_پس ازم میخوای اسب تروجان رو به آشیانه هدایت کنم؟

_اینطور نیست.. خیال ندارم دنیا رو نجات بدم…فقط خواهرم.این به اندازه کافی برای من مسئولیت هست.. به علاوه..نگران چی هستی؟ یه دختر بی جون هیچ تهدیدی برای گونه ی فرشته ها نیست

_چی میشه اگه اونجا نباشه؟

می بایست آب دهانم را قورت دهم تا گره ای که در گلویم ایجاد شده بود را از بین ببرم.

پاسخ دادم

_پس اون موقع دیگه بیشتر ازاینن برات مزاحمت ایجاد نمی کنم

قسمت تیره تر از سایه او روی مبل جمع شد

_بزار تا هنوز اون بیرون هوا تاریکه یکم بخوابیم

_این جواب یه نه نبود..مگه نه ؟

_یه بله هم نیست..حالا بذار بخوابم

_و این هم یه امتیاز مثبت دیگه…وقتی دو نفر باشیم نگهبانی دادن در شب راحت تره

_اما اگه فقط یه نفر باشی خوابیدن راحت تره

یک بالش از روی مبل برداشت و آن را روی گوش هایش قرار داد..یک بار دیگر بدنش را جابه‌جا کرد…سپس به آرامی دراز کشید…نفس کشیدن اش سنگین و منظم شد…مانند اینکه فورا به خواب رفته

آهی کشیدم و به سمت اتاق خواب به راه افتادم. هرچه بیشتر به اتاق نزدیک میشدم هوا سردتر میشد. کم کم داشتم راجع به خوابیدن در اینجا نظرم را عوض می کردم.به محض اینکه در را باز کردم فهمیدم چرا هوای کلبه تا این اندازه سرد است.. پنجره ها شکسته شده و دانه های باران تخت خواب را خیس کرده… آنقدر خسته هستم که می توانم روی زمین هم بخوابم….یک پتو از کمد بیرون آوردم…سرد اما خشک است..در اتاق خواب را بستم تا مانع از نفوذ هوای سرد شوم… سپس به اتاق نشیمن رفتم و روی مبل روبروی فرشته دراز کشیدم….. خودم را در پتو پیچاندم

به نظر می رسید فرشته به راحتی خوابیده. هنوز هم لباس به تن دناشت..درست همانطور که اولین بار او را دیده بودم…بانداژ های روی بدنش شاید کمی باعث گرما می شد اما نه آنقدر… با خود در تعجب بودم که آیا سردش نشده ؟ می بایست پرواز کردن در آسمان منجمد کننده باشد..شاید فرشته ها به آب و هوای سرد عادت دارن..د همانطور که برای پرواز کردن بدن سبکی دارند..اما تمام اینها یک حدس و گمان بود و احتمالاً یک توجیه تا به خاطر برداشتن تنها پتوی داخل کلبه احساس بهتری کنم. امشب برق کل شهر قطع است که بدین معناست گرما وجود ندارد..گاهی اوقات در شب ها هوا بسیار سرد می شد…به نظر می رسید امشب یکی از آن شبها باشد.. با گوش دادن به صدای منظم نفس کشیدن فرشته و برخورد دانه های باران به شیشه به خواب فرو رفتم

……………………………..

خواب دیدم دارم در دریای قطب جنوب شنا می کنم و توده های یخ شناور شکسته شده اطرافم قرار گرفته.. کوه های یخی به طرز باشکوهی بزرگ و به طورمرگ اوری زیبا بودند. صدای پگی را شنیدم که مرا صدا میزند.. روی آب شناور بود و سرفه میکرد..به ندرت خودش را روی سطح آب نگه داشته بود… تنها می‌توانست با دستهایش شنا کند…می‌دانستم نمی‌تواند زیاد در آب بماند… به سمتش شنا کردم… با ناامیدی تلاش می‌کردم به او برسم.. آب منجمد کننده حرکاتم را آهسته کرده بود… تقریباً تمام انرژی ام از دست رفته بود و می لرزیدم… پگی هنوز هم نام مرا فریاد می کشید… انقدر از من دور است که نمی توانستم چهره‌اش را ببینم اما می توانستم صدایش را بشنوم…صدای گریه اش را… سعی کردم فریاد بزنم: دارم میام.. همه چی خوبه… به زودی بهت میرسم… اما صدایم آنقدر آهسته بود که به زحمت به گوش های خودم می رسید… ناامیدی درون سی*نه ام را پر کرد…حتی نمی توانستم او را دلداری بدهم

سپس صدای یک قایق موتوری را شنیدم…همانطور که به سمت من می‌آمد تکه های یخ را می شکافت. مادرم روی قایق بود و آن را می راند….با دست آزادش وسایل ارزشمند ی را روی آب می‌انداخت… قوطی‌های سوپ… جلیقه های نجات..حتی کفش و پماد ضد تاول…همگی آنها از قایق بیرون انداخته می‌شدند و داخل یخ فرو می رفتند.. مادرم گفت

_واقعا باید تخم مرغ هات رو بخوری

قایق مستقیم به طرف من می آمد و سرعتش را کم نمی‌کرد….. فکر می‌کنم…سرعتش بیشتر هم می‌شد..اگر هرچه سریعتر از سر راهش کنار نروم از روی من عبور خواهد کرد… پگی در فاصله ای دور اسمم را صدا میزد.. فریاد کشیدم

_دارم میام

اما تنها زمزمه ای خفه از لب هایم بیرون آمد… سعی کردم به طرف او شنا کنم اما ماهیچه هایم آنقدر یخ زده که تنها شناور روی آب مانده بودم.سر جایم بی حرکت ایستاده بودم و می لرزیدم و قایق مادرم با سرعت به طرفم می آمد…صدایی آرامش‌بخش در گوشم زمزمه کرد

_هیشششش..هییشششش

احساس کردم کاناپه از زیرم کشیده شده… سپس گرمایی مرا در بر گرفت… به جای کاناپه… ماهیچه های قوی و گرم مرا در بر گرفت… به طور مبهمی از بازوهای ماهیچه ای که خودشان را اطرافم پیچانده بودند آگاه بودم…پوستش مانند پر… نرم بود…و ماهیچه هایش مانند فولادی بود که روی آن با مخمل پوشیده شده….سرما و یخبندان کابوس و درون رگ هایم را با خود برد..نجوایی نیرومند بیخ گوشم زمزمه کرد

_هیشششش

در پیله ی گرم آن بازوها آرام شدم و اجازه دادم صدای باران مرا دوباره به خواب ببرد

………………………….

گرما از بین رفته بود اما دیگر نمی لرزیدم…به دور خود پیچیده بودم..سعی می‌کردم گرمای بدنی که دیگر آنجا نبود را حفظ کنم. زمانی که چشم هایم را باز کردم… نور صبحگاهی باعث شد آرزو کنم کاش این کار را نمی کردم. راف روی کاناپه اش دراز کشیده بود و با آن چشم های آبی تیره مرا نگاه می کرد. آب دهانم را قورت دادم و ناگهان احساس بی دست و پایی و ژولیدگی می کردم….عالیه….دنیا به پایان رسیده… مادرم آن بیرون با گروه های تبهکار خیابانی تنهاست…. از همیشه دیوانه تر است…. خواهرم به دسته فرشته های انتقام ربوده شده و من نگران این هستم که موهایم چرب است و دهانم بوی بدی میدهد

ناگهان بلند شدم و با شدتی بیش از حد لزوم پتو را به کناری انداختم… به سمت یکی از اتاقهای حمام به راه افتادم..فرشته با تنبلی و لحنی کشیده گفت

_صبح تو هم بخیر

دستم روی دستگیره در حمام بود که گفت

_اگه هنوز هم به جواب علاقه مندی…. پاسخ ام “بله” است

ایستادم… میترسیدم به پشت سرم نگاه کنم

_بله ؟

بله.. این او بود که مرا در شب در آغوش خود نگه داشته بود؟ یا بله…او می دانست که از آن خوشم آمده ؟

مانند این که همین حالا هم از پاسخش پشیمان است گفت

_بله…میتونی با من بیای.. تورو به آشیانه ی فرشته ها می برم

……………………………

فصل ۱۱

آب کلبه هنوز هم وصل بود.. اما هیچ آب داغی وجود نداشت.. در نظر گرفتم که به هر حال حمام کنم..نمی دانستم تا چه اندازه طول می‌کشد تا دوباره بتوانم حمامی درست و حسابی داشته باشم…اما آب یخی که ناگهان با تمام قدرت به من برخورد کرد و باعث شد مردد شوم… تصمیم گرفتم به وسیله ی یک لیف حمام بدنم را تمیز کنم…حداقل آنطور می توانستم از این که همزمان کل اعضای بدنم یخ بزند جلوگیری کنم…آب یخ باعث شد.. گوشه هایی از کابوس دیشبم را به خاطرم آورم… به دنبال آن.. خاطره ی اینکه چگونه به اندازه ی کافی گرم شدم تا دوباره به خواب رم به یادم آمد…..احتمالا تنها به این خاطر بوده که فرشته سردش بوده و خواسته از لرزیدن جلوگیری کند… مانند پنگوئن ها که در هوای سرد کنار یکدیگر می خوابند….چه دلیل دیگری می تواند داشته باشد؟

اما نمی خواهم به آن فکر کنم…نمی‌دانم چگونه به آن فکر کنم…پس آن را به آن قسمت تاریک ذهنم که هر لحظه تهدید می کرد به خاطر افکار ناخواسته منفجر شود…هول دادم

زمانی که از حمام بیرون آمدم ..راف  به نظر می رسید تازه حمام کرده و شلوار مشکی و چکمه هایش را به پا کرده بود ..بانداژهایش را برداشته بود… همانطور که روی زانوهایش روی زمین …روبه‌روی پارچه زانو زده بود …موهای خیسش روی چشم هایش افتاده بود

روی پارچه…. بالهایش قرار داشت

داشت به دقت پر ها را شانه می کرد.آنهایی که له شده بودند را مرتب و آنهایی که شکسته بودند را جدا می‌کرد..‏لمسش مهربان و همراه با احترام است.. اگرچه حالت چهره اش مانند سنگ غیر قابل خواندن…قسمت پایینی بال ها که من آنها را با قیچی به شکل دندانه وار قیچی کرده بودم… زشت و مورد آزار قرار گرفته به نظر می رسد

انگیزه ای پوچ و ناگهانی برای عذرخواهی کردن به من دست داد.. دقیقا به خاطر چه چیزی متاسفم ؟ که مردم او به دنیای ما حمله کرده و آن را ویران کرده بودند؟ که آنها آنقدر خشن هستند که بال های یکی از خودشان را جدا کرده و او را زخمی و در هم شکسته وسط خیابان… بین وحشی های خیابانی رها کردند ؟ اگر ما تا این اندازه وحشی شده ایم تنها به این دلیل است که آنها باعث شده اند این چنین رفتار کنیم…بنابراین متاسف نیستم… این را به خودم یادآوری کردم.. له کردن پرهای دشمن… در یکپارچه ی موش خورده چیزی نیست که بخاطرش متاسف باشم

اما باز هم… سرم را خم کردم و تا جایی که می توانستم بی صدا حرکت کردم.مانند اینکه متاسف هستم حتی اگر آن را به زبان نیاورم

پشت سرش حرکت کردم تا حالت پوزش آمیزم را نبیند. نگاهم به پشتش افتاد…زخم اش کاملا خوب شده و دیگر از آن خون نمی آمد… هیچ آثاری از کبودی.. ورم یا زخم وجود نداشت… به جز جایی که قبلا بالهایش آنجا بود

جای آنها مانند دورگه ی قرمز و عصبانی است که تا پایین کمرش ادامه دارد..درست قسمتی که چاقو با ماهیچه برخورد کرده و بال ها را از بدنش جدا کرده بود قرمز و حساس به نظر می‌رسید.دلم نمی خواهد در موردش فکر کنم..اما فکر می‌کنم فرشته ی دیگر شمشیرش را تا عمق مفاصل فرو کرده و کمی از قسمت استخوان بدن اش را هم با خود برده بود.. فکر می‌کنم می‌بایست زخمش را بخیه می کردم… اما با خودم فکر میکردم او خواهد مرد

پرسیدم

_ به نظرت باید زحمت رو بخیه کنم؟

امیدوار بودم جوابش نه باشد…من کاملا دختر سرسختی هستم اما دوختن دو قطعه گوشت به یکدیگر خارج از محدوده ی من است…بدون آنکه از کارش دست بکشد و به بالا نگاه کند گفت

_نه خودش بالاخره خوب میشه

_چرا تا حالا خوب نشده؟  منظورم اینه که بقیه ی زخم هات کاملا خوب شدن

_جای زخم شمشیر فرشته ها مدتی زمان میبره تا خوب بشه…اگر خیال داشتی یک فرشته رو بکشی باید اونو با شمشیر به دو نیم کنی

_داری دروغ میگی… چرا باید چنین چیزی رو به من بگی؟

_شاید ازت نمی ترسم

_شاید باید بترسی

_شمشیرم هرگز به من آسیبی نمی رسونه…و شمشیر من تنها شمشیریه که میتونی اونو در دست بگیری

با مهربانی یک پر شکسته ی دیگر را جدا کرد و به آرامی آن را روی پارچه قرار داد

_چطور چنین چیزی ممکنه؟

_ برای استفاده از شمشیر یک فرشته به اجازه نیاز داری.. اگر سعی کنی بدون اجازه اونو برداری حدود یک تن وزن پیدا خواهد کرد

_اما تو هرگز به من اجازه ندادی

_ تو این اجازه رو از یه فرشته نمیگیری… اونو از شمشیر میگیری… بعضی از شمشیر ها تنها به خاطر این درخواست بد خلق میشن

_آره.. درست میگی
دستش را روی بال ها برای پیدا کردن پرهای شکسته کشید..چرا چهره‌اش طوری به نظر نمی رسد که دارد شوخی می کند؟

_من هرگز از کسی اجازه نخواستم و بدون هیچ مشکلی تونستم شمشیر رو بلند کنم

_به این خاطره که میخواستی اونو به سمت من پرتاب کنی تا بتونم از خودم محافظت کنم…مشخصا شمشیر اونو به عنوان درخواست اجازه در نظر گرفته و پذیرفته

_ یعنی چی…میتونه ذهن منو بخونه؟

_نیتت رو…گاهی اوقات میتونه این کارو بکنه

_او_ کی…خیلی خوب…. درست میگی

اجازه دادم این موضوع بگذرد.آنقدر چیزهای حواست پرت کن در زندگیم شنیده ام که گاهی اوقات تنها یاد میگیری خودت را با آنها سازگار کنی..تا به جای آن که با شخصی که چنین چیزهای عجیب و غریبی می گوید خود را به چالش بکشانی…. به چالش کشیدن چیزهای عجیب و غریب بیهوده و گاهی اوقات ورزش خطرناکی است…حداقل با مادرم اینگونه است…اگر چه باید بگویم راف از مادرم خلاق تر است

_پس… می خوای پشتت رو بانداژ کنم؟

_چرا؟

در حالی که داخل کوله پشتی ام را برای پیدا کردن جعبه کمک های اولیه جستجو می کردم گفتم

_ تا از عفونت جلوگیری بشه

_عفونت برای من مشکلی به وجود نمی اره

_بدنت عفونت نمی کنه؟

_من  میبایست در برابر میکروب های شما مقاوم باشم

کلمه ی “می بایست” و “شما” توجهم را به خودشان جلب کردند..ما تقریبا هیچ چیز از فرشته ها نمی دانیم.. هر گونه اطلاعاتی ممکن است به ما برتری بدهد.. به محض اینکه دوباره توانستیم سازمان و تشکل های مان را ..راه اندازی کنیم

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : هبوط فرشته

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *