این ایده به ذهنم خطور کرد که شاید من در موقعیت نادری باشم که قادر خواهیم بود کمی اطلاعات از آنها به دست آورم. بر خلاف آنچه که رهبر گروه های گانگستر سعی دارد به بقیه بقبولاند… بقیه ی ما باور داریم اعضای فرشته که در بازارهای سیاه فروخته میشود همواره از فرشته های مرده یا در حال مردن برداشته می شود…از این قضیه مطمئنم..از این اطلاعات چه بدست می آورم ؟ چندان مطمئن نیستم… اما به دست آوردن کمی دانش به کسی صدمه ای نمی رساند

سعی کردم صدای اخطار امیز درون ذهنم را نادیده بگیرم

_پس….تو در برابر این چیزا ایمنی یا چی؟

سعی کردم صدایم حالت بی خیالی داشته باشد گویی جوابش برایم مهم نیست

گفت

_احتمالا بهتره پشتم رو بانداژه کنی بهرحال

سیگنال واضحی از این که می داند دارم زیر زبانش را برای اطلاعات میکشم فرستاد

_احتمالا تا زمانی که زخمم بسته باشه میتونم در برابر آلودگی های انسان ها مقاومت کنم

یک پر شکسته ی دیگر بیرون آورد و با بی میلی آن را روی بقیه ی پر هایی که جدا کرده بود گذاشت

از آخرین بسته کمک های اولیه استفاده کردم تا زخمش را ببندم… پوستش مانند ابریشمی بود که روی فولاد کشیده شده..کمی بیشتر از آنچه که نیاز بود با خشونت رفتار کردم زیرا کمک می‌کرد دست هایم نلرزد..

_سعی کن زیاد حرکت نکنی تا دوباره زخمت به خونریزی نیافته… بانداژ ها اونقدر ضخیم نیستند و خون به سرعت میتونه ازش عبور کنه

گفت

_مسئله ای نیست…حرکت کردن نباید اونقدر سخت باشه…وقتی که داریم به خاطر جونمونو فرار میکنیم

_جدی هستم… این آخرین قطعه بانداژ بود..باید سعی کنی بیشتر دوام بیاره

_هیچ شانسی هست که بتونیم بیشتر پیدا کنیم ؟

_شاید

بهترین شانسی که داریم استفاده از بسته های کمک های اولیه ایست که در خانه ها وجود دارد..مغازه‌ها یا کاملاً غارت شده‌اند یا به وسیله ی گروه‌های تبهکار به تصرف در آمده اند

بطری آبی که با خود حمل می کردم را پر کردیم… زیاد وقت نداشتم که از دفتر با خودم چیزی بیاورم…بیشترین چیزی که با خود حمل می کردم وسایلی تصادفی بود…آهی کشیدم….ارزو می‌کردم ای کاش بیشتر زمان داشتم تا غذای بیشتری ذخیره می کردم… به جز ندل های خشکی که داشتیم دیگر چیزی برای خوردن وجود نداشت….البته به جز شکلات هایی که برای پگی ذخیره کرده بودم…ندل ها را قسمت کردیم که تقریبا دو لقمه برای هر کداممان بود…زمانی که کلبه را ترک کردیم…. نیمه های صبح بود…به اولین جایی که وارد شدیم… خانه ی اصلی بود

با آرزوی زیاد…امیدوار بودم آشپزخانه پر باشد. اما با یک نگاه به کابینت هایی که کاملا خالی بودند و در شان باز گذاشته شده بود فهمیدم که باید به دنبال مقدار کمی که باقی مانده بود بگردیم.. ممکن بود انسانهای ثروتمند اینجا زندگی کرده باشند اما حتی انسانهای ثروتمند هم آنقدر پول نقد نداشتند که زمانی هم که همه چیز ویران شد غذا بخرند.. یا قبل از آنکه کوله بار را ببندند و عازم سفر شوند همه غذاها را خورده بودند یا با خود برده بودند..دراور بعد از دراور…کابینت بعد از کابینت…هیچ چیز وجود نداشت. جز خورده نان و چیز های اینچنینی.. راف میان درگاه آشپزخانه ایستاده بود..

گفت

_این خوراکیه

او طوری به نظر می رسید گویی در جایی به اندازه ی این خانه لوکس زندگی می کردهح…الت ایستادنش ظرافت و نرمی یک اشراف زاده را داشت که به چیزهای دولتمندانه و لاکچری عادت دارد….. اگر چه غذای گربه ای که در دست گرفته این تصویر را کمی خراب میکند

داستم را داخل قوطی دراز کردم و چند قطعه از آنها را برداشتم…. آنها را داخل دهانم انداختم و شروع به جویدن کردم… به طورمبهمی از مزه ی ماهی آن آگاه بودم… باخودم وانمود میکردم که کلوچه های کراکر هستند

_دقیقا غذای خوشمزه ای نیست… اما احتمالا  ما رو نمی کشه

در زمینه ی غذا…این بهترین چیزی بود که نصیب ما شد… اما در گاراژ تعدادی وسیله پیدا کردیم. یک کوله پشتی دو برابر سایز کوله پشتی که با خود حمل می کردم..که چه چیز عالی است زیرا ممکن است راف اکنون نتواند کوله پشتی با خود حمل کند اما ممکن است بعدا بتواند…دو کیسه خواب مرتب در گوشه ای تا زده شده بود.. اما چادری وجود نداشت… همچنین تعدادی چراغ قوه با باتری های اضافه هم پیدا کردیم…یک چاقوی آشپزخانه که بسیار از چیزی که قبلاً توانایی خریدش را داشتم گران تر به نظر می رسد..چاقوی خودم را به راف دادم و این یکی را برای خودم نگه داشتم

از آن جایی که لباس هایم کثیف بودند آنها را با لباسهای داخل کمد تعویض کردم. همچنین چند لباس اضافه و ژاکت برداشتیم… سویشرتی که تقریباً به نظر می‌رسید هم سایز راف باشد را برداشتم.. همچنین او را وادار کردم تا شلوار چرم و چکمه هایش را با شلوار جین و چکمه های پیاده روی تعویض کند

خوشبختانه سه اتاق با لباس های مردانه در سایزهای مختلف وجود داشت.می بایست زمانی خانواده ای با دو پسر نوجوان در اینجا زندگی کرده باشد. اما تنها نشانه ای که از آنها باقی مانده لباس ها و کیسه خواب های داخل گاراژ بودند. سایز کفش های پیاده روی راف چیزی بود که بیشتر ذهنم را مشغول می کرد. تاول هایش خوب شده بودند اما حتی با قدرت شفا پذیری فوق العاده او…. هنوز هم نمی توانیم ریسک زخمی شدن هر روز پاهای او را به جان بخریم…

با خودم میگفتم به این دلیل اهمیت میدهم که دلم نمیخواهد پاهایش را زخمی کند و با پاهای چلاق سرعتم را کم کند….اجازه نمی‌دادم بیشتر از آن فکر کنم

گفتم

_ وقتی اینجوری لباس می پوشی تقریبا شبیه یه انسان به نظر می رسی

در واقع دقیقا شبیه یک ورزشکار حرفه ای و جذاب به نظر می رسید. این که تا این اندازه شبیه یک یک مرد جذاب به نظر می‌رسید واقعا حواس پرت کن بود ..منظورم این است …مگر نمی بایست…فرشته ای که عضو یک سپاهی است که ماموریت ریشه کن کردن نسل انسان ها را بر عهده دارند… شبیه شیطان یا بیگانه ی فضایی به نظر برسد؟

_تا موقعی که  جای بال هات خونریزی نکنه با انسان اشتباهی گرفته میشی… اوه.. و  اجازه نده کسی بلنت کنه به محض اینکه احساس کنن چقدر سبکی می فهمن یه چیزی در موردت درست نیست

_مطمئن میشم کسی جز تو منو توی بغلش نگیره

چرخید و از آشپزخانه خارج شد… قبل از اینکه معنی حرفش را درک کنم…شوخ طبعی یکی از آن چیزهایی است که فکر می کنم فرشته ها نباید از آن بهره ای داشته باشند.. این حقیقت که حس شوخ طبعی اش زیرکانه است آن را بدتر میکند.. زمانی که خانه بزرگ را ترک کردیم ظهر شده بود..روی جاده ی پیچ میل حرکت می‌کردیم.. جاده به خاطر باران دیشب خیس و تاریک است… آسمان به خاطر ابرهای خاکستری شکسته سنگین است…اما اگر خوش شانس باشیم تا دفعه ی بعد که باران شروع به باریدن خواهد کرد به تپه ها خواهیم رسید و در یک خانه شب را اقامت میگیریم. کوله پشتی روی ویلچر پیگیری قرار دارد..اگر چشمهایم را ببندم می‌توانم وانمود کنم اوست که دارم هولش می دهم  مچ خودم را…در حالی که داشتم آهنگی بدون معنی زیر لب زمزمه میکردم..گرفتم زمانی که فهمیدم آن آهنگ معذرت خواهی مادرم است ساکت شدم..یک قدم جلوی قدم ها بعدی می گذاشتم و سعی می کردم وزن بیش از اندازه سبک ویلچر و فرشته ی بدون بالی که در کنارم قدم برمی‌داشت را نادیده بگیرم..زمانی که به ورودی بزرگراه رسیدیم…ماشینهای ازکارافتاده ی زیادی جاده را بند آورده بودند..مطمئن نیستم خیال داشتند کجا بروند…فکر نمی‌کنم می‌توانستند جای دوری برود زیرا بزرگراه از دو طرف مسدود است.

زمان زیادی طول نکشید که اولین جنازه را دیدیم

…………………………..

فصل ۱۲

یک خانواده در استخری از خون دراز کشیده بودند

یک مرد ..یک زن …و دختر بچه ای حدوداً ده ساله نزدیکی های لبه جنگل افتاده بود ..در حالی که بزرگترها وسط جاده بودند.. یا اینکه زمانی که پدر و مادر مورد حمله قرار گرفته بودند بچه به طرف آن‌ها دویده بود یا در حین حمله پنهان شده و زمانی که بیرون آمده به دام افتاده بود .مدت زیادی از مرگ آنها نمی گذرد ..این را می دانم زیرا خون روی لباس های پاره و پوره آنها هنوز هم قرمز روشن است.. می بایست آب دهانم را قورت بدهم و سعی کنم غذای گربه ای که داخل شکمم است را بالا نیاورم. سرشان سالم و دست نخورده است …خوشبختانه موهای دختر بچه روی صورتش افتاده بود.. اگرچه بدنشان در حالت عادی قرار نداشت… برای مثال.. قسمتی از ترقوه شان جوید شده بود.. همچنین چند تا از دستها و پاهای شان گمشده …جرات این را ندارم تا نگاهی نزدیکتر به آنها بیاندازم ..اما راف دارد ..همانطور که روی آسفالت کنار بدن مرد روی زانویش قرار گرفته بود گفت

_جای دندون

_داریم راجع به چه حیونی صحبت می کنیم ؟

خم شده کناره بدن ها ایستاده بود ..سوالم را در ذهن بررسی می‌کرد

_حیوانی با دو پا و دندون های تخت

معده ام به هم خورد

_داری راجع به چی صحبت می کنی ؟ که اونها انسان بودند ؟ شاید به طور غیر معمولی چیزی شبیه دندون انسانه ..امکان نداره …

اما می‌دانستم که امکان دارد. انسان همه کاری می کند تا زنده بماند.. با این حال هنوز هم نمی توانستم آن را هضم کنم ..

_اینطوری خیلی ولخرجی …اگه اونقدر برای غذا ناامید باشی که به آدم خواری رو بیاری دو سه لقمه از یه بدن بزنی و بقیه‌اش رو رها کنی و بری…

این بدن ها ..بیشتر از دو سه گاز از آنها خورده شده بود….حالا که خودم را مجبور می کردم واقعا ببینم می توانستم ببینم تقریباً نصفی از آنها خورده شده بود.. با این حال… چرا باید نصف دیگر را پشت سر جا گذاشت؟

راف به محلی که می‌بایست پای دیگر بچه قرار داشته باشد نگاهی انداخت..

_پاها درست از مفصل شون جداشدن

_کافیه

دو قدم به عقب برداشتم ..اطرافمان را بررسی کردم.. در محوطه ای باز قرار داشتیم.. به اندازه ی موشی در یک صحرا …که آسمانش پر از عقاب است..احساس اضطراب می‌کردم. همانطور که بر می خاست و درخت ها را نگاه می کرد گفت

_خوب ب…ذار امیدوار باشیم هر کسی که این کارو کرده هنوز هم کنترل این محل رو به دست داشته باشه

_چرا ؟

_چون گرسنه نیست

ان حرف باعث نمی‌شد احساس بهتری داشته باشم

_تو کاملا مریضی میدونی؟

_من ؟..این مردم من نبودند که این کار رو کردن…

_از کجا میدونی ؟شما هم دندون های شبیه ما دارید

_اما مردم من مستاصل نیستند

طوری این حرف را بیان می‌کرد گویی اصلا تقصیر فرشته ها نبود که ما را اینگونه مستاصل کرده بودند ..

_همچنین دیوونه هم نیستن

درست آن زمان بود که تخم مرغ شکسته را دیدم …کنار جاده نزدیک بچه قرار داشت …زردهه اش قهوه ای شده بود و سفیده اش خشک شده بود.. بوی سولفور به دماغم خورد …این همان بوی آشنایی بود که لباس ها.. بالش و موهایم را به مدت دو سال در بر گرفته بود …کنار ان یک بوته کوچک از شاخ و برگ های گل های وحشی قرار داشت… رزماری و مریم گلی ….ایا مادرم فکر کرده بود آن ها زیبا هستند ؟ یا دیوانگی اش به مرحله ی بسیار تاریک تری وارد شده بود ؟ اینها تنها یعنی اینکه اواینجا بوده …انها را دیده و از کنارشان عبور کرده… فقط همین ..او نمی توانست یک خانواده ی کامل را از پا درآورد… اما می توانست یک بچه ی ۱۰ ساله که بعد از کشته شدن خانواده اش از محل پنهانی اش بیرون آمده بود را بکشد ….او تنها اینجا بوده و از کنار این بدن ها گذشته بود… درست مثل ما …فقط همین …واقعاً فقط همین….

_پرین

متوجه شدم راف داشت با من صحبت می‌کرد

_چی؟

_اونها می تونن بچه بوده باشن؟

_کی میتونه بچه بوده باشه؟

_کسانی که حمله کردن

این را به آرامی گفت… مشخصا قسمتی از مکالمه را از دست داده بودم ..

_همونطور که گفتم جای دندون ها کوچک تر از اونیه که بشه به انسان های بالغ نسبت داد..

_می بایست کار حیون ها بوده باشه

_حیوون با دندان صاف؟

_آره

صدایم بیشتر از آنچه که احساس می کردم متقاعد کننده بود

_اینطوری عقلانی تر به نظر میرسه تا این که یک بچه کل یه خانواده رو از پا درآورده باشه

_اما از اینکه یک گروه از بچه های وحشی به اونها حمله کرده باشن عقلانی تر نیست

سعی کردم به اون نگاهی بیاندازم که بگوید دیوانه شده …اما فکر می کنم تنها موفق شدم نگاهی به او بیاندازیم که نشان دهد تا چه اندازه ترسیده ام …ذهنم از تصاویری… از این که ممکن است چه اتفاقی افتاده بوده باشد پر شد…

او چیزی در مورد اینکه از جاده دوری کنیم و از میان جنگل مستقیم به سمت بالای تپه برویم گفت

سرم را تکان دادم بدون آن که واقعا از جزئیات چیزی شنیده باشم ….و او را به میان جنگل دنبال کردم

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • فاطمه ۹۲ اکتبر 24, 2018 :: 8:55 ب.ظ

    سلام ، ممنون بله پیداش کردم 🌹🌹🌹

  • فاطمه ۹۲ اکتبر 24, 2018 :: 10:25 ق.ظ

    راستی امیدوارم مترجمین عزیز همیشه موفق باشن و ازشون بابت ترجمه رمان ها تشکر میکنم
    و همچنین از شماکه سوال های مارو پیگیری میکنید
    🌹🌹🌹

    • someone اکتبر 24, 2018 :: 10:44 ق.ظ

      سلام..خواهش می کنم

  • فاطمه ۹۲ اکتبر 24, 2018 :: 10:23 ق.ظ

    سلام ،قسمت ۱۳ رمان هبوط ترجمه نشده ؟
    یه مطلب دیگه=» سایتتون قسمت سرچ نداره ؟
    چون قسمت بیست وچهارمی که از رمان دروغ های مصلحتی گذاشتید همینطوری معلوم نیست
    ،باید بریم قسمت بیست و سه ، و از اونجا بزنیم قسمت بعد
    که اینکارو برای هبوط یک فرشته نمیشه انجام داد ، چون جایی که قسمت ۱۲ رمان هبوط یک
    فرشته رونوشته باشه نیست، باید از قسمت یک همش بزنم قسمت بعد تا به ۱۲ برسم

    • someone اکتبر 24, 2018 :: 10:46 ق.ظ

      چرا فردا در سایت قرار میگیره..برای دست رسی به قسمت جدید رمان ها باید از دسته بندی کنار سایت نام رمان مد نظر رو انتخاب کنید ..یا از منوی بالای صفحه اقدام کنید همچنین بالای پست ها در صفحه ی اصلی قسمت جست و جو در دسته بندی هست و همینطور روی نوای منوی بالای سایت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *