رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت پنجم

 

نمی دانم چه مدت مادرم آنجا ایستاده بود و مرا در حال خواندن مقاله میدید قبل از آنکه  بپرسد

هنوز هم کلاسهای دفاع شخصیتو دنبال می‌کنی؟

سرم را تکان دادم

چیزی نگفت.. تنها در حالی که یک بغل کتاب و تخته چوبی به همراه داشت از من عبور کرد

بعدا آنها را روی توالت  پیدا کردم… به مدت دو هفته آنجا بودند… اصرار می کرد آنها را آنجا نگه داریم تا مانع بالا آمدن شیطان ها بشویم …می گفت زمانی که شیطان ها تمام شب بیخ گوشش زمزمه نمی‌کنند آسانتر می تواند بخوابد

من هرگز حتی یکی از کلاس هایم را هم جا نینداختم

…………………………….

فصل ۸

در آشپزخانه دفتر نودل های آماده و بیسکویت‌های انرژی ‌زا پیدا کردم و یک نصف بسته آبنبات… آنها را داخل کیفم گذاشتم و کوله را گوشه دفتر پنهان کردم به نظر می‌رسید این همه سر و صدا مزاحم فرشته که در خواب مرگ بود نمی‌شدند

به محض اینکه صدای دوش قطع شد به آشپزخانه دویدم … به سرعت چند بطری آب  به دفتر بردم… گذشته از اینکه مادرم مرا پیدا کرده بود و خیالم راحت شده بود اما دلم نمی خواست او را ببینم …همین که بدانم جایش در دفتر امن است به اندازه کافی برایم خوب بود …می بایست روی پیدا کردن پگی تمرکز کنم.. اگر مدام نگران این باشم که حالا مادرم خیال دارد چه کار کند… نمی توانم تمام تمرکزم را روی پگی بگذارم

سعی میکردم به جسد داخلی راهرو نگاه نکنم.. و خودم را متقاعد کنم که مادرم می تواند از خودش دفاع کند ..به داخل دفتر خزیدم و  به آرامی در را قفل کردم… این دفتر متعلق به هرکسی که بوده… احتمالاً نگهداری از حریم خصوصی برایش خیلی مهم بوده و حالا این دقیقا به کار من می آید

زمانی که فرشته خواب بود از امنیت ام مطمئن بودم اما حالا که بیدار شده..حتی این حقیقت که زخمی و ضعیف است نمی توانست امنیت مرا تضمین کند .. دقیقا نمی‌دانستم فرشته ها تا چه اندازه قدرتمند هستند… مانند هر کس دیگری هیچ اطلاعاتی در مورد آنها نداشتم

دستها و قوزک پا هایش را از پشت بستم تا در ناخوشایند ترین حالت ممکن قرار بگیرد… این بهترین چیزیست که می توانم از پسش بربیایم… می خواستم دوباره از طناب و چسب استفاده کنم تامطمئن شوم به اندازه کافی محکم بسته شده اما طناب ها به اندازه کافی محکم بودند و اگر توانست چند لایه طناب را پاره کند… مطمئنا چسب نمی‌توانست زیاد در برابر او از من محافظت کند

مطمئنم به سختی می‌تواند حتی سرش را بالا بگیرد …اما کار از محکم کاری عیب نمی کند… از شدت اضطراب تقریباً تمام رول طناب را مصرف کردم

تا زمانی که کارم تمام نشده و به او نگاه نکردم …متوجه نشدم که بیدار شده و دارد به من نگاه می کند .. ‌بایستی آنهمه به زور کشیدن و بستن دست و پاهایش او را بیدار کرده باشد …چشمهایش به رنگ آبی عمیقی هستند.. آنقدر عمیق که تقریباً سیاه به نظر می رسد…یک قدم به عقب برداشتم و احساس گناهی که در گلویم پدیدار شده بود را قورت دادم… احساس می کردم مچ مرا زمانی که… کاری را که نمی بایست انجام دهم… انجام داده ام گرفته اند

هیچ شکی که آنها دشمنان ما هستند وجود ندارد… و تا زمانی که پگی در دست آنهاست هیچ شکی در این که دشمن من هستند وجود ندارد

باحالت اتهام در چشمهایش به من نگاه می کرد …سعی کردم معذرت خواهی ام را قول بدهم …زیرا هیچ چیز به او بدهکار نبودم …در حالی که مرا تماشا می‌کرد… یکی از بال هایش را بیرون آوردم…. قیچی را از دراور بیرون کشیدم و آن را نزدیک بال گرفتم

-خواهرمنو کجا بردند؟

جرقه کوچک احساسات که در چشم‌هایش پدیدار شد… سریع تر از آن که بتوانم آن را تشخیص دهم ناپدید شد

از کدوم گوری باید بدونم؟-

-چونکه تو هم یکی از اون ح*رومزاده های نفرت انگیزی

با صدایی کسل کننده گفت

-اوو ه ه..  با اون حرف کمرم رو شکستی

تقریباً از اینکه ف*حش قویتری بلد نبودم خجالت کشیدم

متوجه نشدی که من  دقیقاً با بقیه ی هبوط کننده ها صمیمی نبودم؟-

-اونها فرشته های هبوط کننده نبودند… اونها حتی انسان هم  نبودند….اونها فقط یک مشت حشره بی اخلاق بودند…درست مثل تو

از لحاظ ظاهری به نظر می رسید…او و بقیه فرشته هایی که دیده ام….. شبیه خدایان یونانی زنده هستند… با چهره‌هایی خدایی و قدرتی خداگونه…. کاملاً کامل و بی نقص اما از درون مطمئناً تنها یک مشت کرم بودند

یه مشت حشره بی اخلاق؟-

طوری ابروی زیبا و بی عیب و نقص اش را بالا گرفت …مانند اینکه همین حالا از امتحان توهین کردن تجدید شدم

در پاسخ …با خشونت چند پر از بال هایش را بریدم…. پرهای برفی به نرمی روی چکمه هایم فرود آمدند ..به جای رضایت خاطر نوعی دستپاچگی و ناامیدی با دیدن حالت روی چهره او به من دست داد …چهره ی خشن و عصبانی اش به یادم آورد که او در برابر پنج دشمن اش چگونه پیروز شد …حتی با وجود آن همه جراحت وخیم و بدون بال مطمئنا می توانست یک چهره خشن و عصبانی از خود به نمایش بگذارد

فقط یک بار دیگه اون کارو تکرار کن… و طوری از وسط نصفت می کنم که حتی نفهمی-

-حرفای گنده ای برای کسی که مثل یک بوقلمون زخمی و بی پر و بال شده میزنی… مثلاً خیال داری چه کار کنی؟ روی پاهات بچرخی و مثل یک بوقلمون پرکنده به این طرف واون طرف بری ؟ اینطوری میخوای منو از وسط نصف کنی؟

-منطق درهم شکستن استخوان‌های تو آسونه… تنها سوالی که باقی می مونه اینه:کی؟

درسته اگه میدونستی این کارو بکنی تا حالا کرده بودی-

-شاید به این خاطرباشه که من رو سرگرم می کنی

طوری با اعتماد به نفس صحبت می کرد گویی او کسی است که کنترل اوضاع را در دست دارد

-مثل یک میمون عصبانی که یه  قیچی در دست گرفته

با آرامش کامل چانه اش را روی دسته مبل قرارداد

گرمای عصبانیت گونه هایم را قرمز کرد

-فکر می کنی این یه بازیه؟ فکر می کنی اگر به خاطر خواهرم نبود تا حالا نمی مردی؟

عملا قسمت آخر رو فریاد کشیدم… با عصبانیت و  شرورانه  پر های بیشتری را قیچی کردم …بالی که یک زمانی کامل بی عیب و نقص و خیره کننده بود …حالا ماند گلیم کهنه و مندرس شده

به سرعت سرش را از روی دسته ی مبل بالا آورد… طوری رگ گردنش از عصبانیت باد کرده بود که با خودم در تعجب بودم که واقعا تا چه اندازه ضعیف است؟… ماهیچه های بازو هایش کشیده شدند و من کم کم داشتم در مورد مقدار مقاومت طناب های دور آنها نگران می شدم

-پرین؟

صدای مادرم از پشت د ربه گوش رسید

حالت خوبه؟-

دوباره نگاه کردم تا مطمئن شوم در قفل است

زمانی که دوباره به مبل نگاه کردم… فرشته آنجا نبود… تنها پاره پوره هایی از طناب …جایی که او می‌بایست آن‌جا می بود قرار داشت

گرمای  نفسی را پشت گردنم احساس کردم و سپس قیچی به سرعت از میان انگشت هایم بیرون کشیده شد

به طور متعجب کننده ای با آرامش و خونسردی گفتم

-حالم خوبه مامان

اگر تنها در این نزدیکی ها باشد آ…نگاه کمی در خطر است…. اما اگر به او بگویم چه خبر شده از وحشت پا به فرار خواهد گذاشت و تنها چیزی که مطمئنم این است که واکنشش غیر قابل پیش بینی خواهد بود

از پشت سر یک بازوی کاملاً ماهیچه ای دور گردنم حلقه شد و شروع به فشار دادن کرد

بازویش را محکم گرفتم و به سرعت چانه ام را پایین آوردم… سعی می‌کردم فشار بازوهایش را به جای گردنم به چانه منتقل کنم تنها ۲۰ ثانیه فرصت داشتم تا از این وضعیت خودم را نجات دهم ..قبل از آنکه حنجره ام دچار فلج بشود… یا مغزم در شوک فرو رود

تا جایی که می توانستم خود را دولا کردم….سپس به سرعت به بالا پریدم و باعث شدم هردویمان به دیوار برخورد کنیم…. ضربه دیوار بسیار سنگین‌تر به ما منتقل شد… زیرا او از یک انسان نرمال بسیار قوی تر بود

صدای”اوفف” و سپس خرد شدن  قاب عکس به گوشم رسید…. و می دانستم آن زخم های روی پشتش  احتمالاً با گوشه های تیز قاب برخورد کرده و این چیزی است که باعث می شد حسابی درد بگیرد

مادرم پرسید

-این صدای چی بود؟

بازویش با خشونت هر چه تمام‌تر دور گلویم فشرده شد ….و فهمیدم جمله ” فرشته رحم و بخشش” یک جمله ی مرکب متضاد است…..انرژی خود را روی مبارزه برای شل کردن بازو هایش هدر ندادم و به جای آن تمام نیروی خود را برای این که یک بار دیگر او را به دیوار بکوبم جمع کردم…. حداقل کاری که می توانستم بکنم این است که درحالی که دارد مرا خفه میکند بیشترین درد را به او بدهم

این بار ناله از روی دردش بلند تر بود …و به خاطر آن یک عالمه احساس رضایت به من منتقل شد… به جز اینکه احساس می کردم سرم سبک تر شده و نقطه های عجیب و رنگی جلوی چشم هایم پدید آمده

یک بار دیگر او را به دیوارکوبیدم و سپس سیاهی جلوی چشم هایم را گرفت

درست لحظه ای که فهمیدم دارم از هوش میروم…. فشار بازویش را کمتر کرد روی زانو هایم افتادم …با گلوی خش دارم  سعی میکردم به سرعت نفس بکشم… سرم بیش از اندازه برای گردنم سنگین به نظر می‌رسید… و این تمام کاری بود که می‌توانستم انجام دهم تا درست در آن لحظه روی زمین پهن نشوم

-پرین همین حالا این درو باز می کنی

دستگیره ی در تکان خورد… مادرم می بایست تمام این مدت اسمم را فریاد کشیده باشد اما نمی توانستم صدایش را بشوم

فرشته طوری ناله می کرد انگار در دردی عمیق بود… از من گذشت و دیدم چرا ….. بانداژ هایش از زخم هایی که به نظر می رسید محل قبلی بال‌هایش بوده ….به شدت خونریزی می‌کرد …به پشت سرم به دیوار نگاهی انداختم.. دو میخ بسیار بزرگ که قاب سنگین را نگه داشته بودند …حالا رویشان کاملاً خونی بود و کمی کج شده بودند

اما فرشته تنها کسی نبود که در وضعیت بدی قرار داشت.. نمی‌توانستم بدون آنکه به طور هیستریکی سرفه کنم نفس بکشم

پرین حالت خوبه؟-

مادرم به نظر نگران می رسد نمی توانستم حدس بزنم با خودش فکر میکند اینجا چه اتفاقی در حال رخ دادن است

با صدای قارقار مانندی گفتم

آره حالم خوبه-

فرشته با ناله ی دیگری به روی مبل خزید و روی شکمش دراز کشید….  نیشخندی شیطانی تحویلش دادم

فرشته گفت

تو…-.

با نگاه کثیفی  ادامه داد

-لیاقت رستگاری نداری

دوباره با صدای کلاغ مانندی گفتم

-حالا مثل اینکه تو میتونی منو به رستگاری برسونی … به هرحال چرا باید دلم بخواد به بهشت برم… وقتی که پر از قاتل ها و بچه دزد هایی مثل تو و دوستاته

کی گفته من متعلق به بهشتم؟-

کاملا حقیقت داشت…غرولند کثیفی  که تحویل من می‌داد بیشتر به جهنم تعلق دارد تا به بهشت… سپس تصویر شیطانی را….. باحالات چهره ای که از درد دراود.. ناقص کرد

پرین؟ داری با کی صحبت می کنی؟-

مادرم حالا دیگر آشفته به نظر می رسید

-با شیطان های  درونی خودم مادر… نگران نباش… دیگه داره کم کم ضعیف میشه

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *