من رو قبول کن و در جهت مخالف فرار کن

_تو نمیفهمی… قضیه سر تصمیم‌های کمال گرایانه و منطقی نیست… اینطور نیست که حق انتخاب داشته باشم.پگی  یه دختر بی دفاعه.. اون خواهرمه… تنها چیزی که میتونم راجع بهش بحث کنم..اینه که چطور اونو نجات بدم نه اینکه آیا باید سعی کنم نجاتش بدهم یا نه

به عقب تکیه داد تا نگاه ارزیابی کننده‌ای به من بیاندازد

_با خودم در تعجبم کدوم یکی زودتر تو رو به کشتن میده؟  وفاداریت یا یکدندگیت

_اگه تو کمکم کنی هیچ کدوم

_ و چرا باید این کارو بکنم؟

_من زندگیت رو نجات دادم.دو بار..تو بهم مدیونی.. در بعضی از فرهنگ ها تا موقعی که زنده ام برده ی منی

دیدن چهره اش در تاریکی سخت است. اما صدایش دیر باورانه و کنایه آمیز به گوش می رسد

_ درسته زمانی که زخمی بودم تو منو از خیابون بیرون کشیدی و معمولا چنین چیزی ممکنه به معنای نجات دادن زندگی تلقی بشه… اما چون قصد و نیتت دزدیدن من برای بازجوبی بود… فکر نمی‌کنم واجد شرایط بشی… و اگه داری به عملیات نجات سرهم‌بندی شدت… زمانی که داشتم با اون مردها می جنگیدم اشاره می کنی… باید بهت یادآوری کنم که اگه تو پشت منو با یک میخ بزرگ روی دیوار زخمی نمی کردی… بعدش هم منو به یک چرخ آهنی بزرگ زنجیر نمی کردی….هرگز در چنان مخمصه ای گیر نمی افتادم

با دهان بسته خندید

_نمیتونم باور کنم اون احمق ها تقریبا باور کردن که تو یک فرشته ای

_باور نکردن

_فقط به این دلیل که خراب کردی. زمانی که دیدمت تقریبا از خنده منفجر شدم

_اگه زندگیت در خطر نبود  اون موقع خیلی خنده دار می شد

صدایش جدی‌تر شد

_ پس میدونی که ممکن بود کشته بشی؟

_تو هم همینطور

صدای باد بیرون در میامد که برگها را جابجا میکند.. در را باز کردم و کاسه نودل را داخل آوردم.. تقریباً ممکن بود باور کنم که اگر مادرم به این نزدیکی ها بیاید.. او صدایش را خواهد شنید.اینگونه بهتر است که ریسک ان را به جان نخریم…. شاید کس دیگری کاسه را ببیند و به داخل کابین بیاید…یک سویشرت از داخل کوله پشتی ام بیرون آوردم و آن را روی لباس هایم پوشیدم…دمای هوا به سرعت کاهش پیدا می کرد..بالاخره سوالی که از پاسخش وحشت داشتم را پرسیدم

_اونها با بچه ها چه کار می کنن؟

_داری میگی بیشتر از یک بچه دزدیده شده؟

_قبلا دیده بودم که گروه های تبهکار خیابونی اونها رو میگیرن.. فکر میکردم با پگی کاری ندارن..به خاطر پاهاش… اما حالا با خودم در تعجبم که شاید دارن اونها رو به فرشته ها می فروشن

_نمیدونم دارن با بچه ها چه کار میکنن.. خواهر تو اولین کسیه که در این مورد دیدم

صدای آرامش بدنم را منجمد می کرد

باران به شیشه ها می کوبید و شاخه درخت ها پنجره ها را خراش می داد.

_ چرا بقیه ی فرشته ها بهت حمله کردند؟

_ اینکه از قربانی های خشونت بپرسی چه کاری انجام دادند که مستحق خشونت بودند سوال بی ادبانه ایه

_ میدونی منظورم چیه

در نور کم شانه هایش را بالا انداخت

_فرشته ها مخلوقات خشنی هستند

_ متوجه شدم.. قبلا فکر میکردم همه اون ها شیرین و مهربون اند

_چرا باید چنین فکر بکنی ؟ حتی در کتاب مقدس های شما… ما پیشگامان عذابیم.قادر هستیم تا یک شهر رو نابود کنیم… فقط به این دلیل که قبلا به یکی دو نفر از شما اخطار دادیم که ما رو عصبانی نکنید

سوال های بیشتری دارم. اما اول باید یک چیز را به خوبی روشن کنم

_ تو به من نیاز داری

با صدای بلند خندید

_ چطور؟

_باید پیش بقیه ی دوستات برگردی که ببینی میتونی بال هات رو دوباره به بدنت بدوزی.. موقعی که توی دفتر به این نکته اشاره کردم اشتیاق رو توی صورتت دیدم… فکر می کنی چنین چیزی امکان پذیره.. اما برای اینکه به اونها برسی باید راه بری… قبلا روی زمین مسافرت نکردی کردی ؟ به یک راهنما نیاز داری. کسی که بتوهن آب و غذا و سرپناه امن پیدا کنه

_تو به این میگی غذا؟

در نور ماه دیدم که کاسه پلی استری را در سطل زباله انداخت. تاریک تر از آن بود که دقیقا ببینم آیا داخل سطل زباله افتاد یا نه.اما از صدای آن می توانستم حدس بزنم به هدف خورده

_می بینی.. ممکن بود تو از یک چنین چیزی بگذری. ما همه جور خوردنی داریم که تو هرگز نمیتونی حدس بزنی غذا هستند. به علاوه …به کسی نیاز داری که برات مثل یک پوشش باشه تا کسی بهت شک نکنه..اگه با یک انسان مسافرت کنی هیچ کسی مشکوک نمیشه که تو یک فرشته ای .منو با خودت ببر… بهت کمک می کنم به خونه برسی اگه بهم کمک کنی خواهرم رو پیدا کنم

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *