به سرعت لباس پوشید و موهایش را شانه کرد. با خود در فکر بود چرا کلبه تا این اندازه ساکت است ؟استیو کجاست؟داخل اتاقش را نگاه کرد اما خالی بود.یک قوری قهوه در آشپزخانه قرار داشت…در حالی که کناره پنجره ایستاده بود یک فنجان برای خودش ریخت.. لابلای درختها را به دنبال نشانه ای از او نگاه کرد اما چیزی پیدا نکرد

در حالیکه کنجکاوی تمام حواسش را به خود مشغول کرده بود قهوه اش را به پایان رساند و به اتاقش برگشت تا چکمه هایش را بپوشد.سپس پالتویش را به تن کرد و کلاه گرمی به سر گذاشت. برای استیو غیر معمول بود که بدون آنکه به او خبر دهد…یا از قبل به او بگوید تا کی بیرون خواهد بود کلبه را ترک کند.با خود در تعجب بود که او داشت کار میکرد ؟و چرا جی را بیدار نکرده بود؟ آیا به خودش آسیب رسانده بود؟

حالا دیگر کاملاً دلواپس شده بود. از پله های در پشتی پایین رفت و به نرمی صدا زد

_استیو

کمی می ترسید صدایش را بلند کند..چمنزار بسیار ساکت بود و برای اولین بار سکوت آن تهدید کننده به نظر می رسید. آیا کسی دیگری آنجا بود؟

در برف جدید رد پاهایش کاملاً قابل مشاهده بود. مشخصا چندین باربه کلبه برگشت تا ذخیره چوب کلبه را دوباره پر کند..سپس از سراشیبی بالا رفته و به جنگل وارد شده بود. جی دستکش هایش را از جیبش بیرون آورد و آنها را پوشید. با خود آرزو می کرد ای کاش یک روسری به دور گردن و دماغش می پیچاند… هوا آنقدر سرد بود که نفس کشیدن دردناک بود. یقه ی کتش را بالا کشید و ردپای استیو را دنبال کرد..با دقت جای پای او قدم می‌گذاشت زیرا از قدم گذاشتن در برف بالا آمده آسانتر بود

زیر درخت ها بر آن قدر عمیق نبود  و باعث میشد راه رفتن آسان تر باشد.. اما جی همچنان روی جای پاهای استیو قدم میگذاشت.. درخت های قطور همیشه سبز پر از برف بودند و به خاطر وزن برف شاخه های شان پایین آمده بود.. باعث می شد هرگونه سر و صدایی از هستی جنگل محو شود…به سختی می توانست صدای نفس کشیدن یا قدم های خود را بشنود…دلش می خواست یک بار دیگر نام استیو را صدا بزند اما جرأت نداشت…مانند این که..در این محیط ساکت سفید… چنین حرکتی توهین به مقدسات به شمار می رود

حتی سعی کرد بی سر و صدا تر حرکت کند. راهش را از یک درخت به درخت دیگر در پیش میگرفت.. سعی کرد به قسمتی از جنگل تبدیل شود.. سپس ناگهان…رد پای استیو را از دست داد.زیر شاخه های افتاده ی یک صنوبر ایستاد و به اطراف اش نگاهی انداخت…اما هیچ ردپای دیگری برای دنبال کردن وجود نداشت.مانند این بود که استیو ناپدید شده…غیر ممکن بود بدون به جا گذاشتن رد پا در برف حرکت کرد. اما هیچ ردپایی زیر درختها وجود نداشت. به بالا نگاه کرد…با خود در تعجب بود که شاید از یک درخت بالا رفته و هم‌اکنون دارد به او می خندد…اما هیچ چیز وجود نداشت

عقل سلیم به او می‌گفت استیو از یک حقه استفاده کرده.. اما می بایست رد پای در جایی دیگر وجود داشته باشد.برای یک دقیقه فکر کرد…سپس در دایره ای… مداوم به آرامی شروع به قدم زدن کرد..می بایست در جایی رد پایش را پیدا کند

۱۵ دقیقه بعد… به شدت عصبانی بود.لع*نت به او.. داشت با جی بازی می‌کرد.. آن هم یک بازی ناعادلانه با توجه به آموزش های نظامی اش… سردش شده بود و به شدت گرسنه بود… بگذار هر چقدر دوست دارد برای خودش بازی کند..او داشت به کلبه باز می‌گشت.. تا صبحانه درست کند.. تنها به اندازه ی یک نفر

تنها برای اینکه هرگونه ردی را منحرف کند…با همان احتیاطی که آمده بود بازگشت…بگذار او را همین جا رها کند تا برای خودش به صورت موذیانه پنهان شود و اطراف جنگل بچرخد… در حالی که جی در محیط گرم کلبه برای خود نشسته و دارد صبحانه می‌خورد….بعد از مدتی سر و کله اش پیدا خواهد شد…سپس به خود چهره ای معصومانه خواهد گرفت…بگذار صبحانه ی لع*نتی اش را خودش درست کند….بازی دیگر تمام است

جی به سمت کلبه به آرامی حرکت کرد…تا جایی که می توانست خود را به تنه درختان می چسباند..در کنار هر درخت متوقف می شد و به خوبی گوش فرا می داد که آیا صدایی خواهد شنید یا نه…سپس به سمت درخت بعدی حرکت می کرد و قبل از آنکه دوباره به راه بیفتد به تمام جهات نگاه می انداخت… عصبانیتش بیشتر شد و شروع کرد به فکر کردن به اینکه برای انتقام چه کار می‌توانست انجام دهد… اما بیشتر ایده هایش کوچک و مزخرف به نظ  می رسیدند… کاری که واقعا دلش میخواست انجام دهد این بود که او را بزند….محکم…آن هم دوبار

تازه شروع به حرکت کردن از کنار یکی از تنه دی رخت ها شده بود که موهای پشت گردنش سیخ شد.. و سر جایش بی حرکت ایستاد…ضربان قلبش به خاطر ترس و احساس خطر بالا رفت..نمی توانست چیزی بشنود یا ببیند..اما می توانست چیزی یا کسی را در همین نزدیکی احساس کند… آیا در کوهستان گرگ وجود دارد ؟ یا خرس ؟ کاملا بی حرکت ایستاده بود و تنها چشمهایش را به اطراف می چرخاند تا چیزی به عنوان اسلحه پیدا کند… بالاخره گوشه ای از یک چوب بزرگ به چشمش خورد که زیر برف پنهان شده بود..یک اینچ یک اینچ خم شد تا به چوب رسید… تمام حواسش روی بزرگترین علامت هشدار فریاد می کشیدند

چیزی محکم و سنگین از پشت به او برخورد کرد و یک ضربه ی دیگر بازویش را کرخت کرد…با صورت محکم به برف برخورد کرد…شش هایش منقبض شدند و تمام نفس از آنها بیرون رفت… دستهایش را نمی توانست حرکت دهد…حتی نمی توانست فریاد بکشد…با خشونت به پشت پرتاب شد…یک لحظه برقی از فلز را دید..سپس یک چاقو روی گلویش قرار گرفت

حیرت زده …ترسیده و در حالی که نمی توانست نفس بکشد… به چشم هایی باریک و کشنده به رنگ طلایی چشمهای عقاب خیره شد
زمانی که جی را شناخت چشمهایش گشاد شدند… سپس  با عصبانیت دوباره باریک شدند.. دوباره چاقوی خشن را در غلاف خودش چپاند و زانویش را از روی سی*نه ی او برداشت

_لعن*ت بهت زن…ممکن بود بکشمت

به شدت فریاد می کشید… صدایش مانند فلز فرسوده بود

_داری چه غلطی می کنی؟

جی تنها می‌توانست نفس نفس بزند و روی زمین پیچ بخورد..با خود در تعجب بود که آیا ممکن است بخاطر کمبود اکسیژن بمیرد؟ تمام س*ینه اش می سوخت و دیدش تار شده بود

استیو او را در موقعیتی نشسته قرار داد و چندین بار به پشتش ضربه زد..به اندازه ی کافی محکم میزد که درد بگیرد اما حداقل دوباره نفس به درون س*ینه اش بازگشت… زمانی که دوباره شش هایش باز شدند تقریباً خفه شد… اشک در چشمهایش جمع شده بود… به شدت سرفه میکرد… استیو پشت سرش را نوازش میداد اما با صدایی سخت گفت

_حالت خوب میشه… لیاقتت بیشتر از این بود… و به اندازه یه جهنم کمتر از اون چیزی که واقعاً ممکن بود اتفاق بیفته

او این را برنامه‌ریزی نکرده بود…قطعه چوب را از گوشه ی چشمش دید…همانی که قبل از آنکه استیو با او برخورد کند در برف پیدا کرده بود… اتفاق بعدی که به خاطر می آورد این بود که چوب در دست هایش قرار داشت… جلوی چشم هایش را خون گرفته بود و با تمام قدرتی که خشم به او داده بود آن را به طرف استیو چرخاند…. با اولین ضربه استیو جاخالی داد….ناسزا گفت… و به طرف دیگری چرخید تا از ضربه دوم بگریزد..جی به طرف چپ حرکت کرد…سعی می کرد او را به سمت یک درخت گیر بیندازد تا به راحتی نتواند در برود…و دوباره چوب را در هوا چرخاند… استیو سعی کرد آن را بگیرد و جی با ضربه ی محکمی به مچ دستش ضربه زد… سپس خودش را برای یک ضربه ی دیگر آماده کرد…. استیو دوباره زیر لب ناسزایی گفت و با سرعت به طرف او آمد…درست زمانی که با شانه به داخل شکم جی ضربه زد و او را دوباره روی زمین پهن کرد….یک ضربه دیگر به پشتش وارد آورد

فریاد کشید

_لع*نت

استیو روی شکم جی نشست و مچ دست هایش را به زمین محکم کرد

_آروم بگیر.. لعن*ت…جی مشکل لع*نتیت چیه؟

جی سعی می کرد زیرا او خودش را بچرخاند و به خودش پیچ و تاب می داد…سعی می کرد او را از روی خود به زمین بیندازند…استیو زانوهایش را در اطراف او محکم تر کرد و جلوی او را گرفت…دستهایش آنچنان محکم دست های او را فشار می‌داد که امکان نداشت بتواند آنها را رها کند…بالاخره از تقلا کردن دست کشید.. جی با ناتوانی به او خیره شد…چشم هایش مانند آتش آبی بودند

_برو کنار

_تا بتونی با اون چوب لع*نتی بزنی توی سرم؟ هیچ شانسی نداری

نفس عمیقی کشید و صدایش را مجبور کرد تا کمی آرام تر شود

_با چوب نمی زنمت

غرغری کرد

_لع*نت بهت که نمی زنی…

دستش را رها کرد و چوب را از میان دست او بیرون کشید و به طرف دیگری پرتاب کرد… جی از دست آزادش استفاده کرد تا برف را از روی صورتش پاک کند ….و به آرامی استیو… وزنش را از روی س*ینه ی او برداشت….جی نشست و کلاهش را بیرون کشید تا برف را از روی آن بتکاند
روی یک زانو… کنار او زانو زد. و برف های روی پشتش را تکاند.. با عصبانیت گفت

_حالا فکر می کنم وقتشه توضیح بدی که فکر می کردی داشتی چه کار میکردی؟

دوباره خشم و عصبانیت در او طغیان کرد و با مشت به سمت او پرتاب کرد.. به موقع سرش را عقب برد و از ضربه ی او جای خالی داد..اما کلاه خیسی که در دست داشت…به اندازه کافی که درد بگیرد…با صورتش برخورد کرد

با سرعت یک صاعقه او را به پشت روی زمینه خواباند

از لابلای دندان های به هم فشرده گفت

_یک بار دیگر این حرکت رو  تکرار کن و اونوقت کاری می کنم تا یک ماه سرپا غذا بخوری

جی به او خیره شد

_اگه جرات داری سعی کن…. از خواب بیدار شدم و نمیتونستم پیدات کنم..نگران بودم نکنه  بلایی سرت اومده باشه. بنابراین اومدم دنبالت گشتم… اون موقع تو شروع کردی به نمایش درآوردن حقه های فوق جاسوسی ات و اجازه نمیدادی پیدات کنم…تا موقعی که خسته و گرسنه شدم و تصمیم گرفتم به کلبه برگردم… بعدش منو زمین زدی و یه چاقو روی گلوم نشانه گرفتی……بعد سرم فریاد کشیدی… الان که فکر می کنم میبینم حقته با چوب بزنمت

استیو به پایین..به او خیره شد.. موهای آشفته و چشمهای آبی خشمگینش را از نظر گذراند. به آن لبهای یکدنده و دوست داشتنی نگاه کرد.. زیر لب ناسزایی گفت و انگشت هایش را میان آن یالهای عسلی رنگ فرو کرد..او را محکم یکجا ثابت نگهداشت و لب هایش را روی لب های او کوباند. بوسه اش نیمی با حالتی گرسنه و نیمی با عصبانیت بود..ناگهان به طور وحشیانه ای دلش می خواست لب های او را احساس کند…جی با پا به او ضربه زد و او به سرعت حرکت کرد و با زانوهایش….. پاهای او را بی حرکت روی زمین میخکوب کرد..وزن بدنش.. او را در برف فرو می‌برد

جی ناله ای کرد و ناگهان احساس می کرد بدنش آتش گرفته..خشم و عصبانیت به چیز دیگری تبدیل شد..دستهایش را میان موهای او فرو برد و با اشتیاق به بوسه ی او پاسخ داد.. استیو با خشونت کت جی را از یکدیگر باز کرد…دلش میخواست او را احساس کند…جی با خود فکر می کرد ممکن است از شدت خواستن او بمیرد.. اگرچه او را ترسانده و به او صدمه رسانده بود..اگرچه باعث می‌شد آنقدر عصبانی شود که هرگز به یاد نداشت در عمرش تا این اندازه عصبانی باشد… اما هنوز هم او را میخواست… او احساساتی که همواره در وجود جی بوده را از لایه های مخفی اش بیرون کشیده و کنترل آن را از دست جی خارج کرده بود…دستها و بدنش میلرزید…استیو با چشمهایی باریک شده به او خیره ماند..خواستن و تمنا از چشمهایش مشخص بود…منتظر کوچکترین اشاره مثبت از طرف او بود…ناگهان تمام بدن جی را وحشت فراگرفت… این مرد را نمی شناخت… اسم او استیو نبود… صورت استیو را نداشت… او را می شناخت و او را دوست داشت….اما او یک غریبه بود

با منقبض شدن ناگهانی بدن جی جوابش را گرفت… به طور بی شرمانه ای زیر لب ناسزا گفت و روی پاهایش ایستاد…با یک دست پشت گردنش را ماساژ میداد گویی این حرکت کل تنش را از بدنش بیرون خواهد کرد..جی با دست و پا چلفتی سعی کرد لباس هایش را مرتب کند…اما بدنش و دست هایش به شدت میلرزیدند…دو طرف کت را به یکدیگر چسباند و روی پاهایش ایستاد…. تنها همین چند لحظه پیش از شدت گرما می سوخت اما حالا تمام بدنش یخ زده بود…سراسر بدنش از برف پوشیده شده بود….برف ها را از روی موها…شلوار جین…و کتش تا آنجا که می توانست تکاند… سپس کلاهش را برداشت…اما پر از برف شده بود…ترجیح می‌داد کلاً چیزی به سر نکند… بدون کوچکترین کلمه ای… در حالی که قادر نبود به او نگاه کند…به سمت کلبه به راه افتاد…استیو با خشونت شانه ی او را گرفت و او را چرخاند…. با صدایی خشن گفت

_بهم بگو چرا لعنتی

جی آب دهانش را قورت داد…خیال نداشت او را متوقف کند و نمی‌توانست احساس ترس وحشتناکی که هر لحظه با آن زندگی می‌کرد را توضیح دهد…بالاخره توانست بگوید

_قبلا بهت گفته بودم.. اونها به اندازه ی کافی دلیل های خوبی هستند

یک قطره اشک روی گونه اش چکید و قبل از آن که به چانه اش برسد یخ بست.

چهره ی استیو تغییر کرد… بعضی از احساس ناامیدی و عصبانیت اش او را ترک کرد. با دستی که دستکش پوشیده بود اشک او را پاک کرد

_واقعا اینطوره؟ دلایل تو به نظر من منطقی نمیرسه.. این که همدیگر رو بخوایم چیز طبیعیه…ما زن و شوهریم… فکر می کنی چقدر دیگه میتونم مثل یک راهب زندگی کنم ؟چقدر دیگه خودت میتونی مثل یک راهبه زندگی کنی؟ من اینطوری نمی خوام عزیزم…و لعنت به تمام این پیچیدگی ها…اینطور نیست که اولین بارمون باشه

جی احساس می کرد هر لحظه ممکن است فریاد بکشد…می خواست گریه کند و همزمان بخندد… اما هیچ کدام از این حرکات منطقی به نظر نمی رسیدند…دلش می خواست به او حقیقت را بگوید… اما بزرگترین ترسی که داشت از دست دادن او بود… پس بالاخره حقیقت را به او گفت… یا قسمتی از آن را.. با صدایی قورباغه مانند درحالی که روی کلمات خفه میشد گفت

_اولین بار خواهد بود…. این دفعه… و این منو میترسونه

دوباره حرکت کرد و این بار استیو به او اجازه رفتن داد…زمانی که به کلبه رسید از شدت سرما تمام وجودش می‌لرزید… دوش آب گرم طولانی گرفت…سپس لباس هایش را عوض کرد.بوی قهوه ی تازه از آشپزخانه می آمد…رد دماغش را گرفت و استیو را در آشپزخانه… در حالی که تخم مرغ و بیکن درست می‌کرد پیدا کرد…او هم لباس هایش را عوض کرده بود… جی به خاطر فیزیک بدنی اش و این که ناگهان حضور او را به طور دیگری احساس می کرد به لکنت افتاده بود…او قد بلند و ماهیچه ای بود…به اندازه ی یک ببر قوی بود…شانه ها و سین*ه اش پارچه ی لباسش را کشیده بودند…در طول هفته هایی که اینجا بودند او دوباره وزن و ماهیچه به خود اضافه کرده بود…و موهایش بلند تر شده بود…به نظر وحشی و خطرناک می‌رسید…آنقدر منظره‌ی مردانه ای  ایجاد کرده بود.. که به طور غریزی به خود لرزید …او دیگر یک بیمار نبود …او ..هم سلامتی و هم قدرتش را به دست آورده بود …جی او را دنبال کرده بود زیرا نگرانش بود ….در ذهنش او هنوز هم یک جنگجوی زخمی بود …حالا می دید که دیگر چنین چیزی در کار نیست… ناخودآگاهش زودتر این قضیه را متوجه شده بود… زمانی که با او می جنگید …قبلا که احساس می کرد بیمار است …امکان نداشت چنین کاری بکند

 

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *