سرش را بالا آورد و به او نگاهی انداخت

_قهوه تازه درست کردم یه فنجان بنوش.. هنوز هم یکم لرزان به نظر می رسی.. فکر ع*شق بازی کردن با من تا این اندازه تو رو ترسوند؟

نمی توانست جلوی کلمات را بگیرد

_ تو منو میترسونی… کسی که هستی… چیزی که هستی

زمانی که متوجه شد جی چه گفته بی حرکتی یخ گونه ای او را در بر گرفت

_گفتی دارم از حقه های فوق جاسوسانه استفاده می کنم

جی زمزمه کرد

_بله

و تصمیم گرفت به آن فنجان قهوه نیاز دارد.. برای خودش یک فنجان ریخت و قبل از آنکه  ان را سر بکشد.. برای چند لحظه به بخاری که از آن بلند می شد نگاه کرد. چرا چنین حرفی به او گفته بود ؟ واقعا چنین منظوری نداشت…در رنج و عذاب بود… می‌ترسید این کلمه حافظه ی او را تحریک کند و مجبور شود او را ترک کند….همچنین می ترسید او هرگز حافظه اش را به دست نیاورد…احساس می کردگیر افتاده ….زیرا تا زمانی که حافظه اش را بدست نیاورده و جی را انتخاب نکند…نمی‌توانست او را مال خود بنامد و اگر هم حافظه اش را به دست آورد ممکن است تنها راهش را بگیرد و برود… به زندگی واقعی اش

با صدایی بی حالت گفت

_فکر نمیکردم اینو بدونی

سر جی به سرعت بالا آمد

_منظورت اینه که تو میدونی؟

_حتما می بایست چیزی بیشتر از اینکه زمان انفجار به طور تصادفی چیزی دیدم در کار باشه.. دولت به این روش کار نمیکنه…من تنها حدس زدم و فرانک اون رو تایید کرد

جی با صدای نازکی گفت

_اون چی گفت ؟

لبخند استیو وحشیانه و نازک بود

_مسئله اینه…….به خاطر شرایط نمی تونه چیز زیادی بهم بگه.. در حال حاضر من یک ریسک امنیتی هستم… تو چطور حدس زدی؟

_درست مثل تو… فکر کردم باید بیشتر از اینها در میان باشه

_دلیل اصلی که من رو پس زدی چیزیه که هستم؟

زمزمه کرد

_نه

با نگاهی دردمندانه و نیازمند در چشمهایش…به او نگاه کرد…چطور دوست داشتن یک مرد میتواند تا این اندازه دردناک باشد ؟ اما اینگونه بود..زمانی که آن مرد…شبیه مرد رو به رویش باشد

تمام بدنش محکم و سفت شد… لب هایش را به یکدیگر فشار داد…صدایش خشن بود

_اون طوری نگاه کردن به من رو تمام کن… داررم تمام اراده ام رو به کار می‌گیرم که همین حالا بهت حمله نکنم… اما نمیخوام اینطوری باهات باشم… نه این دفعه…پس بهم طوری نگاه نکن که اگه لمست کنم زیر دست هام ذوب میشی

جی با خود فکر کرد واقعا اینگونه است.اما نگاهش را از او بر گرفت.کلماتش باعث میشد بدنش داغ و لرزان شود.. کلماتی که به زبان آورده بود در ذهنش شکل گرفتند..اگر او جی را لمس می‌کرد…آنها یکدیگر را می سوزاندند

استیو تمام روز را بیرون گذراند..اما تنش بین آن دو آرام نگرفت.. به ضخامت و سنگینی یک مه بین آنها قرار داشت.. زمانی که تاریکی هوا بالاخره او را به داخل کلبه کشاند… هر زمان که به جی نگاه میکرد.. چشم هایش او را میسوزاند.غرایزی که نمی دانست آنها را در تصرف دارد باعث می شد که به طرف او کشیده شود… با وجود دلایلی که ذهنش به او می‌گفت نباید رابطه شان را از این بیشتر جلو ببرد….شب را در تخت خواب خودش گذراند.. بی خوابی به سراغش آمده بود و آرزو می‌کرد ای کاش شب را در بازوهای او سپری می‌کرد.. حق با استیو بود دلایل او چه اهمیتی داشتند ؟ همین حالا هم به اندازه کافی دیر شده بود..او هم‌اکنون هم استیو را دوست داشت… چه خوب و چه بد…خطر واقعی این بود…و هم اکنون دیگر کار از کار گذشته… حتی اگر بدترین اتفاق هم بیفتد و او را از دست بدهد… دردش کمتر نخواهد شد

اما به طرف او نرفت.. گاهی اوقات چیزها در نور روز..متفاوت تر از زمانی که در شب.. تنها در تاریکی دراز کشیده ای به نظر می رسند… اما احتیاط چیزی نبود که او را در تخت خود نگه داشت.. شرایط به اندازه ی کافی سخت بود…میبایست او را با نامی که مال خودش نبود صدا بزند….می بایست وانمود کند او شخص دیگری است.. اما دلش میخواست زمانی را که با او سپری می کند بتواند به چشم هایش نگاه کند…بیشتر از هر چیزی دلش میخواست نام واقعی او را بداند…. تا بتواند در قلبش او را با آنان صدا بزند…دلش می‌خواست طوری به چشمهایش نگاه کند گویی به او تعلق دارد

در طول شب باد گرم و خشکی وزید که سیستم هوایی…که برف های تازه ایجاد کرده بودند را با خود برد.. احتمالا مادر طبیعت… زمانی که برف های سفید و تازه را با باد گرم خود ذوب می کرد…پیش خود می خندیده… آنها را با نیم نگاهی از بهار…که هنوز هم بیشتر از یک ماه دیگر در انتظارشان بود… اذیت میکرد…برفهای ذوب شده با صدایی مانند باران از روی شاخه ی درخت ها پایین می چکید..زمانی که شاخه ها بار سفید خود را زمین می انداختند صدای ارامش بخشی شب را پر می‌کرد

این بالا رفتن دما باعث می‌شد جی بیشتر احساس ناآرامی بکند .صبح زود از خواب برخاسته بود .زمانی که به بیرون از پنجره نگاه کرد به ندرت می توانست چیزی که می بیند را باور کند .باد گرم ..سرزمین عجایب و برف پوشیده ی آنها را به دشتی قهوه ای که تکه های کوچک برف در جای جای آن دیده می‌شد تبدیل کرده بود.. هنوز هم برف هایی که در حال ذوب شدن بودند از روی درخت ها چکه می کردند …و هوای گرم باعث می شود احساس کند پوست بدنش در حال انفجار است.. چگونه می توانست چنین چیزی به این سرعت اتفاق بیفتد؟

استیو از پشت سرش گفت

_یه چینیوک

به عقب چرخید… قلبش به شدت می تپید.. صدای قدمهای او را نشنیده بود.. اما او همواره مانند یک گربه حرکت می کرد… آنچنان عصبانی به نظر می رسید که جی تقریبا یک قدم به عقب برداشت… چشمهایش سخت و یخ زده بودند ..چانه اش را اصلاح نکرده بود و ته ریشی آن را تیره کرده بود

به پنجره نیم نگاهی انداخت

_تا جایی که میتونی ازش لذت ببر… تا زمانی که هوا اینطوریه احساس بهار رو به آدم میده اما وقتی که تموم بشه زمستون باز هم برمیگرده

در سکوت صبحانه خوردند و بعد از آن استیو به سرعت کلبه را ترک کرد..ساعت‌ها بعد جی صدای محکم برخورد تبر با چوب را شنید.از پنجره ی آشپزخانه به او نگاه کرد…کتش را درآورده بود و تنها پیراهن به تن داشت..آستین هایش را بالا زده بود…دانه های عرق از سراسر بدنش جاری بود. آیا هوا تا این اندازه گرم بود؟

به سمت ایوان قدم برداشت و صورتش را به سمت باد گرم و ملایم بالا گرفت..فوق العاده بود…پوست صورتش را قلقلک میداد..دمای هوا حداقل ۴۰ درجه بیشتر از روز قبل بود و خورشید از آسمانی بدون ابر و آبی به زمین می تابید..ناگهان احساس کرد پیراهن و شلوار جین اش بیش از اندازه سنگین است و بدنش شروع به عرق کردن کرد

مانند بچه ای که آب و هوای بهار او را سرخوش میکند به سمت اتاق خواب اش دوید و لباس های سنگین را از تن بیرون آورد. نمی توانست یک دقیقه ی دیگر آنها را تحمل کند. دلش میخواست هوا را روی بازوهایش احساس کند. دلش میخواست احساس زنده بودن و آزادی به او دست دهد. چه اشکالی دارد اگر هر لحظه ممکن است زمستان برگردد ؟ درست در این لحظه…برای او بهار بود

لباس تابستانی مورد علاقه اش را از کمد بیرون آورد و به تن کرد.لباس سفید خنک بدون آستینی بود. شاید کمی اغراق آمیز به نظر برسد اما در حال حاضر این لباس کاملا مناسب با حال و هوایش بود.. گاهی اوقات باید به دنبال بهانه ای برای جشن گرفتن باشی… این باد گرم یکی از آن دلایل بود..

همانطور که داشت وسایل ناهار را آماده می کرد زیر لب با خود آواز می خواند..بعد از مدت زمانی…فهمید استیو دیگر در حال هیزم شکستن نیست.اگر برای ناهار خوردن به استراحت رفته باشد… جی می‌تواند بدون او هم غذایش را بخورد…هنوز هم کاملا به خاطر روز قبل او را نبخشیده بود

سر و صدای اندکی از قسمت جلویی کلبه شنید.سوپ را از اجاق گاز بیرون آورد و به سمت در جلویی حرکت کرد.استیو ماشین جیپ را بیرون کشیده و در حال شستن آن بود. آنچنان صحنه ی خانوادگی بود که او را به سمت ایوان جلویی کاشاند. روی پله ی بالایی نشست و او را تماشا کرد. استیو سرش را بالا گرفت و نیم نگاهی به او انداخت.. چشم هایش روی لباس چرخیدند

_یکم بیش از اندازه پیش میری مگه نه؟

_راحتم

و واقعا هم اینگونه بود. هوای خشک همزمان گرم و سرد بود.برخورد نور خورشید به روی پوستش احساسی لذت بخش داشت.. استیو هم تسلیم آب و هوای گرم شده بود زیرا دکمه های لباسش را باز کرده و آن را از شلوار جین اش بیرون کشیده بود.او را که هر از گاهی می ایستاد و مایع تمیز کننده را روی ماشین پخش می‌کرد…آن را می شست به طرف شلنگ می رفت تا آن را از روی زمین بردارد و ماشین را آبکشی کند.. تماشا می کرد…بالاخره پایین رفت تا شلنگ را از جایی که استیو آن را به زمین انداخته بود بردارد

_تو بشور..من آبکشی می کنم

غر و لوندی کرد

_ انتظار داری برای شستن ظرف ها هم همچین معامله‌ای داشته باشیم؟

_ به نظر من که عادلانه میرسه.هرچی نباشه من غذا درست می کنم

_ آره اما من مجبورم همه ی اون غذاها رو بخورم تا حروم نشن

جی نگاه دلسوزان ای به او انداخت

_عزیز بیچارم..ببینم چه کار میتونم بکنم تا این مسئولیت سنگین رو از روی شونه هات بردارم

_ درست مثل یک زن..یکم سر به سرش بذار.. اخلاقش تند زننده میشه…بعضی از مردم تحمل جوک رو ندارن

جی شلنگ را به قسمتی از ماشین که تازه شسته بود گرفت.. اما آن را روی بیشترین فشار آب قرار داد و به استیو اجازه نداد که کاملاً خود را از سر راه آن کنار بکشد..بنابراین آب به ماشین برخورد کرد و روی صورت و لباس های او برگشت.. در حالی که زیر لب فحش میداد به عقب پرید

_لع*نت..ببین داری چه کار می کنی

با لحنی  شیرین گفت

_بعضی از مردم تحمل جوک رو ندارن

و آب را به سمت او گرفت

به خاطر شوکی که از برخورد آب سرد با او دست داد فریاد کشید و به سمت او دوید.دستهایش را بالا گرفته بود تا از برخورد آب به صورتش جلوگیری کند.جی جیغ کشید و به سمت دیگر جیپ فرار کرد.زمانی که استیو رو به رویش ظاهر شد… دوباره آب را به سمت صورتش گرفت

استیو موهای خیسش را به عقب راند و چشم‌های کهربایی اش آن برق طلایی کفر آمیز را به خود گرفتند. در حالیکه نیشخند میزد گفت

_الان حقت رو کف دستت میزارم

با یک پرش روی کاپوت پرید..جی فریاد کشید و به سمت عقب فرار کرد.. اما همانطور که شلنگ را با خود می کشید به تایر های عقبی ماشین گیر کرد.. دیوانه وار ان را می کشید اما استیو روی زمین پرید… طوری خندید که دوباره باعث شد جی جیغ بکشد…همان‌طور که به دنبال سرپناه می دوید شلنگ را پایین انداخت

استیو شلنگ را از زمین برداشت و به سمت جلوی ماشین حرکت کرد تا آن را آزاد کند. تقریباً رو به روی جی درآمد..

_صبر کن

هم زمان میخندید و التماس می‌کرد..دستش را بالا گرفته بود

_موقع ناهارئه.. اومدم بیرون که بهت بگم… سوپ آماده….

انفجار آب به صورتش برخورد کرد

آب تقریبا به طور غیر قابل تحملی سرد بود. جیغ کشید و سعی کرد فرار کند.. به هر طرفی که میچرخید استیو روبرویش بود… آب از سر تا پای او را خیس کرده بود..بالاخره تنها راه دفاع کردن که برایش باقی مانده حمله بود… بنابراین مستقیماً به سمت او دوید.استیو داشت مانند یک دیوانه روانی می خندید…. صدایی که ناگهان…زمانی که جی سر شلنگ را بالا گرفت تا آب مستقیما به دهانش برخورد کند متوقف شد… با یکدیگر سر به دست آوردن کنترل شلنگ کشتی گرفتند… هر دوی آنها می خندیدند و زمانی که آب یخ به صورت شان می پاشید جیغ می کشیدند..جی.. در حالی که خود را عقب می‌کشید فریاد کشید

_آتش بس..آتش بس..

امکان نداشت از این خیس تر شود. زمانی که به استیو نگاه کرد  و دید که او هم سر تا پا خیس آب است احساس رضایت خاطر داشت… استیو با لحنی طلبکارانه گفت

_داری تسلیم میشی؟

با صدای جیغ مانندی پاسخ داد

_ چیزی برای تسلیم شدن وجود نداره.. تقریبا هردومون خفه شدیم

کمی درباره آن فکر کرد و سپس سرش را تکان داد. به سمت شیر آب حرکت کرد و آن را بست..سپس شروع به حلقه پیچ کردن شلنگ کرد

_کثیف بازی میکنی….اینو توی یه زن دوست دارم

_درسته هندونه زیر بغلم بزار.. فقط میخوای به غذا پختن ادامه بدم

_ با این شرایطی که داریم هر چیزی که از طرف تو به دستم برسه رو میگیرم

ناگهان شوخی از ان لحظه رخت بر بست..شلنگ را زمین انداخت و راست ایستاد. همانطور که به او نگاه می کرد چهره اش سخت شد.. جی احساس کرد نفس در گلویش حبس شد..ه هرگز استیو در نظرش تا این اندازه زیبا نیامده بود ..سر تا پایش خیس بود ..موهایش روی پیشانی ریخته بود …بدجور به یک اصلاح نیاز داشت… چشمهایش با اراده‌ی مردانه می درخشید… استیو به آرامی اجازه داد نگاهش روی صورت او به چرخد… سپس به سمت پایین آمد

سپس متوجه شد او می تواند بیشتر از… تنها  طرح کلی بدنش را ببیند.. لباس سفید نازک تقریبا شفاف بود و به بدنش چسبیده بود… نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و به پایین نگاه نکند… لباس به باسن و پاها یش چسبیده بود… آنطور که خورشید می درخشید و هوا را روشن می کرد تقریباً احساس می‌کرد بره*نه است

به بالا… به استیو نگاه کرد و  با دیدن نگاه در چشم هایش… منجمد شد.با آنچنان اشتیاق وحشی و مردانه ای به او نگاه می‌کرد که قلبش ایستاد..خون به شدت در رگ هایش جاری شد..پاهایش شروع به لرزیدن کرد و به تندی نفسش را حبس کرد.

برای یک دقیقه بعد استیو بی حرکت بود.. چشم های جی خمار بود و لب هایش باز و اندکی می لرزید..میتوانست از میان لباس خیس… بدنش را ببیند.بدن استیو لرزید….و کنترلش را از دست داد.

جی نمی‌توانست حرکت کند. استیو بدون آنکه نگاهش را از او بردارد.. بدون اینکه چیزی بشنود و با قصدی حیوانی و مردانه به سمت او قدم برداشت… نفس کشیدنش سخت و عمیق بود.. همانطور که حرکت می کرد آب از لباس هایش می‌چکید…جی منتظر ایستاد… با احساس نیاز و ترس میلرزید…می دانست که او دیگر تحت کنترل خودش نیست..وحشتی هیجان انگیز باعث می‌شد سر جایش خشکش بزند. اما در همان زمان وجودش را با پیش بینی عمیقی  پر کرده بود که تقریبا بدنش را به درد آورده بود..سپس استیو به او رسید… و جی حتی فرصت نداشت که کوچکترین حرکتی کند

 

قسمت بعد


برچسب ها :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • فاطمه ۹۲ اکتبر 22, 2018 :: 8:37 ب.ظ

    سلام ، ممنون که مشکل و برطرف کردید . درست شده .☺
    بلاخره تونستم قسمت بیست و دو رو بخونم
    بسیار ممنون

    • someone اکتبر 22, 2018 :: 9:45 ب.ظ

      سلام…خواهش میکنم..امیدوارم لذت برده باشید

  • لیلا اکتبر 21, 2018 :: 2:00 ب.ظ

    سلام خسته نباشید آخر خط های رمان دیده نمیشه زیر نوشته های سایت میمونه

    • someone اکتبر 22, 2018 :: 7:24 ب.ظ

      سلام . برطرف شد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *