رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت هشتم

 

_دختر؟تو که از اونایی نیستی که واسه ماشین و لیوان قهوه خور یشون اسم میزارن هستی؟ این یه شی بیجانه باهاش کنار بیا

دستش را به سمت شمشیر دراز کرد اما یک قدم عقب برداشتم. نمی‌خواستم آن را به او بدهم.. پرسید

_خیال داری چه کار کنی؟ به خاطرش باهام بجنگی؟

صدایش طوری بود گویی نزدیک است به خنده بیفتد

_می خوای باهاش چه کار کنی؟

آهی کشید به نظر خسته می رسی

_د به عنوان چوب زیر بغل ازش استفاده کنم.. فکر می کنی می خوام چکار کنم؟

در حالی که تصمیم می گرفتم…زمان برایم ایستاده بود…حقیقت این است..حالا که کاملاً آزاد و سرپا است… اگر بخواهد به من آسیب برساند به شمشیر نیازی ندارد…به راحتی می توانست آن را از من بگیرد..و هردویمان این را می دانستیم. گفتم

_من زندگیت رو نجات دادم

یک ابرویش را بالا داد

_سوال برانگیزه

_دوبار

بالاخره دستی را که به سمت شمشیر دراز کرده بود انداخت.

_خیال نداری شمشیرمو بهم پس بدی مگه نه ؟

ویلچر پگی را گرفتم و شمشیر را روی آن قرار دادم.. تا زمانی که آنقدر خسته است که نایی برای  جر و بحث کردن با من ندارد.. بهتر است کنترل شرایط را به دست خودم بگیرم….یا اینکه واقعا بیش از اندازه خسته شده…یا.. تصمیم گرفته تا اجازه دهد من آن را برایش…مانند یک پیشخدمت شوالیه خوب.. حمل کنم…به هر حال با نیشخندی نصف و نیمه به شمشیر نگاهی انداخت…..بنابراین فکر می کنم گزینه دوم صحیح تر باشد…. ویلچر پگی را چرخاندم و به طرف بیرون راهی شدم

فرشته با صدایی خسته گفت

_فکر نمی کنم دیگه به اون صندلی نیازی پیدا کنم

و حاضرم شرط ببندم اگر به او پیشنهاد دهم تا او را در این صندلی به بیرون حمل کنم… پیشنهاد مرا رد نخواهد کرد

_این برای تو نیست ماله خواهرمه

همانطور که در شب قدم میزدیم ساکت بود و میدانم دارد به این فکر می کند که پگی هرگز دیگر این ویلچر را نخواهد دید

او می‌تواند به جهنم برود

…………………………………………

فصل ۱۰

سیلیکون ولی از طرف جنگل به سمت تپه ها… با ماشین… نیم ساعت فاصله دارد..همچنین حدود ۴۵ دقیقه تا فرانسیسکو زمان می برد… اگر در بزرگراه در حال رانندگی با سرعت آخر باشی…مطمئن بودم جاده ها با ماشین های از کار افتاده و آدم های مستاصل بند آمده پس به طرف تپه ها به راه افتادیم… جایی که آدمهای کمتر و فضاهای بیشتری برای پنهان شدن دارد… تا قبل از چند هفته پیش…مردم در کناره های تپه های پایینی زندگی می کردند…یا  خانه های دوبلکس با قیمت‌های میلیون دلاری داشتند یا در عمارتهای شاهانه که دها میلیون دلار قیمت داشت زندگی میکردند…  ما از آن ها دور ماندیم… منطقم به من می‌گفت…آنها احتمالا بازدیدکنندگان اشتباهی را به خود جذب خواهند کرد… در عوض…یکی از خانه های کوچک پشت آن املاک را انتخاب کردیم…خانه ای معمولی و نه چندان لاکچری که توجه زیادی را به خود جلب نمی‌کرد

فرشته بدون هیچ حرفی تنها مرا دنبال می کرد و همین برایم کافی بود. از زمانی که دفتر را ترک کرده بودیم حرف زیادی نزد بود. شب طولانی بود و زمانی که به کلبه رسیدیم از فرط خستگی نمی‌توانست سرپا بایستد.درست قبل از آنکه طوفان شروع شود به خانه رسیدیم…عجیب است گاهی اوقات او به‌طور شوکه کننده ای قوی است… او به طور مداوم و پی در پی به وسیله چندین نفر همزمان زخمی و مجروح شده…برای روزها خونریزی داشته و هنوز هم با این حال می توانست با چندین مرد همزمان بجنگد… با توجه به اینکه ژاکت و لباس به تن نداشت به نظر نمی‌رسید که احساس سرما بکند…اما به نظر می رسید راه رفتن برایش بسیار مشکل باشد…زمانی که بالاخره در کابین نشستیم باران شروع به باریدن کرد… چکمه هایش را درآورد… پاهایش تاول زده و زخمی است…پاهایش به نظر آسیب‌پذیر می رسند مانند اینکه زیاد از آنها استفاده نشده…. شاید هم واقعا مجبور نبوده از پاهایش استفاده کند…اگر من هم بال داشتم بیشتر اوقاتم را به پرواز کردن اختصاص می‌دادم

داخل کوله پشتی ام را گشتم و جعبه کوچک کمک های اولیه را پیدا کردم… درون آن داروی ضد تاول قرار داشت..مانند چسب بانداژ به نظر می‌رسند اما بزرگتر و ضخیم تر… بسته را به دست فرشته دادم..یکی از آنها را باز کرد و طوری به آن خیره ماند گویی هرگز در عمرش چنین چیزی ندیده… اول به آن طرفی که به رنگ پوست بود نگاه کرد… سپس به طرف دیگر آن…. سپس دوباره آن را چرخاند و به آن طرف دیگرش خیره شد… بعد آن را روی چشم اش چسبان… مانند چشم بند یک  دزد دریایی

اگر چه برایم سخت بود باور کنم هنوز هم میتوانم لبخند بزنم…اما لب هایم به لبخندی نصفه و نیمه باز شدند.. آن را از دستش گرفتم

_بیا.. بهت نشون میدم چطور ازش استفاده کنی.. بذار پاتو ببینم

_در دنیای فرشته ها این تقاضای خیلی خصوصیه.. معمولا چند باری شام… چند تا نوشیدنی.. و مکالمه های خوش و صمیمانه برام خرج برمیداره تا پامو به کسی نشون بدم

این یک پاسخ دندان شکن می‌طلبید

گفتم

_حالا هر چی

خیلی خوب.. شاید جایزه زن دندانشکن سال را برنده نشوم

_میخوای بهت نشون بدم چطور ازش استفاده کنی یا نه؟

صدایم گستاخانه به نظر می‌رسید. اما این بهترین چیزی است که هم اکنون می توانم از پسش بربیایم.

پایش را به سمتم دراز کرد…نقاط قرمز و زخمی روی پاشنه وانگشت بزرگ تر اش برای توجه و مراقبت فریاد می کشیدند..یکی از پاهایش پشت سر هم تاول زده….و تاول ها زخمی شده بودند

به موجودی اندکم برای پماد تاول نگاهی انداختم…مجبور بودم همگی آنها را برای پای او استفاده کنم و آرزو کنم پای خودم به آنها نیازی نداشته باشد.. صدای کوچکی دوباره به نرمی در ذهنم بلند شد: اون بیشتر از دو سه روز باهات نیست.. چرا دارو های ارزشمند رو برای اون هدر میدی؟

یک تراشه شیشه را از شانه اش بیرون کشید …تمام مدتی که باهم راه میرفتیم ان کار را انجام می‌داد ..اما بیشتر و بیشتر پیدا می‌کرد… اگر زمانی که شیشه شکسته شد …جلوی من نمی ایستاد …احتمالا الان آن تراشه های شیشه مرا تکه تکه کرده بودند …مطمئنم از روی عمد… از من محافظت نکرده… اما نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و قدردانش نباشم

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *