با دقت چرک و خون را با پد استریل ضدعفونی کردم.اگر چه میدانم اگر قرار باشد بدنش عفونت کند احتمالا به خاطر زخم عمیق پشتش خواهد بود نه به خاطر یک تاول روی پایش.فکر بال های از دست رفته اش باعث شد حرکاتم ملایم تر شوند. پرسیدم

_اسمت چیه؟

نیازی نبود بدانم.. در حقیقت دلم نمی خواهد بدانم.. این که به او یک نام بدهم باعث می‌شد تقریباً احساس کنم در یک طرف هستیم که هرگز نمی تواند چنین اتفاقی بیفتد..مانند این است که می‌توانستیم با یکدیگر دوست شویم… اما چنین چیزی هم امکان پذیر نیست… دوست شدن با سلاخت فایده ای ندارد

_راف

تنها به این دلیل نامش را از او پرسیدم که حواسش را در رابطه به با اینکه قرار است به جای بال از پاهایش استفاده کند پرت کنم..اما حالا که اسمش را فهمیدم احساس درستی دارد..به آرامی تکرار کردم

_راه-فای.. از ریتمش  خوشم میاد

اگرچه حالت صورتش از آن نگاه سنگی تغییر نکرد… اما نگاه درون چشم هایش نرم تر شد…مانند اینکه لبخند میزند.. بنا به دلایلی باعث شد صورتم قرمز شود…. گلویم را صاف کردم تا تنش را از بین ببرم

_راف…یعنی کسی که زیاد راه رفته و پاهاش داغون شده به نظرت تصادفی میتونه باشه؟

این باعث شد تا لبخند بزند…زمانی که میخندید شبیه کسی به نظر می رسید که واقعا دلت می خواهد او را بیشتر بشناسی… یک مرد بسیار خوش قیافه  که جذابیت آسمانی دارد و هر دختری آرزوی ملاقات با او را دارد

تنها با این تفاوت که او یک مرد نیست.. و جذابیتش بیش از اندازه آسمانی است.. نیازی به ذکر این موضوع نیست که آن دختر نمی تواند آرزویی جز غذا.. سرپناه و امنیت خانواده اش  داشته باشد

دستم را محکم اطراف چسب فشار دادم تا مطمئن شوم نمی‌افتد..فرشته به تندی نفسی کشید و نمی‌توانستم بگویم به خاطر درد است یا لذت.. کاملا مراقبم تا چشمهایم روی کاری که در حال انجامش هستم باشد..

_پس…نمیخوای اسم منو ازم بپرسی؟

می خواستم به خاطر پرسیدن این سوال خودم را بزنم..اینطوری به نظر می رسید که دارم با او لاس میزنم اما این کار را نمی‌کنم…البته که نه… چنین چیزی امکان پذیر نیست… حداقل توانستم صدایم را کنترل کنم و مانند دختر مدرسه ای هایی که برای پسری ضعف میروند نباشم

_اسمت رو می دونم

وسپس تن صدای مادرم را بخوبی تقلید کرد

_پرین یانگ…همین حالا این درو باز می کنی

_ خیلی خوب بود..صدات درست مثل خودش بود

_ باید این ضرب المثل قدیمی رو شنیده باشی که میگن اگه اسم واقعی کسی رو بدونی برات قدرت میاره

_حقیقت داره ؟

_ممکنه اینطور باشه..مخصوصا بین گونه های مختلف

_پس چرا همین حالا اسم خودت رو بهم گفتی؟

به عقب تکیه داد و مانند پسری بد و شیطانی با چهره ی فرشته…شانه اش رابالا انداخت

_پس اگه کسی اسمت رو ندونه..چی صدات میزنه ؟

اندکی سکوت و سپس پاسخ داد

_غضب خدا

به آرامی دستم را از پاهایش عقب کشیدم تا متوجه لرزش آنها نشود.. در همان لحظه متوجه شدم اگر کسی ما را از دور ببیند تصور می‌کند دارم به او ادای احترام می‌گزارم.. و با او بیعت می بندم…او روی یک صندلی نشسته و به عقب تکیه زده در حالی که من جلوی پای او…در حالی که نگاهم را به زمین دوخته ام زانو زده ام.. به سرعت سرپا ایستادم تا از بالا به او نگاه کنم… نفس عمیقی کشیدم.. شانه هایم را عقب دادم و مستقیم به چشمهایش نگاه کردم

_من از تو نمیترسم.. یا از گونه ی تو یا هیچکس دیگه

قسمتی از من میترسید به خاطر توهین به مقدسات صاعقه با من  برخورد کند.. اما چنین اتفاقی نیفتاد..حتی به خاطر طوفانی که بیرون بود.. رعد و برق کوچکی هم رخ نداد.. اگرچه این باعث نمی شد ترسم کمتر شود.. مانند مورچه ای که در میدان نبرد فرشته ها گیر کرده بودم.. هیچ جایی برای غرور و عزت نفس وجود ندارد… به نظرت جایی برای زنده ماندن وجود دارد…اما دست خودم نبود…آنها فکر می کنند که هستند؟ ممکن است ما مورچه باشیم اما این میدان نبرد خانه ماست و ما کاملاً حق داریم که در آن زندگی کنیم

تنها برای لحظه ای حالت صورتش تغییر کرد. سپس با آن روش خداگونه.. آن را خونسردانه گرفت.. مطمئن نیستم چه معنایی داشت.. اما می دانستم این بیانیه دیوانه وارم به طریقی روی او تاثیر گذاشت..حتی اگر تنها حالت تفریح گونه داشته باشد

_بهش شک ندارم.. پرین

طوری اسم مرا صدا زد.. گویی داشت چیزی جدید را مزه مزه می کرد.. آن را روی زبانش می چرخد تا ببیند ایا از آن خوشش میاید یا نه.. صمیمیت عجیبی در شیوه ادا کردن اسمم به زبان او وجود داشت که باعث می شد سر جایم وول بخورم

بقیه پماد تاول را در بغلش انداختم

_حالا میدونی چطور ازشون استفاده کنی.. به دنیای من خوش اومدی

چرخیدم و پشتم را به او کردم..میخواستم به عدم احساس ترسم تاکید کنم…حداقل این چیزیست که به خودم میگفتم.. همچنین راه مناسبی بود که با پشت کردن به او…جلوی لرزیدن دست هایم… زمانی که کوله پشتی ام را برای خوردن چیزی می گشتم..بگیرم

همانطور که به دنبال غذا میگشتم.. پرسیدم

_به هرحال چرا شما ها اینجایید.. منظورم اینه که…کاملا مشخصه برای یک گپ دوستانه به زمین نیومدید.. اما چرا میخواید از شر ما خلاص بشید ؟ مگه ما چه گناهی کردیم که لیاقتمو نابودیه؟

شانه اش را بالا انداخت

_نمیدونم

به او خیره شدم… با دهانی باز..

_هی راجع به کلیات صحبت نمیکنم..اگه بازاریاب خوبی بودم کلاغ رو رنگ می‌کردم و به جای یه پرنده بهشتی بهت می فروختم… اما نمیتونم داستانی که منطقی باشه برات تعریف کنم…حقیقت اینه که ما فقط داریم توی تاریکی دور خودمون میچرخیم و گاهی اوقات کارهای وحشتناکی انجام میدیم

_فقط همین؟ نمیتونه چنین چیز تصادفی باشه

نمی دانستم انتظار چه جوابی از او داشتم….اما این نبود

_همیشه به همین تصادفیه

بیشتر مانند یک سرباز بود و تا فرشته هایی که این همه داستان راجع به آنها شنیده بودم.. از یک چیز مطمئنم…نمی توانستم پاسخ های زیادی از زیر زبان او بکشم.

برای شام نودل آماده و بیسکویت انرژی زا داشتیم..همچنین یک بسته شکلات سایز بزرگ هم از دفتر برداشته بودم..ارزو می‌کردم ای کاش میتوانستم شومینه را روشن کنم اما دودی که از دودکش آن بیرون می‌رفت می‌توانست نشانه ی بدی باشد..درست مانند چراغ ها…یک جفت چراغ قوه در کوله‌پشتی ام داشتم اما ناگهان متوجه شدم ممکن است نور چراغ قوه مادرم توجه گانگستر ها را به دفتر جلب کرده باشد…درتاریکی نودل و بیسکویت مان را خوردیم

آنچنان به سرعت سهمیه خودش را خورد که نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و به او خیره نشوم .نمی دانم آخرین باری که غذا خورده کی بوده… اما مطمئناً در این دو روزی که با او آشنا شده بودم هیچ چیز نخورده بود. همچنین فکر می کردم برای بهبودی بدن اش به انرژی زیادی نیاز داشته باشد.. غذای زیادی نداشتیم ..اما نیمی از غذای خودم را به او پیشنهاد دادم ..اگر دو روز گذشته بیدار می بود… می بایست بیشتر از آن به او غذا میدادم

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *