رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت هفتم

 

به سرعت به سمت کابینت کنار آشپزخانه رفتم… نقاط مثبت و منفی استفاده کردن از شمشیر فرشته را در نظر گرفتم.. و تصمیم گرفتم این کار را انجام ندهم..ممکن بود یک نفر را با آن بزنم اما چون تمرین ندیده ام… مطمئن بودم در کمتر از چند دقیقه آن را از دستم خواهند گرفت

بنابراین بال ها و کلید زنجیر فرشته را به چنگ گرفتم..کلید را داخل جیب شلوار جینم قرار دادم و بال ها را از داخل پارچه بیرون آوردم.. تنها امیدم این است که احساس ترس و غریزه زنده بودن گروه تبهکار در طرف من کار کند. قبل از اینکه ذهنم وسط پریده و به من یادآوری کند که چه ایده ی بی پروایانه و خطرناکی است… به سمت راهروی تاریک که با نور مهتاب روشن شده بود دویدم…روشنایی تنها به اندازه ای  بود که یک شبح تاریک از من را نشان دهد… آنقدر روشن نبود تا جزئیات را نشان دهد…دار و دسته تبهکار ها فرشته را در یک گوشه گیر انداخته بودند

به خوبی داشت مبارزه می کرد اما آنها متوجه شده بودند که او زخمی است… نیازی به یادآوری نبود که بگویم به چرخی سنگین و عجیب و غریب زنجیر شده… حالا که بوی خون شنیده بودند دست بردار نبودند

دست هایم را پشت سرم بردم..بالها را بالا گرفتم..کمی می لرزیدند.. تعادل نداشتند.. مانند این بود که یک پرچم را به جای میله با دست هایم بالا نگه دارم… تا زمانی که توانستم آنها را محکم نگه دارم صبر کردم..سپس به سمت جلو قدم برداشتم.. ناامیدانه دعا میکردم..در میان تاریکی درست به نظر برسند…به میزی که بطور تعجب‌آوری گلدانی دست‌نخورده روی آن بود با پا ضربه زدم… صدای ناگهانی..توجه آنها را جلب کرد.. برای یک لحظه همه جا ساکت است… آنها به شبح تاریک من نگاه می کردند.. به تمام مقدسات دعا میکردم که شبیه یک فرشته مرگ به نظر برسم.. اگر اتاق به اندازه کافی روشن بود می‌توانستند یک نوجوان لاغر مردنی که سعی دارد بال های بسیار بزرگی را محکم نگه دارد ببیند… اما اتاق تاریک بود و امیدوار بودم چیزی را ببینند که باعث شود خونشان منجمد شود

با صدایی که امیدوار بودم به حد مرگ آوری جدی باشد پرسیدم

_ اینجا چی داریم ؟میکائیل.. گابریل.. اینو ببینید..

این را به سمت پشت سرم فریاد زدم.. مانند اینکه تعداد فرشتگان بیشتری از ما وجود دارد..

میکائیل و گابریل تنها اسم فرشته هایی بودند که می توانستم به خاطر آورم.

_این میمون ها فکر می کنند حالا میتونن به یکی از ما حمله کنن

مردها سرجایشان خشکشان زد.. همگی به من خیره شدند..در آن لحظه درحالی که نفسم را حبس کرده بودم..تمام سناریوها مانند چرخی در سر می چرخیدم.. سپس یک اتفاق واقعا بد افتاد..

بال سمت راستم کمی تلوتلو خورد..سپس یکی دو سانتی متر پایین تر لیز خورد…به سرعت سعی کردم آن را درست کنم اما با عجله ای که برای صاف کردن آن به کار بستم.. تنها..توجه بسیاری را به سمت آن جلب کردم.. در ثانیه های طولانی که همه اتفاقی که همین حالا افتاده بود را جذب می کردند..دیدم فرشته چشمهایش را به سمت آسمان می چرخاند….بعضی از مردم هیچ حس قدرشناسی ندارند…فرشته اولین کسی بود که سکوت را شکست.. چرخ را بالا برد و آن را به طرف سه مردی که روبه رویش قرار داشتند کوباند… مانند یک توپ بولینگ آنها را درهم کوباند.. سه تای بقیه به طرف من آمدند….

بال ها را انداختم و به طرف چپ آنها رفتم.نکته مبارزه کردن با چند مهاجم این است که با همه آنها در یک زمان روبرو نشوی… برخلاف فیلم ها…مهاجمان صبر نمی کنند تا یکی یکی حالت را جا آورند… آنها می خواهند مانند گله گرگ.. با هم..همزمان حمله کنند

کمی رق*ص پا انجام دادم و دور انها چرخیدم تا موقعی که مردها اطرافم حلقه زدند.. در یک لحظه که حواسشان پرت شده بود با پا به شکم یک نفرشان ضربه زدم.. به روی زمین خم شد و اگرچه داشتم میمردم تا یک ضربه ی دیگر به صورتش بزنم اما رفقایش جایش را پر کردند..به پشت سر میز ها و وسایل اتاق حرکت می کردم.. باعث شدم کمی فاصله بین آنها بیفتد…یکی از آنها خودش را بر سرم انداخت… روی زمین افتادیم.. با چنگ و دندان با او مبارزه می کردم… بالاخره مرا روی زمین میخکوب کرد… او حداقل صد پوند وزن داشت…. این موقعیت ای بود که مبارزه کردن در ان را بسیار تمرین کرده بودم..مردها زمانی که با یک زن مبارزه می‌کنند از شیوه‌های متفاوتی استفاده می‌کنند… تا زمانی که با مردها در حال جنگیدن هستند…بیشتر مبارزه های بین زن و مرد با این  سناریو شروع میشود که مرد از پشت سر حمله میکند و زن را روی زمین میخکوب می‌کند… یک زن مبارز خوب باید یاد بگیرد چگونه در این موقعیت حمله کند… همان‌طور که تقلا می کردم یک پایم را ار زیر او آزاد کردم.. خودم را در حالت آماده باش نگه داشتم…. سپس با تمام وجود خودم را به طرف دیگر چرخاندم…. روی زمین افتاد و قبل از آنکه بتواند خودش را روی پا نگه دارد… با پاشنه ی پایم محکم وسط پاهایش ضربه زدم

هیچ وقتی را تلف نکردم.. به سرعت ضربه ی دیگری به سرش وارد آوردم.. آن چنان محکم او را زدم که سرش عقب و جلو میرفت

_خوب بود

فرشته پشت چرخ خونی.. زیر نور ماه ایستاده بود و مبارزه ی مرا تماشا می کرد..اطرافش بدن‌های ناله کنان مهاجمانمان قرار داشت…بعضی از آنها آنقدر بی حرکت روی زمین افتاده بودند که نمی توانستم به طور حتم بگویم زنده هستند… با قدرشناسی سرش را تکان داد..گویی چیزی را میدید که خوشش آمده بود… زمانی که فهمیدم از تحسین او خوشم آمده…در ذهنم به خودم زبان درآوردم.. یکی از مردها تلوتلو خوران روی پا ایستاد و به طرف در دوید…طوری سرش را گرفته بود گویی میترسید بر زمین بیفتد…به تقلید از او… سه نفر دیگر سرپا ایستادند و بدون نگاهی به سمت عقب به طرف در حمله بردند…بقیه همچنان روی زمین دراز کشیده و نفس نفس میزدند…. صدای خنده ی ضعیفی شنیدم و متوجه شدم از طرف فرشته است…گفت

_با اون بال ها خیلی مسخره به نظر می رسیدی

از لب هایش خون می‌آمد و بالای چشمش بریده شده بود… اما به نظر میرسید کاملا ریلکس است.. خنده اش صورتش را روشن کرده بود… با دستهای لرزان قفل زنجیر را از جیب شلوارم بیرون آوردم و به سمتش پرتاب کردم.. اگرچه هنوز هم دست هایش به زنجیر بسته بود اما آن را در هوا گرفت… گفتم

_بیا از اینجا بریم بیرون

صدایم کمتر از آنچه که احساس می‌کردم لرزان به گوش می رسید..آدرنالینی که در اثر جنگیدن در بدنم پخش شده بود باعث لرزشم می شد…. فرشته قفل زنجیر هایش را باز کرد…دستهایش را کشید و انگشت هایش را چرخاند..سپس ژاکت یکی از مرد هایی که روی زمین افتاده بود را برداشت و آن را به طرفم پرتاب کرد..با حسی از قدر شناسی آن را به تن کردم.. اگر چه حدود ۱۰ سایز برایم بزرگتر بود…. در حالی که به سرعت بال هایش را دوباره داخل پارچه قرار میدادم…فرشته به سمت گوشه دفتر رفت… به سرعت به سمت کابینت رفتم و شمشیر اش را برداشتم…سپس او را همانطور که با کوله پشتی من باز می گشت در لابی ملاقات کردم پ…ارچه را به کوله پشتی بستم… سعی می‌کردم زیر نگاه خیره ی او… آن را محکم نبندم.. آرزو می‌کردم یک کوله نیز برای او می بستم اما به هر حال با وضعیت بدن و پشت مجروح اش نمی‌توانست آن را حمل کند

زمانی که شمشیر را دید صورتش به لبخندی شکوهمند روشن شد.. مانند این که یک دوست قدیمی و گم شده را دوباره می بیند نه یک تکه فلز زیبا را…این همه شادی مطلق در چهره اش برای یک ثانیه نفسم را بند آورد.. نگاهی بود که فکر نمی کردم دیگر هرگز آن را روی صورت کسی ببینم.. تنها به خاطر نزدیک بودن به این منظره احساس سبکی بیشتری می‌کردم …

_تمام این مدت شمشیر من رو داشتی؟

_حالا دیگه شمشیر منه

صدایم خشن تر از آنچه که این موقعیت می‌طلبید بیرون آمد …خوشحالی اش آنقدر انسان وارانه به نظر می رسید که برای یک ثانیه فراموش کردم او واقعاً چه کسی است… ناخن هایم را در گوشت کف دستم فرو کردم تا هرگز به خودم اجازه ندهم افکارم مختل شود …گفت

_شمشیر تو ؟ مگه خوابشو ببینی

آرزو می کردم اینقدر مثل یک انسان رفتار نکند ..

_هیچ میدونی این دختر طی این سالها چقدر به من وفادار بوده؟

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *