رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت سوم

 

فصل ۷

زمانی که از  دفتر بیرون آمدم فهمیدم یک نفر روی جسد داخل راهرو اشفته بازار راه انداخته..  به نظر می رسید از آخرین باری که او را دیدم تمام وقار  خود را از دست داده

یک نفر یک دست او را روی کمر و دست دیگرش را داخل موهایش  فرو کردهبود.. موهای بلندش طوری درست شده مثل اینکه به او برق  متصل شده و روی لب هایش رژ لب کشیده‌اند. چشم هایش  تا جای ممکن باز شده و با رنگ آبی مثل انوار خورشید دورش مژه کشیده اند.در وسط س*نه اش یک چاقوی آشپزخانه که قبلا آنجا نبود ..مانند میله پرچم  کاشته شده …یک نفر به یک جسد مرده  ..با چاقو… ضربه زده… آن هم تنها به دلایلی که فقط یک ذهن دیوانه می تواند در کند

مادرم مرا پیدا کرده

وضعیت مادرم آنطور که ممکن است بعضی ها فکر کنند ثابت نیست… وضعیت دیوانگی او با الگو و برنامه غیر قابل پیش بینی تغییر می کند… البته اینکه دیگر داروهایش را نمیخورد کمکی به وضعیت اش نمی کند . زمانی که حالش خوب است کسی فکر نمی کند مشکلی داشته باشد آن روزها زمانی است که گناه و بار… عصبانیت و ناامیدی من از او …مانند خوره جان مرا می خورد… زمانی که حالش بد میشود ….ممکن است از اتاق بیرون بیایم و جسد یک مرد مرده در حالی که مانند اسباب بازی کف اتاق ولو شده پیدا کنم

اگر بخواهیم صادق باشیم او قبلا هرگز با یک جسد بازی نکرده بود… حداقل من ندیده بودم ..قبل از اینکه دنیا نابود شود او همواره روی مرز دیوانگی و یا چند قدم عقب تر از آن بود…اما زمانی که بعد از حمله …پدر ما را رها کرد وضعیت او به شدت بدتر شد… هر قسمت عاقلی که در درونش به نظر می‌رسید او را از غرق شدن کامل در تاریکی عقب نگه می داشته به یکباره از بین رفت

برای چند لحظه در نظر گرفتم جسد را دفن کنم .. اما قسمت سر دی در  ذهنم به من میگفت …این هنوز هم بهترین سنگری است که دارم… هر انسان عاقلی از پشت شیشه درب جلویی به داخل نگاه کند …تا جایی که بتواند از اینجا دور خواهد شد …خیلی خیلی دور …….حالا دیگر ما یک بازی دائمی -من -از- تو- دیوانه-تر -هستم -بازی می‌کنیم و در ان بازی…  مادرم سلاح سری ماست

با احتیاط به سمت حمام به راه افتادم …مادرم شعری زیر لب زمزمه می کرد ..چیزی که فکر می کنم از خودش ساخته… قبلا زمانی که در وضعیت نیمه دیوانه اش قرار داشت… این آهنگ را برایمان زمزمه می کرد  …آهنگ بدون کلامی که هم غمگین و هم  نوستالژیک است… ممکن است زمانی شعر و کلامی برای خود داشته بوده  …زیرا هر زمان که آن را میشنوم …تصویری از یک غروب خورشید… کنار دریا …و یک قلعه قدیمی… و یک پرنسس زیبا که خود را از پنجره قطعه به آبهای نیلگون زیر آن پرتاب میکند را در خیالم  تداعی میکند

بیرون ایستادم و به زمزمه او گوش فرا دادم . هر زمان که این آهنگ را می شنوم برایم این معنی را میدهد که او تازه از یک وضعیت دیوانگی بغرنج  بیرون آمده …معمولا این آهنگ را به عنوان معذرت خواهی …زمانی که کبودی یا زخمی  در طی  زمان های دیوانگی اش روی بدنمان ایجاد می کرد برای ما می خواند

همواره  در این گونه اوقات  مهربان و بخشنده بود . فکر می کنم به نوعی یک معذرت خواهی به شمار می رود.. البته که هرگز کافی نبود… اما فکر می کنم شیوه او برای  برگشتن به سمت نور باشد … اینکه به ما بفهمند دارد از تاریکی به سمت دنیای خاکستری با تقلا بیرون می آید

بعد از ” تصادف” پگی  مدام آن را برایمان  می خواند…هرگز نفهمیدیم دقیقا چه اتفاقی افتاد ..آن موقع تنها مادرم و  پگی در خانه بودند. ماه ها بعد مادرم گریه می کرد و خودش را مقصر می دانست ….من هم او را مقصر می دانستم ….چطور میتوانستم او را مقصر ندانم؟

از میان دری بسته صدا زدم

-مامان؟

-پرین؟

-حالت خوبه؟

-آره.. تو چی …پگی رو دیدی؟ نمیتونم هیچ جا پیداش کنم

-پیداش می کنیم باشه؟ چطور من رو پیدا کردی؟

-اوه…  همینطوری

مادرم معمولان دروغ نمی گوید.. اما عادت دارد از زیر پاسخ درست دادن طفره برود

-چطور منو پیدا کردی مامان؟

چند لحظه سکوت و بعد پاسخ داد

-یک شیطان به من گفت

صدایش پر از بی میلی… پر از شرم بود …با توجه به بلایی که هم اکنون بر سر دنیا آمده بود ممکن بود حرفش را باور کنم ا…ما هیچ کس جز او شیطان های درونش را نمی دید… یا نمی شنید

-دستش درد نکنه ….نظر لطفش بوده

همیشه شیطان ها بخاطر دیوانگی و کارهای بدی که مادرم انجام میداد سرزنش می شدند… آنها به ندرت کار خوبی انجام می دادند

-مجبور بودم بهش قول بدم در ازای اون براش کاری انجام بدم

یک پاسخ صادقانه ….و یک هشدار

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *