رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت دوم

 

یک آشپزخانه کوچک گوشه ساختمان  وجود دارد ..زمانی که دیدم کابینت ها پر از غذاست نزدیک بود از خوشحالی گریه کنم. شکلات های بزرگ.. نوشیدنی های انرژی زا …غذاهای کنسروی.. و نودل هایی که آماده در کاسه هستند.. چرا قبلا به اینکه داخل دفتر ها سر بزنم فکر نکرده بودم؟ احتمالاً به این خاطر که قبلا در یکی از آنها کار نکرده بودم

یخچال را نادیده گرفتم .می‌دانستم چیزی که ارزش خوردن داشته باشد در آن جا پیدا نخواهم کرد. هنوز هم برق داریم اما نمی شود به آن اتکا کرد.. زیرا مدام در طول روز قطع میشود. باید هنوز هم غذاهای یخ زده در فریزر وجود داشته باشد زیرا بوی تخم مرغ های گندیده مادرم را نمی دهند .دفتر حتی دوش اختصاصی خودش را دارد ..احتمالا به خاطر آنهایی که دوست دارند در موقع ناهار وزن کم کنند یا هر دلیل دیگری که داشته باشد حالا به دردم  می خورد و می توانم خون هارا با آن بشویم

درست به راحتی یک خانه است. به جز اینکه خانوادم الان اینجا نیستند. اگرنه می‌توانست برایمان خانه خوبی باشد

با تمام مسئولیت ها و فشارها یی که هر روز با آنها دست و پنجه نرم می‌کنم.. هرگز حتی یک روز هم نشده که فکر کنم بدون خانواده ام خوشحال تر می بودم..اما مثل اینکه زیاد درست نبود.. شاید اگر تا این اندازه در مورد آنها نگران نبودم بهتر بود. نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و به این فکر نکنم که اگر مادر و پگی اینجا بودند چقدر کنار هم احساس خوشحالی می کردیم. می توانستیم یک هفته این جا بمانیم و وانمود کنیم همه چیز درست است.. احساس بی سرپناهی و آوارگی می‌کنم.. احساس گم شدن و ناچیز بودن… تقریبا می توانستم درک کنم که چرا بچه های یتیم به گروه های تبهکار در خیابان می پیوندند

دو روز است که اینجا بوده ایم دو روزی که در آن فرشته نه حالش بهتر شده و نه مرده بود. تنها آنجا دراز کشیده و عرق می کند..  تا حالا می‌بایست بیدار شود مگه نه؟

یک جعبه کمک های اولیه زیر سینک پیدا کردم.. از بیشتر داروها ی درون آن نمی شود استفاده کرد.. داخل جعبه را گشتم برچسبهای داروها را میخواندم.. یک جعبه آسپرین  در آن وجود داشت.. آیا آسپرین برای کاهش تب خوب نبود؟ برچسب روی آن را خواندم و شکم به یقین تبدیل شد

نظری نداشتم که آیا آسپرین روی فرشته ها تاثیر دارد یا نه ..یا اینکه آیا تب او  هیچ ارتباطی با زخم هایش دارد یا نه؟ تا جایی که من می‌دانم ممکن است این …دمای  معمولی بدن فرشته ها باشد… فقط به این دلیل که  شبیه به انسان ها به نظر می رسد به این معنا نیست که او یک انسان است

با آسپرین و یک لیوان اب به  گوشه ی اتاق برگشتم…فرشته روی شکم روی مبل چرمی دراز کشیده است. شب اول سعی کردم  یک پتو  روی او بیاندازم اما  مدام با لگد آن را بی طرفی پرتاب می‌کرد.. بنابراین حالا در حالیکه تنها بانداژ ها… شلوار و چکمه هایش  رابه تن دارد دراز کشیده…زمانی که داشتم  خون ها را از بدن او می شستم میخواستم کفش‌ها و شلوارش را بیرون آورم اما سپس تصمیم گرفتم من اینجا نیستم تا شرایط راحتی را برای او مهیا کنم

موهای سیاهش روی پیشانی اش پخش شده. سعی کردم کاری کنم تا چند قرص و مقداری آب بنوشد .اما نمی‌توانستم به اندازه ی کافی او را بیدار کنم تا کاری انجام دهد..او تنها مانند یک تکه صخره سوزان آنجا دراز کشیده …کاملا نسبت به هر چیزی بی اعتنا است… و هیچ واکنشی نشان نمی دهد

_اگه این آب رو نخوری همین جا ولت می کنم تا تنهایی بمیری

به طور نامحسوس پشت بانداژ شده اش  بالا و پایین  آمد ……درست مانند دو روز گذشته

چهار بار برای پیدا کردن مادر بیرون رفتم.. اما زیاد دور نشدم.. همیشه میترسیدم زمانی که بیرون هستم فرشته بیدار شود و من هر شانسی برای پیدا کردن پگی را  از دست بدهم… گاهی اوقات زنهای دیوانه میتواند راه خودشان را  در خیابان پیدا کنند در حالیکه دختر بچه های فلج هرگز نمی توانند از خودشان مراقبت کنند …بنابراین هر دفعه که برای پیدا کردن مادر بیرون می‌رفتم به سرعت و عجله برمیگشتم و زمانی که میدیدم فرشته بدون هیچ تغییری آنجا دراز کشیده …همزمان هم خوشحال میشدم و هم ناامید

به مدت دو روز تمام یکجا نشسته ام و نودل  آماده می خورم در حالی که خواهرم….

نمی توانم فکر اینکه چه اتفاقی برای او افتاده را تحمل کنم..تصورات هم مرا یاری نمی دهد که فرشته ها از یک دختر بچه چه میخواهند …نمی توانند او را به بردگی بگیرند او نمی تواند راه برود.. به سرعت جلوی آن افکار را گرفتم … هرگز به اینکه ممکن است چه اتفاقی برای او بیفتد یا اینکه تا حالا چه اتفاقی برایش افتاده فکر نخواهم کرد …فقط می بایست روی پیدا کردن او تمرکز کنم.

عصبانیت و ناامیدی بر من غلبه کرد… تنها کاری که میخواستم بکنم این بود که مانند یک بچه ی دوساله ترشرویی کنم …ناگهان به طور بسیار قوی…  این میل  در من به وجود آمد تا لیوان دستم را به دیوار روبرویی بکوبم… قفسه های کتاب را پاره کنم و تا جایی که می توانم جیغ بکشم …این میل  آنقدر در من قوی هست  که بر اثر آن دست هایم میلرزد

به جای اینکه لیوان آب را محکم به دیوار بکوبم… آب را روی فرشته انداختم. دلم میخواست بعد از آن لیوان را به او بکوبم  اما جلوی خودم را گرفتم

تا جایی که می توانستم فریاد کشیدم

-بیدار شو…ل*عنت بهت….اونا دارن با خواهر من چه کار می کنند؟ ازش چی می خوان؟ اونو  کدوم گوری بردن؟

به خوبی می دانستم با این همه سر و صدا دارم توجه گروه های تبهکار را به اینجا جلب می کنم

محکم با پا به مبل لگد زدم

با کمال ناباوری چشمهایش به طور موقت باز شدند.. نگاه آبی عمیقی به من خیره شد

-میتونی صدات رو پایین نگه داری ؟ دارم سعی می کنم بخوابم

صدایش خش دار  و پر از درد است اما با این حال هنوز هم توانست مقداری مدارا از خود نشان دهد

روی زانوهایم افتادم تا از نزدیک مستقیماً به صورتش نگاه کنم

-بقیه ی فرشته ها کجا رفتند؟ خواهرم رو کجا بردند؟

عمدا چشم هایش را بست

با تمام قدرت به پشتش کوبیدم. درست جایی که بانداژها  خونی بودند

چشمهایش فورا باز شدند.دندانهایش را به هم فشار داد..از میان دندان هایش نفسش را با صدای هیس مانندی بیرون داد… اما از درد ناله نکرد…واو..او به نظر ….عصبانی می رسد ..جلوی این میل ناگهانی که یک قدم به عقب بردارم را گرفتم

با سر دترین  صدای ممکن در حالی که سعی میکردم بر ترسم غلبه کنم گفتم

-تو من رو نمی ترسونی. تو آنقدر ضعیف هستی که حتی نمیتونی سرپا وایسی. عملاً تمام خونت رفته. بهم بگو اونو کجا بردند؟

با صدایی کاملا قاطعانه گفت

-اون مرده

سپس چشمهایش را بست و به خواب برگشت

قسم میخورم برای یک لحظه قلبم از تپش ایستاد… احساس میکردم انگشتهای دستم یخ زده ..سپس با حالت دردناکی دوباره توانایی نفس کشیدن به من برگشت

-داری دروغ میگی….. داری دروغ میگی

هیچ پاسخی نداد.. پارچه قدیمی که روی میز گذاشته بودم را به چنگ  گرفتم

-به من نگاه کن

پارچه را روی زمین پهن کردم.بالهای بریده شده با حالتی لرزان از میان آن بیرون آمدند..به نظر می‌رسید تقریباً پرها یش ناپدید شده‌اند ..همانطور که از میان  پارچه بیرون میامدند عملا باز شدند… مانند اینکه بعد از یک خواب طولانی  خودشان را کش و قوس می دهند

تصور میکردم وحشتی که در چشم هایشان خواهد بود ..مانند ترس یک انسان از دیدن دست و پای قطع شده ی خود … که از یک پارچه موش خورده بیرون می‌زند باشد… می دانستم به طور نابخشودنی ظالمانه رفتار می کنم …اما نمی توانستم رفتار خوبی از خودم نشان دهم ….نه اگر دلم می خواست یک بار دیگر پگی را سالم ببینم

-اینا رو میشناسی؟

به سختی می توانستم صدای خودم را تشخیص دهم ..صدایم سرد و خشن است…صدای یک مزدور … صدای یک شکنجه گر

بالها درخشندگی خودشان را از دست داده بودند..اما هنوز هم رگه هایی از رنگ طلایی بین بال های  برفی  وجود دارد … برخی از پرها شکسته شده است…و بعضی های دیگر در زاویه نامتعارفی قرار گرفته اند …همچنین خون سراسر بال ها را پوشانده….و حالتی چروکیده  به آنها داده

-اگه کمک کنی خواهرم رو پیدا کنم میتونی بال هات رو پس بگیری… من اونها رو برای تو نگهداری کردم

-ممنونم

صدایش خش دار بود…  با نگاهی بالها راورانداز کرد

-روی دیوار خونه ام عالی به نظر می رسند

ترش رویی لحن صدایش را  لکه دار کرده بود …اما همچنین چیز دیگری در صدایش به گوش می رسید …یک ذره  امیدواری.. شاید

-قبل از اینکه تو با دوستات دنیای ما رو خراب کنی …دکترهایی وجود داشتند که اگه دست یا انگشت رو از دست می‌دادی… میتونستن اون رو بعد جراحی بهت برگردونن

چیزی در مورد فریزر یا اینکه باید تنها ظرف چند ساعت بعد از قطع شدن عضو از بدن آن را جراحی کرد نگفتم …او احتمالا خواهد مرد و دیگر این چیزها اهمیت نخواهد داشت

هنوز هم صورتش سرد و بی احساس بود. اما کمی گرما به چشم هایش آمد .مثل اینکه نمی توانست جلوی خودش را بگیرد تا به این احتمال فکر نکند

گفتم

-من این ها رو از تو جدا نکردم..اما میتونم کمکت کنم تا اونها رو پس بگیری… اگه به من کمک کنی تا خواهرم رو پیدا کنم

در جواب…. .. چشمهایش را بست …و به نظر میرسید دوباره به خواب فرو رفته

عمیق و سنگین نفس میکشید ..درست مانند انسانی که در خوابی عمیق است… اما مانند یک انسان معمولی خوب نمیشود ..زمانی که او را به اینجا کشاندم.. صورتش آبی.. سیاه ..و ورم کرده بود.. حالا تقریبا بعد از دو روز کامل استراحت کردن… حالت چهره اش به حالت عادی برگشته ..کبودی هایی که به خاطر  شکستن درندهایش  ایجاد شده بودند حالا دیگر کاملا ناپدید شده‌اند …زخمها ..کبودی ها و جراحات اطراف چشمها و گونه هایش کاملاً از بین رفته…و  تعداد بی پایان بریدگی های  روی دست ها … شانه ها و بدنش کاملاً شفا پیدا کرده

تنها چیزی که به نظر می‌رسید خوب نشده …جای زخم بال هایش است…نمی توانم از روی بانداژ  بگویم که آیا بهتر شده است یا نه …اما از آنجایی که هنوز هم خونریزی می کردند پس نباید بهتر از دو روز پیش شده باشد

برای چند دقیقه متوقف شدم.. گزینه هایم را یکی یکی مورد بررسی قرار دادم …اگر نمی توانستم او را تشویق کنم تا به من کمک کند… پس باید او را شکنجه بدهم …مصمم بودم تا  به هر قیمتی که شده هر کاری کنم تا خانواده‌ام را زنده کنار هم نگه دارم … اما نمی دانم آیا می توانم این کار را انجام بدهم یا نه

اما لازم نبود او این را بداند

حالا که او بیدار شده. بهتر است مطمئن شوم او را تحت کنترل  دارم.. بیرون رفتم تا ببینم آیا می توانم چیزی پیدا کنم تا با آن او را ببندم

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *