ورود سبک؟ نه.. ورود نرم؟بله..به آن ورود نرم می‌گفتند. ورود سخت یعنی حمله با اسلحه.. شاید قفل روی در سخت ترین مدل برای شکسته شدن نباشد..اما  می دانست شهروندان عادی از باز کردن چنین قفلی عاجزند… اگرچه یک سارق حرفه ای مشکلی با آن نداشت…. یا یک مامور حرفه ای

و آن طور که حرکت می کرد…به اندازه ی یک رق*اص حرکاتش کنترل شده و پرشکوه بود..اما حرکات یک رق*اص شاعرانه بود…در حالیکه از حرکات استیو.. خطری ساکت تراوش میکرد

ذهنش..هیچ جزئیاتی از آن دور نمی‌ماند. او آموزش دیده بود که متوجه همه چیز شود و در مواقع لزوم از آنها استفاده کند..همین حالا فرانک به HTM  بازنشینی کرده بود.یک نشانه دیگر از اهمیت او

و او در خطر بود…شاید نه خطری فوری…اما می دانست که آن خطر وجود دارد و منتظر اوست

……………………………..

تلفن ساعت دو  بعد از نیمه شب در اتاق فرانک به صدا درآمد.. با چشمهای خواب آلود زیر لب ناسزایی گفت.. دستش را به سمت گوشی دراز کرد… او عادت داشت که لامپ را روشن نکند.. دلش نمیخواست به هیچ ناظری از بیرون علامت دهد که بیدار شده.. همچنین نیازی نبود بفهمد چه کسی پشت خط است. زیرا تنها یک مرد می دانست آن ها کجا هستند..خمیازه ای کشید و پرسید

_بله؟

“مرد” گفت

_پیگوت خودش رو نشون داده …شرق برلین ..نتونستیم به موقع بهش برسیم .ام فهمیدیم که متوجه شده یک نفر از حادثه انفجار جان سالم به در برده و حالا داره پرس و جو میکنه

_آیا پوشش مون هنوز هم سر جاش هست؟

_اگر پیگو داره پرس و جو می کنه یعنی هنوز هم کمی شک و تردید داره.. مطمئن شو ردت پوشیده بمونه. دلم نمیخواد به جز خودمون دو نفر کسی بدونه اونها کجا هستند ..حالش چطوره ؟

_بهتر از منه ..اگه من بعد از دو ماه اولین روزی بود که از بیمارستان مرخص می‌شدم نمیتونستم سر پا بایستم. از اون چیزی که انتظار داشتم قویتره. یه چیز دیگه ..هرگز نمی تونستم باورش کنم …اما فکر می کنم ..داره عاشق زن میشه. قضیه فقط این نبود که بهش وابسته است.. فکر می‌کنم در موردش جدیه.

“مرد”در حالیکه شگفت زده شده بود گفت

_خدای بزرگ

سپس خندید

_خوب.. این اتفاق برای بهترین ها مون میوفته. آخرین گزارشات پزشکی اون رو اینجا دارم. آسیب ذهنی اش.. اگر کلا آسیبی به ذهنش رسیده باشه ..بسیار ناچیز و جزئیه.. اون مثل یک معجزه ی متحرک میمونه.. مخصوصا سرعت بهبودیش. مطمئناً حافظه‌اش رو به طور کامل به دست میاره.. اما باید یک چیزی باشه تا ماشه ی اون رو براش بکشه شاید مجبور بشیم پای خانواده‌اش رو وسط بکشیم …یا اونو به خونه اش ببریم. اما نه تا زمانی که پیگوت رو پیدا کنیم ..تا آن زمان…اونها پنهان باقی خواهند ماند…و

_زمانیکه پیگوت رو دستگیر کنیم… به او و جی باید بگیم چه خبره؟

مرد آهی کشید .صدایش خسته به نظر می رسید

_امیدوارم تا اون زمان حافظ اش برگرده.. لعن*ت  ما واقعاً باید بفهمیم اونجا چه اتفاقی افتاده و اون چی فهمیده.. اما چه با حافظه چه بدون اون… باید تا زمانی که پیگوت رو دستگیر می کنیم اینجا بمونه ..میبایست استیو کراسفیلد باقی بمونه

استیو صبح زود از خواب بیدار شد و در تختخواب دراز کشید. هنوز هم احساس خستگی بدنش را سنگین می کرد…بعلاوه احساسات سرخورده که نسبت به جی در این چند هفته روی هم تلنبار شده بودند. تمرین بسیاری کرده بود.. اما حتی تمرین های سختی که به خود می داد هم هنوز نتوانستند قدرتی که دوست داشت را به او بدهند.. وقایع دیروز او را به طور مفرطی خسته کرده بود…با خود فکر می کرد این که جی دست رد به س*ینه اش زده چیز خوبی است چون که ممکن بود یکدفعه خوابش ببرد

قصد نداشت اجازه دهد تا امتناع او سر راهش قرار گیرد. اما عدم قدرت بدنی اش چیز دیگری بود.می بایست خود را دوباره سر فرم بیاورد. اینطور نبود که از قدرت و انعطاف پذیری فیزیکی اش ناراضی باشد.. تنها احساسی به او میگفت می بایست در بهترین حالت خودش باشد…شاید….چی؟… نمی دانست انتظار دارد چه اتفاقی بیفتد. اما احساسی نا آرام داشت. اگر اتفاقی می افتاد….می بایست در  اوج قدرت فیزیکی خود باشد تا از جی دفاع کند و شرایط را تحت کنترل خود گیرد

بعد از انکه از تخت خواب بیرون آمد. ابتدا هفت تیر را که روی میز کنار تخت خواب قرار داشت… را برداشته و روی زمین قرار داد. می خواست در دسترسش باشد. سپس روی زمین دراز کشید و شروع به شنا رفتن کرد. به آرامی…حد نصاب اش سی تا بود..زمانی که به نفس نفس افتاد… چرخید و پاهایش را زیر تخت خواب قرار داد.در حالی که دست هایش را زیر سر برده و دراز و نشست کارکرد..زخم های روی شکمش او را اذیت می کردند.عرق روی ابروهایش نشسته بود. می بایست در ۱۷ تا متوقف شود.از سر نفرت و بیزاری.. ناسزا گفت. به بدنش نگاه کرد…در حالت فیزیکی رقت انگیزی قرار داشت. قبلا قادر بود صد تکرار دراز و نشست و شنا برود بدون آنکه حتی به نفس نفس بیفتد. ناگهان بی حرکت ایستاد… منتظر بود تا این خاطره ی  نصفه نیمه خود را تکمیل کند.منتظر بود تا دری به روی ذهنش باز شود… اما هیچ اتفاقی نیفتاد. تنها برای یک لحظه نیم نگاهی به زندگی قبلی اش داشت.در دوباره بسته شده بود.. دکتر به او گفته بود.. نباید سعی کند تا خود را مجبور به یادآوری کند.اما آن در…او را وسوسه می کرد. می بایست چیزی را بداند…. زمانی که نتوانست از بلوک ذهنی اش عبور کند خشم و عصبانیت وجودش را پر کرد

ناگهان صدای قدم هایی پشت در اتاق شنید. چرخید و همزمان تفنگ را برداشت. با حالت آماده باش روی قالی دراز کشیده بود… لوله تفنگ را به سمت در نشانه گرفته و منتظر بود. صدای قدمها متوقف شدند و صدایی بد خلق  گفت

_جان زود باش.. می بایست امروز زودتر شروع کنیم و تو به اندازه کافی وقت کردی

_اگه به جای ساعت ۳ ساعت ۴ برسیم…. شهر از جای همیشگیش میره؟

استیو نفسش را بیرون داد و سرپا ایستاد. به تفنگ درون دست هایش خیره شد. طوری در دست هایش جا گرفته بود  گویی با آن به دنیا آمده. یک تفنگ اتوماتیک برانی بود. فرانک آن را به او داده بود… زمانی که در اتاق بیمارستان منتظر بازگشت جی بودند… و به گفته بود که همواره این را نزد خود نگه دارد..تنها به عنوان یک اقدام احتیاطی…زمانی که استیل دستش را دراز کرده تا آن را بگیرد… مانند این بود که قسمتی از وجودش سرجایش برگشته.. بیشتر متمرکز شده بود.تا آن زمان متوجه نشده بود اینکه مصلح نباشد تا چه اندازه غیر معمول به نظر می رسد…نه تا زمانی که تفنگ در دست هایش قرار نگرفته بود

هم‌اکنون واکنش اش در مورد نوع زندگی قبلی اش چیزهای بسیاری برایش روشن می کرد …اینکه حتی در طی تمرین تفنگ را در دسترس خود قرار دهد.. مانند طبیعت دومش بود.. و همچنین این که صدای آن قدمهای پشت در را به عنوان خطر احتمالی در نظر بگیرد هم کاملاً برایش طبیعی بود ..شاید جی به اندازه کافی باهوش بوده که برای اولین بار از او طلاق گرفته… با توجه به خطرهایی که اطرافش قرار داشت… شاید مجبور کردن او به ازدواج دوباره با خود… چندان هم کار خوبی در حق او نبود

اسلحه در دست هایش به خوبی جا می گرفت..اما  نمی‌توانست با احساسی که در آغوش گرفتن جی داشت مقایسه شود..اگر مجبور میشد بین جی و کارش یکی را انتخاب کند…کار بازنده بود… دفعه اول او یک احمق لعن*تی بوده اما هرگز اجازه نمی داد این شانس دوباره از دسترس خارج شود… دیگر هیچ جلسه می خفیانه ای در کار نخواهد نبود هیچ قاتلی نمی بایست پشت سر او باشد… جهنم… دیگر زمانش بود نزد خانواده اش آرام بگیرد و به پلیس های جوان اجازه دهد شانس شان را امتحان کنند.او ۳۷ ساله بود..همه مردها ی به سن او زن و خانواده داشتند. همانطور که دوش میگرفت پیش خود فکر کرد…اما تا زمانی که حافظه اش برگردد… نمی‌تواند اینها را به رئیسش بگوید…تا آن زمان نمی‌توانست کاملاً به کسی اعتماد کند…. به جز جی

آنها در کلرادو اسپرینگ چکمه ووجوراب و لباس زیر های گرم خریداری کردند… شلوار جین پیراهن را در شهر دیگری… کلاه و کت را در شهری دیگر…جی حتی ژاکت قهوه ای و ضخیم که کلاه داشت خرید..دو وسیله ی نقلیه ای که فرانک تهیه کرده بود…جیپ چهار چرخ با تایر های مخصوص ضد برف بودند.. بنابراین… با این که هرچه جلوتر می‌رفتند شدت برف بیشتر می شد.. اما برایشان مشکلی پیش نیامد

فرانک مسیر را نشانشان می‌داد و جلوتر از آنها می‌راند در حالی که استیو و جی در ماشینی دیگر پشت سر او حرکت می‌کردند ..جی هرگز چنین وسیله نقلیه ای را نداده بود بنابراین کاررانندگی برعهده استیو بود ..در ابتدا جی نگران پاهای او بود اما به نظر می‌رسید مشکلی با رانندگی ندارد… بنابراین بعد از گذشت زمان اندکی دست از نگرانی کشید و شروع به لذت بردن از منظره اطراف شان کرد.اسمان را به طور کامل ابر پوشانده بود.

هر از گاهی دانه های برف به آرامی پایین می‌ افتاد..آب و هوا از آن بدتر نشد و حتی بعد از اینکه از بزرگراه اصلی بیرون رفتند اوقات خوشی داشتند.. سپس به جاده دومی که ترافیک کمتر و برف بیشتری داشت وارد شدند و مجبور شدند سرعت شان را بسیار پایین‌تر آورنددد بعد از آن فرانک وارد جاده ای خاکی و ناهموار شد…. به نظر می رسید ساعت ها در آن جاده رانندگی کردند و بالاخره یک بار دیگر چرخید…جی نمی‌توانست هیچ جاده ای یا مسیر قابل عبوری را ببیند.آنها داشتند از یک کوهستان بالا می رفتند

در حالیکه محکم به صندلی چسبیده بود زمزمه کرد

_نمیدونم آیا میدونه داره کجا میره یا نه

ماشین به شدت تکان میخورد

استیو با بی حواسی پاسخ داد

_میدونه. فرانک یه مامور خبره است

به محض اینکه به قله رسیدند به نظر می رسید در چمنزاری وسیع و بلند قرار گرفتند.که تا مایل ها ادامه داشت. در گوشه چمن زار به حرکت ادامه دادند…تا ناگهان به نظر می رسید دشت پایان پیدا کرده…و سپس با سرعت زیادی از طرف دیگر کوه پایین آمدند… سپس از یک تپه دیگر بالا رفتند.. جاده بسیار باریکی وجود داشت که به سختی یک ماشین هم می‌توانست از آن عبور کند. یک طرف آن پر از صخره بود و در طرف دیگر هیچ چیز جز دره ای بی انتها قرار نداشت…باز هم از آن کوهستان‌ها عبور کردند و به یک چمنزار دیگر رسیدند.. همانطور که خورشید غروب می کرد.. استیو چشمهایش را به سمت درخت هایی که در طرف چپ شان به طور مرتب به صف شده بودند گرداند

_اونجا می بایست کلبه باشه

جی مشتاقانه روی صندلی نشست

_کجا ؟

تنها فکر کردن به اینکه از جیپ پیاده شود و پاهایش را بکشاند مانند بهشت بود

_درست پشت اون درخت های کاج سمت چپ

سپس ان را دید و از سر آسودگی خاطر اهی کشید.یک کلبه ی معمولی بود اما در چشم او مانند یک هتل لوکس جلوه می‌کرد.درست زیر درخت ها پنهان شده بود…تنها از قسمت جلویی دید داشت… از آنجایی که روی یک سراشیبی بنا شده بود… قسمت جلویی بالاتر از قسمت پشت ساختمان بود.. شش پله چوبی تا رسیدن به آنجا قرار داشت.در پشت کلبه مکانی مخصوص پنهان کردن جیپ ها ساخته شده بود و سی یارد عقب‌تر…یک الونک وجود داشت

زیر سایبان پارک کردند و از ماشین پیاده شدند.پشت اش را خم کرد تا ماهیچه های درد گرفته را بکشاند. هوا آنقدر خشک و سرد بود که تقریبا نفس کشیدن دردناک بود… اما خورشید در حال غروب منظره ی برفی را به رنگ‌های قرمز.. طلایی و بنفش درآورده بود… و جی بی حرکت… در حالیکه شیفته ی منظره ی رو به رویش شده بود ایستاد …تا زمانی که استیو او را به حرکت وا داشت

چندین آمد و رفت طول کشید تا همه چیز را به داخل کلبه بردند..سپس فرانک استیو را به کلبه ی کناری برد تا به او نشان دهد چطوری ژنراتور کار می کند. از قرار معلوم یک نفر قبلا مامور شده تا آن را روشن کند زیرا الکتریسیته  به خوبی کار می‌کرد.جی آبدارخانه و یخچال کوچک را بررسی کرد… متوجه شد به خوبی پر از غذا و گوشت یخ زده است

نگاهی گذرا به اطراف کلبه انداخت. کنار آشپزخانه ماشین لباسشویی مدرن قرار داشت… هیچ غذاخوری وجود نداشت تنها یک میز چوبی دایره شکل و چهار صندلی در کنار آن که وسط آشپزخانه قرار گرفته بود. اتاق نشیمن به خوبی با اسباب و وسایل مخمل قهوه ای رنگ به سبک قدیمی دکور شده بود.. قالی قهوه ای و آبی رنگ کف چوبی را پوشانده بود و یکی از دیوارها تقریباً با شومینه ای غول پیکر سنگی پوشیده شده بود.. دو اتاق خواب هم سایز در کلبه وجود داشت و به وسیله تنها حمام کلبه به یکدیگر متصل بود.جی به در اتاق ها نگاه کرد… ضربان قلبش کمی بالاتر رفت…زمانی که به این فکر می کرد می بایست حوله اش را در کنار حوله ی او قرار دهد…وسایل حمام را در کابینت کنار وسایل او بچیند…. مسواک و خمیر دندانش را در یک طرف سینک قرار می‌داد و احتمالا وسایل ریش تراشی استیو در طرف دیگر ان قرار خواهد گرفت. جزئیات کوچکی از زندگی کردن در کنار یکدیگر حالت خصوصی و صمیمانه به آنها می داد… این که نشان می داد هر روز را کنار یکدیگر سپری خواهند کرد

در عقبی محکم باز شد و استیو صدا زد

_کجایی؟

صدای خشنش به خاطر نفس کشیدن در هوای سرد خشن تر شده بود. جی پاسخ داد

_دارم کلبه رو کاوش می کنم

از حمام بیرون آمد و داخل اتاق خواب شد

_ناراحت نمیشی اگه من اتاق خواب جلویی رو بردارم ؟ منظره اش قشنگ تره

استیو مشغول روشن کردن آتش در شومینه بود..خم شد…کبریتی را روشن کرد.. آن را زیر کاغذی گرفته و سپس زیر کنده های درخت جا داد…. تا زمانی که کاملاً سرپا قرارنگرفت… جواب او را نداد

_بذار یک نگاهی بهشون بکنم

جی به طور مبهمی متعجب شد.. یک قدم کنار گذاشت و به او اجازه ورود داد..استیو موقعیت پنجره ها و قفل روی آنها را چک کرد.کمد را باز کرد و به داخل آن نگاهی انداخت..سپس به حمام مشترک قدم گذاشت…جی گفت

_این دو اتاق به وسیله حمام به هم متصل میشن

استیو غرغری کرد و سپس دردوم در آن طرف حمام را باز کرده و به اتاق خواب دوم قدم گذاشت..هر دو پنجره ی اتاق ها به سمت دیوار بودنداما پنجره این یکی از پنجره ی اتاق جلویی به زمین نزدیکتر بود…پنجره اتاق دوم از بیرون قابل دسترس تر بود.. استیو گفت

_خیلی خوب

قفل روی پنجره های اتاق خودش را هم بررسی کرد..

_اما می خوام به خوبی اینو بفهمی که اگه در طول شب هر صدایی شنیدی فوراً میای و منو بیدار می کنی… خیلی خوب ؟

جی پاسخ داد

_باشه

گلویش منقبض شده بود. تمام این حرکات برای او جزئ از شخصیتش بود. برخلاف اقدامات احتیاطی که فرانک انجام داده بود می بایست…. استیو هم احساس کرده باشد که خطری آنها را تهدید می‌کند… جی دلش می‌خواست فکر کند جایشان در اینجا امن است اما شاید این گونه نبود…بهترین کاری که می توانست انجام دهد این بود که با او جر و بحث نکند

استیو به او نگاهی انداخت و چهره ی خشنش نرم تر شد

_متاسفم…فکر می‌کنم دارم نسبت به یه موقعیت عجیب بیش از اندازه واکنش نشون میدم. نمی خواستم تورو بترسونم

از آنجایی که تنش از چشمهای او محو نشد… استیو به سمت او قدم برداشت و صورتش را بین دو دست خود گرفت… سپس او را بوسید….. جی دست های خود را روی شانه های او قرار داد و در برابر گرمای بدن قوی او احساس آرامش کرد…. کلبه چندان هم هوای منجمد کننده ای نداشت اما از گرما بسیار به دور بود

برای چند لحظه استیو او را مقابل خود گرفت… سپس با بی میلی او را رها کرد

_بیا ببینیم این کلبه غذا چی داره…اگه هرچه سریعتر غذا نخورم بیهوش میشم

جی متوجه شد که او اغراق نمیکند.. می توانست لرزش خفیفی را در ماهیچه هایش احساس کند.نشانه ای از اینکه او تا چه اندازه امروز به بدنش فشار آورده بود

همانطور که به سمت اتاق نشیمن حرکت می‌کردند جی به طور تصادفی دستش را دور کمر او حلقه کرد

_من قبلا غذا ها رو چک کردم.. تقریباً هر چیزی که دوست داری اینجا داریم..البته اگه دلت غذاهای دریایی بخواد چندان شانسی این جا نداری

استیو با خستگی گفت

_حتی یه کنسرو سوپ هم برام خوبه

همانطور که روی یکی از صندلی های راحت می نشست ناله ای کرد..پاهایش را کشاند و با بی حواسی آنها را ماساژ داد….فرانک در حالی که یک بغل چوب با خود به داخل کلبه می آورد گفت

_میتونیم بهتر از این از پسش بربیایم

این را در جواب اظهار نظر استیو در مورد غذا گفت… چوب ها را کنار شومینه قرار داد و گرد و خاک دستهایش را تکاند

_البته فکر می کنم چندان آشپز خوبی نیستم

با امیدواری به جی نگاه کرد و جی خندید

_ببینم چیکار میتونم بکنم..راستش من همیشه غذاهایی که توی ماکروفر گرم میشد می خوردم.اما اینجا هیچ مایکروویوی نمیبینم برای همین یکم گیج شدم

خسته تر از آن بود که کار زیادی انجام دهد اما باز کردن دو قوطی خوراک گوشت بزرگ و گرم کردن آنها روی اجاق گاز کار سختی نبود .همگی تقریبا در طول غذا خوردن ساکت بودند و بعد از آن فرانک به او کمک کرد تا ظرفها را بشورد .همگی به نوبت دوش گرفتند..تا ساعت هشت همه به خواب فرو رفته بودند…جی و استیو در اتاق خواب های خودشان و فرانک روی یکی از کاناپه های اتاق نشیمن
صبح روز بعد زود از خواب بیدار شدند. و بعد از صرف یک صبحانه دلچسب فرانک و استیو به پیاده روی در برف رفتند..اجاق گاز و هیتر آب داغ که به وسیله یک تانک بزرگ اداره میشد کاملا پر بود و تا بهار نیازی به دوباره پر کردن آن نبود. سوخت ژنراتور نیاز به سوخت گیری تازه داشت اما تمام کاری که استیو می بایست انجام دهد این بود که به وسیله کامپیوتر با فرانک تماس بگیرد و سوخت به وسیله هلیکوپتر به آنها می رسید…درکل کلبه برای یک اقامت طولانی مدت آماده شده بود… اگرچه فرانک نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و آرزو نکند که استیو هرچه سریعتر حافظه اش را بدست آورد و به روی تمام اینها نقطه پایانی بگذارد یا اینکه پیگوت هرچه سریعتر دستگیر شود.

فرانک گفت

_نزدیکترین شهر بلک بول با جمعیت ۱۳۳ نفره… از جاده ی خاکی پایین برو و به سمت راست بچرخ… بالاخره به اونجا خواهی رسید. یه مغازه عمومی برای غذاهای اولیه و بقیه چیزهایی که نیاز خواهی داشت داره…اما اگه به چیز بیشتری نیاز داشتی باید به یک شهر بزرگ تر بری… اما سعی کن ردی از خودت به جا نذاری.. به اندازه ی کافی پول نقد همراهت هست که برای دوماه کافی باشه اما اگه بیشتر نیاز داشتی بهم خبر بده

استیو به دشت پوشیده از برف نگاهی انداخت… آسمان بسیار شفاف و خورشید صبحگاهی روی برف بی عیب و نقص بسیار روشن به نظر می رسید…هوای سرد ریه هایش را می سوزاند…زمین آنقدر بزرگ و خالی بود که احساس عجیب و غریبی به او می‌داد…. اما در عین حال تقریباً خرسند بود..با بی تابی منتظر بود تا فرانک آنها را تنها بگذارد تا بالاخره کاملا با جی تنها باشد

فرانک اضافه کرد

_اینجا جات امنه.”مرد “گاهی اوقات از این جا استفاده می کنه..

به کلبه نگاهی انداخت

_اگر به اندازه ی کافی جای امنی نبود هرگز جی رو به اینجا نمی آوردم…اون یه شهروند غیرنظامیه… پس به خوبی ازش محافظت کن رفیق

زمانی که فرانک نام “مرد” را به زبان آورد..یک تکان کوچک..اندکی بالا رفتن آگاهی..وجود استیو را در بر گرفت…. احساسی از خطر نبود…. بلکه حسی از هیجان…. خاطره آنجا بود…اما دیواری بتونی جلوی آن را گرفته و به خودآگاه اش اجازه ی دسترسی به آن را نمی داد…. مرد قطعه ی دیگری از پازل بود

دستهفرانک را تکان داد و چشم هایشان با یکدیگر ملاقات کرد.آنها دو مرد بودند که در خطر کنار یکدیگر جنگیده بودند.فرانک گفت

_احتمالا تا زمانی که تمام این قضایا به پایان نرسه منو نخواهی دید… اما باهات در تماس خواهم بود.بهتره به راه بیافتم این بعد از ظهر قراره دوباره برف بباره

به داخل کلبه برگشتند و فرانک لوازمش را برداشت.. با جی خداحافظی کرد… جی او را بغل کرد.. چشم هایش به طور مشکوکی روشن بودند

فرانک به مدت دو ماه مانند صخره ی پشتیبان او بود…دلش برای او تنگ می‌شد… او همچنین سپری میان او و استیو بود…زمانی که آنجا را ترک کرد.. تنها هر دوی آنها باقی مانند

به استیل نگاهی انداخت و متوجه شد دارد دقت به او نگاه میکند…چشم های کهربایی اش می درخشیدند… از لحظاتی پیش زرد تر به نظر می رسیدند…. مانند چشم های جانوری شکاری که به طعمه اش چشم می دوزد

………………………………………

فصل نه

جی انتظار داشت استیو به سمت او  یورش ببرد.. اما در کمال آسودگی خاطر به نظر می‌رسید چیزهای دیگری در ذهن دارد..در طی یک هفته ی بعد…. به نظر می‌رسید تمام ساعات روز را به پیاده روی اطراف کلبه و کاوش دشت اطرافشان می پردازد…مانند گربه ای در محیط ناشناخته پر تنش و محتاطانه رفتار می کرد.ساعت هایی را که در برف به پیاده روی می پرداخت او را خسته می کردند…سپس به محض اینکه شامش را می خورد به خواب میرفت… جی نگران او بود…. تا زمانی که متوجه شد این نیز قسمتی از بهبودی طبیعی بدنش است. در بیمارستان اندکی از نیروی خود را بازگردانده بود اما تا رسیدن به قدرت کامل خود… راه درازی در پیش داشت.. ساعت های طولانی پیاده روی دو هدف داشتند: یکی این که او را با قلمرو جدیدش آشنا کند..دوم اینکه استقامت بدنی اش را دوباره از نو بسازد…تقریبا در پایان هفته شروع به آرام شدن کرد. اما هنوز هم هر روز محیط اطراف را جستجو می‌کرد…به دقت همه جا را زیر نظر داشت و به دنبال هر راه نفوذی کلبه را چک میکرد

به نظر می رسید آنها آنقدر از بقیه ی دنیا جدا شدند که جی نمی‌توانست احتیاط او را درک کند. اما با خود فکر می کرد این عادات در او ریشه کرده اند… نگاه کردن به زندگی روزانه ی او دید بهتری از مرد غریبه ای که عاشقش شده بود به او می داد….او به طور خارق العاده ای برای شغلش مناسب بود… به طور غریزی می دانست باید چه کار کند بدون آنکه به حافظه اش نیازی داشته باشد

زمانی که قوی تر شد… شروع به خورد کردن چوب برای شومینه کرد. کلبه طوری بنا شده بود که به خوبی از گرما محافظت می کرد و یک آتش خوب برای گرم نگه داشتن کل کلبه کافی بود..در ابتدا دست هایش زخمی و تاول زده می شدند.. آن هم با وجود اینکه هر روز دستکش می پوشید…اما بالاخره سخت تر شدند.. بعد از مدتی.. دویدن آرام را به فعالیت‌هایش اضافه کرد اما در میان دشت اقدام به دویدن نمی کرد…جایی که کاملاً بدون پوشش بود… او از میان درختان عبور می کرد…از تپه ها بالا و پایین میرفت.. عمدا راههای سخت را انتخاب میکرد و هر روز پاهایش قوی تر می شدند…و نفس کشیدنش آسان تر…بنابر این می‌توانست ورزش هایش را جلوتر پیش ببرد

جی آن روزهای اولیه در کلبه را بسیار دوست داشت… دشتی ساکت… محیطی پهناور….گاهی اوقات تنها صدا…صدای برخورد باد با شاخه ی درختان بود. او که تمام عمرش به سر و صدای شهر عادت کرده بود.. فضا و سکوت اینجا باعث می شد احساس کند در دنیای تازه ای متولد شده….آخرین بقایای تنش به خاطر زندگی قبلی اش به مرور زمان محو شد….او در این کوهستان با مردی که دوست داشت تنها بود و جایشان امن بود

استیو به او یاد داد چگونه یک جیپ را براند… برایش بسیار جالب بود که… زمانی که در راه های سخت حرکت می‌کردند ماشین بالا و پایین میپرید…..برای استیو این یک اقدام احتیاطی بود…شاید در آینده اتفاقی بیفتد و نیاز باشد جی بدون او رانندگی کند…. ممکن بود زمانی زندگی جی به آن بستگی پیدا کند

سومین هفته ی اقامتشان …برف سنگینی شروع به باریدن کرد .جی صبح زود از خواب بیدار شد و خود را در دنیایی پیدا کرد که تمامی صداها در آن خفه شده بودند …در تخت خواب بلند شد تا از پنجره نگاهی به برف تازه باریده بیندازد.. سپس دوباره روی تخت خواب افتاد و فورا به خواب فرو رفت ….زمانی که برای دومین بار از خواب بیدار شد…. تقریبا ساعت ۱۰ بود.. به طور شگفت آوری احساس می کرد به خوبی استراحت کرده …همچنین به شدت گرسنه اش بود

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *