رمان عاشقانه ی خارجی هبوط فرشته قسمت چهارم

 

مادرم قوی تر از آنچه که به نظر می رسد است.  و زمانی که امتیاز غافلگیری در طرف او باشد می ‌تواند صدمات جدی برساند…او تمام عمرش به دعفا کردن فکر میکرده …اینکه چگونه مخفیانه پشت سر یک متجاوز و حمله کننده بخزد. چگونه از موجوداتی که او را زیر نظر دارند پنهان شود.. چگونه هیولا ها را به جهنم بفرستد… قبل از آنکه بتوانند روح بچه هایش را  بدزدند

همانطور که به دیوار حمام  تکیه می دادم این احتمال را در نظر گرفتم …..هرآنچه که به شیطان مورد نظر قول داده نباید چیز مطبوعی باشد و احتمالات کاملا دردناک بوده… سوال  اینجاست  درد را بر سر چه کسی فرود آورده؟

گفتم

-فقط می خوام چند تا وسیله بردارم و یه مدت توی دفتر سنگر بگیرم . ممکنه یکی دو روز اونجا باشم… اما نگران نباش باشه؟

باشه-

نمیخوام بیای توی دفتر . اما ساختمون رو ترک نکن باشه ؟  توی آشپزخانه آب و غذا هست –

در نظر گرفتم به او بگویم مراقب باشد.. اما البته که حرف احمقانه ای بود.. دهه ها بود که او مراقب انسان ها و هیولاهایی که سعی می‌کردند او را بکشند بود…. از زمان حمله به بعد بالاخره آنها را پیدا کرد

پرین؟-

بله؟-

مطمئن شو ستاره ها رو بپوشی-

داشت به وصله هایی که به پایین لباس های مان دوخته بود اشاره می‌کرد. این که چطور می ‌توانستم آنها را نپوشم خارج از توان من بود… آنها روی تمام لباس هایمان  دوخته شده اند

باشه مامان-

به جز اشاره اش به لباس های ستاره دار… تقریباً عاقل به نظر می‌رسید .  البته شاید چند دان هم  عاقل نباشد… آن هم بعد از بی حرمتی کردن به یک جسد

من به اندازه ی نوجوان های معمولی درمانده نیستم

زمانی که پگی  دو سال داشت و من و پدرم به خانه برگشتیم … او را شکسته و چلاق پیدا کردیم… مادرم با حالت شک عمیقی در چهره اش بالای سر او ایستاده بود… هرگز نفهمیدیم دقیقا چه اتفاقی افتاد… یا چه مدت با حالتی خشک شده بالای سرپگی ایستاده بود… هفته ها مادرم گریه می کرد و موهای سر خود را می ‌کشید… بدون آنکه حتی یک کلمه هم حرفی بزند

زمانی که بالاخره از این شک بیرون آمد… اولین چیزی که گفت این بود…. که من نیاز دارم در کلاس‌های دفاع شخصی ثبت نام کنم …او می خواست یاد بگیرم چگونه بجنگم …من را به یک  استودیو ی  نظامی دفاع شخصی برد و هزینه ۵ سال کلاس آموزشی را به صورت نقد پیش پرداخت کرد

با استاد صحبت کرد و فهمید متد های مختلف هنر جنگیدن وجود دارد.. تکواندو زمانی که فاصله کمی با حریف داری ….جودو زمانی که با حریف گلاویز شدی… و همچنین مبارزه با چاقو…. او من را در سراسر شهر چرخاند و در تمامی آن کلاس ها… و یکی دوتا بیشتر… ثبت نام کرد . کلاس های تیراندازی با اسلحه…. تیراندازی با کمان …..مبارزات خیابانی …دفاع شخصی مخصوص زنان… هر چیزی که می‌توانست به ان فکر کند …هر چیزی که می‌توانست  پیدا کند

زمانی که پدرم چند روز بعد در مورد آن فهمید ….او دیگر هزاران دلاری که نداشتیم را خرج کرده بود… پدرم که  زیر هزینه های بیمارستان برای پگی بیچاره کمرش خم شده بود…  زمانی که فهمید مادرم چه کار کرده کاملاً شکست

بعد از آن همه رفتارهای دیوانه وار به نظر می‌رسید کاملاً فراموش کرده که اصلاً من را در ان کلاس ها ثبت نام کرده . تنها زمانی که در مورد آنها از من پرسید دو سال بعد بود …وقتی که او را در حال جمع کردن تکه های روزنامه پیدا کردم… گاهی اوقات او را می دیدم که تکه هایی از روزنامه را با قیچی برش می زند و آن ها را جمع می کند اما هرگز اهمیت ندادم برای چه… او آنها را در یک آلبوم صورتی که روی آن نوشته شده بود ” اولین البوم بچه ” نگهداری می‌کرد …یک روز آن آلبوم روی میز به صورت باز شده رها شده بود… باز بود و مرا به نگاه کردن به آن دعوت می کرد

تیتر بزرگ که به دقت روی صفحه اول چسبیده شده بود می گفت

مادر قاتل  می گوید: شیطان مرا مجبور کرد آن کار را انجام دهم

صفحه بعد را ورق زدم

اسکلت بچه در باغچه زن پیدا شد

در یکی از داستان های جدید…  یک بچه ی شش ساله دو قدم جلوی در پیدا شده بود. مادرش ۱۲ ضربه چاقو به او زد و سپس به طبقه بالا رفت تا آن کار را با خواهر کوچکش تکرار کند

داستان بعدی موردی مشابه بود:  در مورد یک مادر که با ناامیدی سعی کرده بود بچه هایش را در خانه خواهرش به امانت بگذارد …درست دو ساعت قبل از آنکه قتل عام رخ دهد….. اما خواهر می بایست سر کار برود و نمی توانست  بچه ها را بپذیرد …راوی می گفت : به نظر می رسیده مادر از اینکه به بچه هایش صدمه بزند بسیار می ترسیده …مانند این بوده که آمدن تاریکی را احساس می کرده… اینکه چگونه بعد از آنکه… او از این حالت بیرون آمده و متوجه کاری که کرده شده… تقریبا خود را از شدت غم و اندوه و ناراحتی و وحشت تکه تکه کرده بود… را توصیف می کرد

تمام چیزی که می توانستم به آن فکر کنم این بود که : آن بچه زمانی که به سختی تلاش می کرده تا از خانه بیرون برود و کمک بگیرد …چه احساسی داشته؟

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *