رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت ششم

 

چه ضعیف باشد یا نه.. هر دوی ما می دانستیم به راحتی می توانست مرا بکشد اگر این چیزی بود که واقعا می خواست… اگرچه هرگز این احساس رضایت را به او نمی دادم که بداند ترسیده بودم

اوه-

ناگهان مادرم آرام شد مانند این که آن جلمه همه چیز را توضیح می دهد

-خیلی خوب اونا رو دست کم نگیر و قول‌هایی که نمیتونی سرشون وایسی رو به اونها نده

همان‌طور که این جمله را می‌گفت… از روی صدایش که ضعیف تر و ضعیف تر می شد فهمیدم که دارد عقب‌نشینی می‌کند

نگاه گیج و سردرگمی که فرشته به در انداخت باعث شد لبخند بزنم… به من نگاهی انداخت و نگاهش این را میگفت: تو از مادرت عجیب غریب تری

بیا اینو بگیر-

یک رول بانداژ به طرفش انداختم

احتمالاً بخوای روی اون زخم ها فشار وارد کنی-

با این که چشم هایش بسته بود اما به راحتی آن را در هوا گرفت

چطور قراره دستم به پشتم برسه؟-

مشکل من نیست-

نفس عمیقی کشید و انگشت هایش را باز کرد …رول بانداژ از میان دستش روی زمین غلتید و همان طور که روی فرش غلت می خورد به صورت روبان سفیدی روی زمین باز شد

تو که دوباره خیال نداری بخوابی مگه نه؟-

تنها پاسخش صدای”مممم”گرفته ای بود که به سختی شنیده می شد نفس هایش سنگین و آرام شدند… مانند مردی که در خوابی عمیق فرو رفته

لع*نت-

همان جا ایستادم و او را تماشا کردم …با توجه به ظاهر زخم های قبلی احتمالا این یک نوع خواب در مانگر باشد…اگر به خاطر این همه جراحات سخت و خستگی طاقت‌فرسای بدنش نبود …هیچ شکی در این نداشتم که مرا با تی پا از این جا بیرون می انداخت ….. اگر نخواهد که ما را بکشد…..اما هنوز هم این که… مرا آنقدر تهدید کوچکی می دید که با خیال راحت در حضور من به خواب عمیق فرو روفت مرا آزار می داد

مشخص بود که نوار چسبی و طناب گزینه ی خوبی نبودند… زیرا آن موقع فکر می‌کردم مانند یک کاغذ خیس ضعیف است اما حالا که بهتر درباره قدرتش می دانستم چه گزینه های دیگری پیش رویم بود؟

همه جای آشپزخانه تمام کشوها و کابینت ها و اطراف انباری را به دقت گشتم… اما چیزی پیدا نکردم ..نه تا زمانی که کیف باشگاه یک نفر.. که زیر میز پنهان شده بود.. را زیر و رو کردم و داخل آن یک قفل و زنجیر قدیمی مخصوص موتور پیدا کردم… از همان نوع هایی با زنجیری قطور با لایه های پلاستیک و قفلی قدیمی که کلید در آن بود…بستن موتور سیکلت به روش قدیمی برای خودش آوازه ای داشت

هیچ چیز در دفتر وجود نداشت که بتوانم او را به آن زنجیر کنم…. بنابراین از سبدی فلزی که کنار دستگاه کپی قرار داشت استفاده کردم… آن را روی زمین غلتاندم و به گوشه‌ی دفتر بردم مادرم هیچ جا دیده نمی شد …احتمالا دارد با احترامی حرفه ای به من یکم فضای خصوصی می‌دهد تا بتوانم با شیطان های خودم مقابله کنم

سبد را کنار مرد-فرشته منظورم فرشته بود-خوابیده بردم …مواظب بودم تا او را بیدار نکنم ..و به دقت زنجیرها را دور هر دو مچ دست او بستم… سپس چندین با زنجیر ان را دور میله ی فلزی چرخ  پیچاندم و سپس با صدای کلیک رضایت بخشی ….قفل ان را روی زنجیر بستم

زنجیر می توانست از پایه ی میز بالا و پایین برود اما نمی‌توانست از آن بیرون بیاید… این ایده حتی  از زمانی که برای اولین بار به ذهنم خطور کرد بهتر به نظر می‌رسد… زیرا حالا می‌توانستم به راحتی او را جا به جا کنم بدون آنکه از دستم فرار کند

بال ها را برداشتم و آنها را  داخل یکی از پایه های کابینت قرار دادم.. همانطور که فایل ها را از کشو های پایین بیرون می آوردم و روی کابینت بالایی قرار می دادم احساس یک دزد عوضی را داشتم  ..انگشت هایم را روی آن ها کشیدم هر کدام از این فایل ها یک زمانی به معنای یک زندگی بوده …یک مراجعه کننده …یک شغل.. آرزوی یک نفر… که اینجا رها شده تا در این دفتر مخروبه خاک بخورد

بعد از کمی فکر کردن کلید قفل را داخل یکی از دراورها… جایی که همان شب اول شمشیر فرشته را در آن پنهان کرده بودم قرار دادم

با حالتی خوشحال دوباره به اتاق برگشتم… فرشته هنوز هم خواب بود… یا دراغما فرو رفته بود.. مطمئن نبودم کدام یک… در را قفل کردم و روی صندلی مدیریت نشستم … پاهایم را بالا آوردم و آنها را مقابل قفسه سی*نه ام جمع کردم
همانطور که پلکهایم سنگین ‌می شدند صورت زیبایش محو و مه الود می‌شد… برای ۲ روز نخوابیده بودم میترسیدم ممکن است زمانی که فرشته بیدار شود فرصت ام را از دست بدهم… وقتی که خواب بود مانند شاهزاده ای زخمی که در یک سیاه چال زندانی شده بود به نظر می رسید ….زمانی که کوچک بودم  همیشه فکر میکردم سیندرلا هستم اما الان احساس می کنم جادوگر بدجنسم

اما از طرفی دیگر سیندرلا در دنیای آخرالزمان جایی که فرشته ها برای انتقام گرفتن به زمین حمله کرده بودند زندگی نمی کردند

……………………….

قبل از آنکه بیدار شوم می‌دانستم چیزی درست نیست.. بین خواب و بیداری صدای شکسته شدن شیشه شنیدم …قبل از آنکه صدا از بین برود با حالتی گوش به زنگ نشستم

فرشته با صدایی آرامتر از هوا به من گفت: ساکت بمان …اولین چیزی که در روشنایی ضعیف نور ماه دیدم سبد فلزی بود… احتمالاً یک ثانیه بعد از آنکه شیشه شکسته شد… فرشته از جایش جهیده و آن را روی زمین انداخته بو…دسپس متوجه شدم که اگر من و فرشته طرف یکدیگر باشیم پس باید یک نفر دیگر که برای ما تهدید محسوب می‌شود وارد ساختمان شده باشد

………………………

فصل نه

زیر در…. در هوای نیمه تاریک… نورهایی که به سمت عقب جلو حرکت کردند… دیده می‌شد

زمانی که من به خواب فرو رفتم لامپ های فلورسنت روشن بودند اما حالا چیزی جز نور مهتاب اتاق را روشن نمیکرد…نوری که زیر در حرکت می کرد مانند نور چراغ قوه ای بود که عقب و جلو می شد. یا یک غریبه با چراغ قوه به داخل ساختمان نفوذ کرده بود یا زمانی که لامپ ها خاموش شده بودند مادرم با یک چراغ قوه به حرکت افتاده بود..اما هر چه که بود علامتی مشخص از حرکت کسی پشت در بود

اینگونه نبود که از ریسک انجام این کار بی اطلاع نباشد… او هرچه که بود یک احمق نبود ..فقط پارانوئید او نسبت به موجودات فراطبیعی باعث می شد بیشتر از انسان ها از آنها بترسد  ….خوش به حال من….

با وجود زنجیرها و سبد فلزی سنگین که به او وصل بود…. فرشته مانند یک گربه در تاریکی حرکت می کرد

قطره های تیره از روی بانداژهای پشتش به پایین جاری بود… او ممکن است آنقدر قوی باشد که یک رول طناب و چسب را پاره کند… اما هنوز هم زخمی و مجروح بود… فقط  نمیدانم تا چه اندازه قوی است؟ آیا آنقدر قوی هست که با  نیم جین اراذل و اوباش خیابانی که آنقدر در تنگنا هستند که حتی در شب هم پرسه می زنند بجنگد یا نه؟

ناگهان آرزو کردم کاش او را نمی بستم… میتوانم شرط ببندم هر کس که پشت در است تنها نیست …هیچ کس در شب تنهایی پرسه نمیزند

صدای یک مرد با حالتی شیطنت آمیز از میان تاریکی فریاد کشید

سسسسلااامممم….کسی خونه نیست؟-

لابی فرش کاری شده… بنابراین نمی توانستم بگویم چند نفر هستند.. تا زمانی که از قسمت های مختلف شروع به شکستن یا انداختن چیزی بکنند …به نظر می‌رسد حداقل سه نفر از آنها آن بیرون هستند

مامان کجاست؟ آیا به اندازه کافی زمان داشت تا فرار کند و جای خود را پنهان کند؟

پنجره را در نظر گرفتم… شکستن آن آسان نیست اما اگر گروه تبهکار توانسته بودند این کار را بکنند.. پس من هم میتوانم …مطمئنا آنقدر بزرگ هست تا بتوانم از آن عبور کنم.. خدا را شکر که در طبقه اول هستیم

شیشه پنجره را فشار دادم میخواستم ضخامت آن را بسنجم ..شکستن آن زمان می برد.. به علاوه.. اگر به طور مداوم روی آن ضربه بزنم صدایش در کل ساختمان می پیچد

بیرون در.. ارازل اوباش یکدیگر را صدا میزنند .. جیغ می‌کشیدند و سروصدا به پا می کردند… به همه چیز ضربه می زدند و هر چه سر راهشان بود را می شکستند… داشتند برای ما نمایش اجرا می کردند و مطمئن میشدند زمانی که به ما خواهند رسید … کاملاً از ترس فلج شده ایم.با توجه به سر و صداهایی که راه می انداختند حالا تا ۶ نفر از آنها را شمرده بودم

دوباره به فرشته نگاهی انداختم …داشت به دقت گوش میداد… احتمالاً داشت گزینه هایش را بررسی می‌کرد …این که تا این اندازه زخمی باشد و به یک وسیله سنگین آهنی زنجیر شده باشد …احتمال رویارویی و برنده شدن او با یک گروه از اراذل و اوباش خیابانی را به صفر میرساند

از طرف دیگر اگر اراذل و اوباش صدای شکسته شدن شیشه را بشنوند به محض دیدن فرشته با او درگیر می‌شوند

فرشته مانند یک معدن طلا برای آنها بود و در این گیر و دار و شلوغی… من و مادر می توانستیم به راحتی فرار کنیم

اما بعدش چی؟ اگر فرشته بمیرد نمی‌توانست به من بگوید جای پگی کجاست

شاید اراذل و اوباش تنها وسایل را بشکنند… طبقه اول را بگردند… و سپس ساختمان را ترک کنند

صدای جیغ یک زن دل شب را درید

مادرم

صدای هیجان زده و جیغ و داد مردها بلند شد…به نظر می‌رسید یک سرگرمی تازه پیدا کرده‌اند… صدایی مانند یک گله سگ زمانی که یک گربه را در گوشه گیر می انداختند ..ایجاد می‌کردند

به سرعت یک صندلی برداشتم و آن را با تمام قدرت به طرف شیشه پرتاب کردم… صدای بلندی ایجاد کرد … خم شد اما نشکست

می خواستم تا جایی که ممکن است سر و صدا ایجاد کنم و حواس آنها را پرت کنم تا مادرم را دنبال نکند.. یک بار دیگر آن را به طرف شیشه پرتاب کردم و یک بار دیگر.. به طور پیاپی به شیشه ضربه میزدم  سعی میکردم آن را بشکنم
دوباره فریاد کشید… سر و صداهایی در حال حرکت به طرف من به گوش می رسید

فرشته سبد فلزی را گرفت و آن را به طرف پنجره پرتاب کرد… شیشه های شکسته شده به همه طرف پرتاب شدند…به طور غیر ارادی خودم را جمع کردم ..اما قسمتی از مغزم از این حقیقت که به طریقی فرشته خودش را جابجا کرده و طوری جلوی من ایستاده بود که قطعات شیشه به من آسیب نرساند آگاه بود

چیزی بسیار سخت به قفل در اتاق ما کوبیده شد… در تکان خورد اما قفل سر جایش ماند… سبد فلزی را گرفتم و آن را به سمت پنجره کشاندم … سعی می کردم به فرشته کمک کنم تا بیرون برود

ناگهان در از چهار چوب کنده شد

فرشته نگاهی سخت و سریع به من انداخت سپس گفت

فرار کن-

خودم را از پنجره بیرون انداختم

به محض اینکه پایم به زمین رسید بلافاصله شروع به دویدن کردم ..به اطراف ساختمان رفتم.. سراغ ورودی یا پنجره ای شکسته می گشتم تا داخل بروم… ذهنم پر از افکاری از این قبیل بود: چه بلایی ممکن است سر مادرم بیاید؟ چه بلایی ممکن است سر فرشته بیاید؟ چه بلایی ممکن است سر پگی بیاید؟ تقریبا به طور مقاومت ناپذیری این میل در من ایجاد شد که زیر یک بوته پنهان شوم و خودم را به صورت یک گلوله درآورم …چشم‌ها و گوش‌ها و مغزم را ببندم و به هیچ چیز فکر نکنم …تنها همانجا دراز بکشم تا دیگر هیچ چیزی در این دنیا وجود نداشته باشد

صحنه های وحشتناکی که بر اثر جیغ و فریاد مادرم در ذهنم ترسیم شده بود را به گوشه‌ای تاریک و عمیق فرستادم که روز به روز عمیق‌تر و شلوغ تر میشد… روزی از همین روزها خاطرات و افکاری که آنجا چپانده بودم خواهد ترکید و سراسر بدنم را آلوده خواهد کرد… شاید آن روز همان روزی باشد که دختر شبیه مادرش می شود… اما تا آن روز.. من کنترل بدنم را به عهده دارم

برای پیدا کردن یک ورودی به داخل ساختمان نیازی نبود زیاد بگردم …با توجه به اینکه چندین بار با تقلا و تلاش توانسته بودم شیشه پنجره را بشکنم… از این فکر که این گروه اراذل ممکن است تا چه اندازه قوی و مسلح باشند که توانسته بودند این همه پنجره را به آسانی بشکنند متنفر بودم… این فکر زمانی که از پنجره شکسته شده دوباره به داخل ساختمان خزیدم آرامش خیال زیادی برایم به ارمغان نیاورد

اتاق به اتاق و کمد به کمد دویدم و با حالتی نیمه زمزمه وار ..نیمه فریاد زدن.. مادرم را صدا زدم

یک مرد به صورت دراز کشیده در ورودی آشپزخانه پیدا کردم.. لباسش پاره شده بود و یک چاقوی آشپزخانه روی قفسه سینه اش قرار داشت …یک نفر با رژ لب یک پنج ضلعی که در انتهای هر ضلع آن یک چاقو قرار داشت کشیده بود مرد با وحشت به ‌خونهایی که از بدن او بیرون می‌رفتند نگاه میکرد.. مانند اینکه باور ندارد چه بلایی سرش آمده

جای مادرم امن بود

البته با توجه به چیزی که هم‌اکنون دیدم و بلایی که سر این مرد آورده بود مطمئن نبودم که این ..چیز خوبی باشد.. عمدا  قلب او را هدف نگرفته بود… این مرد به آرامی تا زمان مرگ  خونریزی خواهد کرد

اگر در دنیای قبلی می بودیم …دنیای قبل از حمله.. حتما یک آمبولانس خبر می کردم ..گذشته از این حقیقت که او به مادرم حمله کرده بود… دکتر ها او را احیا می کردند و او می‌توانست در زندان جزای اعمال خود را ببیند.. اما بدبختانه برای تمامی مان … هم اکنون در دنیای دیگری زندگی می کردیم

از روی او رد شدم و او را تنها گذاشتم تا به آرامی بمیرد

از گوشه ی چشم سایه ی یک زن را دیدم که از میان در بیرون می خزد… قبل از آنکه در بسته شود ایستاد و به من نگاه کرد …مادرم به طور دیوانه وار دستش را برایم تکان می‌داد تا همراه او بروم..باید به او ملحق شوم.  دو قدم به طرف او برداشتم اما نمی‌توانستم سر و صداها و فریادهای وحشتناک جنگ عظیمی که در اتاق گوشه ای ساختمان در حال اتفاق افتادن بود را نادیده بگیرم

…………………….

فرشته به وسیله  یک دست اراذل و اوباش مسلح  محاصره شده بود

حداقل ۱۰ نفر بودند… سه نفر آنها با دست و پاهایی که در زاویه عجیب غریبی قرار گرفته بود.. روی زمین دراز کشیده بودند… نمی ‌دانم که آیا تنها بیهوش بودند یا مرده بودند…دو نفره آنها داشتند به وسیله چرخی که فرشته مانند چماقی اهنین به اطراف حرکت می‌داد کتک می‌خوردند… اما حتی از این فاصله .. حتی در این نور کم که از میان شیشه شکسته به داخل اتاق می تابید… می توانستم خون قرمز رنگ و غلیظی که از بانداژ هایش بیرون میزد را ببینم… آن چرخ اهنی حداقل صدها پوند وزن دارد… او به طور مشخصی خسته شده و دیگر نای مبارزه ندارد و بقیه افراد گروه در حال حلقه زدن به دور او هستند….. و حلقه خود را تنگ تر و تنگ تر می کند تا او را بکشند

من در طی تمرینات جودو با چند حریف …همزمان مبارزه کرده بودم و تابستان گذشته مقام اول مبارزه شخصی را گرفته بودم….اما با این حال هرگز با بیشتر از ۳ نفر همزمان رو در رو نشده بودم…و هیچ کدام از حریف های من در واقع نمی خواستند مرا بکشند … آنقدر احمق نبودم که فکر کنم با کمک یک فرشته زخمی می توانم از پس ۷ نفر ارازل اوباش گردن کلفت که به قصد کشت مبارزه می‌کنند بر بیایم … حتی فکر کردن به آن هم باعث می شد قلبم از گلویم بیرون بزند

مادرم دوباره برایم دست تکان داد و مرا تشویق می‌کرد تا خودم را نجات دهم

چیزی سنگین شکسته شد و صدای ناله ای از روی درد  برای چند لحظه در فضا پیچید… با هر ضربه ای که به فرشته می خورد احساس میکردم پگی از من دورتر و دورتر میشود

با دست به مادرم اشاره دادم که برود و با صدای آرامی گفتم

-برو

یک بار دیگر با دست برایم تکان داد که با او بروم… این بار سریع تر و دیوانه وار تر

سرم را تکان دادم و با علامت دست به او گفتم که برود

میان تاریکی خزید و پشت درهای بسته ناپدید شد

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • فاطمه۹۲ اکتبر 21, 2018 :: 11:56 ب.ظ

    اصلا نمیشه چیزی که میخوامو بخونم
    چرا اینطوری شده ؟🙍😭
    یه ساعت طول کشیدهمونی که میخوامو بلاخره پیدا کنم ، حالا دانلود نمیشه 🙅

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *